بزم قدسیان: مشاهیر مدفون در تکیه تویسرکانی تخت فولاد اصفهان - قاسمی، رحیم - الصفحة ٢١٤ - چند حکایت
که صدای: "الحمد الله رب العالمین" آقا بلند شد . از سفره کنار رفت.
من دیدم که این جوری که نشد. ایشان حدود یک ساعت طلاب و همۀ روزه داران را معطّل کرد و حالا هم هنوز چیزی نخورده کنار رفت و طلبه ها که پس از مدتی گرسنگی و نان و پنیر خوردن، به غذای چرب و نرمی رسیده اند به مقدس مآبی این آقا، مواجه شده اند.
گفتم: طلبه ها! گوش دهید قصه ای بگویم. همه سراپا گوش شدند.
گفتم: زمانی فتحعلی شاه از اصفهان دیدار می کرد و شخصی برای این که خود را مقرّب درگاه کند، زهد منشی در پیش گرفته بود. همان شخص با واسطه به شاه خبر داد که زاهدی گوشه نشین در مسیر است.
شاه مشتاق شد که با این زاهد دیداری داشته باشد. به خانه زاهد واردشد؛ کلبه ای حقیر و یک بشقاب مسّی با چند قطعه نان بسیار خشک و بد خوراک در داخل آن.
شاه در خدمت زاهد دو زانو بر زمین نشست؛ کمی صحبت کرد و ازاحوال زاهد پرسید؛ سپس مقداری از نان برداشت. هر چه کرد نتوانست با دست یا دندان آن را خرد کند. همین طور مقداری به نان ها نگاه می کرد و مقداری به زاهد.
زاهد پرسید: چه شده است این قدر به من نگاه می کنید؟ آیا قبله ی عالم چیزی دیده که باعث تعجبش شده است؟ فتحعلی شاه جواب داد: من هر چه نگاه می کنم این گردن به این کلفتی با این نان های خشک سازگار نیست!
سپس سید علی به طلاب گفت: اینجا هم این گردن کلفت با دولقمه تخم مرغ آب