بزم قدسیان: مشاهیر مدفون در تکیه تویسرکانی تخت فولاد اصفهان - قاسمی، رحیم - الصفحة ٢١٧ - چند حکایت
وقتی من طلبه شدم حجره ای که به من دادند حجره ای بود که قبلاً میر سید علی نجف آبادی در آن سکونت داشت. میر سید علی اثاثیه خود را از آن حجره برد و حجره را تحویل داد. وقتی رفت، دیدم یک ظرف عسل و یک کتاب باقی مانده است. من هم شیشه عسل را به تصوّر این که برای من گذاشته مصرف کردم. ولی کتاب دست نخورده در طاقچه اتاق باقی ماند.
پس از چند روز ایشان آمدند. بنده خدمت ایشان عرض کردم که عسل را خوردم ولی کتاب باقی مانده است و به آن دست نزده ام.
فرمود: خود را معطّل نکن، تو عالم نمی شوی. طلبه ای که عسل را بر کتاب ترجیح دهد عاقبتش معلوم است!
سخن ایشان درست از آب درآمد و من هیچ رتبه ای از علم و معرفت را احراز نکردم. [١]
هفتم:آیه الله نجف آبادی خاطره ای ازدوران نوجوانیش بدین شرح نقل کرده است:
در دوره جوانی، شخصی را دیدم که با نِی و ساز و وسایل لهو و لعب، مردم را دور خود جمع کرده است. خواستم او را نهی از منکر کنم، و جلوی کارش را بگیرم، دیدم نمی توانم وموقعیت برای نصیحت نیست و کسی به حرفم گوش نمی دهد. قدرت اقدام عملی هم ندارم؛ چون هم او از من قوی تر است و هم دوستداران ساز و آواز، به من حمله ور می شوند.
به همین خاطر، مقداری قراقروت تهیه کردم و در مقابل او ایستادم وشروع به
[١] مجتهد نجف آبادی (مقاله حجه الاسلام احمد عابدی) ص ١٤٨.