معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - اول دفتر - ملکی رقیه
اول دفتر
ملکی رقیه
ميگويي بنويس: من نبايد سياه باشم...
من از اين خيابانهاي لعنتي بيزارم؛ همينها که آدمها طول و عرضشان را مدام طي ميکنند. اين آدمها که حرصهايشان را کول کردهاند روي دوششان بذر غصه ميپاشند. بعد من زانوهايم را سفتِ سفت بغل ميگيرم و جيغِ بنفش به دنيا ميکشم.
ميداني که، چيز خوبي نيست که آدمها در زندگيات بشوند اشتباه، بشوند سوءتفاهم. مثلِ يک نقطهي سياه. چيز خوبي نيست که رنگِ روشن رابطهها تيره و بدرنگ شود. اينطور که شد، آدمها زيرچشمي هم را ميپايند، به يکديگر اخمهاي کشدار ميکنند و وقتي از کنار هم رد ميشوند، به هم طعنه ميزنند. اينطور که شد، من ميآيم دورِ بودنم ديوار ميکشم و سرِ هر لحظهام يک تابلوي ورود ممنوع ميگذارم؛ و اگر کسي نزديکم شود، ميگويم برو، تو را با دنياي من چهکار؟
راستي تو ميداني چه کسي اولين دروغ را گفت؟ چه کسي اولين دوست داشتن را با بياعتنايي معاوضه کرد؟ چه کسي يواشکي به آرزوهاي کسي پوزخند زد؟ ميگويي دانستنش خيلي توفيري ايجاد نميکند راستش، ولش کن حالا! سادهي ساده، فارغ از فلسفهبافيهاي هميشگي دستانت را بده به من. دستت را ميگيرم. بهت ميگويم ميبيني اين موجهاي سرکش را؟ مثلاً بعضي از آدمها، همين کسي که مدام در دلم بهش ميگويم:
هِي بيا پايين
کمي ضعيف باش
بعضي چيزها را بلد نباش
بگذار من دستت را بگيرم تا بلند شوي
بگذار من يادت بدهم چيزهايي را
ولي فايده ندارد. دلش نميشنود. گوشهايش هم که به درد من نميخورد
همهاش بالاست
همهاش قويست
همهچيز هم بلد است... حداقل از من بيشتر زندگي ميداند.
ميبيني؟ اين موجهاي بيقرار... مثل بعضي از يادها، که گاه و بيگاه ميآيند و دندانهاي تيزشان را به رخ لحظههايم ميکشند. آخر اين لحظههاي رنگپريده، ترساندن هم ميخواهد مگر؟ گوش که نميدهند، باز ميآيند.
دستم را محکم ميگيري ميگويي ميبيني؟ آدمهايي هم هستند که غمِ چشمت را در هوا ميقاپند و بعد سعي ميکنند يکجوري از دلت درآورند، اين غصههايي که در چشمت نمود پيدا ميکنند. ميبيني؟ بعضيها قطعههايي از نگرانيهايت را برميدارند خودشان ميبلعند که آرام شوي کمي... ميگويي خوب ببين... اين دريا همين است... طوفاني ميشود گاهي و دلِ کوچکمان ميلرزد اين ميان... اصلاً تو راست ميگويي، گاهي نه بيشتر اوقات! ولي گاهي هم آرام است... فيروزهايست... دروغ ندارد... ساده است... من که ميگويم حالا بردار صفحهي اولِ دفترِ بودنت بنويس: دني- - - - - ا منم... من نبايد سياه باشم، نبايد سوءتفاهم باشم که نکند دنيا سياه شود... آنوقت گاهِ آرام اين دنيا کشدار ميشود!
من دستانت را ول ميکنم، هر بار... ميروم به عادتِ آدمبودنمان همهچيز را فراموش ميکنم... در ميانِ آدمهايي که در هم ميلولند... طعنه ميزنم... طعنه ميخورم...