معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - خواست من باشم - احمدی دوستدار ساناز
خواست من باشم
احمدی دوستدار ساناز
«آيا انسان به خاطر نميآورد که ما پيش از اين او را آفريديم در حالي که چيزي نبود؟»
سورهي مريم، آيهي ٦٧
***
من دلبستهي آن عهد الستم. دلبستهي آن لحظهي ناپيداي رها که من نبودم و مهر تو بود، که من نبودم و عشق بر صحرا باريده بود. من دلبستهي آن لحظهي روشنم که نامت خورشيد بود بر خاک آفرينشم. من نبودم و تو بر بلنداي آسمان، حکم ميراندي به عشق، حکم ميراندي به نور، حکم ميراندي به شور.
چه داشتم من؟ هيچ! مشتي خاک ترکخوردهي بياحساس. بيباران و بيآواز. نه خواب اطلسيها را ميديدم نه دلم پر ميکشيد براي پروانهها. نه دستهايم به نوازش نسيم محتاج بود، نه چشمهايم درياي بيقراريها، نه دلواپس ميشدم و نه دلنگران. عقربهها هر چه ميچرخيدند، دلهرهاي نداشتم من. دلهرهي آمدن و نيامدنش را. همهچيز مثل خواب ابرها تُرد بود و لطيف و من هيچ نبودم، هيچ!
خواست باشم. مرا آفريد به خلعت شعر. مرا آفريد در وادي باران. خواست باشم و کوچههاي رو به عشق را قدم بزنم.
خواست باشم و پا بگيرم در لحظههاي دلتنگي که اگر مرا نميآفريد، چمدان دلتنگيها رها ميشد کنار ريلها و هيچ قطاري کوپههايش از تنهايي پر نميشد.
اگر مرا نميآفريد، در شبهاي بيخوابي بهجز من کدام مخلوق ميشمرد ستارهها را تا صبح؟
اگر مرا نميآفريد، اين همه چشمانتظاري و صبوري و بلاتکليفي ميماند روي زمين!
خواست باشم تا کوچههاي خيس بارانزده از تکرار قدمهايم عاشق شوند و پنجرههاي نيمهباز رو به آفتاب، طعم انتظار را بچشند. خواست باشم تا زخمهاي زمين عميقتر نشود. تا کسي پا به پاي زمين بگردد بر حول مدار دلتنگيها.