معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦
گفتوگو با دکتر محمدتقي کرمي
عابدی حمید
دکتراي فلسفه و عضو هيأت علمي دانشکدهي علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي تهران
مدرنيته، حوالت ماست
- آقاي دکتر، براي اينکه گفتوگوي ما چارچوب مشخصي داشته باشد، بهتر است ابتدا تعريفي از مدرنيته داشته باشيم. اينکه ميگويند دنيا مدرن شده است، به چه معناست؟ در واقع چه تحول يا تغييري، در کدام حوزه از زندگي انسان رخ داده است که از آن به مدرنيته تعبير ميشود؟
معمولاً وقتي ميگويند دنيا مدرن شده است، قبل از هر چيز، يک تعبير عُرفي و عاميانهاي از آن به ذهن ميرسد و معنايش اين است که تکنولوژيها وارد زندگي ما شدهاند و ساز و کارهاي قديمي زندگي به هم ريخته است. گاهي وقتها هم منظور از مدرن شدن، اين است که سطح رفاه ارتقا پيدا کرده است. اين دو معنا (ورود تکنولوژيها و رفاه) اختصاص به زمان ما ندارد، اگر چه به دليل شدت و سرعت تغييراتي که در سالهاي اخير اتفاق افتاده است، اينطور به نظر ميرسد که اين گونه تحولات فقط در زمان ما رخ داده است. اگر با يک نگاه تاريخي به عقب برگرديم، ميبينيم که مدرن شدن، يک پديدهي خيلي خاص ويژهي دورهي ما نيست و به اين معنا در تمام طول تاريخ وجود داشته است.
- اگر ممکن است، يک اشارهاي هم به معناي خاص مدرنيته داشته باشيد.
در معناي خاص، صرف نظر از بُعد سختافزاري اين پديده، بيشتر به بُعد نرمافزاي آن توجه ميشود؛ يعني انگارههاي نظري و بنياديني که نگاه ما را با گذشته متفاوت ميکند. قطعاً وقتي ما از مدرن شدن صحبت ميکنيم، يک معاني دقيقتري در انديشهي فلسفي، سياسي و انديشهي علوم اجتماعي هست که با اين معاني فرق ميکند و موضعي هم که افراد در برابر اين گونه معاني خاص ميگيرند، با موضعي که در برابر معاني عُرفي گرفته ميشود، قطعاً متفاوت خواهد بود. براي مثال وقتي سبک زندگي زنان در جوامع تغيير ميکند، ميگويند که آن جوامع مدرن شدهاند و يا حداقل در جامعهي ما، يکي از معيارهاي مهم در تشخيص مدرنيته، همين تغيير در سبک زندگي زنان است.
بر اين اساس، مدرنيته به تجربهي غرب جديد گفته ميشود که از قرن هفدهم (يا حتي قبلتر از آن) زمينههايش پيدا شد، در قرنهاي هجدهم و نوزدهم به اوج خودش رسيد و از قرن بيستم، تثبيت شده است و البته تعارضات و تناقضاتش هم کمکم دارد مشخص ميشود. اما با اين حال، هنوز هم بين صاحبنظران بر سر تعريف مدرنيته اختلاف است؛ بعضيها مدرنيته را تغيير در چشمانداز يا پارادايم تفکر دربارهي انسان، خدا و نسبت انسان با جهان ميدانند. مثل اينکه در گذشته، بحث غايتگرايي مطرح بود که بر اساس آن، بشر، در برخورد با عالم و انسان، هميشه به دنبال فهم غايات و تعريف اهداف بود؛ اما اين اصالت غايت، در تعريف جديد دنياي مدرن، اثر و تأکيد خودش را از دست داده است و ما ديگر دنبال اين نيستيم که اهداف را کشف کنيم، بلکه آنها را تعريف ميکنيم.
از ديگر تفاوتهاي تفکر مدرن با دورهي پيش از آن، ميتوان به انداموارگي يا ارگانيسيزمي اشاره کرد که در تفسير جامعه وجود داشت؛ به اين معنا که در دوران پيشامدرن، جامعه را مانند يک اندام يا ارگان زيستي در نظر ميگرفتند و همانطور که سلامت يک ارگان، در گرو کارکرد درست تکتک اندامهاي آن است، در جامعه هم به همين شکل، فرديت افراد، تحتالشعاع نقشهاي اجتماعي آنها قرار ميگرفت، که اين امر هم در دنياي مدرن، جاي خودش را به فردگرايي داده است.
تفاوت ديگر، مربوط به بحث ايزدسالاري (خدامحوري) است که در گذشته مطرح بود و حکومت را از آنِ خدا ميدانستند و معتقد بودند که اخلاقيات و حتي غايات را خدا تعيين ميکند و تنها وظيفهي ما کشف آنهاست؛ اما در دنياي جديد، به جاي ايزدسالاري، اومانيسم مطرح ميشود که براساس آن، خود انسان است که محوريت پيدا ميکند. به همين ترتيب، ميتوان علمباوري و... را که در دنياي مدرن شکل گرفته و رشد کردهاند مثال زد که در دنياي سنتي پيش از مدرنيته وجود نداشتهاند.
پس وقتي از مدرنيته صحبت ميکنيم، منظورمان تغيير چشماندازهاي عام دربارهي عالم و جايگزين شدن آنها با نمونههاي جديدشان است. بر همين مبنا، گاهي اوقات، مدرنيته را معادل تمدني که اصالتش به رسميت شناختن تغيير است، قلمداد ميکنند، که در مقابل دنياي سنت- که به ثبات تمايل دارد و در برابر تغييرها مقاومت ميکند- قرار ميگيرد.
کسان ديگري هم مدرنيته را به معناي رسيدن انسان به درجهاي از بلوغ عقلي ميدانند که او را به يک خودآگاهي در تعريف و فهم انسان و تعيين حقوق و اخلاق رسانده است که معتقد است خودش بايد با تکيه بر عقلانيتش در عالم تصرف کند و دنيايش را همانطور که ميخواهد و ميپسندد، بسازد. اين معنا از مدرنيته، يک معنايي است که هم پيچيده است و هم لزوماً مثبت نيست.
پس وقتي ميگوييم فلاني مدرن است، ابتدا بايد مشخص کنيم که منظورمان از مدرن بودن، معناي عام و عُرفي است يا مدرن بودن به معناي خاص.
- حالا با تمام اين دستهبنديها و توصيفاتي که در خصوص مدرنيته داشتيد، اگر بخواهيم در خصوص کليّت مدرنيته قضاوت کنيم، به نظر شما آيا اين تغييراتي که در قالب مدرنيته در زندگي بشر معاصر رخ داده است، در کل به نفع جامعهي بشري بوده است يا خير؟
پاسخ به اين سؤال خيلي مشکل است؛ به اين معنا که شما ميتوانيد انواع و اقسام پاسخهاي متعارض را بدهيد و در عين حال، به تمام آنها هم باور داشته باشيد.
بايد توجه داشته باشيم که اصولاً وقتي ميگوييم يک چيزي خوب بوده است يا نه، که بتوانيم آن را به عقب برگردانيم؛ بنابراين، چون نميتوانيم مدرنيته را به عقب برگردانيم، حتي اگر آن را بد بدانيم و منتقد مدرنيته هم باشيم، هيچ چارهاي نداريم؛ چون مدرنيته، حوالت ماست. پس به يک معنا ميتوان گفت که در کل، اصل اين سؤال درست نيست که ما بياييم بگوييم که مدرنيته به ضرر ما بوده است يا به نفعمان. اما گاهي اوقات ميپذيريم که سؤال منطقي است و آن در حالتي است که مدرنيته را در مسير ارادهي قاهر الوهي در نظر بگيريم. اين رويکرد، در واقع، از يک نگاه فلسفهي تاريخي نشأت ميگيرد که به تکامل تاريخي اعتقاد دارد و معتقد است که ما بايد به دورهي مدرنيته وارد ميشديم و آگاهيهايي پيدا ميکرديم، ولو اينکه بعداً با همين مدرنيته هم مخالفت کنيم و بجنگيم.
با اين ديدگاه، اگر مدرنيته را يک هبوط معنوي و اخلاقي بدانيم که بالأخره بايد در طي روند تکامل تاريخي زندگي بشر اتفاق ميافتاد، هر چند ميتوان گفت که مدرنيته در يک دورهي کوتاهي به ضرر ما بوده است، با اين ديد که مدرنيته در طرح کلان هستي، بايد واقع ميشد تا انسانها در تعامل با آن، ارتقا پيدا کنند، آن را ميتوان در کل، مفيد قلمداد کرد.
اما به هر حال (حتي اگر به اين رويکرد هم معتقد باشيم)، بايد توجه داشته باشيم که نفس مدرنيته، در کوتاهمدت، آسيبها و پيامدهاي منفي دارد که بايد نسبت به آنها واکنش نشان داد، آنها را درمان کرد و حتي خود را در برابر آن، در وضعيت آمادهباش قرار داد.
- اين پيامدهاي منفي چيست؟
در مباحث مربوط به مدرنيته، پيامدهاي منفي بسيار زيادي براي آنها مطرح شده است که بعضي از آنها مورد توافق همگاني هستند و بعضي ديگر، محل بحث و منازعه هستند. از جمله پيامدهاي منفي خيلي واضح مدرنيته، تخريب محيط زيست است. اين مورد به گونهاي است که مثلاً آقاي سيدحسين نصر، وقتي ميخواهد به جنگ مدرنيته برود، آن را به عنوان يکي از موضوعاتي که بر سر آن وفاق وجود دارد و هيچ کس در مورد آن دعوايي ندارد، مطرح ميکند. بالأخره هر کسي و با هر گرايش و رويکرد فکري و فلسفي، قبول دارد که ما نياز به تنفس هواي پاک و خوردن غذاي سالم داريم و اينکه بخواهيم به دست خودمان، محيط زيستمان را نابود کنيم، از نظر هر انسان عاقلي مردود است.
مورد ديگر، بحث فردگرايي افراطي است؛ حتي خيلي از کساني که طرفدار فردگرايي هستند، از افراط در آن، نگران هستند. چرا که معتقدند اين افراط در فردگرايي، به خانواده و هويت ملي جوامع آسيب زده است. مثلاً بعضي وقتها که جوامع به انگيزههاي جمعي نياز دارند، مثل ايام جنگ، انتخابات، حوادث اجتماعي و...، فردگرايي افراطي نميگذارد که جامعه حرکت کند و يا بسياري از انحرافات اخلاقي و اجتماعي ديگري که بخش عمدهاي از آنها ريشه در فردگرايي و اينکه انسان مدرن، خودش را محور همه چيز ميداند، دارند، از پيامدهاي منفي مدرنيته به شمار ميآيند.
پيامد منفي ديگر- که شايد از دو مورد اوّل هم مهمتر باشد- سلب غايات از اشيا و اعتقاد به اين است که انسان، محور هستي است. اين شيوهي تفکر، به دليل جدا کردن انسان از يک دستگاه معرفتي محکم و شناختهشده، باعث ميشود که انسان دچار نوعي پوچي و بيمعنايي در زندگي شود؛ مشکلي که در حال حاضر، گريبانگير بسياري از جوامع مدرن است و «لوفان بومر» براي توضيح آن، از «عصر اضطراب» ياد ميکند که معلول افراط در فردگرايي و نفي پايگاههاي معنابخش و هويتبخش، در زندگي انسان مدرن است که منجر به آسيب رساندن به اخلاق و انگيزههاي انساني ميشود و در نتيجه باعث ميشود که انسان مدرن، در يک بيمعنايي خيلي شکنندهاي به سر برد. شيوع مباحث مربوط به عرفانهاي کاذب از يک طرف و آمار مرتبط با روانپريشي و... در دنياي غرب، همگي اين مطلب را تأييد ميکنند.
- عدهاي از انديشمندان معتقدند که مدرنيته به پايان خود رسيده است و ما وارد عصر پست مدرن شدهايم، در حالي که عدهاي ديگر مانند هابرماس، مدرنيته را يک پروژهي ناتمام ميدانند که هنوز در حال شدن و تکامل است و اتفاقاً پايان خوشي را براي آن متصور هستند. اما آنطور که من از صحبتهاي شما برداشت کردم، گويا شما معتقديد که در نهايت، روند تکامل تاريخي به جايي خواهد رسيد که مدرنيته خودش را نفي خواهد کرد؛ چون انسانهاي مدرن، در نهايت بر اثر تجربه و شناختي که از پيامدهاي منفي مدرنيته به دست ميآورند، به اين نتيجه ميرسند که بايد مدرنيته را کنار بگذارند و از آن عبور کنند. درست است؟
تفسير من از سخن هابرماس وقتي که ميگويد «مدرنيته، يک امر در حال شدن است» اين است که مدرنيته، يک تجربهي به انحراف کشيده شده است؛ يعني مدرنيته، تا يک جايي آمده است، بعد، از آنجا به سمت اشتباهي منحرف شده است. بنابراين وقتي هابرماس ميگويد، مدرنيته هنوز محقق نشده است و به پايان نرسيده است، يعني بايد به جايي که از آن منحرف شده است، برگرديم و دوباره در مسير درست حرکت کنيم. البته اين تفسير من است؛ ولي تفسير رايج، همانطور که شما هم اشاره کرديد، اين است که مدرنيته در حرکت خطي خودش در حال شدن و تحقق است و من هم معتقدم که مدرنيته به سمت تکامل ميرود و در عين حالي که نقدهايي هم به نفس خود مدرنيته دارم، اما حرکت کلان آن را رو به جلو و مثبت ميبينم.
در کل، من معتقدم که مدرنيته، يک تمدن و يک عقلانيت خودترميمگر است و علت ماندگاري آن هم تا به حال، همين بوده است که مدرنيته، خودش بحران درست ميکند و خودش هم همان بحران را حل ميکند. اما اينکه از اين حرف بخواهيم اين برداشت را داشته باشيم که مدرنيته در نهايت به امر غيرمدرن تبديل خواهد شد، من خيلي بعيد- و عملاً محال- ميدانم که مدرنيته، به تجربههاي پيشامدرن، بازگردد. اتفاقي که تحت عنوان خودآگاهي و نفي انداموارگي و نفي موقعيتهاي گذشته رخ داده است، قابل برگشت نيست.
- شما به عنوان استاد دانشگاه و يکي از کنشگران علوم اجتماعي در ايران، آيا فکر ميکنيد که جامعهي ايران مدرن شده است؟
اگر مدرنيته را به معناي آگاهي بدانيم، به نظر من، جامعهي ما مدرن شده است؛ چرا که ما دائماً به تاريخ و به سيّاليت وجود خودمان در تاريخ و به نسبت خودمان با دورههاي تاريخي و فرهنگها و مليتهاي ديگر فکر ميکنيم. مدرنيته، يک ذات و قرائت مشخصي ندارد که ما بخواهيم عدهاي را برخوردار از آن و عدهاي ديگر را محروم يا ايمن از آن ذات بدانيم.
اصولاً من معتقدم الآن ديگر کسي در دنيا نيست که مدرن نباشد. اما قرائتهايي که از مدرنيته وجود دارد، ممکن است در جاهاي مختلف، با هم تفاوت داشته باشند؛ مثلاً ممکن است همه جا، اومانيته و سکولاريته را قبول نداشته باشند.
نکتهي ديگر اينجاست که بر فرض (طبق معيارهاي مشخصي که براي مدرنيته در نظر گرفته ميشود)، بگوييم ما مدرن نيستيم. آيا اين جمله به معناي اين است که ما در حال مدرن شدن هم نيستيم؟ هيچکس نميتواند چنين ادعايي بکند. پس حداقل ميتوان گفت که اگر ما مدرن نيستيم، در وضعيت قبلي خودمان هم نيستيم؛ چرا که ما شاهد تلاش سنتهايمان براي زنده ماندن در دنياي مدرن هستيم و هر وقت در جايي، سنت، براي ماندن، تلاش کند و دست و پا بزند، در آنجا بايد آثار مدرنيته را مشاهده کرد.
- به نکتهي خيلي مهمي اشاره کرديد؛ مسئلهاي که امروزه بهويژه در ميان انديشمندان و جوانان کشورهاي اسلامي و کشورهاي کمتر توسعه يافته مطرح است و شايد دغدغهي ذهني بسياري هم شده باشد، بحث تقابل ميان سنت و مدرنيته است؛ اينکه براي موفق شدن در دنياي امروز، بايد سبک زندگي مدرن را پذيرفت يا اينکه ميتوان با همان معيارهاي بومي و سنتي، در دنياي امروز زندگي کرد؟
جواب اين سؤال را قبلاً دادهام. وقتي ما يک قرائت از مدرنيته نداريم، يعني ميتوانيم مدرنيتههاي گوناگون يا مدرنيزاسيونهاي (مدرنسازيهاي) گوناگوني داشته باشيم که بخشي از آنها در تلفيق سنت با مدرنيته است. اگر چه معتقدم در ترکيب سنت با مدرنيته، سنت هم برچسب مدرن بودن را ميخورد، ولي بالأخره يک انتخاب و پالايشي است که ما ميتوانيم وجوهي از سنت را در تجدد خودمان حفظ کنيم و وجوهي از سنت، خودبهخود، حفظ ميشود؛ مثلاً دين، اخلاق، احساس و عواطف، نياز به خانواده و... حوزههايي هستند که در دنياي جديد، باقي خواهند ماند.
- پس اينکه گفته ميشود، مدرنيته باعث کمرنگ شدن دين، اخلاق و تحکيم خانواده در دنياي غرب شده است، چه ميشود؟
به نظر من، در غرب، نه دين از بين رفته است و نه روابط اخلاقي و خانوادگي کمرنگ شدهاند. اينها چيزهايي است که به دنياي غرب نسبت ميدهند. وقتي شما ميبينيد که در دل دنياي غرب، مردم سفرهي ٢٠ متري پاپ را به قصد شفا ميخورند، چهطور قضاوت ميکنيد که دين در دنياي غرب از بين رفته است. همين الآن تمام جوامع اروپايي و آمريکايي کاتوليک به کليساي کاتوليک رم اعانه ميدهند و در حال حاضر، مهمترين مضمون در دنياي غرب، دين و اخلاق ديني است؛ اما همانطور که گفتم، وقتي وارد فضاي مدرن بشويم، سنت و تمام آنچه به آن تعلق دارد هم برچسب مدرنيته ميخورد، اين را نبايد معادل از بين رفتن دين يا اخلاق در غرب دانست؛ چرا که هنوز هم مفهوم معجزه و مابعدالطبيعه براي غربيها مهم است.
- ضمن تشکر از فرصتي که در اختيار ما قرار داديد، اگر مطلب ديگري هست که فکر ميکنيد دانستن آن براي جواناني که اين گفتوگو را ميخوانند، مفيد است، بفرماييد!
يکي از چيزهايي که شايد خيلي به درد جوانها بخورد، اين است که در مواجهه با مدرنيته، بايد عقلانيت در برخورد و تدبير داشته باشند و به اين نکته توجه داشته باشند که مدرنيته هم مثل هر پديدهي ديگري، احتياج به برخورد فعال دارد و برخورد سلبي و طردي (به اين معنا که تمام آنچه در مدرنيته هست، مذموم و مطرود است) جواب نميدهد، از طرف ديگر، برخورد انفعالي (اينکه بگوييم ما به هر حال بايد مدرن شويم و چشم و گوش بسته، هر چه را به ما عرضه ميشود بپذيريم) هم درست نيست؛ حتي خود غرب هم با مدرنيته، اينطور برخورد نکرده است. آنها هم سعي کردهاند که فيلتر بگذارند و مفاهيم جديدي را که وارد حوزهي شخصي و فرديشان ميشود، گزينش کنند.
به نظر من، ما در جامعهي خودمان، يک چيزي را از دست دادهايم و آن هم تدبير شخصي و انضمامي است. ما به اين تدبير در برابر تلويزيون، سينما، موبايل، ماهواره، اينترنت و... نياز داريم؛ چون نه ميتوانيم اينها را از زندگيمان حذف کنيم و نه ميتوانيم آنها را دربست بپذيريم؛ اما بايد تشخيص بدهيم که خودمان در اين ميان، چه کاره هستيم. متأسفانه به جاي اينکه اين «من» را بفهميم و تعريف کنيم، در بازي سلب از يک طرف و تقديس و انفعال از طرف ديگر افتادهايم.