معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢
هجيهاي حج
هاشمی سید سعید
* رفته بودم به شيطون سنگ بندازم. سنگها رو که انداختم، صداي شيطونو از درون دلم شنيدم که ميگفت: «بازم بزن. تا ميتوني سنگ بزن. من اينجام. جام هم خوبه.»
* داشتيم به مکه ميرفتيم. هواپيما هر چي به زمين نزديکتر ميشد، من به آسمون نزديکتر ميشدم.
* پيرمرده ميگفت: «خدايا! کمک کن نميرم، تا خونهتو زيارت کنم.» يه جوون گفت: «بمير تا خودشو زيارت کني؛ چرا خونهي خدا را بهانه ميکني؟ بگو نميخوام بميرم.»
* يارو با افتخار ميگفت: «تا حالا نُه بار به زيارت خونهي خدا رفتم.» اون يکي جواب داد: «بگو تا حالا نُه بار به بازارهاي عربستان رفتم، کنارش يه سري هم به خونهي خدا زدم.»
* گفت: «کعبه رو با گلاب قمصر شستوشو داديم.» گفتم: «حقيقت اينه که گلاب قمصرو شستوشو داديد.»
* گلهاي محمدي قمصر با ناز و افاده ميگفتن: «فقط با اشک ناب ما، کعبه رو شستوشو ميدن.»
گلهاي ديگه هر چي زور زدن تا يه جواب دندونشکن به اين گلهاي پُرافاده بدن و يه افاضات جور کنن نتونستن.
* پيرزنه موقع بدرقهي بچهاش به سمت مکه، هي گولّه گولّه اشک ميريخت و ميگفت: «ننه! يعني ميشه منم يه روز برم پردهي خونهي خدا رو ببوسم؟»
نگاهي به چهرهي پرچروک و اشکهاي سيلمانندش کردم و گفتم: «ننه! همين الآن خونهي خدا داره از گوشهي چشمات ميچکه.»
* موقع طواف، سياهپوستهاي قلدر، هي تنه ميزدن و رد ميشدن. ميخواستم چيزي بهشون بگم. دوستم گفت: «اينها همه زائرن. چيزي بهشون نگو. فرض کن بال جبرييل بهت خورده.»
* بابام تو بقيع داشت دعا ميخوند. يههو يه شرطه اومد با اخم سرِ بابام داد زد. بابام به يارو گفت: «پسرم! بذار من هر جور که دوست دارم، دردامو بگم.»
يارو داد زد: «شرک... شرک...»
بابام لبخند تلخي زد و گفت: «حالا بين اين همه مؤمن، يه مشرک هم باشه... خدا تحمل ميکنه، شما تحمل نميکنيد؟»
* بابام ميخواست منبر پيامبرو ببوسه. يه شرطه زد تو سينهاش و داد کشيد: «مشرک.»
بابام به خنده گفت: «اخوي! با بوسه که آدم مشرک نميشه. بوسه، وسيلهي وصله نه وسيلهي شرک.»
* دور تو ميچرخم و وقت کبوتر شدنه
يه نيگا کن به چشام آمادهي تَر شدنه
* گفتم: «اين عربهاي حجاز براي چي مقبرهي اماما رو تخريب کردن؟»
گفت: «حرفاشون بهونه بود. زرق و برق پولها و طلاهاي حرم، چشمشونو گرفته بود، همه رو به غارت بردن.» بعد ناودون طلا رو نشونم داد و گفت: «اين ناودونم نگه داشتن براي روز مبادا.»
* يارو ادعاي بصيرت و نگاه ماورايي داشت. حاجيها رو نشونم داد و گفت: «اگه تو هم مثل من ميتونستي ببيني، اينهايي رو که اينجا هستن به شکل گرگ و روباه ميديدي و ميفهميدي که بين اينها آدم کمه.»
دوست جوانم که کنار ما بود گفت: «اما من هر چي که ميبينم، فقط آدم و فرشتهس. حاجي! برو چشماتو بشور. حيوونم اگه باشه، به اينجا که برسه آدم ميشه.»
* رفتيم غار حرا رو ببينيم. احساس کردم هنوز يه نفر توي اون غاره و داره عبادت ميکنه. عين همون هزار و چهارصد سال پيش. با اين تفاوت که در اون سالها، مردم اون يه نفر رو ميديدن و صداي عباداتشو نميشنيدن؛ اما الآن خودشو نميبينيم و صداشو ميشنويم.
* توي شلوغي دور کعبه، يه دفعه «جلال آل احمد» رو ديدم. هنوز هم خسي در ميقات بود؛ اما خسي که براي خودش کسي شده بود.
* يارو ايرانيه ميخواست بره توي مسجد. کفشاشو درآورد، زد زير بغلش و با خودش برد توي مسجد. شرطههه صداش کرد و گفت: «کفشاتو چرا زدي زير بغلت؟ منظورت اينه که ما دزديم؟»
ايرانيه گفت: «دقيقاً منظورم همينه.»
* کلي آدم دور کعبه ميچرخيدن. چرخش خيليها به خاطر خدا نبود. هنوز دل خيليها سياه بود؛ اما همون دور و برها، ديگ رحمت خدا داشت قُل قُل ميکرد.
* مادرم حسابي پادرد داشت. گفتم: «ننه! ميتوني طواف کني؟» خنديد و گفت: «ننهجون! کسي که منو هزار فرسخ از ايران تا اينجا کشونده، دو قدم طوافم رو هم جور ميکنه.»
* دختره و پسره گفتن: «ميخوايم بريم مکه، کنار خونهي خدا عقد کنيم.» ازدواج اونا بزرگترين رمي جمره بود. شيطون از نا افتاد.
* اون سال توي اون هواي گرم مکه، يههو بارون زد. عشق خدا گل کرده بود. خدا ميگفت: «حالا کجاشو ديديد؟»
* بودا و کنفسيوس هم اومده بودن حج. با اخلاص دور کعبه ميگشتن و خدا رو صدا ميکردن. بهشون گفتم: «شما که مسلمان نيستيد. براي چي اومديد حج؟» گفتن: «نه اينکه تو خيلي مسلموني؟»
خيلي خجالت کشيدم.
* داشتيم طواف ميکرديم، يههو صداي خدا اومد که بله اي بندهي من؟ همهي حاجيها سر چرخوندن تا ببينن کدوم آدم خوشبختي بوده که خدا جوابشو داده. گفتم: «چرا دنبال شخص ثالث ميگردين؟ شايد خدا جواب خودِ شما رو داده!»
* بازم داشتيم طواف ميکرديم که يههو صداي خدا اومد: «حَجّت قبول اي بندهي من!» همه سر چرخونديم ببينيم خدا جواب کيو داده!
از بالا ندا اومد: «الکي دنبالش نگرديد، بين شما نيست. اصلاً تو مکه نيست. يه جوونيه توي کشور خودش که پول سفر حجشو داد چشم مادرشو عمل کرد.»
* يه افغاني، قاچاقي اومده حج. با کلّي سختي و کلک و زيرابي رفتن. با پوزخند بهش گفتيم: «فکر ميکني با اين وضع، حَجّت قبوله؟»
گفت: «اگه شما خدا شديد، قبول نکنيد.»
* يه ترک اومده بود حج. اصلاً فارسي بلد نبود. ما، هِي سر به سرش ميذاشتيم. ميگفت چه کار کنم، هيچوقت از شهر خودم بيرون نرفتم. فارسي و عربي بلد نيستم. مجبورم خدا رو با زبون خودم صدا کنم. خدا گفت: «عزيزم! تو منو با زبون خودت صدا کن، منم جوابتو با زبون خودت ميدم.»
* پيرمرده توي مکه ميگفت: «خدا کنه همينجا بميرم.»
بهش گفتن: «اينجا جاي زنده شدنه نه مُردن!»