معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١

در جست‌وجوي انتخابي درست
جلیل وند محدثه


امشب از آن شب‌هايي است که خوابم نمي‌برد و فکرم هزار جاست جز جايي که بايد باشد.
گاهي آن‌قدر فکر توي سرم مي‌چرخد که حس مي‌کنم تمام اتاق پر شده از فکرهاي من و مغز من که حجيم شده و ديگر قابل کنترل نيست...
اين روزها انتخاب‌هايي که مي‌کنم و تصميم‌هايي که مي‌گيرم، درست و حسابي با هم هماهنگ نمي‌شوند. انتخاب من يک دنياست؛ نتيجه‌اش يک دنياي متفاوت...
گاهي به خودم مي‌گويم، آيا همه همين‌طورند؟ واقعاً اين همه آدم، با سرها و مغزهاي متفاوت...
با بعضي انتخاب‌ها، زندگي براي ما اين‌قدر تنگ و دل‌گير مي‌شود که آدم دوست دارد بميرد و آثارش را نبيند. البته، هميشه هم اين‌قدر بد نيست. اين‌هايي که مي‌گويم، فقط و فقط به حال امشبم مربوط است. آخ که امشب عجب شبي است! ماه گرفته و دنيا خاموش است. ترجيح مي‌دهم چراغ اتاقم را روشن کنم.
* مجيد ٢٤ ساله، سال پنجم پتروشيمي است. با او از انتخاب‌هايش و طرز درست زندگي‌اش صحبت کرديم:
به نظرت چه‌قدر زندگي ما آدم‌ها به مدل انتخاب‌هاي‌مان بستگي دارد؟
راستش، از هر نظري که نگاه کنيم، زندگي ما همين است که هست! يعني خيلي ديربه‌دير تغيير مي‌کند و فرصت انتخاب براي هر کسي پيش مي‌آيد. مثلاً ده سال اول زندگي که هيچ، ده سال دوم، تو تازه مي‌فهمي دنيا چي به چي هست. اول انتخاب رشته و دانشگاه، بعد کار و ازدواج، بعد زندگي تازه. فکر مي‌کنم همين‌ها بزرگ‌ترين انتخاب‌هاست...
خُب در سطح کوچک‌تر چه؟ واقعاً انتخاب‌ها اين‌قدر نادر و دور از دسترس‌اند؟ يعني توي لحظه‌لحظه‌ي زندگي‌ات جايي نبوده که مجبور شوي انتخاب کني؟
خُب قطعاً بوده است؛ اما انتخاب‌هاي بزرگ معمولاً ديربه‌دير پيش مي‌آيد. همان ديربه‌دير بودن هم باز آمادگي مي‌خواهد.
آمادگي؟
خُب مثلاً وقتي من مي‌خواهم انتخاب رشته‌ي شهر يا دانشگاه داشته باشم و براي يک عمرم تصميم بگيرم، حتماً بايد از قبل آگاه باشم و به اندازه‌ي کافي با موضوع‌هاي اطرافم آشنايي داشته باشم.
با توجه به همه‌ي اين صحبت‌ها در زندگي‌ات چند درصد انتخاب نادرست داشته‌اي؟
تا دلت بخواهد! آخرينش همين انتخاب رشته‌ام. بارها تحقيق و با آدم‌هاي زيادي مشورت کردم؛ اما باز هم پشيمان و خسته‌ام. اگر بتوانم شش‌ساله ليسانسم را از اين رشته بگيرم، حتماً انتخاب بعدي‌ام چيز ديگري خواهد بود.
مطمئني انتخاب بعدي‌ات بهتر از حالاست؟ با توجه به اين‌که مي‌گويي قبلاً هم مشورت کرده بودي هم تحقيق؟
خُب تضميني نيست؛ اما با توجه به اين‌که سنم بالاتر رفته و ديدم از هجده‌سالگي تا حالا کلي تغيير کرده، نسبت به خودم و انتخاب‌هايم آگاه‌ترم.
* مريم ٢٦ ساله، حوزه درس مي‌خواند و طلبه است. چهار سال است ازدواج کرده.
تو چطور درباره‌ي ازدواجت به يک انتخاب درست رسيدي؟
من از همان اول با خودم روراست بودم و مي‌دانستم که از طرف مقابلم چه مي‌خواهم. بعد هم که مشورت با خانواده و دوستانم... تقريباً مثل تمام ازدواج‌هايي که پيش مي‌آيد، ما هم پيش رفتيم. البته اين را هم بگويم که من آن اوايل خيلي حساس و رؤيايي بودم و فکر نمي‌کردم که روزي ازدواج براي من هم پيش بيايد؛ اما وقتي با همسرم بيش‌تر آشنا شدم، آرام‌تر و راحت‌تر انتخاب کردم.
انتخاب‌هاي ديگرت چي؟ چه‌قدر تحت‌تأثير ازدواج، راه زندگي‌ات عوض شد؟
قطعاً تأثير داشته؛ اما چون انتخاب اولم درست بوده، همين‌طور ادامه‌اش هم خوب پيش مي‌رود؛ البته براي انتخاب‌هايم قطعاً مشورت مي‌کنم. با توجه به اين‌که من کمي احساسي‌ام، با عقل‌گرايي همسرم به انتخاب درستي مي‌رسم.
پس همسرت با مشورت، به خودت و انتخاب‌هايت کمک مي‌کند؟
بله، خيلي. اصلاً من روي تصميماتم وسواسي‌ام؛ اما حالا به اين نتيجه رسيده‌ام که نبايد از دو طرف پشت‌بام افتاد. توي زندگي تعادل خيلي کمک‌کننده است.
* مونا ٢٠ ساله، دانشجوي پرستاري است و از آن جوان‌هاي شاد و راضي اين روزهاست.
تو چه‌قدر روي انتخاب‌هايت حساسي؟ مثلاً انتخاب رشته و دانشگاه آمدنت؟
من با توجه به روحيه‌ام و انرژي‌اي که دارم هميشه دلم مي‌خواسته که مفيد باشم و علاقه‌ام به پرستاري از بچگي است، مدت‌ها قبل از اين‌که بيايم دانشگاه، توي دبيرستان اصلاً رشته و راهم متفاوت بود. من رياضي بودم، در حالي‌که بايد تغيير رشته مي‌دادم؛ اما چون انتخاب رشته‌ام يک جور‌هايي دست خودم نبود، گرفتار شده بودم. بعد تصميم گرفتم که اين‌جوري باشم و اين‌جا درس بخوانم و حالا به عشقم رسيده‌ام.
پس حسابي از انتخابت راضي هستي؟
خب... هم بله، هم نه! بله، به دلايلي که گفتم و علاقه‌اي که در کار بود؛ و نه، به خاطر اين‌که کلي سختي کشيده‌ام. انگار دنيا عوض شده و همه چيز تغيير کرده بود؛ دوستانم، فضا و همه چيز. اوايل، خيلي افسرده شده بودم؛ ولي وقتي به آينده فکر مي‌کردم، دلم روشن بود و حالا خوش‌حالم که تحمل کردم و جا نزدم.
چه‌قدر مشورت کردن و صحبت‌هاي ديگران روي انتخاب‌ها و تصميمي که مي‌گيري مؤثر است؟
مادر و پدرم تا جايي که توانسته‌اند با من راه آمده و همراهي‌ام کرده‌اند؛ اما بيش‌تر وقت‌ها خودم تصميم مي‌گيرم و عملي‌اش مي‌کنم. مي‌دانم که چه‌قدر صحبت کردن با آن‌ها کمک‌کننده است. بعضي وقت‌ها احساس مي‌کنم آن‌ها آينده را مي‌بينند و اين خيلي عجيب است.
تا به حال شده از نتيجه‌ي انتخابي که کردي ناراضي باشي؟
تقريباً نسبي است؛ يعني ممکن است انتخابي از نظر خودم خوب باشد، از نظر ديگران اصلاً. اما چون مسئوليت خيلي از انتخاب‌هايم با خودم است، سعي مي‌کنم محتاط و دقيق باشم.
* ميلاد ٢٥ ساله، شغل آزاد دارد و فروشنده‌ي لوازم ورزشي است.
اين‌که کار آزاد داشته باشي انتخاب خودت بود؟
خب اگر به انتخاب خودم بود، قطعاً کار با سرمايه‌ي بزرگ‌تر و پربازده‌تري را انتخاب مي‌کردم؛ البته خدا را شکر، الآن هم ناراضي نيستم؛ اما به‌طور خاص، نه! اين شغل انتخاب خودم نبود.
چرا خيلي وقت‌ها انتخاب‌هاي آدم‌ها با ايده‌آل‌شان فاصله دارد؟
چون بيش‌تر وقت‌ها انتخابي در کار نيست و به قول معروف که مي‌گويند اين اتفاق جبر بود و بايد راضي باشيم. من اتفاقاً خوب درس مي‌خواندم و شايد اگر حالا دانشگاه را انتخاب کرده بودم، وضع سواد و اجتماعي‌ام بالاتر بود؛ اما وقتي فکرش را مي‌کنم که بعد از ده سال درس خواندن تازه بايد دنبال کار بگردم، مي‌بينم اجبار در انتخاب اين مسير به ضررم نبوده است.
چه‌قدر در انتخاب‌هايت به مشورت کردن و کمک گرفتن از ديگران اعتقاد داري؟
هميشه چند فکر، بهتر از يک فکر جواب مي‌دهد. وقتي انتخابي را با مشورت انجام مي‌دهم، معمولاً پشيمان نمي‌شوم.
حکايت ما آدم‌ها و انتخاب‌هاي‌مان، داستان طولاني و پر‌ماجرايي است. گاهي فکر مي‌کنم اين‌قدر ما و انتخاب‌هاي‌مان به هم شبيه‌ايم که فاصله‌اي ميان‌مان نيست. همه چيز به خودمان برمي‌گردد.
وقتي مي‌خواهم دفترم را ببندم و بخوابم، انگار يک آدم از توي صفحه داد مي‌کشد انتخابم کن، درست انتخابم کن! حالا ديگر اين‌قدر داد مي‌زنم که با خودم بلند‌بلند مي‌گويم: «باشه! بسه ديگه! باشه!»
حالا مي‌فهمم که با هر بار باشه گفتن و انتخاب کردن چه مي‌کنم. انگار تعداد چيز‌هايي که نبايد انتخاب کرد، بيش‌تر از انتخاب‌شده‌هاست! راستي.
آن‌قدر کلمه‌ي انتخاب توي اين گزارش وجود دارد که اگر هر کدام را محصول وجود يک آدم حساب کنيم، اتاق پر مي‌شد از کله‌گنده‌هايي که دايم مي‌گفتند: «انتخابم کن!»