معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٧
فيلمي با فرمول هميشگي!
سحری محمدمهدی
نيمنگاهي به فيلم «ساعت شلوغي» ساختهي «آرش معيريان»
«ساعت شلوغي» به ادعاي سازندهي آن، ملودرامي اجتماعي است. ملودرام، سبک نمايشي است که بيشتر در تئاتر رايج بوده و ترکيبي از چندين عنصر متضاد و متفاوت است. در اصل، به شعر يا نثري گفته ميشود که به همراه موسيقي بيان شود. در معناي رايج آن، در طي چند سدهي اخير، نمايشهايي را ملودرام ميشناسيم که از ويژگيهاي اصلي آن، مبالغهي بازيگران، رفتارهاي عاطفي همراه با اغراق، توجه زياد به گفتوگوها، حادثهسازي بالأخص توسط نقش منفي تا حدي که خشم تماشاگران را برانگيزد و... است. اين نوع نمايش، ممکن است به همراهي موسيقي با بدون آن اجرا شود.
ساعت شلوغي، داستان زوج جواني است «نويد و سحر» که حدود هفت سال از زندگي مشترک آنها ميگذرد و يک دختر ششساله دارند؛ اما آن ارتباط عاطفي که بايد بين يک زوج برقرار باشد، در آنها ديده نميشود. نويد، مورد سوءظن شديد همسرش است. اين سوءظن با صحبتها و نصيحتهاي بيجاي «ژينوس» که دوست صميمي سحر است و به کار رمالي و فالبيني هم مشغول است، پايهريزي و تقويت شده است. علاقهي زياد سحر به همسرش و ترس از دست دادن او، به اين سوءظن ميدان بروز داده تا جايي که به نفرتي شديد بين اين دو نفر مبدل شده است. نويد، جبران دلتنگيها، تنهايي و نبود محبت را در بيرون از خانه جستوجو ميکند.
«دلآرام» دختري است که چندي قبل به علت حواسپرتي نويد هنگام رانندگي با او تصادف ميکند. نويد، او را به بيمارستان منتقل ميکند و همين موضوع باعث آشنايي اين دو ميشود. نويد که به دنبال همصحبت ميگردد، اين موضوع را سرآغاز رابطهاي ميپندارد که بعد از فراهم آمدن شرايط، به يک زندگي جديد همراه عشق و دوستي دوطرفه تبديل کند. شرط اين ازدواج از طرف نويد مشخص شدن تکليف طلاق از همسر اولش است. «رضا» که نامزد دلآرام است، دورادور رفت و آمد او را کنترل ميکند و به رفتارهايش شک ميکند. موقعيت اجتماعي و ثروت نويد، دلآرام را در تصميم با ازدواجش با رضا دودل کرده، تا آنجا که به او جواب رد ميدهد. ادامهي فيلم به کشمکشهاي سحر و دلآرام ميپردازد. در اين ميان، خباثتبازيهاي ژينوس که از ابتدا به نويد علاقهمند بوده و به علت نرسيدن به محبوبش در پي انتقامگيري است، داستان را پيش ميبرد. تا اين که بالأخره روي خوب زندگي، چهرهاش را به اين چند خانواده نشان ميدهد. سحر به اشتباهش پي ميبرد. دلآرام هم از کردهي خويش پشيمان است. او ديگر متوجه شده که هر آنچه به سرش آمده از گريهها و نالههاي دختر ششسالهاي است که قرار بود از مادرش جدا شود و همهي اين بدبختيها، تاوان دل شکستهي رضا است که زير پاهاي او صداي خردشدنش را شنيده بود و هماني ميشود که بايد بشود. «کبوتر با کبوتر، باز با باز/ کند همجنس با همجنس پرواز». سحر و نويد و دختر ششسالهيشان از يک طرف، رضا و دلآرام سوار بر پرايد! در سويي ديگر.
گويا دستور پخت اين نوع فيلمها، همگي يک فرمول بيشتر ندارند. ماشينهاي بنز و تويوتا! در آخرين مدلهايش، خانهها و ويلاهاي بالاي شهر با امکانات رؤيايي به اندازهي همان يک درصد جنجالبرانگيز امروز آمريکا، تيپها و چهرههايي که خيلي از جوانهاي بيکار و بيهمسر جامعهي ما فقط آرزوي آن را در سر ميپرورانند و به همين دليل يا ازدواج نميکنند و يا براي بهدست آوردن چنين موقعيتي رؤيايي، به هر کاري که در شأن انسان نيست، دست ميزنند، بدون آن که به جوهر وجودي خودشان اعتماد و ايمان داشته باشند، کافيشاپ و رستوران با آهنگهاي غربي، پاساژها و مغازههايي که به دليل کمک مالياش به ساخت فيلم، بايد چندين بار - با دليل يا بيدليل- در نماهاي مختلف از آن فيلمبرداري شود و نشان خلق خدا داده شود و... همه و همه، نمادها و غالبهايي هستند که کم و بيش در فيلمهايي از اين جنس- که تعداد آنها کم هم نيست- مرتباً تکرار شود.
در طول فيلم، مرتباً موسيقي و گاهي هم ترانههايي متناسب با ريتم فيلم شنيده ميشود که تعدادي از آنها به سبک سنتي و بعضي از نوع پاپ و غربي است. در بيشتر صحنهها و موقعيتهايي که غم، بدبختي و حادثهي ناگواري را به نمايش ميگذارد، صداي موسيقي سنتي آن را همراهي ميکند و هر زماني که قرار است هيجان و شادي وارد داستان فيلم شود، با يک موسيقي و ترانه به سبک غربي تماشاگر را به شور و شوق ميآورد؛ ولي نبايد از انصاف گذشت که صحنهي پاياني فيلم که قرار است همهچيز به خوبي و خوشي ختم شود، ملودي به همراه شعري سنتي، کار را ختم به خير ميکند که اين باز جاي تشکر و قدرداني را دارد!
موضوع ديگري که در اين فيلم به شکل دراماتيک به آن پرداخته شده، واقعيتي است انکارناپذير که آن هم روابط عاطفي زوجهاي جوان است. ازدواجها اگر در بهترين شرايط و با رعايت تمام اصول قبل از ازدواج هم صورت بگيرد، اما به همراه محبت و اعتماد متقابل نباشد، نميتواند پايداري و ثباتي دايمي داشته باشد. چه ازدواجهاي عاشقانه و رؤيايي که سرنگرفته و بعد از مدت کوتاهي، به جدايي کشيده نشده است. احتياج به ابزار محبت از هر دو طرف نسبت به يکديگر، آن هم به شکل واقعي و آشکار، از نيازهاي هميشگي هر انساني است. هيچ مرد و زني نميتواند خود را مبرا از اين موضوع بداند؛ چون اگر اين واقعيت نميبود، اصلاً ازدواجي صورت نميگرفت. با پيوند زناشويي است که اين آتش دوطرفه در يک کانون صميمي آرامش ميگيرد.
حال، اگر همانطوري که در فيلم نمايش داده شد، يکي از دو طرف به اين خواستهي بهحق، کمتوجهي کند؛ بلايي دامنگير خانواده ميشود که در بيشتر خانوادههاي جامع کنوني، در حال صورتگيري است. مرد، زيباترين خاطرات روزانهاش و شادترين اوقات زندگياش زماني است که بيرون خانه به سر ميبرد. زن، زيبايي و جمالش را فقط در مجالس دوستانش ابراز ميکند و يا در شکل خطرناکش، براي مردان بيرون خودنمايي ميکند. اين چنين ميشود که زندگي که ظاهراً با عشقي اسطورهاي آغاز شده، بعد از کوتاهمدتي به نفرتي تعجببرانگيز بدل ميشود که در بهترين حالتش، فقط کار به جدايي ميکشد.
داستان اين فيلم، تا حدودي ميخواست اين واقعيت را متذکر شود و نشان دهد که اگر محبت دوطرفهي زن و شوهر نسبت به هم ابراز شود، پايههاي زندگي مشترک هر چه ميگذرد استوارتر ميشود و در اين بين، نه مرد به فکر همسران بعدي و هوسبازي ميافتد و نه زن به فکر خيانت به شوهرش. چيزي که اگر مقداري به اطرافمان با دقت نگاه کنيم، در بين پدر و مادرهايمان که از نظر سطح سواد کمتر از ما هستند و ما آنها را قديمي ميپنداريم، سالهاي سال است که بوده و هست و خواهد بود.