معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨
ياکريمها
بیرانوند فاطمه
حالا که ياکريمها
بر ديوار رسالتت نشستهاند
آفتاب
دست در دست صبح
سرود توحيد ميخواند
و آسمان ميخواهد
شاعري باشد
که در وبلاگها
در روزنامهها
در مصاحبهها
مسلماني ناميده ميشود
که هميشه در کيف سامسونتش
يک قرآن جيبي
و يک نهجالبلاغه دارد
تلويزيون از فلسطين ميگويد
ابوالفضل(ع)
از ليبي
اما من صداي فرات را ميشنوم
مادرم يک شب خواب «حرا» را ديد
خواب «صفا» را
«مروه» را
حالا هر صبح دعا ميکند
برادرم به سلامت از کربلا برگردد
و «مجمع جهاني تقريب» مرتب از
«توحيد الکلمة و کلمة التوحيد»
از تو
از عرفان
از بيداري اسلامي ميگويد
هنوز هم
از باران که حرف ميزنيم
جهان به هيأت سجادهاي درميآيد
که تو در آن نماز ميخواني
و زمزمههايت را
باد
از اين قبيله
تا آن قبيله
تکثير ميکند
نامت را که صدا ميکنيم
دهان اعجاز شيرين ميشود
و اسلام همچون آبي سرد
گلوي جهان را تازه ميکند
از «حرا» که برميگردي
مشتي روشنايي بياور
آسمان مدينه
بيفانوس مانده است
ديگر نه رودها از خوابهاي باران ميگويند
نه من از پرهاي جبرييل
تو کنار «طوبي»
قرآن ميخواني
من تاريکي زمين را در جيبهايم ميريزم
و در کوچه پس کوچههاي اين شعر گم ميشوم
اما تو
سيبهايت را
در خوابهاي ماه جا ميگذاري
و من ميدانم
روشنايي، جهان را تسخير ميکند