معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥

جانِ جان
خاقاني شرواني


کو عَرَقِ مصطفاست وآن دگران خاک و آب
اين قصيده‌ي معروف، سروده‌ي مالک‌الملک سخن، خاقاني شرواني، مطلع دوم قصيده‌ي منطق‌الطير است که مطلع اول آن با اين بيت «زد نفس سر به مهر، صبح ملمع نقاب/ خيمه‌ي روحانيان کرد معنبر طناب» زبان‌زد بزرگان شعر و ادب است.
مطلع اول اين قصيده‌ي جان‌بخش، در وصف کعبه و مطلع دوم يعني قسمت زير، در مدح سيد کائنات، سلطان کل و ختم رسل، حضرت محمدمصطفي سروده شده است.
استاد بزرگ قصيده، چنان در اين قصيده‌ي جان‌فزا، خاتم‌النبيين را توصيف کرده که زيبايي و زبان‌آوري از هر واژه و قافيه‌ي آن، روح خواننده را تازه مي‌کند. هر چند که ما به خاطر کمبود جا ناچار به گزينش ابيات اين قصيده‌ي غرا شديم.
به هر روي، بزرگان ما را خواهند بخشيد و نسخه‌ي کامل آن را در ديوان استاد، خواهند خواند.
رَخش به هرا بتاخت بر سر صبح آفتاب
رفت به چرب‌آخوري گنج روان در رکاب
کُحلي چرخ از سحاب گشت مسلسل به شکل
عودي خاک از نبات گشت مهلهل به تاب
روز، چو شمعي به شب نور دِه و سرفراز
شب، چو چراغي به روز کاسته و نيم‌تاب
دُردي مطبوخ بين بر سر سبزه ز سيل
شيشه‌ي بازيچه بين بر سر آب از حباب
مرغان، چون طفلکان ابجدي آموخته
بلبل الحمدخوان گشته خليفه‌ي کتاب
دوش ز نوزادگان دعوت نو ساخت باغ
مجلس‌شان آب زد ابر به سيم مذاب
مجمره‌گردان شمال، مروحه‌زن شاخ بيد
لعبت‌باز آسمان، زوبين‌افکن شهاب
پيش چنين مجلسي، مرغان جمع آمدند
شب شده بر شکل موي مه چو کمانچه‌ي رباب
فاخته گفت از نخست مدح شکوفه که نحل
سازد از آن برگ تلخ مايه‌ي شيرين لعاب
بلبل گفتا که گل به ز شکوفه است از آنک
شاخ، جبينت‌کش است گل، شه والاجناب
قمري گفتا ز گل مملکت سرو به
کاندک بادي کند گنبد گل را خراب
تيهو گفتا به است سبزه ز سوسن از آنک
فاتحه‌ي صحف باغ اوست گه فتح باب
طوطي گفتا سمن به بود از سبزه، کو
بوي ز عنبر گرفت رنگ ز کافور ناب
هدهد گفت از سمن نرگس بهتر که هست
کرسي جم مُلک او و افسر افراسياب
جمله بدين داوري بر در عنقا شدند
کوست خليفه‌ي طيور داور مالک رقاب
قمري کردش ندا، کاي شده از عدل تو
دانه‌ي انجير رز دام گلوي غراب
ما به تو آورده‌ايم درد سر، ار چه بهار
درد سر روزگار برد به بوي گلاب
دان‌که دواسبه رسيد مرکب فصل ربيع
دهر خرف باز يافت قوت فصل شباب
خيل رياحين بسي است ما به که روي آوريم
زين همه شاهي که راست؟ چيست بر تو صواب؟
عنقا بر کرد سر، گفت: کز اين طايفه
دست يکي در حناست جعد يکي در خضاب
اين همه نورستگان بچه‌ي حورند پاک
خورده گه از جوي شير، گاه ز جوي شراب
گرچه همه دل‌کش‌اند از همه «گل» خوب‌تر
کو عرق مصطفاست وآن دگران خاک و آب
هادي مهدي غلام، امي صادق کلام
خسرو هشتم بهشت شحنه‌ي چارم کتاب
باج‌ستان ملوک، تاج‌ده انبيا
کز در او يافت عقل، خط امان از عقاب
احمد مرسل که کرد از طپش و زخم تيغ
تخت سلاطين زُگال گُرده‌ي شيران کباب
جمله رسل بر درش مفلس طالب زکات
او شده تاج رسل تاجر صاحب نصاب
عطسه‌ي او آدم است عطسه‌ي آدم مسيح
اينت خلف کز شرف عطسه‌ي او بود باب
گشت زمين چون سفن چرخ چو کيمخت سبز
تا ز پي تيغ او قبضه کنند و قراب
ذرّه‌ي خاک درش کار دو صد درّه کرد
راند بر آن آفتاب بر ملکوت احتساب
ديده نه‌اي روز بد کان شه دين بدروار
راند سپه در سپه سوي نشيب و عقاب
بهر پلنگان دين کرد سراب از محيط
بهر نهنگان دين کرد محيط از سراب
از شغب هر پلنگ شير قضا بسته دم
وز فزع هر نهنگ حوت فلک ريخت ناب
از پي تأييد او صف ملائک رسيد
آخته شمشير غيب، تاخته چون شير غاب
در عملش مير نحل نيزه کشيده چو نخل
غرقه‌ي صد نيزه خون اهل طعان و ضراب
چون الف سوزني نيزه و بنياد کفر
چون بن سوزن به قهر کرده خراب و يباب
حامل وحي آمده کامد يوم‌الظفر
اي ملکوت‌الغزاة اي ثقلين‌النهاب
خاطر «خاقاني» است مدح گر مصطفي
ز‌آن ز حقش بي‌حساب هست عطا در حساب
کي شکند همتش قدر سخن پيش غير
کي فکند جوهري دانه‌ي دُر در خلاب؟
يارب از اين حبس‌گاه باز رهانش که هست
شروان شرالبلاد خصمان شرالدواب
زين گره‌ي ناحفاظ حافظ جانش تو باش
کز تو دعاي غريب زود شود مستجاب