معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣١

روزنوشت‌
هدایتی ابوذر


٤ تير ٩١
چند وقتي بود که دچار کمبود آرامش شده بودم. خيلي فکر کردم چه‌کار کنم که به آرامش برسم. روزي گذرم افتاد به خيابان مبل‌فروش‌ها. جلوي مغازه‌اي، از اين صندلي‌هاي ننويي ديدم؛ اين صندلي‌هايي که روي آن مي‌نشينند و تاب مي‌خورند. گفتم چه خوب. يکي مي‌خرم و هر وقت که اعصابم مي‌ريزد به هم، مي‌روم رويش مي‌نشينم و تاب مي‌خورم و آرام مي‌شوم.
صاحب مغازه که فهميد براي چه مي‌خواهم صندلي ننويي بخرم، پوزخندي زد و گفت: «اين جوري شما به آرامش نمي‌رسي.» پرسيدم: «شما پيشنهاد بهتري داريد؟» سري تکان داد و پشت به من کرد و آگهي ترحيم زني را نشانم داد. گفتم: «ببخشيد! متوجه منظورتان نشدم.» گفت: «وقتي زنم محبت کرد سرش را زمين گذاشت، من به آرامش رسيدم.»
٩ تير ٩١
چند روزي است وقتي با زنم حرف مي‌زنم، زنم به دقت مرا زير نظر دارد. جوري که حرف زدن يادم مي‌رود. يک بار گفتم: «چيزي تو چشمت رفته که اين جوري نگاهم مي‌کني؟» گفت: «نه عزيزم! راحت باش.» باز پرسيدم: «خب براي چي اين جوري نگاهم مي‌کني؟» لبخندي زد، از آن لبخندهايي که هميشه براي رد گم کردن مي‌زند. گفت: «عزيزم! مي‌دانستي خيلي قشنگ حرف مي‌زني؟» گفتم: «بعد از اين همه سال تازه فهميدي قشنگ حرف مي‌زنم؟» گفت: «مهم نيست، تو ادامه بده.»
ديروز بود که بو بردم زنم کتابي به نام «زبان تن» خريده و يواشکي مي‌خواند. کتاب درباره‌ي حالات آدم‌ها موقع حرف زدن ا‌ست و اين‌که هر حالتي موقع حرف زدن، چه معنا و مفهومي دارد.
امروز منم رفتم همان کتاب را يواشکي خريدم تا يواشکي آن را بخوانم. مي‌خواهم حالاتم را موقع حرف زدن عوض کنم، که يک وقت پي نبرد چه نيتي پشت حرف¬هايم است.
١٢ تير ٩١
مرد نابينايي را ديدم که مي‌خواست از خيابان رد شود. با ذوق و شوق و در جهت اين‌که بني‌آدم اعضاي يک‌ديگرند، پريدم سمت مرد و دستش را گرفتم و به اصرار از او خواستم که اين توفيق را به من بدهد که ايشان را به سلامت از خيابان رد کنم. ايشان هم با ترديد به بينايي بنده و توانايي‌ام در انجام اين کار خطير، به من اين اجازه را داد. من به سلامت او را از دو سمت خيابان رد کردم و با لذتي وصف‌ناپذير، او را رساندم آن ور خيابان. براي اين‌که کار را تمام کنم، او را از جوي پياده‌رو هم خواستم رد بکنم که نمي‌دانم چي شد که من از پياده‌رو رد شدم، ولي او رد نشد و جفت پا با عصايش، رفت توي جوي آب که پر از لجن بود. وقتي با شرمندگي مرد را از توي جوي آب درآوردم، با آن‌که سر و رويش لجني شده بود، رو کرد به من و گفت: «آقا شما خوبيد؟ جاي‌تان که زخمي نشد؟»
١٨ تير ٩١
دوستم گفت: «خانه‌ام را فروختم.» گفتم: «اي واي، چرا؟ تو که خانه‌ي خوبي داشتي.» گفت: «آره، ولي زنم مي‌گفت خانه‌ي‌مان به شخصيت‌مان نمي‌آيد.» گفتم: «حالا چه‌کار کردي؟» گفت: «رفتم مستأجر شدم.» گفتم: «اي داد.» گفت: «رفتم آن بالا بالاها. زنم مي‌گويد اين‌جا به شخصيت ما مي‌خورد.» پرسيدم: «الآن راضي هستي؟» گفت: «خدايي نمي‌دانم.» گفتم: «چه‌طور نمي‌داني؟» گفت: «زنم مي‌گويد هر کسي نمي‌تواند بفهمد که خانه به شخصيت آدم نمي‌آيد، يعني چي؟ راست هم مي‌گويد. من خيلي‌ها را ديدم که نفهميدند. الآن ببينم، تو که نويسنده‌اي، خدايي اين حرف زنم را مي‌تواني بفهمي؟»
٢٣ تير ٩١
تو اتوبوس چند تا بچه مدرسه‌اي نشسته بودند. ايستگاه بعد که رسيد، پيرمردي عصا به دست، سوار شد. بچه‌ها سرگرم خودشان بودند. هر از گاه پيرمرد را هم زير‌چشمي مي‌پاييدم. ديدم زل زده به بچه‌ها. اتوبوس که تو ايستگاه ايستاد، پيرمرد عصا را گذاشت لاي پايش و يک دستش را گرفت به ميله‌ي بالاسرش و با دست ديگرش، پس‌گردني آبداري زد به يکي از بچه‌ها؛ جوري که دماغ بچه‌ي مردم، ماليده شد سرِ زانويش و وقتي که سرش باز برگشت همان جايي که بود، من به چشم خودم ديدم که منظومه‌ي شمسي داشت دور سرش مي‌چرخيد؛ چون طفلکي مانده بود چي شد که يهو اين جوري شد. پيرمرد هم نگذاشت زياد تو خماري بماند، بلند گفت: «پسر پر‌رو! سر جاي من نشستي‌ها. بلند شو ببينم.»
٢٨ تير ٩١
هر روز که سر کار مي‌روم، مردي را مي‌بينم که روزنامه‌ها را زير بغلش زده و لابه‌لاي ماشين‌هاي پشت چراغ‌قرمز مانده، مي‌چرخد و بلند بلند گزيده‌اي از خبرهاي روزنامه را مي‌خواند و آدم‌ها را تشويق مي‌کند که روزنامه‌اي از او بخرند: «آهاي... بيا ببين چي شد، يکي به خاطر ده‌هزار تومان، برادرش را نفله کرد؛ واي چه خبري، زني که بچه‌اش را سر راه گذاشت، خودش را کشت؛ خداي من... قطاري با همه‌ي مسافرهايش از ريل خارج شد؛ بيا بخوان ببين چه جوري هواپيما تو هوا پرپر شد.»
روزي مرد را لب جدول خيابان ديدم که نشسته و دارد چيزي مي‌خورد. دست گذاشتم روي شانه‌اش و گفتم: «عمو‌جان! من هر روز شما را مي‌بينم.» نگاهم کرد و گفت: «من که شما را نديدم، حالا امرتان؟» گفتم: «خب روزنامه از شما نمي‌خرم. براي همين به جا نياورديد.» گفتم: «چرا شما هر روز فقط خبرهاي صفحه‌ي حوادث را مي‌خواني؟ خبرهاي خوبي نيست. آدم دلش مي‌گيرد. روزنامه اين همه خبر دارد. خبر ورزشي هم بخواني، بد نيست.»
خنديد و گفت: «عمو‌جان! من بچه‌ي روستا هستم. روستايي‌ها را نمي‌شناسي انگار. ما روستايي‌ها، از خبر دروغ بدمان مي‌آيد.»