معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٩
چرخنامه
عابدینی عدالت
قسمت هفتم
رُستاق به داراب و فسا
مسافت «رُستاق» به «داراب» زياد نيست. حوالي ظهر به داراب ميرسم. آموزش و پرورش اين شهر همکاري خوبي دارد و محل مناسبي را در يکي از مدارس در اختيارم قرار ميدهد. پوشش زنان و مردان اين شهر نسبت به شهرهاي قبلي به طرز محسوسي تغيير کرده و از حالت سنتي خارج شده است.
پس از استحمام، احساس آرامش ميکنم؛ مثل اينکه بدنم از حصار آلودگي رها شده باشد. پس از صرف ناهار به خواب ميروم.
هنگام غروب، به يک دوچرخهسازي در مرکز شهر ميروم که ديروز، ابوالفضل در روستاي «قلعه نو» به من معرفي کرده است تا دوچرخه را سرويس کنم.
در آنجا آقاي پورکمال، ساعتها زمان روي دوچرخه ميگذارد و آن را سرويس کامل ميکند. هرچه اصرار ميکنم حقالزحمهي آن را دريافت کند، قبول نميکند. البته جاهاي ديگر هم اينگونه بود، امّا انصافاً ايشان خيلي وقت گذاشتند!
اصرار ميکند که شب به خانهيشان بروم. ميگويم فردا صبح زود بايد حرکت کنم و وقت محدود است. از وي خداحافظي ميکنم.
***
صبح زود حرکت ميکنم به سمت شهر «فسا».
اطراف شهر داراب تا چند کيلومتري سرسبز و آباد و بيشتر پوشش گياهياش از گندم و جو است.
به جايي ميرسم که فروشندههاي روستايي در کنار جاده دوغ و کشک ميفروشند؛ شايد به مسافتي در حدود ١٥ کيلومتر!
جوان دوغفروشي را ميبينم که از دور اشاره ميکند به نزدش بروم. طناز و بذلهگوست. قمقمه و بطري آبم را به زور ميگيرد و پر از دوغ ميکند. ميگويد که زيادي نخورم که خوابآلودم کند و کار دستم دهد و بعد در روزنامهها انعکاس پيدا کند. آنگاه به کنار جاده ميرود و فرياد ميزند: «دوچرخهسواري به علت مصرف بيش از حد دوغ در جاده دچار سانحه شد و خسارات سنگيني به چندين تريلر، کاميون و اتوبوس وارد کرد.» ماندهام از اين جملهبندي کاملش! سپس رو به من ميکند و ميگويد: «بعدش ازت آزمايش ميگيرن و ميبينن که آره از دوغ من استفاده کردي.» از خنده رودهبُر شده بودم، گفتم: «خوب اينکه بد نيست، يه تبليغ خوب براي محصول تو ميشه ديگه.» ميخندد. از وي تشکر ميکنم و با شکمي پر از دوغ، مستانه حرکت ميکنم.
ماشين «بوجو» را کنار جاده ميبينم که ايستاده است؛ ماشيني براي حمل کالاهاي سنگين. براي تفنن هم شده ميايستم و لاستيکهايش را ميشمارم؛ ١٦٠ لاستيک!
عاشق اين نوع ماشينهاي سنگين هستم، البته ماشين معدن را ترجيح ميدهم. به گمانم عاقبت رانندهي ماشين سنگين شوم؛ ولي افسوس که اصلاً گواهينامه ندارم!
جلوتر ميروم. سمت چپ جاده عشايري را ميبينم که چادر زدهاند. فرمان دوچرخه را ميچرخانم و به سمت آنها ميروم. مرد و زن مشغول کارند. هر کسي مرا ميبيند، دعوت ميکند که ميهمانشان شوم.
بالأخره با يکي از آنها وارد چادر ميشوم. خانهاي ساده و بيآلايش و به دور از هر گونه تجملات! شايد سادگياش براي لحظهاي زيبا به نظرم آمد؛ اما دوست دارم که در وضعيتي بهتر از اين زندگي کنند، هر چند که آنها هم برخي داراييها دارند که ما شهريها محروم از آن هستيم. کتري سياه روي زغال ميجوشد. ميزبان، چايياي برايم در استکان ميريزد؛ خوردن دارد!
جادهي سرسبز، خلوت و ساکت، جان ميدهد براي يک لب آواز خواندن با خيالي راحت!
هنگامي که در اداره با همکارم تنهاييم و موقعيت مناسبي دست ميدهد، شروع ميکنم به خواندن. همکارم رو به من ميکند و ميگويد: «وقتي ميخوني ديوار اداره نزديکه ترک برداره.»
مادرم ميگويد: «پرندهها با شنيدن صداي تو از خجالت پرواز ميکنند و ميروند!»
خواهرم ميگويد: «تو رو خدا يواشتر بخون! گوشمون رفت. ميخوني هم براي خودت بخون.»
برادرم هم چيزي نميگويد. فقط ميخندد!
به گمانم همگي قصد شوخي دارند! احتمالاً به خاطر خودخواهيام اشکالي در صدايم نميبينم! در هر حال چه خوب، چه بد، با صداي بلند ميخوانم:
حالي درون پرده بسي فتنهها رود
تا آن زمان که پرده برافتد چهها کنند
گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار
صاحبدلان حکايت دل خوش ادا کنند
مسافت رستاق به داراب: ٦٥ کيلومتر
ارتفاع شهر داراب از سطح دريا: ١١٢٥ متر
مسافت داراب به فسا: ١٠٤ کيلومتر
ارتفاع شهر فسا از سطح دريا: ١٣٨٠ متر