معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٦

گفت‌و‌گو با حجت‌الاسلام و المسلمين دکتر سيد‌محمد ثقفي‌نژاد
دویمی حمید


مدرنيته در محک بينش اسلامي
سيدمحمد ثقفي‌نژاد در سال ١٣٢٣ در يک خانواده‌ي مذهبي در تبريز چشم به جهان گشود. وي پس از اتمام دوره‌ي ابتدايي، وارد مدرسه‌ي طالبيه‌ي تبريز شد و در سال ١٣٤١ براي ادامه‌ي تحصيل عازم حوزه‌ي علميه‌ي قم گرديد و از محضر اساتيدي چون شهيد مطهري، دکتر مفتح، آيت‌الله سبحانى، آيت‌الله جوادي آملى، آيت‌الله مکارم شيرازي و... کسب فيض نمود. همزمان، يادگيري زبان انگليسي را در دبيرستان دين و دانش قم‌- که به همت شهيد بهشتي بنا شده بود‌- آغاز کرد. پس از افتتاح دارالتبليغ اسلامي در قم، به منظور ادامه‌ي تحصيل در دوره‌ي تحصيلات تکميلي در دوره‌ي اوّل و دوم آن مؤسسه‌ي علمي شرکت کرد و در سال ١٣٥٦ از طرف اين مؤسسه‌- که حکم دانشگاه اسلامي را داشت‌- با بورسيه‌ي تحصيلي به آمريکا اعزام شد و تحصيلات خود را در رشته‌ي تطبيق اديان و جامعه‌شناسي ديني در دانشگاه تمپل Temple فيلادلفيا ادامه داد. مقارن با پيروزي انقلاب اسلامي ايران، در حالي که آماده‌ي دفاع از رساله‌ي دکترايش بود، به دليل فعاليت‌هاي سياسي‌- اسلامي، ويزاي تحصيلي‌اش لغو شد و به ايران بازگشت. در سال ١٣٦٣، هم‌زمان با تأسيس دانشگاه آزاد اسلامي، به عنوان نفر اوّل کنکور در رشته‌ي تاريخ و تمدن اسلام، در اين دانشگاه پذيرفته شد و پس از دفاع از تز دکتري خود، به عنوان عضو هيأت علمي اين دانشگاه مشغول به تدريس شد که تا کنون نيز ادامه دارد. از وي تا کنون کتاب‌ها و مقالات بسياري به زبان‌هاي فارسي، انگليسي و عربي منتشر شده است.
- اين‌که مي‌گويند مدرنيته، انسان را از آسمان به زمين کشيده است، آيا واقعاً صحت دارد؟
جريان مدرنيته يکي از تحولات اجتماعي اروپاست که بعد از پروتستان (به نوعي از زمان دکارت) شروع مي‌شود و بر اومانيسم تأکيد دارد و اصالت را به انسان مي‌دهد. اساس آن هم در همان جمله‌ي معروف دکارت نمود پيدا مي‌کند که مي‌گويد: «من فکر مي‌کنم، پس هستم»؛ يعني براي رسيدن به معرفت و شناخت، از «من» (انسان) شروع مي‌کند.
از آن‌جا که اين جريان، برخلاف جرياني بود که در دوره‌ي قرون ميانه و دنياي مسيحيت کاتوليک رواج داشت‌- که طبق آن معرفت، براساس نوعي معرفت ديني، آن هم به صورت جبري و غيرعقلاني مطرح مي‌شد‌- بنابراين، در دوره‌ي بعد که کپلر و گاليله و بعدها دکارت، اعلام کردند اين نوع تفکر، به اصطلاح ايمان عقلاني نيست، بلکه ايمان ايماني است، يک تحول و سرفصل تاريخي در اين زمينه پديد ‌آمد و نتيجتاً اين‌طور به نظر ‌رسيد که انسان از آسمان به زمين کشيده شده است. دليل اصلي آن هم اين بود که از دوره‌ي دکارت، من، به منِ فاعل و خلّاق (subject) اطلاق مي‌شود و در مقابل آن طبيعت قرار مي‌گيرد که به آن، منِ منفعل و پذيرا و غيرخلّاق (object) گفته مي‌شود. از اين زمان به بعد است که من حق تفکر دارد و حق تصرف در طبيعت هم پيدا مي‌کند و از اين‌جاست که علم و پوزيتيويسم و... مطرح مي‌شود.
اين تحوّل، همان‌طور که عرض کردم، مربوط به مسيحيت قرون وسطي (با آن طرز تفکر خاص) مي‌شد، در حالي که اگر بخواهيم آن را در مورد اسلام مطابقت بدهيم، مي‌بينيم که به هيچ وجه چنين اتفاقي در مورد ما صدق نمي‌کند؛ چون اصولاً دين اسلام، هيچ گاه بر ضد عقل موضع نگرفته است که حالا مثلاً رنسانس يا روشنگري بخواهد آن را نقد کند و انسان را از دين جدا کند و به زمين بياورد. گواه اين مطلب هم اين است که در همان دوره، دکارت در رساله‌ي «درست به کار بردن روش عقل» خود‌- که ترجمه‌ي اوّل آن در دوره‌ي ناصرالدين‌شاه به وسيله‌ي «کنت گوبينو» (سفير فرانسه در ايران) انجام گرفت‌- پيش‌بيني مي‌کند که ممکن است در خاورميانه يک ديني باشد که اصول عقلاني‌اش مثل اصول مسيحي نباشد.
بنابراين، اين‌که من مطرح هستم، منِ فاعل، منِ فعال، منِ متفکر، اين در انديشه‌ي مسيحيت محکوم بود، در حالي که ما در دين عقلاني اسلام، نه من را رد کرده‌ايم و نه در اصول دين به صورت تعبّدي گفته‌هاي کتاب‌ مقدس را قبول داريم؛ بنابراين، اين داوري که مدرنيته انسان را از آسمان به زمين آورد، در آن شرايط مدرنيته کاملاً صادق بوده است، وگرنه در اسلام، زمين، محکوم نشده بود و ما هيچ وقت، منحصر به آسمان نبوده‌ايم؛ لذا دسته‌اي از مسلمانان مانند سيد‌جمال‌الدين اسد‌آبادي يادگيري علوم جديد و پيش‌رفت‌هاي مبتني بر عقلانيت غرب را نه تنها بر خلاف شرع اسلام نمي‌دانستند، بلکه به آن هم تشويق مي‌کردند؛ چون معتقد بودند که اسلام با علم و عقل‌- حتي علوم جديد- مخالفت ندارد.
- همان‌طور که شما هم به جمله‌ي معروف دکارت اشاره کرديد، اين‌طور به نظر مي‌رسد که در دنياي مدرن، نسبي‌انديشي و شک‌گرايي، جاي اعتقاد راسخ و ايمان را گرفته است. ريشه‌هاي اين تحول در دستگاه معرفتي بشر چيست؟
اين‌که مي‌گويند شک در دنياي مدرن مطرح است، به اصطلاح، «شک ايستا» را نمي‌گويند، بلکه منظورشان شک پوياست. اجازه بدهيد با يک مثال اين مسئله را براي شما روشن کنم؛ شما در يک تحقيق، وقتي سؤالي به ذهن‌تان مي‌رسد، پاسخ اين سؤال هميشه، دو جهت دارد؛ به اين صورت که نصف پاسخ آن را مي‌دانيد و نصف پاسخ را نمي‌دانيد؛ بنابراين، سؤال هم به نوعي شک به حساب مي‌آيد. شک علمي هم همان شک ابراهيمي است که در قرآن مطرح شده است، منتهي نه شک ايستا، بلکه شک پويايي که به تحقيق منجر مي‌شود.
ما در منابع اسلامي هم مي‌بينيم که سؤال پرسيدن، هيچ وقت رد نشده است؛ چرا که در زمان خود پيامبر(ص) هم، حتي در اصول دين، سؤال مطرح بوده است؛ لذا، اگر يک مسلماني بيايد درباره‌ي اصل دين، سؤالي بپرسد، حتي اگر آن سؤال شک‌برانگيز هم باشد، اين امر نه الحاد است و نه لاادري‌گري. منتهي به شرطي که آن سؤال واقعاً براي او مسئله باشد و به تحقيق وادارش کند، نه اين‌که صرفاً به منظور مخالفت با دين مطرح شود.
جايگاه شک، گاهي آن‌قدر مهم مي‌شود که از آن به عنوان سکويي براي رسيدن به يقين و ايمان ياد مي‌شود و ما نظاير اين تحول را در جامعه‌ي ايران زياد داشته‌ايم. براي مثال، دکتر عبدالحسين زرين‌کوب، چهره‌هاي مختلفي دارد؛ به‌طوري که دکتر عبدالحسين زرين‌کوب جوان، ميانه‌سال و پير را مي‌توان از هم تفکيک کرد. دکتر عبدالحسين زرين‌کوب جوان، هماني است که در مورد اسلام، کتاب «دو قرن سکوت» را نوشته است و حمله‌ي مسلمانان به ايران را به نوعي بي‌انصافي و جفا دانسته است که باعث به سکوت کشيده شدن استعداد ايرانيان در آن دو قرن شده است. اما بعداً که مطالعات علمي‌اش بيش‌تر شد و از سيطره‌ي تعصب و ايمان جزمي ناسيوناليستي بيرون آمد و وارد عمق تمدن اسلامي شد، نه تنها آن حرف‌هاي قبلي‌اش را پس گرفت، بلکه کتابي به نام «کارنامه‌ي اسلام» نوشت و در آن اسلام بين‌الملل، اسلام علم‌دوست، اسلام کتابخانه‌ساز و اسلام عشق را معرفي کرد. عين اين امر را مي‌توان در مورد امام خميني(ره) هم مشاهده کرد؛ به‌طوري که امام خميني(ره) سال ٤٠، با امام خميني بعد از ترکيه و نجف و فرانسه متفاوت بوده است؛ به اين صورت که تحولات زمان، گزاره‌هاي ذهني‌ ايشان را تغيير داده بود و ابزار جديدي در اختيارش گذاشته بود و مي‌بينيم وقتي که پس از تبعيد به ايران بازگشتند، طرح عدم کفايت حوزه‌ها را مطرح کردند و مقتضيات زمان و مکان در اجتهاد را دخالت دادند و نهايتاً منجر به صدور فتاواي شجاعانه و جديدي از سوي ايشان شد. اگر جوانان ما اهل مطالعه باشند، مي‌توانند بسياري از اين موارد را دنبال کنند که از طريق شک پويا به نکات دقيق، لطيف و عالي رسيده‌اند.
اين مسئله که مي‌فرماييد شک جاي ايمان راسخ اديان را گرفته است، هم به نظرم جاي بحث دارد؛ چون همان‌طور که گفتم مسئله‌ي شک‌گرايي از همان زمان پيغمبر(ص) هم در جامعه‌ي اسلامي وجود داشته است. مسئله اين‌جاست که ما نبايد بحث ايمان را با تعصب يکي بدانيم. به نظر من، هيچ گاه در هيچ ديني، تعصب وجود نداشته است؛ چرا که اديان، انديشه‌ها و گاهي تفاوت‌هاي اجتماعي را نقد مي‌کنند و اين دينداران هستند که گاهي متعصب مي‌شوند، و فرق است ميان دين آزادي‌خواهي که معتقد است «لا اکراه في الدين» با پيرو يک چشمي که معتقد است حق اين است که من مي‌گويم و هر کس با عقيده‌ي من موافق نباشد، کافر است. آنچه ما امروزه در سطح دنيا از آن رنج مي‌بريم هم از همين تفسيرهاي تنگ‌نظرانه‌اي نشأت مي‌گيرد که به وسيله‌ي بعضي از پيروان اديان مطرح مي‌شود، در حالي که اصل متن اديان و کتاب مقدس و يا اصولي که رهبران دين و ائمه‌ي معصومين(ع) داشته‌اند، به اين شکل نبوده است و اجازه‌ي تحقيق و ابراز نظر مخالف را هم داده‌اند.
- يکي از مسايلي که زاييده‌ي همين شک‌گرايي بوده است و همراه با مدرنيته شکل گرفته و رشد کرده است، مسئله‌ي قرائت شخصي داشتن از دين است. سؤال بنده اين است که اصولاً اين قرائت شخصي از دين، تا چه ميزان در اديان مختلف پذيرفته شده است؟
بحث قرائت شخصي داشتن از دين، بحثي بود که پروتستان‌ها (در مقابل کاتوليک‌ها) مطرح کردند؛ چرا که آن‌ها تفسير سنتي دستگاه پاپ را رد مي‌کردند و بعد هم که «مارتين لوتر» به نمايندگي از آن‌ها ادعا کرد هر انساني بايد کشيش خودش باشد. اما نمي‌توانيم بگوييم اين اتفاق، دقيقاً در شرق و در کشورهاي اسلامي هم به همان شکلي که در غرب اتفاق افتاد، رخ داده است. درست است که عده‌اي از پيروان نهضت احياگري مطالبي را بيان کرده‌اند، اما هدف اصلي آن‌ها اين بوده است که خرافات را از دامن مذهب بزدايند و آن را پيرايش کنند. اين جريان از سيد‌جمال شروع شده است و توسط آخوند خراساني، نائيني، اقبال لاهوري، محمد عبده، رشيد رضا، امام خميني(ره)، مرحوم مطهري، مهندس بازرگان، دکتر شريعتي و... پي‌گيري شده است و حتي عده‌اي معتقدند که در عصر ما هم‌چنان به رهبري آيت‌الله خامنه‌اي در ايران ادامه دارد. اين افراد، اسلام عقلاني را مي‌خواهند که يک جريان شناخته‌شده‌اي است و به دنبال واقعيت اصيل و عقلاني در امور ديني است.
اما از آن طرف، يکسري جريان‌هاي مرموزي شکل گرفته‌اند که مباحث مربوط به ديدن امام زمان(عج)، کرامات و... را مطرح مي‌کنند. به نظر من، اين گروه غيرحق و خرافي هستند؛ چرا که به تعبير يکي از اساتيد ما، آن کسي که امام زمان(عج) را مي‌بيند، به ديگران نمي‌گويد و آن کسي که ادعاي ديدن امام زمان(عج) را مطرح مي‌کند، ايشان را نديده است. در بين عرفا هم معروف است که مي‌گويند:
هر که را اسرار حق آموختند
مُهر کردند و دهانش دوختند
- يعني شما معتقديد که در اسلام هم قرائت شخصي داشتن از دين، مطرح شده است و پذيرفته شده است؟
ما در بحث اجتهاد در حوزه، دين را به دو بخش تقسيم مي‌کنيم: دين تحقيقي (اجتهادي) و دين تعبّدي (غير‌اجتهادي).
در دين تحقيقي، دين، شخصي مي‌شود. شما کدام مجتهدي را مي‌شناسيد که مسايل ديني‌اش را از ديگري بپرسد؟ بنابراين، اين چيز تازه‌اي نيست. اما اين‌که آيا همگان اجازه‌ي اين گونه اظهار نظرهاي شخصي در دين را دارند يا خير؟ پاسخ منفي است. مثل اين است که ما بگوييم پزشکي بايد شخصي باشد، مگر مي‌شود هر کسي ادعاي پزشکي کند. همان‌طور که طب، به طبيب نياز دارد، فقه هم به فقيه نياز دارد، منتهي فقيه متدينِ آگاه به زمان و فقيهي که عالم است و به مقتضيات زمان اشراف دارد.
همان‌طور که اگر پزشکي شخصي باشد، اوّل فاجعه‌ي اجتماعي است، در دين هم اگر قرار باشد هر کسي بيايد اظهار نظر کند، باعث ايجاد هرج و مرج مي‌شود. اما با اين حال، همان‌طور که عرض کردم، اين راه براي کساني که سواد و علم دارند و مي‌توانند متون ديني را بفهمند، باز است. قرآن هم ]در سوره‌ي توبه/ آيه‌ي ١٢٢[ انحصار فهم متون ديني را نفي کرده است و آن را براي همه جايز دانسته است: «لولا نفر من کل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين...». پس مي‌بينيد که اين راه براي هيچ کس بسته نيست و همه مي‌توانند با طي کردن اين مسير، به درجه‌اي برسند که خودشان در دين فقاهت کنند. در عين حال اين گفته به اين معنا نيست که تمام مردم، بدون تحصيل علوم لازم، به اين امر اقدام کنند؛ اگر در اين حوزه تخصصي ندارند، بايد به متخصصان امر مراجعه کنند.
ابوريحان بيروني هم همين دسته‌بندي را با عنوان «دين عالمانه» و «دين عاميانه» مطرح مي‌کند و معتقد است که دين عاميانه، آميخته با استبداد، جهل و خرافات است، در حالي که دين عالمانه، بسيار روشن است و براساس آن، هر عالمي، ذهنش هر نوع بفهمد، آزاد است.
- آن وقت اگر براساس روي‌کرد تحقيقي، تکثر و تنوع آرا بين علما و مجتهدان زياد شد، تکليف چيست؟
اين‌که يک جامعه تکثر مي‌خواهد، يک واقعيت است. جامعه‌ي تک‌فرهنگي، تک‌معرفتي، تک‌زباني و تک‌ذهنيتي، در اين عصر، دوام نمي‌آورد. به دليل ارتباطات وسيعي که بين انسان‌هاي سرتاسر جهان با افکار و عقايد و شيوه‌هاي زندگي متفاوت برقرار شده است، رفتارها، ذهنيت‌ها، معارف و معلومات افراد متنوع شده است و هر کسي دين را بر مبناي درک خودش مي‌فهمد و لذا خود‌به‌خود يک جامعه‌ي متکثر پديد مي‌آيد که ما بايد آن را درک کنيم. توجه داشته باشيد که منظور من بي‌ديني نيست، اما بايد ديندارهاي متفاوت و متنوع را پذيرفت.
در طول تاريخ ما از زمان ائمه تا به امروز هم ديده شده است که همه‌ي عالمان، در يک جاهايي، نشسته‌اند، بحث کرده‌اند، قانع شده‌اند و قانع کرده‌اند. از هشام‌بن‌حکم روايت شده است که مي‌گويد به منا رفتم و ديدم که ابن‌ابي‌العوجاء- که يک انسان مادي‌گرا و ماترياليست بوده است‌- عده‌اي را دور خودش جمع کرده بود و به اشاعه‌ي نگرش خود در ميان آن‌ها اقدام مي‌کرد. هشام هم که يک جوان غيرتي بوده، با تندي به او اعتراض مي‌کند. ابن‌ابي‌العوجاء از او سؤال مي‌کند که شاگرد چه کسي هستي؟ و هشام جواب مي‌دهد: من شاگرد امام جعفر صادق(ع) هستم. آن وقت، ابن‌ابي‌العوجاء به او مي‌گويد: استاد تو هر روز اين‌جا مي‌نشيند و ما با هم بحث مي‌کنيم و هيچ وقت اين گونه با من تندي نکرده و عصباني نشده است...
اين روايت، مي‌رساند که اختلاف نظر داشتن در امور ديني، يک امر طبيعي است و لزوماً نمي‌توان گفت تکثر در مباحث ديني، به هرج و مرج منجر خواهد شد. در زمان خودمان هم کساني مانند شهيد مطهري و يا استاد محمدتقي جعفري را داريم که با دانشمنداني مانند «برتراند راسل» نامه‌نگاري و بحث و مناظره مي‌کرده‌اند.
من دو سال در محضر مرحوم علامه محمدجواد مغنيه (پدر شهيد عماد مغنيه) درس فقه مُقارن مي‌خواندم. ايشان کتاب‌هايي مي‌نوشتند و به نويسنده‌هاي متعصب مصري يا بعضي مستشرقين پاسخ‌هايي مي‌دادند و هميشه بعد از اين‌که دلايل شيعه را مي‌آوردند، مي‌گفتند: «اين‌ها دلايل من هستند، اما من هيچ وقت آن‌ها را به شما تحميل نمي‌کنم. شما دلايل خودتان را داريد و من هم دلايل خودم را». ما بايد اين فضا را توسعه بدهيم و به افراد و به اصحاب اين نوع تفکر، اجازه‌ي صحبت کردن بدهيم.
متأسفانه جامعه‌ي امروز ما به دليل يکسري جهت‌گيري‌هاي غرض‌آلود، امکان بحث بي‌طرفانه و منصفانه را از بين برده است، در حالي که در عالم علم، جبهه‌گيري شخصي جايي ندارد و بايد فقط سخن را نقد کرد، نه صاحب‌ سخن را. آنچه در جامعه‌ي ما زجرآور است، اين است که به صاحبان انديشه، به صورت شخصي حمله و گاهي تهمت زده مي‌شود، در حالي که داوري اسلامي، اين‌طور نيست.
- حالا براي اين‌که از موضوع هم خارج نشده باشيم، فکر مي‌کنيد که ما به عنوان يک جامعه‌ي ديني، بايد چه موضعي در برابر امر مدرن اتخاذ کنيم؟
اين بخش را به نظر من، جامعه‌ي اسلامي در اين صد و پنجاه سال قبل، پاسخ داده است. در طول اين مدت، سه جريان اصلي در جامعه‌ي اسلامي در برابر مدرنيسم، شکل گرفته است؛ دسته‌اي از مسلمانان، قائل به رد مطلق هر چيزي هستند که از جاي ديگري آمده باشد، اين گروه از همان ابتدا مُهر باطل را به آن تفکر وارداتي مي‌زنند. دسته‌ي ديگري، قائل به پذيرش مطلق هستند؛ به‌طوري که در خودشان هيچ گونه هويت و انديشه و نظر و علمي ندارند و هر چه از آن طرف مي‌آيد را مو به مو ترجمه مي‌کنند و مي‌پذيرند. اما دسته‌ي سومي هم هستند که ابتدا هر چه را به آن‌ها عرضه مي‌شود ارزيابي مي‌کنند و بعد اقدام به رد يا پذيرش تمام يا قسمتي از آن مي‌کنند. نظر اسلام هم بر همين ارزيابي است، وقتي که ]در سوره‌ي زمر/ آيه‌ي ١٨[ مي‌گويد: «الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه» يعني همين ارزيابي کردن.
حالا يک پديده‌اي به نام مدرنيسم، به ما عرضه شده است که فلسفه، انديشه، صنعت، مديريت و... خودش را دارد. همان‌طور که خداوند به آن انسان مدرن، عقل داده و او دارد از آن استفاده مي‌کند، از آن عقل، به ما هم داده است که مي‌توانيم با تکيه بر آن، امور خوب و بد را از هم تشخيص دهيم. مرحوم آقاي مطهري (در آخر جلد پنجم اصول فلسفه) در برابر وهابيوني که فلسفه را رد مي‌کنند مي‌گويد خداوند از آن بخش وجودي‌اش، يک بخشي از فيض عقلي را به ما داده است و ما به وسيله‌ي همين هديه‌ي خداوندي (عقل) است که مي‌فهميم.
بنابراين، اين‌که ما از همان ابتدا و بدون ارزيابي، بخواهيم چيزي را محکوم کنيم، درست نيست، بلکه اوّل بايد ارزيابي کنيم و ببينيم کجايش مشکل دارد. مثلاً الآن دسته‌اي هستند که رأي‌گيري را محکوم مي‌کنند و معتقدند که بايد به زمان پيامبر(ص) برگرديم. اين حرف و اين تفکر، اصولاً محال است. ما مجموعاً محصول قرن ١٥ هجري و ٢١ ميلادي هستيم؛ بنابراين، نمي‌توانيم به آن زمان برگرديم؛ چرا که در آن زمان، جامعه‌ي مدينه، يک جامعه‌ي قبيله‌اي بوده است، در حالي که ما امروز جامعه‌ي قبيله‌اي نيستيم. ما ارزش‌ها را از زمان پيغمبر(ص) مي‌گيريم، اما فرم و قالب را از زمان خودمان داريم.
- حالا اگر در جايي يکي از پديده‌هاي مفيد دنياي مدرن، با مباني ديني ما سازگار نباشد، آن وقت تکليف چيست؟
مرحوم آقاي بروجردي و امام موسي صدر در ارتباط با اين گونه مسايل، اين نظر را داشتند که اگر آن مسئله، يکي از ضروريات زندگي است و زندگي، بدون آن واقعيت، ممکن نيست، آن‌جا بايد با يک تفسير جديد از متون ديني، آن پديده را قابل استفاده کنيم؛ چرا که اصولاً دين يا تفسير ديني يک امر انعطاف‌پذير (با قابليت انطباق بالا) است. افرادي مانند مرحوم سيدمحمدحسين فضل‌الله در لبنان يا شيخ انصاري (دويست سال پيش) در نجف، اجتهاد جديد داشتند. همين حرفي که امام(ره) مي‌گفت که اگر با اجتهاد محدود سنّتي و با ديدهاي تنگ‌نظرانه، بخواهيم به پرسش امروزي، پاسخ ديروزي بدهيم و آن را دين حساب کنيم، اين دين محکوم است؛ اما اگر آن مسئله را ملاحظه کنيم، ارزيابي کنيم، تصحيح کنيم و مفاهيم جديد و اجتهاد جديدي را مطرح کنيم، آن وقت اگر آن پديده جزو ضروريات زندگي باشد، مي‌توان آن را با اجتهاد جديد پذيرفت. اما يک وقتي هم هست که خود فرهنگ جامعه‌ي اسلامي يک پديده‌ي جديد را نمي‌پذيرد، مثل وارد کردن سگ در زندگي روزمره‌ي خانوادگي. اين مسئله هر چند در غرب به‌طور وسيع پذيرفته شده است، در ايران به دليل فرهنگ اسلامي غالب، خود فرهنگ، آن را نمي‌پذيرد و ما هم نبايد بياييم خودمان را معطل چند نفري کنيم که مثلاً يک سگ همراه‌شان دارند. اين‌ها يک اقليت استثنا هستند، در حالي که فرهنگ عمومي جامعه در ايران، مصر و ديگر کشورهاي اسلامي، يک فرهنگ اسلامي است که اين مسايل را نمي‌پذيرند.
- آقاي دکتر، از اين‌که اين فرصت را در اختيار ما قرار داديد، از شما تشکر مي‌کنم.