معارف اسلامی

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٥

بحر طويل در رثاي حضرت علي‌اکبر(ع)
حدادکاشانی عباس


شيعيان باز به ياد آمدم از واقعه‌ي کرب‌و‌بلا، وادي پرخوف و عنا، عرصه‌ي پرهول و فنا، در چه زماني چه عواني دهم ماه محرم که به يک سو شده‌ي يار و مددکار، جگرگوشه و آرام دل احمد مختار، ضياي بصر حيدرکرار، ز يک سوي دگر لشکر کفار، همه فرقه‌ي اشرار، ستم‌گستر و جرار، جفاپيشه و غدار، که ناگاه علي‌اکبر خورشيدلقا، از افق خيمه پديدار شد و آمد و زانو زد و زد بوسه به پاي پدر خويش، به صد ناله‌ي تشويش، به سوز جگر ريش، که اي آينه‌ي دين مبين، حجت حق باب گرامي، چه شود گر ز کرم رخصت پيکار عطا سازي و منت نهي و اذن و اجازت دهي‌ام تا که روم در صف هيجا و کنم حمله بر اين لشکر کفار، ز تاب تف شمشير شرربار، بسوزم همه را خرمن هستي و فداي تو کنم جان و تن و هم سر و پا را.
***
شه دين گفت که اي نور دو چشمان ترم، اکبر والاگهرم، دلکش و زيبا پسرم، تالي جد و پدرم، مهجت قلب کدرم، نيست مرا طاقت هجران، به خدا بر پدرت سخت بود سخت که همچون تو شود کشته و من زنده بمانم، علي‌اکبر ز پس گريه‌ي بسيار، گرفت از پدرش رخصت پيکار، شتابيد سوي لشکر کفار، چو جدش علي آن سيد ابرار، به آواز رسا گفت که اي لشکر بي‌شرم و حيا، پيرو اولاد زنا، تابع بن‌سعد دغا، از چه به ما ظلم نموديد که آبي که خورَد زو همه‌ي وحش و طيور و حيوانات و نباتات به ما منع نموديد، مگر ما نه ز اولاد رسوليم، جگرگوشه‌ي زهراي بتوليم، چو لشکر بشنيدند، تمامي ز جگر نعره کشيدند، به بن‌سعد بگفتند که اي کافر غدار و اي زشت سيه‌کار، و اي شوم تبه‌کار، چه کرده است به تو احمد مختار، که ما را تو کني امر به پيکار و کنون حرب به آن شاه روا داري و خواهي کشي‌اش از دم شمشير، زهي سخت‌دلي کو بتواند که کشد تيغ بر اين تازه‌جواني که به بالاست چو شمشاد، چو سروي بود آزاد، به لب قند و به رخ ماه، به اورنگ ادب شاه، چو بن‌سعد لعين ديد، چنين بانگ بر‌آورد، مر اين نيست پيمبر، عليِ‌اکبر و فرزند رشيد شه دين است، زبانش شکرين است، بيانش نمکين است، همين ماه‌جبين است، که مرگش به کمين است، همانا پدرش بي‌کس و بي‌يار و معين است، که او را به صف حرب فرستاده و تن داده که او کشته شود ليک بجوشيد و بکوشيد، به تن اسلحه‌ي حرب بپوشيد، ز تيغش حذر آريد، ضعيفش نشماريد، که او سخت دليري است، که گر تيغ کشد حمله نمايد، نگذارد به شما دست ستيز و ندهد راه گريز و بربايد ز دم تيغ، سر از گردن گردان و کند حمله چو شيران و تني زنده نه بگذارد و اي قوم! تمامي همه يک‌باره بر او حمله نماييد، چو لشکر بشنيدند، تمامي ز ميان تيغ کشيدند، چو پرگار مر آن نقطه‌ي توحيد فراگير نمودند، چو شه‌زاده چنان ديد، بغريد چو شيري که کند حمله به روباه، برآورد ز دل نعره‌ي الله، برانگيخت سوي معرکه يکسر، که همي آخت به سرهاي همه خنجر برّان و بدريد صف لشکر و چون حيدر صفدر، زده بر ميمنه و ميسره بر ميسره و ميمنه و قلب و جناح صف لشکر، بپراکند عدو از تف تيغش همه چون مور و ملخ گشته پراکنده نماندند تني زنده مگر آن‌که دويدند، تمامي طمع از خويش بريدند، ره چاره به جز مرگ نديدند، چنان کُشت ز کفار، که از خون همه سيل پديدار شد از کشته‌ي‌شان پشته همي ساخت نمودار، دگرباره سوي باب روان گشت، که اي باب ببين مي‌کشدم تشنگي و اسلحه‌ي جنگ گران است مرا بر بدن، آيا بتواني که چشاني به لبم قطره‌ي آبي، شه دين گفت بر او يا ولدي،‌ هات لسانک که زبان را به دهان شه دين برد و فرو يافت حيات ابدي، تاخت به ميدان و شه تشنه‌لبان دست برآورد، که يارب به رضاي تو و در راه وفاي تو فرستم به سوي جنگ، جواني که بود اشبه مردم به رسول‌الله و از خصلت و از خلق کسي نيست که او را بود اشبه به پيمبر و نه از حُسن نکوتر غرض آن شير‌بچه، باز به ميدان عدو تاخت، همي کار عدو ساخت، که ناگه ز کمين منقذبن‌مره ز کين تاخت، بزد تيغ مر او را به جبين ديده‌ي حق‌بين علي گشت پر از خون و ز خون گشت چو جيحون و چو بن‌سعد لعين ديد، چنين بانگ به لشکر زد و گفتا که کمان‌ها به زه آريد، بر او تير بباريد، چو آن لشکر غدار، ز سردار خود اين حرف شنيدند، تمامي ز ميان تيغ کشيدند، تن نازک او را که چو گل بود دوصد چاک نمودند، چو شه‌زاده دگر تاب سواريش نماند از زبر زين به زمين گشت نگون‌سار، ز دل نعره برآورد که اي باب خدا يار تو بادا! شه دين ناله‌ي او را چو شنيد، اسب همي تاخت، همي کار عدو ساخت، به هر گام که برداشت، به هر تيغ که افراشت، همي‌گفت که بابا علي‌اکبر، به کجايي به سر نعش پسر آمد و از خاک در آغوش کشيدش ز جگر نعره برآورد به نوعي که فلک تاب نياورد، ملک آه برآورد، روان‌هاي عدو خواست که قالب تهي آرند و پس آن‌گاه همي‌ريخت سرشک از بصر و گفت که اي سرو روان چمنم، يوسف گل پيرهنم، ساخت تو را گرگ اجل کار، نه بگذاشت بچينم گلي از گلشن عيشت و مرا کرد به داغ تو گرفتار، ز جا خيز پدر را بنگر بي‌کس و بي‌يار، مگر آن‌که مرا هست يکي عابد بيمار، تو را فرقه‌ي خون‌خوار، چه ظلمي به سر آورد، خدا قطع کند نسل همه اين سپه شوم دغا را.