معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٤
نانهاي ماشيني آبروي روستا را بردهاند
حاجیان زهره
اين گفتوگو را از دست ندهيد؛ «علياکبر» با همه فرق ميکند؛ باور کنيد!
ميشناسيدش. بارها او را در مجموعهي «ماه عسل» و برنامههاي ادبي تلويزيون ديدهايد.
دنياي علياکبر- عليرغم داشتن معلوليت شديد- دنياي قشنگي است؛ حرفهايش شعر است و شعرهايش حرفهاي معمولي و موزون.
رنگ دنياي علياکبر، آبي است؛ آبي کمرنگ با آسماني پرستاره. معلوليت در نظرش موضوعي است که اصلاً ارزش فکر کردن هم ندارد و در جوابش به لبخندي اکتفا ميکند.
او نگران ديگران است و در هياهوي سرسامآور زندگي، آهسته و نرم، سرگرم رسيدن به هدفهايش...
٣١ ساله است و از اوضاع زندگياش راضي؛ با لبخند ميگويد که دليلي براي ناراحت بودن و خوشحال نبودن نميبينم و باز ميگويد: «کاش آدمها به جاي اينکه چنگال هم باشند، قاشق هم باشند!» و وقتي تعجبمان را ميبيند، ميخندد و تأکيد ميکند: «کار چنگال، نيشزدن به ديگران و ايراد گرفتن از آنهاست؛ اما قاشق به نرمي بلند ميکند، بدون آنکه اذيتشان کند.»
علياکبر عباسي، يکي از معلولان موفق و هنرمند است که معمولاً همراه دوست و همراه هميشگياش «فريدون محرابي» (بازيگر سينما و تلويزيون) در برنامهها شرکت ميکند. او که از معلولان cp است و از ناحيهي هر دو دست و پاها کمتوان است، نگاه عميقي به مسئلهي معلوليت دارد، مشکلات را زير پاهايش ميبيند و استوار گام برميدارد.
وقتي از او در مورد معلوليت ميپرسيم، در کمال آرامش و با لبخند ميگويد: «معلوليت به نظر من يک چيز بسيار عادي است؛ البته شايد احساس خوبي نباشد، اما ميتوان گفت تمام مردم دنيا به نوعي معلول هستند، با اين تفاوت که درجهي معلوليتشان با هم فرق ميکند. شما يک فرد سالم و تندرست را در نظر بگيريد، آيا اين فرد ميتواند به راحتي پشتش را بخاراند؟ مسلّم است که نميتواند؛ پس اين فرد هم به اندازهي خود معلول است.»
علياکبر، آرام است؛ مانند بيشتر هنرمنداني که به آرامش رسيدهاند و در سکوتي معنادار سير ميکنند. او در پاسخ به اين سؤال که آيا معلولان با داشتن معلوليت ميتوانند در کارهايشان رشد داشته باشند و پيشرفت کنند، ميگويد: «کم نيستند معلولاني که در عرصهي هنر، ورزش، تحصيل و... پيشرفتهاي زيادي داشته و موفق بودهاند.» از هدفش که بپرسي، محکم و با اراده ميگويد: «بزرگترين هدفم اين است که روزي بتوانم از راهِ هنر کاري کنم که معلولان در زندگي خود به آرامش برسند؛ اين آرزوي قلبي من است.»
علياکبر، بايد زيرمجموعهي سازمان بهزيستي باشد که متولي رسيدگي به امور معلولان است؛ اما نيست و دوست هم ندارد عضو سازمان باشد.
ميپرسم بهعنوان يک معلول و بهعنوان يک شهروند، فضاي جامعه را براي حضور معلولان در بستر جامعه چگونه ميبيني؟
ميگويد: «مسئولان آنطوري که بايد رسيدگي کنند نميکنند؛ به من معلول نميرسند. منِ معلول حتي نميدانم وسيلهاي به اسم مترو چيست و به چه دردي ميخورد؟ فقط ميدانم آنقدر پله دارد که نميتوانم به آن برسم؛ آسانسورهايش هم بيشتر اوقات کار نميکند. اين سهم من است در استفاده از مترو!» و اضافه ميکند: «معلولان حق دارند زندگي کنند، حق دارند ازدواج کنند و حق دارند کار کنند. اين شعار من در زندگي است.»
ميپرسم: «چهطور ميتوان به اين حقوق رسيد؟»
با لبخند ميگويد: «به راحتي! دنيا با تمام بزرگياش در ميان دستهاي من گم است. هيچ چيزي نميتواند جلوي مرا بگيرد؛ چون من خدا را دارم و کسي که خدا را داشته باشد، از چيزي نميترسد. به نظر من خدا بزرگ نيست، خدا گنده است؛ خيليخيلي گنده. بزرگ بودن به تعبير من براي ما آدمهاست. مقياسي است که ميتوانيم خودمان را به آن برسانيم؛ ولي در مورد خدا، بزرگ بودن کافي نيست؛ چون خداوند گنده است؛ گندهتر از چيزي که من و شما بتوانيم فکرش را بکنيم.»
علياکبر شاعر است و دنيا را با نگاه لطيف و شاعرانهاش ميبيند. به زحمت حرف ميزند. گاهي با حرکات تند و بيارادهي دستهايش، ميخواهد منظورش را زودتر از زبانش برساند؛ اما انگار که نيرويي در او شکوفا شده باشد، شروع ميکند به حرف زدن... حرف زدن نه شعر گفتن...
ميگويد اين را هم بنويسيد که: «نانهاي ماشيني، آبروي روستاي ما را بردند.»
سکوت ميکند، سکوت ميکنم تا در مفهوم و تأويل شعرش غرق شوم و وقتي به احترامش بهپا ميايستم، اشک در چشمانش حلقه ميزند و تا دور شدن ما، همچنان دست تکان ميدهد.