آفتاب ولايت - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٤٠ - منظومه ولايت ٣
را تسبيح مىگويند! وقتى آن مطلب را عرض كردم، فرمود: به تو نشان مىدهم. بعد بى اختيار از حرم بيرون آمدم. باز احساس كردم كه پيرامونم خلوت است و كسى مزاحم من نمى شود. خداحافظى كردم و از حرم خارج شدم؛ امّا مبهوت مانده بودم. وقتى از حرم خارج، و به صحن وارد شدم، حالتى به من دست داد كه مىشنيدم هرآن چه پيرامون من هست، از در و ديوار و درخت و زمين و آسمان تسبيح مىگويند. با مشاهده اين صحنه، ديگر چيزى نفهميدم و بى هوش بر روى زمين افتادم. پس از به هوش آمدن خود را در اتاقى بر روى تختى ديدم كه عدّهاى آب به صورتم مىريختند تا به هوش آيم.
پس از آن واقعه، من متوجّه شدم كه در عالم حقيقتى وجود دارد و آن حقيقت در اين جا است و انسان مىتواند به مقامى برسد كه مرگ و زندگى براى او يكسان باشد و مرگ نداشته باشد و همچنين پى بردم كه قرآن راست مىگويد كه همه چيز تسبيح گوى خدا است.
نكته جالب توجّه در واقعه پيشين اين است كه با آن رخداد خارق العاده همه حقايق از طريق شهود براى آن جوان ثابت شد. به طور مسلّم از طريق برهان و بررسىهاى علمى، فرصت بسيارى لازم بود كه او از همه حقايق آگاه شود؛ چون وقتى خواهان شناخت خدا مىشد، بايد مدّتى را براى اثبات وجود خدا صرف مىكرد و پس از آن، نوبت به اثبات نبوّت و پس از آن اثبات امامت و ديگر مسائل مىرسيد؛ امّا با يك حادثه، همه چيز براى او اثبات شد. او با شناخت امام هشتم(عليه السلام) و حقّانيت حضرت، حقّانيت شيعه و اعتقادهاى آنان را نيز شناخت و دريافت كه امام(عليه السلام) مرگ ندارد و مرگ ظاهرى معصوم در رفتار و تداوم فعّاليتها و تصرّفات تكوينى و معنوى او بى تأثير است. همچنين حقّانيت قرآن و ديگر امور مقدّس و اصول مذهبى و دينى ما براى او ثابت شد.
حال بنگريم كه ارتباط ما با چنين موجود نورانى و عظيمى كه خداوند متعالى براى امثال ما آخرالزّمانىها ذخيره فرموده، چگونه است. همه ما شيعيان به همراه بسيارى از برادران