آفتاب ولايت - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٣٩ - منظومه ولايت ٣
ناگهان اين فكر به ذهنم خطور كرد كه آن شخص مدفون يا امام و انسان كامل است و آنها راست مىگويند يا دروغ مىگويند و او انسان كامل نيست. اگر آنها راست بگويند و به واقع او زنده است و بر همه جا احاطه دارد، خودش مىداند كه ما به دنبال چه هدفى، اين همه راه آمده ايم و بايد ما را دريابد و اگر آنان دروغ مىگويند، ضرورتى ندارد به تماشاى آن جا برويم. همين طور كه اشك مىريختم و خود را تسلّى مىدادم، دست فروشى كه تعدادى آيينه، مهر و تسبيح در دست داشت، نزدم آمد و به انگليسى و با لهجه شهر خودمان گفت: چرا ناراحتى؟ سربلند كردم و جريان را براى او گفتم كه ما براى كشف حقيقت به چندين كشور سفر كرده ايم و سالها رياضت كشيده ايم و اكنون كه به اين جا آمده ايم، به حرم راهمان نمى دهند. گفت: ناراحت نباش! برو. راهتان مىدهند! گفتم: الآن ما به آن جا رفتيم و راهمان ندادند. گفت: آن وقت اجازه نداشتند. من در آن لحظه، فكر نكردم كه چطور آن دست فروش به انگليسى آن هم با لهجه محلى با من حرف مىزند و از كجا خبر دارد كه پيشتر خادمان حرم اجازه نداشتند ما را راه دهند و اكنون اجازه دارند، و چرا من راز دلم را براى او گفتم.
سرانجام به سوى حرم راه افتاديم و وقتى به درِ صحن رسيديم، خادم مانع ورود ما نشد. پيش خود گفتم: شايد ما را نديده است. برگشتيم و به او نگاه كرديم؛ امّا او عكس العملى نشان نداد. وارد صحن شديم و به راهرويى رسيديم كه جمعيت انبوهى از آن جا وارد حرم مىشدند. ما نيز همراه جمعيت وارد راهرو شديم. فشار جمعيت ما را از اين سو به آن سو مىكشاند تا اين كه به درِ حرم رسيديم؛ امّا ناگهان من احساس كردم كه اطرافم خالى است و هرچه جلو رفتيم، پيرامونم خلوتتر مىشد و بدون مزاحمت و فشار جمعيت به پنجرههاى ضريح مقدّس رسيدم و مشاهده كردم كه درون ضريح شخصى ايستاده است. بى اختيار تعظيم و سلام كردم. آن حضرت با لبخند جواب سلام مرا داد و فرمود: چه مىخواهى؟ من هرچه پيشتر در ذهنم بود، يكباره از ذهنم رفت و هرچه خواستم بگويم كه چه مىخواهم، چيزى به ذهنم نيامد. فقط يك مطلب به ذهنم آمد و در محضر حضرت گفتم و آن اين بود كه من شنيده ام در قرآن آمده است: همه موجودات خدا