آفتاب ولايت - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٣٨ - منظومه ولايت ٣
شهر، ساختمانى جالب و با شكوه با گنبد و گلدستههاى طلا كه پيوسته انبوهى از مردم به آن رفت و آمد داشتند، ما را به خود جلب كرد. پرسيدم: اين جا چه خبر است و اين مردم چه دينى دارند؟ گفتند: اين مردم مسلمانند و كتاب مذهبى آنان قرآن است و در اين شهر و اين ساختمان يكى از رهبران مذهبى آنها كه به او امام مىگويند، دفن شده است. پرسيدم: امام كيست و چه مىكند؟ گفتند: امام(عليه السلام)، انسان كاملى است كه به عالى ترين مراحل كمال انسانى رسيده است و او با رسيدن به آن مقام، ديگر مرگى ندارد و پس از رخت بر بستن از دنيا نيز زنده است. مسلمانان چون چنين اعتقادى دارند، به زيارت امامشان مىروند و با عرض ادب و احترام حاجت مىخواهند و امام(عليه السلام) نياز آنها را برآورده مىسازد.
گفتم: قسمتهاى برجستهاى از قرآن را براى ما نقل كنيد. گفتند: در يكى از آيات قرآن آمده است كه هر چيزى خدا را تسبيح مىگويد. آن سخنان براى ما معمّايى شد كه چطور با اين كه امام آنها مرده است، باز او را زنده مىدانند و افزون بر اين معتقدند كه همه چيز، حتّى كوهها و درختان، خدا را تسبيح مىگويند! باور نكرديم و تصميم گرفتيم براى تماشا وارد مشهد رضوى شويم. در صحن، يكى از خادمان كه وسيلهاى شبيه چماق با روكش نقره در دست داشت، وقتى متوجّه شد ما خارجى هستيم، از ورودمان به صحن جلوگيرى كرد و گفت: ورود خارجىها ممنوع است!
گفتم: ما چندين هزار كيلومتر در دنيا سفر كرده ايم و به اماكن گوناگون وارد شده ايم و هيچ كجا به ما نگفتند كه ورود خارجى ممنوع است. چرا شما از ورود ما جلوگيرى مىكنيد؟ قصد ما فقط تماشاى اين محلّ است و نيت بدى نداريم. هرچه اصرار كرديم، فايدهاى نداشت و از ورود ما جلوگيرى كردند. ما با ناراحتى از آن جا دور شديم و در آن حوالى روبه روى مسافرخانهاى لب جوى آب نشستيم و مدّتى من به فكر فرو رفتم كه نكند در عالم حقيقتى باشد كه در اين جا نهان است و ما نمى شناسيم؟ اگر در اين جا خبرى باشد و آنان ما را راه ندهند تا از آن آگاه شويم، برايمان سخت حسرت آور و رنج آور است كه با آن همه زحمت، تلاش و تحمّل رنج سفر از رسيدن به آن حقيقت محروم بمانيم. بى اختيار گريه ام گرفت و مدّتى گريستم.