گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٨٣
٩
گفت: خيلى نگرانم حاجى.
گفتم: از چه؟ حادثهاى پيش آمده؟
گفت: نه، از اين كه خداى نكرده نتوانم از عهدهاش برآيم. مسئوليتش سنگين است. تنها اين نيست كه يك كلمه حاجى به اسم آدم اضافه مىشود؛ هزار و يك جور توقع و انتظار است. تا آدم كمترين خطايى كند، مىگويند: حاجى تو چرا؟ تو كه كعبه را بوسيدهاى و بيت خدا را زيارت كردهاى ....
گفتم: تكليف انسان سختتر مىشود؛ ولى يك توفيق جبرى هم براى خوب شدن و خوب و پاك ماندن است. همين اندازه هم كه انسان به خاطر ملاحظه مردم، خودش را كنترل كند، خوب است.
گفت: در ايران، مردم به حاجى به چشم ديگرى نگاه مىكنند. انتظار دارند كسى كه به حج رفته، محرم شده، طواف كرده، قربانى كرده و در عرفات اشك ريخته، آمرزيده شده و بايد با گذشتهاش فرق كند.
گفتم: درست است، انتظار بجايى است. اگر حج، اين تحول را در زائر ايجاد نكرده باشد كه بىفايده است!
گفت: دلم شور مىزند. از خودم مطمئن نيستم.
گفتم: اين وسوسه شيطانى است. به خدا توكل كن. چه افتخارى بالاتر از اين كه انسان، به خاطر اين سفر معنوى، مورد اعتماد و حسن ظن مردم قرار گيرد. خود اين سفر، آدم را كنترل مىكند. گفتم كه يك «توفيق جبرى» براى ترك گناه مىآورد.
گفت: دعايى، وردى، ذكرى چيزى نمىدانى كه بخوانم تا اين حالت و وضعيت خوب در من باقى بماند؟