گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٧٨
گفتم: حيف تويى و فرصتهاى ناياب اين اماكن و زيارتگاهها. اگر بتوانى هر سه وعده نمازهايت را در حرم بخوانى، چه بهتر.
گفت: راه دور است و نفس تنگ.
گفتم:
|
آن كه در راه طلب، خسته نگردد هرگز |
پاى پرآبله و باديهپيماى من است |
|
گفت: حالا مىگويى چه كنم؟
گفتم: سبكبار باش تا تحرك بيشترى داشته باشى. همين كه به ياد آورى كه فرصتهاى اين جا تمام مىشود و بعداً خيال خواهى كرد كه خواب ديدهاى و حسرت خواهى خورد، در تو انگيزه ايجاد مىكند. در حال پوشيدن كفش بود تا خود را به نماز مسجدالحرام برساند.
٥
گفت: برويم آخرين توشه خود را از مسجدالحرام برداريم.
گفتم: نكند عازمى؟
گفت: آرى، فرصت به پايان رسيد و طواف وداع، فرصتى است كه باز هم حرف دل خود را با خداى كريم در ميان بگذارم.
گفتم: خوب است. مسجدالحرام هم نسبت به روزهاى گذشته، خلوتتر شده و در آرامش بهترى مىتوان طواف كرد و دعا خوانده، پشت مقام ابراهيم به نماز ايستاد.
گفت: در آن روزهاى شلوغ، عدهاى فقط حواسشان به اين بود كه وقتى به خط سياه روى زمين كه مقابل حجرالاسود است مىرسند، دور بعد را شروع كنند و ...
گفتم: عدهاى پوست را چسبيدهاند و از مغز غافلند؛ چه در طواف و