گفتم گفت

گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٧٧

گفتم: كسى كه شوق نماز در مسجدالحرام را داشته باشد، بايد از خوابش بزند. تو كمبود خواب‌هاى ايرانت را مى‌خواهى اين جا جبران كنى!

گفت: خيلى دلم مى‌خواهد با آنان بروم؛ ولى اين خواب لعنتى، مرا به زمين چسبانده است. هى مى‌گويم الان بلند مى‌شوم؛ يك وقت مى‌بينيم آنها رفته‌اند و من مانده‌ام.

گفتم: تا به حال اصلًا صبح‌ها به مسجدالحرام نرفته‌اى؟

گفت: نه، هنوز موفق نشده‌ام.

گفتم: كسى كه لذت حضور سحرگاهان در بيت‌الله را بچشد، صبح‌ها خود به خود، خواب از چشمش مى‌پرد و به موقع، بيدار مى‌شود. عشق، تنبل‌ها را هم زرنگ مى‌كند.

گفت: آخر، خواب طرف صبح، خيلى شرين است.

گفتم:

خواب نوشينِ بامدادِ رحيل‌

باز دارد پياده را زسبيل‌

٤

گفت: نمى‌دانم چرا اصلًا حال بيرون آمدن و حرم رفتن ندارم.

گفتم: حال، با شكم خالى، بيشتر و بهتر به دست مى‌آيد.

گفت: اين چند لقمه حلال را هم نمى‌توانى ببينى كه با لذت از گلويم پايين مى‌رود؟

گفتم: من نگفتم نخور؛ ولى اگر دنبال حال هستى، بايد از شكم‌بارگى و پرخورى بپرهيزى.

گفت: آخر حيف است؛ اين همه غذاهاى خوب و ميوه و موز و نوشابه و ....