گفتم گفت

گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٦٠

گفت: بله، دست يافتن به عنوان قهرمانى در اين مسابقات، با آن داورهاى ويژه و دقيق، واقعاً دشوار است.

گفتم: با دوپينگ كنندگان چه مى‌كنند؟

گفت: تا زنده‌اند، مسئله‌اى نيست؛ اما با مرگ، براى هميشه از دور رقابت‌ها و صحنه امتيازات حذف مى‌شوند.

گفتم: نتيجه‌اش چند بر چند است؟

گفت: «اى كاش» بر «افسوس» و «حسرت» بر «غفلت».

گفتم: مثل دريافت جايزه، لحظه گل زدن هم هيجانى و پرشور است و بازى بدون گل هم بى‌جاذبه است.

گفت: زندگى بى گل، از آن هم بى‌جاذبه‌تر است.

گفتم: «گل» زندگى به چيست؟

گفت: عمر ما يك ميدان مسابقه است؛ فرصت‌هايى كه ما پيدا مى‌كنيم، هر كدام مثل يك «پاس» است. بى‌عرضگى ماست اگر نتوانيم گل بزنيم.

گفتم: پس با اين حساب، ما خيلى پاس خراب كرده‌ايم و نتوانسته‌ايم گلى بزنيم؛ حيف از آن همه پاس قشنگ و فرصت‌هاى طلايى!

گفت: درست است. هدر دادن عمر، بدتر از خراب كردن پاس است. به ما خيلى پاس مى‌دهند؛ ولى ما «آبشارزن» نيستيم و پاس‌ها را خراب مى‌كنيم. هدر دادن هر نعمت، خراب كردن يك پاس است.

بگذشت زمان، دست به كارى نزدى‌

بر گردن لحظه‌ها مهارى نزدى‌

صد توپ زدى، تمام را كردى «اوت»

صد پاس گرفته، آبشارى نزدى!

گفتم: رفتى تو واليبال ....

گفت: بازى، بازى است؛ ديگر چه فرقى مى‌كند؟ آن جا گل مى‌زنند و اين جا آبشار. عمده، خراب كردن پاس‌هاست كه داريم.

گفتم: دنيا، واقعاً بازيچه است.

گفت: ولى زندگى، بازى نيست؛ اگر هم بازى باشد، يك «بازى جدى» است.

گفتم: آيا تا به حال به خودت باخته‌اى؟

گفت: تو چى؟ آيا تا به حال، از خودت برده‌اى؟

گفتم: من اغلب، حريف خودم نمى‌شوم؛ زورم به خودم نمى‌رسد و مى‌بازم.

گفت: اخلاص، يك بُرد است. «فاتح، كسى است كه عكس العمل خود را به كسى نشان نمى‌دهد و پيوسته آن را در آلبوم خدا مخفى مى‌كند». ريا، يك باخت رسواست.

گفتم: مدت‌هاست كه در حسرت يك پيروزى هستم. اين هم شد زندگى؛ همه‌اش باختن و باختن و باختن.

گفت: مدال گرفتن پيشكش؛ باختن به «نفس»، شرمندگى دارد. بعضى‌ها يك «عادت» را نمى‌توانند ترك كنند و با اين همه اسارت، ادعاى آزادى هم دارند.

گفتم: بعضى‌ها هم با يك مدال، دچار غرور مى‌شوند و با يك «عنوان»، خودشان را گم مى‌كنند.

گفت: اين هم نوعى از باختن است. بعضى به خودشان مى‌بازند و بعضى خودشان را مى‌بازند.

گفتم: نمى‌دانم چرا بعضى ورزشكاران، خشن و سنگ‌دل مى‌شوند؟