گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٥١
گفتم: بزرگان يادمان دادهاند كه هنگام «تحويل سال»، به فكر «تحول سال» هم باشيم.
گفت: اگر با عوض شدن تقويم، اخلاق ما عوض نشود و با نو شدن سال، ما هم نو نشويم، پيام بهار را نگرفتهايم. حيف نيست كه سال عوض شود، ولى ما عوض نشويم و سال نو شود، ولى ما نو نشويم؟
گفتم: چگونه مىتوان نو شد و به خانه تكانى دل پرداخت.
گفت: با مقايسه و محاسبه؛ مقايسه امسالمان با سال گذشته؛ مقايسه «آن چه هستيم» با «آن چه بايد باشيم»؛ محاسبه اين كه اكنون كجاييم و پارسال كجا بوديم و سال آينده كجا بايد باشيم؟
|
اندكى در خود نگر تا كيستى |
از كجايى، در كجايى، چيستى؟ |
|
گفتم: آن چه در آغاز سال به وضوح به ذهن انسان خطور مىكند، «گذشت زمان» است.
عمر، خيلى زود مىگذرد. عيد پارسال را وقتى به ياد مىآورم، گويى همين ديروز بود. راستى كه چه شتابان مىگذرد اين قافله عمر!
گفت: نكته شگفت اين كه با سپرى شدن هر سال، خيال مىكنيم يك سال بر عمر ما افزوده شده است؛ در حالى كه به واقع، يك سال از عمر ما كم شده است؛ مثل سيگار كه هر چه بكشند، كوتاهتر مىشود، عمر ما هم هر چه درازتر مىشود، كوتاهتر مىشود؛ يعنى قدم به قدم و نفس به نفس، به پايان خط نزديكتر مىشويم.
گفتم: صائب تبريزى در مورد كوتاهى و بلندى عمر، شعرى دارد كه بسيار ظريف و آموزنده است؛ وى مىگويد:
|
غافل كند از كوتهى عمر شكايت |
شب در نظر مردم بيدار، بلند است |
|
گفت: سعدى هم مىگويد:
|
درازاى شب از مژگان من پرس |
كه يك دم خواب بر چشمم نرفته است |
|
گفتم: مهمتر از طول عمر، عرض و عمق عمر است. بعضى عمرها گر چه بلند و دراز هم باشند، ولى نه عمق دارند و نه پهنا.
گفت: عمر بىبركت، يعنى همين. ما سرمايهاى از دست مىدهيم؛ ولى در مقابل، چيز ارزشمندى به دست نمىآوريم. حال ما، حال يك بازرگان است كه سرمايهاش همين فرصت و عمر است. بعضىها در اين داد و ستد با زمان، سود مىبرند و بعضى زيان مىكنند.
گفتم: مىتوان نحوه سپرى كردن عمر را به كِشت و كار در «مزرعه عمر» هم تشبيه كرد؛ هر چه بكاريم، همان را برداشت مىكنيم. واى بر ما، اگر «جوانى» را كه موسم بذرافشانى در اين مزرعه و زمين حاصلخيز است، به غفلت بگذرانيم و در پايان كار و هنگام برداشت محصول، ببينيم كه نه بذرى افشاندهايم، نه نهالى كاشتهايم و نه اميد چيدن ميوه و برداشت خرمن بايد داشته باشيم.
گفت: تو از سالى كه پشت سر گذاشتى، راضى هستى؟
گفتم: راضى كه نه؛ چون اگر انسان راضى باشد، درجا مىزند.
گفت: رضايت نسبى هم اگر باشد، قابل قبول است. بعضىها سراسر زيان و خسارت به بار مىآورند و هنگام محاسبه مىبينند كه دستشان خالى است و سرمايه را هم باختهاند.
گفتم: ما تلاشمان را مىكنيم كه چوب حراج به عمرمان نزنيم؛ بذر فرصتها را در شورهزار، نپاشيم؛ نهال تلاش را در سنگستان سخت، نكاريم؛ كالاى دل و جان را زير قيمت، نفروشيم؛ اما تا چه حد در اين راه