گفتم گفت - محدثى، جواد - الصفحة ٤١
گفت: مثال زياد است. شما وقتى بترسيد، رنگتان سفيد مىشود و وقتى خجالت بكشيد، سرخ مىشويد. ترس و خجالت، دو حالت درونى است؛ اما اثرش بر رنگ چهره نمايان مىشود.
گفتم: رنگ رخساره خبر مىدهد از سِرّ ضمير.
گفت: شجاعت و ترس، حتى در لحن انسان هم اثر مىگذارد. شك و يقين هم همين طور. كسى كه يقين دارد، طورى حرف مىزند كه با حرف زدن فرد مردد و دودل متفاوت است. پس شك و يقين و ترس و شجاعت كه حالت درونى انسان است، بر ظاهر و برون او اثر مىگذارد.
گفتم: اگر اين «تأثير متقابل درون و برون» حتمى و جدى است، پس مىتوان با عوض كردن شرايط درونى يا بيرونى افراد، حالات خاصى را در آنان ايجاد كرد؛ يعنى مىتوان از اين نكته، در بحث تربيت، سازندگى و فرهنگ سازى بهره گرفت.
گفت: چرا كه نه؟ ساده زيستى، روحيه سالمترى به انسان مىدهد تا زندگى اشرافى و با تجمل. از آن طرف هم، زندگى عريض و طويل و تجملاتى و لوكس هم روحيه انسان را به وادىهاى ديگرى مىكشد. كاخ نشينى، به تدريج خوى انسان را هم به سمت و سوى اخلاق كاخنشينان سوق مىدهد. در مورد لباس، آن قدر در تعاليم دين ما نكته وجود دارد كه نگو و نپرس. چرا پوشيدن لباس خيلى بلند، بد است؟ چون نوعى غرور و تكبر مىآورد. در آداب و سنن جاهليت نوشتهاند كه بعضىها دامن لباسشان آن قدر بلند بود كه نوكرى از عقب سر، آن بلندى دامن را در سبدى مىنهاد و در پى ارباب مىآمد تا لباسش به زمين كشيده نشود.
چرا براى مردان، پوشيدن لباس ابريشمى يا زينت به طلا حرام است؟
چون اين گونه آرايشها، مخصوص بانوان است و اسلام نمىخواهد