معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤
رهايي
ابراهیم پور زهرا
تلويزيون، راديو، کامپيوتر، موبايل، لامپ کممصرف اتاق؛ همه را خاموش ميکنم و دکمهي پاور (در ترجمهاش آمده: برق، قوّه) مودم را ميفشارم تا نور آخرين چراغ سبز هم محو شود. ديگر نه صدايي هست، نه تصويري، نه نوري و نه رنگي.
مثل اين به نظر ميرسد که سيمي داشتهام و دوشاخهاي؛ و چند لحظه قبل آن را از پريزي جادويي بيرون کشيدهاند! پريزي که وقتي به آن وصلم، تا جايي که ممکن است از خودم دور ميشوم و از شما چه پنهان، اين دور شدن لذتهايي هم دارد!
اما اين بار خودم خواستهام که حداقل چند ساعتي از اين برقگرفتگي مزمن خلاص شوم!
حالا با سيمي که از آن پريز بيرون کشيده شده و رها در گوشهاي افتاده، در تاريکي محض مينشينم. براي کمي فکر کردن و آرام گرفتن، نشستن در تاريکي بهترين گزينه است. برخلاف آنهايي که به خاطر ترس از تاريکي گريهيشان ميگيرد، من آن را بسيار دوست دارم.
گريهام ميگيرد، اما نه به خاطر ترس؛ چون رها شدهام و در اين رهايي دنبال خودم ميگردم. در دنياي خيال سر به هر سو ميچرخانم تا نشانهاي از خودم بيابم. ميدوم و ميايستم؛ ميايستم و باز ميدوم، تا بلکه يک «من» از گوشهاي بيرون بيايد و بگويد: «گشتن بسه! مگه دنبال من نيستي؟»
ولي او پيدا نميشود و من از دويدن خسته ميشوم و ميافتم. ميروم يک طرفي مينشينم، هقهق و هايهاي زير گريه ميزنم. گريه...گريه...گريه... چه سبک ميکند اين اشکها دلم را. احساس ميکنم با اشکهايم جِرمي سربي بيرون ميريزد و روي صورتم رد مياندازد و روي هرچه چکه ميکند، جا پاي سياهش ميماند و دَلمه ميبندد.
***
چشمهايم را ميبندم و باز ميکنم. تندتند پلک ميزنم تا بلکه «ابر» شدنم باورم بشود!
اين منم؟ يک ابر کوچولوي سفيد که باد ملايمي دارد از غرب به شرق ميبردش!
ياد ابرهاي گنده و عجيب- غريبي ميافتم که فقط از پنجرهي تنگ هواپيما ميشد ديدشان؛ ابرهايي که گمان نميکنم در درس جغرافي چيزي دربارهيشان خوانده باشم.
هر از گاهي تکهابرهايي شبيه خودم اين طرف و آن طرف ميبينم. گاهي سلام و عليکي هم بينمان رد و بدل ميشود. حيف که رويم نميشود از آنها بپرسم که از کجا آمدهاند!
بالاي کوير که ميرسم، يک تودهي ابر بزرگ در مقابلم ظاهر ميشود. ميخواهم جاخالي بدهم و مسيرم را عوض کنم که به او برخورد نکنم؛ اما باد کار خودش را ميکند و مرا هي به طرف او ميکشاند. ديگر دارم اميدهايم را براي بقا از دست ميدهم که ناگهان در کمال تعجب، باد متوقف ميشود! ابر بزرگ سلام ميکند و من دستپاچه و در حالي که هنوز قلبم از شدت ترس، تالاپتالاپ صدا ميکند، آب دهانم را قورت ميدهم و ميگويم: «سَ...سَ...سلام!»
ابر بزرگ ميخندد و ميگويد: «نترس جانم! گشتن بسه! مگه دنبال من نبودي؟»
فکر ميکنم، ولي يادم نميآيد که در عمرم هرگز دنبال چنين شريک غولپيکري بوده باشم! با وجود اين، ترسم فرو ميريزد و با خودم ميگويم: «ابر مهرباني بايد باشد!»
ابر بزرگ خيره نگاهم ميکند و ميگويد: «منو نميشناسي؟»
ميگويم: «فکر نميکنم قبلاً جايي ديده باشمتون!»
تا ميآيد دهانش را باز کند و شايد يک معرفي مفصل از خودش ارائه بدهد، باد شديدي ميوزد و مرا به دل ابر بزرگ ميفرستد.
مولکولهايم را ميبينم که پخش ميشوند و ميروند و هر کدام با مولکولي از ابر بزرگ دوست ميشوند. پيوندهاي هيدروژني هم برقرار ميکنند، بيمعرفتها! من که ديگر جلوي آنها را نميتوانم بگيرم، يواشيواش باورم ميشود که ديگر جزيي از ابر بزرگ شدهام!
ابر بزرگ ساکت است و من هم سؤالهايم را توي دلم ميريزم و مثل او ساکت ميشوم.
***
ديگر شب شده. باد ملايم است و هوا خيلي سرد. تودههاي ابر زيادي در اطرافم در حرکتاند. کماکان در سکوت پيش ميروم. آن طرفتر دو تا ابر به هم ميخورند. جرقهي بسيار بزرگي توليد ميشود و صدايش گوش فلک را کَر ميکند. من هم ميايستم و با مولکولهايم از سرما شروع به لرزيدن ميکنم. مولکولها به هم نزديک ميشوند و در يک چشم به هم زدن، تبديل به باران ميشوند. زمين براي فرود آمدن من و قطرههايم آغوش باز ميکند؛ و ما درست ميافتيم وسط خواب دختري که روي صورتش رد شور اشک نشسته است...