معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٥
دربارهي مدرنيته
حسینی راد فاطمه
واژهي مدرن به معناي نو، جديد، امروزي و کنوني است که در مقابل قديم و کهن به کار ميرود. مدرنيته به معناي تجدد و نوينگرايي همراه پيشرفت است که در غرب اتفاق افتاد. اين اصطلاح در اواخر قرن ١٥ بهطور پراکنده همزمان با عصر رنسانس (نوزايي) مطرح شد و در مرحلهي بعد در قرن ١٦ و ١٧ وارد عرصهي منازعات روشنفکري اروپاي غربي شد. مدرنيته براي اولين بار در آثار ژان ژاک روسو در قرن ١٨ به کار رفت و بعد از وي در آثار بسياري از نويسندگان آن عصر متداول شد. مدرنيته در اصطلاح عبارت است از: نوعي حالت و کيفيت، ويژگي و تجربهي مدرن، که بيانگر تازگي، نو بودن زمان حال به عنوان گسست يا انقطاع از گذشته است، و ورود به آيندهاي که در حال ظهور است، و گسترهي آن، با فکر يا ايدهي نوآوري، ابداع، خلاقيت، رشد، سليقه و مد همراه است. نقطهي مقابل آن، گذشتهگرايي، کهنهپرستي، رکود و... است. آنتوني گيدنز- جامعهشناس مشهور و معاصر- مدرنيته را اين گونه تعريف ميکند: «مدرنيته به شيوهي زندگي اجتماعي، تشکيلات و سازمانهاي اجتماعي اشاره دارد که از قرن ١٧ به اين طرف در اروپا ظاهر شد و دامنهي تأثير و نفوذ آن نيز کم و بيش در ساير نقاط جهان بسط يافت.»
مدرنيسم (modernism)تجددخواهي، در اروپا و در حوزهي دين مسيحي و تمايلات آزاديخواهانه در اواخر قرن ١٩ و اوايل قرن ٢٠ است که براي تجديد نظر در بسياري از عقايد رسمي و سنتي دين مسيح است، جهت سازگار کردن آن با نتايج پيشرفتهاي علمي که مخصوصاً از قرن ١٩ به بعد براي بشر حاصل شده است. در پرتو کشفيات علمي، در همهي قلمروهاي مورد علاقهي انسان و مخصوصاً تاريخ، باستانشناسي و زبانشناسي، عدهاي از روحانيون کاتوليک که اين کشفيات را با مندرجات کتاب مقدس موافق نيافتند، چنين اظهار نظر کردند که بسياري از مندرجات کتاب مقدس، براي بيان حقايق ثابت و پايدار همهي اعصار و زمانها نيست، بلکه براي احساسات ديني مردمي است که در عصر معيني ميزيستهاند و به همين دليل حقايق ديني نيز مشمول تحول و پيشرفتهاي انقلابي علمي است و پا به پاي تحولات علمي بايد متحول شود.
به عقيدهي پيروان مدرنيسم، وحي و الهام يک دريافت شخصي از حقيقت الاهي است، نه دريافت حقيقت کلي عيني از خدا و بيان آن به مردم. کليساي کاتوليک با نهضت مدرنيسم به مخالفت برخاست و آن را سوءتعبير و سوءفهم کشفيات علوم جديد خواند. پاپ پيوس پنجم در سال ١٩٠٧ مدرنيسم را حاصل ترکيب همهي عقايد ارتدادي و الحادي خواند.
مدرنيته و مدرنيسم
بحث از مدرنيته و مدرنيسم يکي از مهمترين موضوعات در عرصهي عمل و انديشهي انسان در قرنهاي اخير بوده است. بايد توجه داشت که ميان مدرنيته و مدرنيسم تفاوت وجود دارد؛ مدرنيته يعني زندگي بر اساس منش و شيوهي زندگي امروزي و طرد مداوم سنتها و باورهاي کهنهاي که با شيوهي زندگي همراه شدهاند. در حالي که مدرنيسم در معناي کلي به معناي نوسازي، پيشرفت و توسعه است؛ به عبارتي، نوعي ايدئولوژي است که در پي جايگزين کردن نو به جاي کهنه است و نو و مدرن را برتر از کهنه ميداند. به بيان دقيقتر مدرنيسم، شکل بيروني مدرنيته، و مدرنيته هويت و روح مدرنيسم است.
بر اين اساس، متجددسازي يا مدرنسازي (modernization)، سياست و فعاليتي اجتماعي و اقتصادي است که بهطور آگاهانه و با هدف تشابه و نزديکسازي جوامع غيرمدرن به اوصاف جوامع مدرن صورت ميگيرد. براساس فرآيند مدرنسازي، جوامع سنتي به سوي همه، يا بعضي از شاخصهاي جوامع مدرن مانند: پيشرفت علمي، رشد اقتصادي، تحولات فرهنگي و فکري، قدرتيابي جامع مدني در برابر دولت، قاعدهبندي زندگي و مناسبات با قانون، اهميت يافتن فردگرايي، پيدايش دولتهاي دموکراتيک حرکت ميکنند. حرکتي که بعضي از آن با عنوان غربيسازي (westernization) ياد کردهاند.
زمينههاي شکلگيري مدرنيته
ناگفته پيداست که زمينهها و بسترهاي متعددي لازم است تا تحول بزرگ تمدني به وجود آيد. با اين حال ميتوان اين زمينهها را در چهار رويداد بزرگ خلاصه کرد:
١- جنبش و عصر رنسانس (نوزايي): که از قرن ١٤ و در واکنش به تفکرات و سنتهاي قرون وسطايي شکل گرفت و طي آن گرايش شديدي به فرهنگ انسانگرايانهي يونان باستان پيدا شد. خصيصهي بسيار مهم اين دوران- که جزو مباني و عناصر مدرنيته تا به امروز است- بروز جنبش انسانگرايي يا اومانيسم بوده است. اين عصر تا قرن ١٦ ادامه يافت.
٢- جنبش اصلاح ديني: که در قرن ١٦ به رهبري مارتين لوتر، و براي اصلاح کليسا و با انگيزههاي ديني سر برآورد و با فساد موجود در کليسا درافتاد و منجر به تشکيل مذهب پروتستانتيسم و کليساي پروتستان شد.
٣- جنبش و دورهي روشنگري: که عمدتاً جنبهي فکري، فرهنگي، علمي و فلسفي دارد و بايد مهمترين عامل تثبيت و تئوريزه شدن مدرنيته را در همين دوره يعني قرن ١٧ و ١٨ دانست. در اين دوره، تأکيد اصلي بر عقل و علم است که از آن با عنوان عقلگرايي (راسيوناليسم) و علمگرايي (سيانتيسم)، ياد ميشود. در اين دوران، انسان مدرن با نخوت و غرور زايدالوصفي مدعي ميشود که دو عنصر «عقل و علم» براي رساندن بشر به سرمنزل مقصود و وصول به امنيت و سعادت (بهشت زميني) کفايت تام دارند و نياز به هيچ نيروي بيروني، از قبيل وحي نيست. در اين عصر، دين و خداشناسي نيز در ابتدا به صورت يک خداشناسي عقلاني و غيروحياني (الاهيات طبيعي) درميآيد و در مقطعي نيز بهطور کلي حذف و طرد ميشود (ماترياليسم). بيشتر انديشمندان و معماران مدرنيته مربوط به همين دورهاند مانند: دکارت، لامارک، روسو، آدام اسميت، کانت و... اين دوره از ١٧٥٠ تا ١٨٥٠ به طول انجاميد.
٤- انقلاب صنعتي: تحولات برقآساي صنعتي- که از آن به انقلاب ياد ميشود- تنها مربوط به حوزهي تکنولوژي نميشود، بلکه تمامي حوزههاي زندگي فردي و اجتماعي را دچار تحولات بزرگ ساختاري کرد و موجب بروز پيآمدهاي عظيم فرهنگي شد که خود را در زير و رو شدن ساختارهاي جمعيتي، ارتباطات انساني، سبک زندگي اخلاقي، خانوادگي، ديني و... نشان داد.
اصول مدرنيته
مدرنيته داراي اصول و پايههايي است که بهطور خلاصه عبارتاند از:
١. تجربهگرايي: يعني توجه ويژه به شيوهي تجربه براي مطالعه و تحقيق در علوم طبيعي و انساني، بدون توجه به امور برهاني و فلسفي.
٢. ماديگرايي: تقدم امور و منافع مادي بر امور غيرمادي؛ يعني تنها ماده و آنچه از آن به وجود ميآيد از واقعيت و اصالت برخوردار است.
٣. انسانمداري: يعني اعتقاد به محوريت انسان در همهي امور زندگي و برابري همهي انسانها.
٤. عقلگرايي: يعني عقل مستقل از وحي و آموزههاي الهي توان ادارهي زندگي بشر را دارد.
٥. ليبراليسم: به معناي آزاديخواهي خارج از هرگونه تعهدي به باورها.
٦. سرمايهداري: توجه به نظام سرمايهداري و اقتصاد بازار آزاد.
٧. رفاه و زندگي شهري: يعني بالا رفتن سطح زندگي مادي و رفاه و ترويج توليد و افزايش سرمايه و امکانات.
٨. رشد فنآوري: توجه به رشد روزافزون فنآوري در توليدات صنعتي و ظهور شيوههاي نو در توليد.
٩. سکولاريسم: يعني استقلال حاکميت جامعه از دين که نتيجهي آن منزوي شدن اقتدار اديان (مسيحيت، يهود، اسلام) و مکاتب (بوديسم، هندوييسم و...) از عرصههاي اجتماعي و شيوع يک فرهنگ مادي و جهاني و...
پيآمدهاي منفي مدرنيسم
هر چند نتايج مثبت مدرنيسم مانند: افزايش رفاه زندگي شهري و پيدايش سازمانهاي خيريه و... قابل انکار نيست، آشنايي با آثار منفي آن نيز يک ضرورت به نظر ميرسد. از جمله تهديدهايي که مدرنيته براي انسان معاصر به ارمغان آورده است، ميتوان به موارد زير اشاره کرد:
١- تزلزل باورهاي معنوي و ترويج انديشههاي ماديگرايانه: انديشههاي فلسفي، منبع تغذيهي فکري جامعهها هستند. اگر جامعه انديشهي فلسفي يکپارچهاي نداشته باشد، کمبود فکري بزرگي پديد خواهد آمد و تودهي مردم جذب انديشههايي ميشوند که با تمايلات آنها سازگارتر باشد و از محسوسات دم بزند. در اين دوران، سست شدن باورهاي ديني و گرايش شديد به بدبيني، الحاد، و انکار امور مقدس و ديني (که ناشي از ضعف و نارسايي و ناتواني مسيحيت بود) ابتدا گريبان دانشمندان غرب را گرفت و پس از آن به ميان مردم گسترش يافت؛ لذا در دوران مدرنيته، انديشههاي ماديگرايانه در شکلهاي گوناگون در مغرب زمين پديدار شدند.
٢- بحران معنويت و هويت: يکي از جديترين بحرانهايي که مدرنيته براي بشر مدرن ايجاد کرده است و به ميزان تأثيري که بر هر کشور و سرزمين داشته است، اين بحران را هم با خودش برده است، بحران معنويت و هويت به معناي سرگشتگي و پوچگرايي است. وقتي انسان، خدا و غيب و ملکوت را انکار کند همه چيز را در محدودهي خور و خواب و شهوت ببيند، به ناچار به بنبست ميرسد. سالانه صدها ميليون دلار به ويژه در غرب خرج داروهاي آرامشبخش ميشود، در حالي که تا صد سال پيش بيماريهاي رواني، افسردگي و اضطراب اصلاً به اين گستردگي نبود.
٣- بحران محيط زيست: مدرنيته فقط آخرت و معنويت را از مردم نگرفته است، بلکه دنيا و ماديات را هم گرفته است. دانشمندان ناسا اعلام کردهاند اگر اين شيوهي توليد و مصرف که محصول تمدن صنعتي است تا ٢٠٠ سال ديگر ادامه پيدا کند، اصل حيات در کرهي زمين در معرض نابودي قرار ميگيرد!
٤- سستي بنياد خانواده: دلبستگي شديد به رفاه مادي در دورهي مدرنيته، انسانها را بيش از پيش از عواطف و احساسات معنوي دور کرد. حرص شديد براي به دست آوردن رفاه مادي که گاه شکل بسيار پست و غيرانساني به خود گرفت، سبب شد انسان غربي هر چه بيشتر از همنوعان و حتي خانوادهي خود دور شود. علاوه بر آن انسان مدرن غربي به خانواده که محکمترين نهاد طبيعي انسان اجتماعي است، پشت کرد و برآوردن نيازهاي جنسي خود را نيز در بيرون از آن جست و به طغياني بيسابقه دست زد!
وجود جرم و گسترش انواع جنايت در دنياي امروز نشاندهندهي پوکي و پوچي فرهنگي است که تجددهاي بيبندوبار را در خود پذيرفته و هضم کرده است. آمار بالاي طلاق و خانوادههاي تکوالدي جلوهي ديگري از بحران اجتماعي است که متأسفانه به ميزاني که ما هم مدرن ميشويم، اين ضايعات در جامعهي ما هم بيشتر ميشود.
٥- گسترش مصرفگرايي: پيشرفت شتابناک صنعت و رقابت شديد شرکتهاي توليدي با يکديگر، انباشت کالاها را در بازار به دنبال داشت؛ لذا تبليغات گسترده دربارهي کالاها، گريزناپذير بود که اين امر منجر به رشد زياد مصرفگرايي و لوکسگرايي شد.
٦- شکاف شديد طبقاتي: گرايش به مصرف روزافزون مردم را به سوي فقر ناخواسته کشاند و در ميان سرمايهداران و شرکتها رقابتي سخت و بيرحمانه پديد آورد. شرکتهايي که توان رقابت با شرکتهاي بزرگ را نداشتند، از ميان رفتند و اين روند بهطور طبيعي باعث قدرتمندتر شدن شرکتهاي بزرگ شد. اين وضعيت روزبهروز سطح زندگي و توقعات مردم را افزايش ميداد. در مقابل، محدوديت سرمايهها باعث ميشد که گروه بيشتري از مردم در فقر فرو روند. از اينرو گرچه رشد اقتصادي و ثروت کشورهاي صنعتي بسيار بالا بود، اين ثروت به شيوهي ناعادلانهاي توزيع شده و در اختيار اندکي سرمايهدار بود. در واقع، هر روز بر شکاف طبقاتي ميان فقير و غني افزوده ميشد و جهان مدرن هرگز نتوانست اين مشکل را برطرف کند. بحران اقتصادي به خصوص در اين چند سال اخير خودش را به خوبي نشان داده است و در هيچ مقطعي از تاريخ، فاصلهي بين فقر و غنا به اين شدت نبوده است. اين فاصله آنقدر عميق است که در يکي از آمارها گفتهاند: ميزان ثروت ٣ ثروتمند نخست دنيا از کل توليد ناخالص داخلي ٤٨ کشور فقير و نيمهفقير بيشتر است!
٧- بحران امنيت: در هيچ مقطعي از تاريخ بشريت، اين قدر عالم ناامن نبوده است. سلاحهاي کشتار جمعي اتمي و ميکروبي که امروزه در زرادخانههاي کشورهاي قدرتمند است، اين توانايي را دارند که دهها بار کرهي زمين را نابود کنند! يکي از افتخارات ليبرالها اين بود که ميگفتند، ليبراليسم در حريم خصوصي دخالت نميکند. امروزه در دنيا چيزي به نام حريم خصوصي وجود ندارد! تمام دنيا با ماهوارههاي جاسوسي کشورهاي به اصطلاح مدرن، رصد ميشوند و دولتها حتي مکالمات تلفني شهروندان خود را شنود ميکنند.
٨- بحران سلامت: در کنار دستآوردها و پيشرفتهايي که علم پزشکي جديد مدعي آن است، اتفاقهاي بسيار حادي در عرصهي سلامت افتاده که نمود آن بيماريهايي هستند که محصول خطاهاي پزشکي و آزمايشگاهي (مثل: ايدز) يا محصول زندگي ماشيني و بيتحرکياند. در «ايران» سن سکتهي قلبي به سن ٤٠ تا ٥٠ سالگي رسيده است و در واقع بيماريهايي به نام «بيماريهاي رفاه» وجود دارند که روز به روز گسترش مييابند، مثل: نقرس، قند، فشارخون، انسداد شرايين و...
آيا مدرنيته به پايان خود رسيده است؟
در مورد پايان و زوال عمر مدرنيته و تمدن مدرن، آراي مختلفي ارائه شده است؛ برخي از محققان غربي، بحرانهاي جدي و نابسامانيهايي را که امروزه، روند تجدد با آنها مواجه شده است، نشانهي کهولت و بلکه احتضار و رو به زوال رفتن آن تلقي کرده از به وجود آمدن دوران جديدي به نام پسامدرن، يا پست مدرن «POSTMODERN»خبر ميدهند. کساني نيز با پذيرفتن بسياري از بحرانها و چالشها معتقدند: تمدن مدرن قادر است با بازنگري و بازسازي مؤلفههاي فکري و تمدنياش، خود را از ورطهي بحران و هلاک برهاند. «هابرماس» يکي از انديشمندان مشهور معاصر، طرفدار جدي اين تفکر بوده و براي نجات فرهنگ مدرن تأملات فراواني دارد. افرادي نيز اساساً دورهي پستمدرن و انديشهي پست مدرنيسم را مولود مدرنيته و مدرنيسم- و لازمهي نوآوري و بازانديشي آن- تلقي ميکنند و با در مقابل قرار دادن آن دو با هم مخالفاند. با اين حساب پستمدرنيته، شکل و شمايل جديدي از مدرنيته و مدرنيسم و گامي در راه بازسازي آن خواهد بود.
سخن آخر
انسان مدرن به عقل خود اعتماد کرد و دست به شناخت طبيعت و خود زد و پيشرفتهاي زيادي در حوزههاي مختلف علمي برايش حاصل شد. انسان مدرن، آرماني چون شهر مدرن را در سر داشت. گمان ميکرد با پيشرفت بيکران و غلبه بر طبيعت و تاريخ هرگونه رنج و کمبود در زندگي بشر پايان مييابد. بدين ترتيب با سرعت تمام، دست به شناسايي همهي قلمروهاي ممکن هستي زد. مدرنيته دستآوردهاي عظيم و مهمي را براي زندگي بشر داشته که نميتوان از آنها چشم پوشيد؛ اما بايد تبعات منفي آن را هم مورد توجه قرار دهيم؛ زيرا شناخت آفتهاي عقل و نقد دنياي مدرن ميتواند نگرشي را براي ما حاصل آورد که هم در زندگي از امکان خوشزيستني که دنياي مدرن براي ما فراهم ميآورد بهره ببريم و هم از عوارض سوء آن در امان باشيم. مطمئناً در اين راه نبايد به سنت خود بيتوجه باشيم، بلکه بايد سنت، مداومت يک جريان همهجانبهي تاريخي و فرهنگي باشد که تداوم و پيوستگي خود را در عين تحرک و پيشرفت، در مظاهر اساسي زبان، ادبيات، هنر، فلسفه و راه و رسم زندگي نشان دهد. بايد بدانيم که پيشرفت به معناي ريشهکن کردن گذشته نيست. گذشته و سنت نقطهي عزيمت و شروع ماست و حتي ميتوان گفت که مدرنيته، پا روي شانههاي سنت گذاشته و خودش را بالا کشيده است. ما بايد مدرنيته را تجربه کنيم، نه ترجمه، و همهي آنچه را که غرب به ما آموخته است مورد بحث و نقد سازنده و کاربردي قرار دهيم و هرگز از ياد نبريم که سروري مادي تمدن غرب، به معناي سروري مطلق همهي معيارها و شيوههاي زندگي و فرهنگي آن نيست.
به هر حال ما نميتوانيم تکنولوژي مدرن را کنار بگذاريم؛ زيرا کنار گذاشتن ابزار مدرن، موجب اختلال در نظام معيشت جامعه ميشود. اما نکتهي مهم اين است که بايد بدانيم چگونه با مدرنيته کنار بياييم. براي اين منظور، بايد درک خودمان را از زمانهاي که در آن هستيم بالا ببريم و هر حقيقتي را فارغ از ويژگيها و تنگناها و امکانات صلاح و فساد زمانه نپذيريم، بلکه مصلحتسنجي و زمانسنجي داشته باشيم. درست است که برخي از شعارهاي مدرنيته، مثل عقلگرايي، علمگرايي و انسانگرايي يعني اصل توجه به عقل و حقوق بشر، شعارهايي کاملاً نزديک به اسلام هستند، اما آنچه اين دو مکتب را از هم جدا ميکند، چگونه پياده شدن اين شعارهاست.
منابع:
١- هادي جابري مقدم، مرتضي؛ شهر و مدرنيته، تهران: انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و فرهنگستان هنر، ١٣٨٤.
٢- احمدي، بابک؛ مدرنيته و انديشهي اعتقادي، تهران: مرکز، ١٣٧٣.
٣- زرشناس، شهريار؛ مباني نظري غرب مدرن، تهران: کتاب صبح، ١٣٨١.
٤- آشوري، داريوش؛ ما و مدرنيته، تهران: مؤسسهي فرهنگي صراط، ١٣٧٦.
٥- جهانبگلو، رامين؛ مدرنها، تهران: مرکز، ١٣٧٦.
٦- قائمي، علي؛ اسلام و مدرنيسم، قم: رشاد، ١٣٥٨.
٧- بيات، عبدالرسول، و همکاران؛ درآمدي بر مکاتب و انديشههاي معاصر، قم: مؤسسهي انديشه و فرهنگ ديني، ١٣٨١.
٩- نوذري، حسينعلي؛ صورتبندي مدرنيته و مدرنيسم، تهران: نقش جهان، ١٣٧٩.
١٠- گيدنز، آنتوني؛ پيامدهاي مدرنيته، مترجم: محسن ثلاثي، تهران: انتشارات ني، ١٣٨٧