غرب شناسى(2) سطح(2) - نصر آبادی، محمد باقر - الصفحة ٧٥
رم، برلين، سيدنى و ملبورن پرچمهايى را در مخالفت با جنگ عليه يك كشور شرقى مسلمان (عراق) با خود حمل كردند، دليل قاطعى برشكست نظريه جنگ تمدنهاى ساموئل هانتينگتون بود. «١».
فرضيه اصلى نظريه هانتينگتون به عنوان يكى از ديدگاههاى بدبينانه پس از فروپاشى شوروى و پايان جنگ سرد، اين است كه با پايان يافتن جنگ سرد و تغيير نظام دو قطبى، برخورد، كنش و واكنش تمدنها جايگزين برخوردهاى ايدئولوژيك گذشته شده، فرهنگ، آخرين حرف را در نظام جهانى خواهد زد. «٢» او سعى دارد غربيها را متقاعد سازد كه كانون اصلى درگيريهاى آينده، بين تمدن غرب و اتحاد جوامع كنفوسيوسى شرق آسيا و جهان اسلام است و اين آخرين مرحله تكامل درگيريها در جهان خواهد بود. «٣» بر اين اساس وى خواهان وحدت اروپا و امريكا و ديگر كشورهاى غربى و نيم كره غربى مىشود و تحديد قدرت نظامى كشورهاى كنفوسيوسى و اسلامى را لازم مىداند. «٤» بر اساس نظريه «برخورد تمدنها» از آنجا كه پديده كشور- ملت به عنوان واحد تجزيه و تحليل تعارضات بين المللى رنگ باخته و جنگ ايدئولوژيها نيز پايان پذيرفته است اكنون جهان در آستانه برخورد تمدنها قرار دارد. «٥» بنابراين اگر در عصر جنگ سرد و نظام دو قطبى، شمال درصدد بود تا جنوب را از نفوذ اتحاد جماهير شوروى دور نگه دارد و راه را براى تجارت با جنوب و سرمايهگذراى شركتهاى چند مليتى هموار سازد و جنوب نيز در پى مدرنيزاسيون توسعه اقتصادى و پايان بخشيدن به كليناليزم و نئوكلنياليزم بود، «٦» بر اساس نظريه برخورد تمدنها هر چند دولت- ملتها هنوز به عنوان بازيگران بين المللى نقش دارند ولى نقش اصلى در اين زمينه و در روابط شمال- جنوب با تمدنها مىباشد.،،،،