هولوكاست؛ دروغ مقدس غرب (به ضميمه مصاحبه با پرفسور فوريسون) - محمدى، عليرضا - الصفحة ٩١
هستند كه خيلى بيچارهتر از من هستند. من خوب مىدانم كه حق ندارم گلايه كنم. متوجه منظورم كه هستيد؟ من چنين حقى ندارم. خيلى مواقع وقتى اين اوضاع را در دنيا مىبينم خيلى افسرده مىشوم. وقتى مىبينم اين پسر بچهها و دختر بچههاى هفت، هشت ساله در آمريكاى جنوبى و ... مورد وحشيانهترين بهرهكشىها قرار مىگيرند، محزون مىشوم. آنها اصلًا چيزى به عنوان دوران كودكى را نمىشناسند. اين واقعاً مشمئزكننده است. بنابراين، مىبينيم كه يك پروفسور فرانسوى در اين گوشه دنيا، بالاخره خانهاى دارد. به هرحال، دارد زندگى مىكند. به اندازه نيازش دارد كه بخورد. بلى؟! بچههايش به مدرسه مىروند. خب، پس من چه حقى دارم شكايت كنم؟
اگر مايل باشيد، من مىتوانم در مورد نوههاى خودم مطلبى را براى شما تعريف كنم. آيا مايليد بدانيد؟
بلى. خوشحال مىشويم.
خوب است. من الان ٥ تا نوه دارم كه دو تاى آنها، همزاد و به اصطلاح دوقلو هستند. اين نوههاى دو قلوى من، الان ١٣ سالهاند. يك روز، زمانى كه ٣ ساله بودند و ما داشتيم توى خيابان با هم قدم مىزديم، حوالى ساعت ٢ نيمه شب بود كه من ماه را بالاى درختها ديدم. به آنها گفتم: بچهها! ببينيد. ماه آنجاست و دارد با ما صحبت مىكند.
يكى از دو قلوها كه شايد بتوان او را هم مثل من «تجديدنظر طلب» دانست، گفت: نه پدر بزرگ! ماه نمىتواند حرف بزند. بعد من به آنها گفتم: آه! ببينيد. پدربزرگتان يك حرف ابلهانهاى زد. اما