سيره آفتاب - خميني، سید روح الله - الصفحة ١١٤
كارى بخواهيد مىكنيم. خود شاه، شاه سابق با وسايل پيغام داد كه من مملكت را تسليم شما مىكنم و من همين شاهى باشم در صورت، و همه كارها در دست شما باشد و من به او اعتنا نكردم و اين قدرت الهى بود كه ما را كمك مىكرد.[١]
غير از احمد كسى سوار نشود
جايى از ماشين را كه قرار بود امام در آن بنشينند، ضد گلوله كرده بودم. يعنى هم پشت سر خودم شيشه گذاشته بودم و هم پشت سر امام و هم طرف چپ و راست ماشين. در بدنه ماشين فولاد مقاوم و شيشههاى ضدگلوله تعبيه شده بود. امام نگاهى كردند و گفتند:
من مىخواهم جلو بنشينم. خوب، امام بودند و كارى نمىشد كرد. ما منتظر بوديم كه آقاى مطهرى بيايند؛ ايشان رفته بودند داخل جمعيت. ناگهان ديدم آقاى صباغيان[٢] داخل ماشين نشسته است. امام نگاهى كردند و فرمودند:
اين آقا بيايند پايين. ايشان گفتند: قرار است من هم باشم. امام فرمودند: بياييد پايين و غير از احمد كسى سوار نشود. وى قدرى مقاومت كرد كه: حتماً بايد باشم و مأموريت دارم، امام نيمه عصبانى فرمودند: بيا پايين. ايشان آمد پايين و احمد آقا عقب ماشين نشستند.[٣]
زنها شاه را بيرون كردند
روز پانزده بهمن، يعنى سومين روز ملاقات حضرت امام بود كه خواهران به ملاقات امام آمدند. هنگام شب ما از اورژانسى كه در مدرسه مستقر كرده بوديم، آمار گرفتيم و متوجه شديم كه آن روز حدود هشتصد و هفده نفر از خانمها غش
[١] - صحيفه نور، ج ٣( جديد)، ص ٣٢٢- ٠٥/ ١٢/ ١٣٥٧
[٢] - يكى از افراد نهضت آزادى كه در كميته استقبال مسؤوليت داشت
[٣] - محسن رفيقدوست: پابه پاى آفتاب، ج ٣، ص ١٣٥- ١٣٤