دانشنامه فرهنگ مردم ایران - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤ - ابراهیم ادهم

ابراهیم ادهم

نویسنده (ها) : فتح الله مجتبایی - محمد جعفری (قنواتی)

آخرین بروز رسانی : سه شنبه ١٢ آذر ١٣٩٨ تاریخچه مقاله

اِبْراهیمِ اَدْهَم، ابواسحاق ابراهیم بن ادهم بن منصور بن یزید بن جابر (یا عامر بن اسحاق) تمیمی عِجْلی، عارف و زاهد معروف سدۀ ۲ق / ۸ م. در تذکره‌ها پدر او را از ملوک خراسان گفته‌اند و دربارۀ چگونگی پیوستن وی به طریق زهد و تجرد داستانهای مختلف نقل شده است. بنا بر یکی از این روایات ابراهیم در قصر شاهی بر تخت خفته بود. نیمه‌شب سقف خانه جنبید و آواز پای کسی که بر بام بود، شنیده شد. ابراهیم پرسید، کیست؟ جواب آمد که شتر گم کرده‌ام و گم‌شدۀ خود را می‌جویم. ابراهیم گفت ای نادان شتر بر بام می‌جویی؟ پاسخ آمد: پس تو بر تخت زرین و در جامۀ اطلس چگونه خدای را می‌جویی؟ این سخن موجب دگرگونی درونی او شد و وی زندگانی زاهدانه پیش گرفت (عطار، ۱۰۲-۱۰۳؛ مولوی، ۲(۴) / ۳۲۱-۳۲۲، ۳۲۷- ۳۲۸).

به روایت دیگر، ابراهیم ادهم روزی برای شکار بیرون رفته بود، در بیابان در پی صیدی اسب می‌تاخت. ناگهان آوازی به گوشش رسید که آیا تو را برای این کار آفریده‌اند و آیا بدین کار مأمور شده‌ای؟ به اطراف خود نگریست و کسی را ندید. گمان برد که شیطان با او سخن گفته است. بر او نفرین فرستاد و در پی صید خود روان شد. بار دیگر همان آواز به گوشش رسید. باز بر شیطان نفرین فرستاد و همچنان اسب می‌تاخت تا بار سوم همان آواز را از کوهۀ زین اسب خود بشنید. این بار حال او دگرگون شد. عنان باز کشید و به سوی شهر روان شد. در راه بازگشت به شبانی از شبانان پدر خود رسید. اسب و سلاح و جامۀ خود را به او داد و پوستین و کلاه او را پوشید و روی از دنیا برتافت و به زهد و تجرد روی آورد (سُلمی، ۱۴-۱۵؛ ابونعیم، ۷ / ۳۶۸؛ ابن‌عساکر، ۲ / ۱۶۸؛ عطار، ۱۰۳-۱۰۴).

در روایت دیگری آمده است که روزی ابراهیم ادهم در قصر خود نشسته بود و ارکان دولت نزد او ایستاده بودند. ناگاه مردی با هیبت از در درآمد و به سوی تخت ابراهیم پیش رفت. ابراهیم از او پرسید که کیستی و چه می‌خواهی؟ گفت آمده‌ام تا در این رباط فرود آیم. ابراهیم گفت این رباط نیست، سرای من است. مرد پرسید که این سرای پیش از تو از آنِ که بود؟ گفت از آنِ پدرم. پرسید پیش از او از آنِ که بود؟ گفت از آنِ فلان کس. پرسید پیش از او؟ گفت از آن پدر فلان کس. پرسید آنان همه کجا رفتند؟ گفت همه مردند و رفتند. پرسید: آیا چنین جایی که در آن می‌آیند و می‌روند، جز رباط است؟ مرد بیگانه پس از این سخن به شتاب از خانه بیرون رفت. ابراهیم در پی او دوید و از او پرسید تو کیستی؟ مرد گفت من خضرم و ناپدید شد (همو، ۱۰۳). این واقعه موجب انقطاع او از دنیا گردید.

دربارۀ ابتدای کار او داستانهای دیگری نیز نقل کرده‌اند که همگی حکایت از آن دارد که وی پیش از آنکه به طریق زهد و ریاضت درآید، از امیرزادگان بلخ بوده و پدر و یا جد مادری‌اش، طبق روایتی که به ابن‌بطوطه رسیده (ص ۷۸- ۷۹)، در آن ناحیه جاه و مقامی داشته است. ولی چنین به نظر می‌رسد که پدرش، ادهم اهل علم و محدث بوده، زیرا ابراهیم خود احادیثی از او نقل کرده است (نک‌ : صفدی، ۵ / ۳۱۸؛ مزی، ۲ / ۲۷؛ ابن‌شاکر، ۱ / ۱۳؛ سلمی، ۱۳؛ ابن‌کثیر، ۱۰ / ۱۳۵؛ ابن‌عساکر، ۲ / ۱۶۷).

برخی از مستشرقان داستان آغاز کار او را متأثر از داستان زندگی بودا دانسته‌اند (ماسینیون، ٨١) که سلطنت و لذات دنیایی را ترک کرد و به تجرد و زندگی زاهدانه روی آورد. اگرچه این‌گونه مشابهتها لزوماً و همیشه برخاسته از تأثیر و تأثر نیست و می‌تواند «مشابهت نوعی[۱]» باشد، چنان‌که داستانهایی از این‌گونه دربارۀ ابوالفوارس شاه بن شجاع کرمانی (صوفی سدۀ ۳ق / ۹م) و برخی از ملوک دیگر نیز گفته شده است (ابن‌قدامه، ۳۰-۵۶، ۱۳۱-۱۹۱؛ یافعی، ۱۸۹، ۲۲۵-۲۳۳؛ ابن عساکر، همانجا؛ پند پیران، ۵۷-۶۱)، اما در این مورد خاص احتمال اینکه روایات بودایی با داستان ابراهیم ادهم درآمیخته باشد، بی‌وجه نیست، زیرا بلخ در آن روزگار یکی از مراکز مهم تعلیمات و تبلیغات بودایی بوده و سرگذشت بودا، چنان‌که از روایات سغدی، ترکی، فارسی و عربی داستان بلوهر و بوداسف بر می‌آید، در شرق ایران و در میان بوداییان، مانویان و مسلمانان آن نواحی شهرت تمام داشته است. آنچه مؤید این احتمال است و تاکنون بدان توجه نشده، یکی داستان ملاقات ابراهیم با پسر خود در مکه است که عطار (ص ۱۰۸- ۱۰۹) و دیگران آن را نقل کرده‌اند و آن نیز به داستان ملاقات بودا با پسرش راهولا[۲] بی‌شباهت نیست؛ دیگری گفت‌وگوی او با ابلیس است (همو، ۱۲۲) که روبه‌رو شدن بودا را با مارا [۳]به یاد می‌آورد.

نسب‌نـامـۀ او در بیشتـر تـذکره‌هـا و منـابـع تـاریخـی (نک‌ : ابن‌عساکر، ۱۶۷؛ ابن خلکان، ۱ / ۳۱؛ ابن‌کثیر، ۱۰ / ۱۳۵) به صورتی است که در آغاز این گفتار نقل شد (با تفاوتهای اندکی در نقل و کتابت) و غالباً او را از اعراب دانسته‌اند، ولی این احتمال نیز هست که اجداد وی از موالی و از منسوبان بکربن وائل بوده‌اند (ابن‌حبان، ۱۸۳؛ ابوالفدا، ۲ / ۹؛ ابن‌اثیر، ۶ / ۵۶). ابویوسف یعقوب بسوی در المعرفة و التاریخ (۲ / ۴۵۵) گفته است که وی از اعرابی بوده که به خراسان نزد لیث (ظاهراً لیث بن نصر سیار) رفته و در آنجا اقامت گزیده است. البته این خبر را سند دیگری تأیید نمی‌کند و بعید نیست که در نقل روایت خلط و اشتباهی روی داده باشد. ولادت او در بلخ بوده است (ابن‌اثیر، ابوالفدا، ابن‌حبان، همانجاها)، ولی بعضی از مورخان نوشته‌اند که هنگامی که پدر و مادرش به حج رفته بودند، ابراهیم در مکه تولد یافت (ابونعیم، ۷ / ۳۷۱؛ مزی، ۲ / ۳۰؛ ذهبی، سیر ... ، ۷ / ۳۸۸؛ ابن‌ملقن، ۵).

دربارۀ سبب خروج او از بلخ نیز روایات مختلف است. بیشتر مورخان و تذکره‌نویسان نوشته‌اند که وی در پی دگرگونی روحی و ترک اغراض دنیوی به عراق عرب و شام رفت تا زندگانی زاهدانه درپیش‌گیرد و رزق حلال از دسترنج خویش حاصل کند، ولی طبق روایتی که ابن‌عساکر نقل کرده است (۲ / ۱۶۸) وی از ترس ابومسلم از خراسان گریخت و به نواحی مرزی شام و روم (ثغور) رفت (نک‌ : ذهبی، همانجا؛ مزی، ۲ / ۲۹؛ ماسینیون، ٢٣٥-٢٣٦). به روایت دیگری که ابونعیم اصفهانی آورده، عبدالله بن مبارک گفته است که من و ابراهیم ادهم و گروهی دیگر در طلب علم از خراسان بیرون شدیم (۷ / ۳۶۹). ابراهیم پس از خروج از بلخ به عراق عرب و از آنجا به حجاز و شام رفت و سالیان دراز در شهرهای آن نواحی به سیر آفاق و تزکیۀ نفس مشغول بود و طبق روایات در جنگهای مسلمانان با روم نیز شرکت می‌جست، چنان‌که گفته‌اند که حتى در وقت مرگ خواسته بود که تیر و کمانش را به دستش بدهند (ابن‌عساکر، ۲ / ۱۹۹؛ ابن‌شاکر، ۱ / ۱۳).

به گفتۀ فریدالدین عطار، ابراهیم ادهم پس از ترک بلخ به نیشابور رفت و در آنجا در غاری مسکن گزید و مدت ۹ سال در آن غار به عبادت و ریاضت مشغول شد، ولی هنگامی که مردمان از احوال او باخبر شدند، آن محل را ترک کرد و روی به مکه نهاد (ص ۱۰۴-۱۰۵)، این روایت پیش از عطار هم در خراسان معروف بوده و محمد بن منور در اسرار التوحید از رفتن ابوسعید ابوالخیر به آن ناحیه (که آن را «زندرزن» می‌گوید)، برای زیارت غار و صومعۀ ابراهیم ادهم، و همراه شدن ابوعلی‌سینا با ابوسعید سخن گفته است (۴ / ۱۹۴-۱۹۵). سکنا گزیدن زاهدان و عابدان در غارها امری معمول بوده است و در کتابهای دیگر نیز اشارات بسیار بدان دیده می‌شود. به گفتۀ کلابادی در کتاب التعرف، این گروه از زاهدان را «شکفتیّه»، یعنی ساکنان شکفتها و غارها، می‌نامیده‌اند (ص ۲۱) و بعید نیست که ابراهیم ادهم پیش از رفتن به عراق و حجاز و شام چندی در این محل انزوا و تجرد اختیارکرده باشد.

ابراهیم ادهم در مکه با سفیان ثوری و فضیل بن عیاض و ابویوسف غسولی صحبت داشت (سلمی، ۱۳؛ خواجه عبدالله، ۶۸؛ ابن‌ملقن، ۶) و گفته‌اند که وی شاگرد ابوحنیفه بود (هجویری، ۱۱۳، ۱۲۸). ابوحنیفه در حق او می‌گفت که «او به خدمت خداوند مشغول شد و ما به خدمت تنهای خود» (همو، ۵۱؛ عطار، ۱۰۲). بنا بر گفتۀ اکثر مورخان وی در جنگ با رومیان بیمار شد و درگذشت.

وفات او را ابن‌عساکر (۲ / ۱۹۶) از قول محمد بن اسماعیل بخاری، ۱۶۱ق / ۷۷۸م گفته است و ابن‌حبان (ص ۱۸۳)، سمعانی (۲ / ۳۰۵)، ذهبی ( العبر، ۱ / ۱۸۳)، ابن‌ملقن (ص ۶)، ابن اثیر (۶ / ۵۶) و ابن‌شاکر (۱ / ۱۴) نیز همین سال را ذکر کرده‌اند، ولی ابوالفدا (۲ / ۹)، مزی (۲ / ۳۷)، ابن‌کثیر (۱۰ / ۱۳۵)، ابن عماد (۱ / ۲۵۵) و ابن‌حجر (۱ / ۱۰۲) مرگ او را در ۱۶۲ق / ۷۷۹م دانسته‌اند. ابن‌عساکر نیز (همانجا) سال اخیر را درست دانسته است. سال ۱۴۰ق که ابن‌خلکان (۱ / ۳۲) ذکر کرده و سالهای ۱۶۳ و ۱۶۶ق که کسان دیگر گفته‌اند (مزی، ۲ / ۳۷؛ ابن‌عساکر، همانجا؛ خواجه عبدالله، ۶۸)، با ضبط اکثر تواریخ مغایر است. مدفن او را بعضی از مورخان به قول محمد بن اسماعیل بخاری در سوقین از قلعه‌های روم دانسته (ابن عساکر، همانجا؛ یاقوت، ۳ / ۲۸۵؛ مزی، ۲ / ۳۶-۳۷)، و بعضی دیگر (ابونعیم، ۸ / ۹؛ ابن‌خلکان، ۱ / ۳۲؛ ابن‌ملقن، ۶؛ ابن‌جوزی، ۴ / ۱۳۱) در شهر صور گفته‌اند.

در برخی از منابع آمده است که وی «برساحل دریا» دفن شد، بی‌آنکه ذکری از نام محل دفن او آمده باشد، و از قول ابوسعید بن یونس گفته‌اند که ابراهیم ادهم برای زیارت رِشدین بن سعد (از تابعین) به مصر رفت و در آنجا در ۱۶۲ق درگذشت (مزی، ۲ / ۳۷؛ ابن‌عساکر، ۲ / ۱۹۶؛ ابن‌حجر، ۱ / ۱۰۳). این نظر اخیر را می‌توان با گفتۀ محمد بن کناسه (شاعر عصر عباسی) خواهرزادۀ ابراهیم ادهم مربوط دانست که در قصیده‌ای در مدح خال خود (ابوالفرج، ۱۱ / ۱۱۳) به «جَدَث الغربی» یعنی گورستان ناحیۀ «غربی»، که در شمال مصر و غرب دلتای رود نیل واقع است، اشاره می‌کند. در سدۀ ۷ و ۸ ق / ۱۳ و ۱۴م مردمان شام و فلسطین مقبرۀ ابراهیم ادهم را در شهر جبله می‌دانستند و ابن بطوطه آرامگاه او را در این شهر و نیز عبادتگاه وی را در جبل لبنان زیارت کرده است (ص ۷۸، ۸۳، ۲۸۳). پیش از ابن‌بطوطه، ابوالحسن هروی در کتاب الاشارات الى معرفة الزیارات قبر او را در جبله بر ساحل دریا گفته (ص ۲۳) و در جای دیگر از همین کتاب، به قریۀ کَفَر بَریک که تربت لوط را نیز در آن می‌دانستند، اشاره کرده، ولی گفته است که درست همان جبله است (ص ۲۹).

به گفتۀ ابن‌بطوطه (ص ۳۸۲) در شهر بلخ تا زمان او خانۀ ابراهیم ادهم را مردمان می‌شناخته‌اند و او خود به زیارت آن رفته است. این اختلافات ظاهراً از همان اوایل پیدا شده و موجب گردیده است که ابن‌جوزی به وجود دو ابراهیم ادهم قائل شود (نک‌ : ابن‌حجر، ۱ / ۱۰۳)، و در زمان فریدالدین عطار به نوعی بوده است که وی می‌گوید: «نقل است که چون عمرش به آخر رسید، ناپیدا شد، چنان‌که به تعیین، خاک او پیدا نیست. بعضی گویند در بغداد است و بعضی گویند در شام است، و بعضی گویند آنجا ست که شهرستان لوط پیغمبر(ع) به زمین فرو رفته است و او در آنجا گریخته است از خلق و هم آنجا وفات کرده است» (ص ۱۲۷).

ابراهیم ادهم را در شمار محدثان نیز آورده‌اند (بخاری، ۱(۱) / ۲۷۳؛ ابن ابی حاتم، ۱(۱) / ۸۷؛ ذهبی، العبر، ۱ / ۱۸۳؛ ابن‌حجر، ۱ / ۱۰۲؛ مزی، ۲ / ۲۷- ۲۸) و ابونعیم (۸ / ۵۱- ۵۸) و راویان حدیث احادیثی از او نقل کرده‌اند (سلمی، ۱۴؛ مزی، ۲ / ۳۸- ۳۹؛ ابن‌کثیر، ۱۰ / ۱۳۵، ۱۴۵؛ ابن عساکر، ۲ / ۱۶۷- ۱۶۸) و نسخه‌ای نیز از کتابی به نام جزء فیه مسند احادیث ابراهیم بن ادهم الزاهد در دارالکتب قاهره موجود است (GAS, I / ٢١٥)، ولی ظاهراً در اواخر عمر نقل و روایت حدیث را رها کرد. از قول او آورده‌اند که گفت: ۳ چیز مرا از این کار باز داشت، یکی شکر نعمت، دیگر استغفار از معصیت، سه دیگر آماده شدن برای مرگ (ابن‌کثیر، ۱۰ / ۱۳۷).

در برخی از منابع متأخر شیعی آمده است که ابراهیم ادهم در مکه به خدمت امام محمد باقر(ع) رسید و از برکات و انفاس او بهره‌گرفت (شوشتری، ۲ / ۲۴) و طبق روایاتی که نقل کرده‌اند وی در کوفه، هنگامی که امام صادق(ع) از آن شهر رهسپار مدینه بود، همراه با جمعی از علما به مشایعت آن حضرت رفت (ابن‌فهد، ۷۰؛ خوانساری، ۱ / ۱۴۵).

ولادت ابراهیم ادهم را در حدود سال ۱۰۰ق / ۷۱۸م نوشته‌اند (ذهبی، سیر، ۷ / ۳۸۷- ۳۸۸). خروج او از بلخ طبق اغلب روایات در روزگار جوانی بوده است و اگر گریختن او از پیش ابومسلم، چنان‌که پیش‌تر اشاره شد، درست باشد، باید گفت که در حدود سال ۱۳۰ تا ۱۳۲ق از بلخ بیرون رفته است. به‌هرحال ارتباط او با امام باقر(ع) که در ۱۱۴ق / ۷۳۲م وفات یافته، دور از احتمال است، هرچند که نام او را در شمار راویان حدیث از آن حضرت آورده‌اند (مزی، ۲ / ۲۷؛ ابن‌شاکر، ۱ / ۱۳؛ صفدی، ۵ / ۳۱۸). با این‌همه، دور نیست که با امام صادق(ع) ملاقات کرده باشد. بودن او در کوفه، مکه و مدینه، در زمان حیات امام صادق (د ۱۴۸ق / ۷۶۵م) و مشابهت برخی از سخنان او با اقوالی که از آن حضرت نقل شده (ابونعیم، ۸ / ۱۱؛ شیبی، ۱ / ۲۰۵، ۲۰۸)، انتساب او به قبیلۀ بنی‌عجل که به دوستی اهل بیت شهرت داشتند و نیز انتساب او به قبیلۀ بکر بن وائل که گروهی از آنان پیروان علی(ع) بودند (ابراهیم، ۱ / ۳۳۸)، می‌تواند از نوعی ارتباط یا ارادت او به خاندان نبوت حکایت کند، ولی هیچ‌یک از این اشارات دلیل بر تشیع ابراهیم ادهم نیست و در کتابهایی که قدما در رجال نوشته‌اند، نام او در شمار پیروان ائمۀ اطهار نیامده است.

شخصیت ابراهیم ادهم و احوال و اقوال او در تاریخ تصوف اسلامی و در نخستین مراحل شکل‌گیری آن تأثیر و اهمیت بسیار داشته است. ابهامات و آشفتگیهایی که در شرح احوال و ذکر وقایع زندگانی او دیده می‌شود، و نیز افسانه‌هایی که دربارۀ او ساخته شده، همگی برخاسته از شهرت وی و دلیل بر تأثیری است که شخصیت و اقوال و رفتار او در افکار و اذهان مردم بر جای گذارده است. سلسلۀ چشتیه شجرۀ طریقت خود را از طریق شیخ ابواسحاق چشتی (معروف به شامی) به سلسلۀ ادهمیه و ابراهیم ادهم می‌رسانند (آریا، ۶۹، ۷۴-۷۷) و سلاطین فاروقیۀ دکن با جعل نسب‌نامه‌ای نسل خود را از طریق او (؟!) به عمر بن خطاب می‌پیوستند (فرشته، ۲ / ۲۷۷).

در ادبیات عرفانی، ابراهیم ادهم یکی از برترین نمونه‌های زهد، ترک و تجرد به‌شمار رفته است. ابوحنیفه او را «سیدنا» خطاب می‌کرد، و جنید وی را «مفاتیح العلوم» لقب داده است (هجویری، ۱۲۹؛ عطار، ۱۰۲)، چنان‌که یوسف مزی در تهذیب الکمال (۲ / ۳۶) از قول عبدالوهاب میدانی نقل کرده است، ابوالعباس احمد بن محمد بَرْدَعی کتابی دربارۀ ابراهیم ادهم تألیف کرده بود، با عنوان زهد ابراهیم. از این کتاب امروز اثری در دست نیست، اما از کتاب دیگری دربارۀ او با عنوان الروض النسیم والدّر الیتیم فی مناقب السلطان ابراهیم و یا سیرة‌السلطان ابراهیم بن ادهم نسخه‌هایی موجود است که به قلم احمد بن یوسف سنان قرمانی (د ۱۰۱۹ق / ۱۶۱۱م) نوشته شده و ترجمه و تلخیصی است از کتاب دیگری با عنوان الطراز المعلم (فی قصة) السلطان ابراهیم ادهم که به زبان ترکی و به قلم درویش حسن رومی (سدۀ ۱۰ق / ۱۶م) نوشته شده بود (GAL, II / ۳۰۱؛ آلوارت، VIII / ۴۷-۴۸؛ ظاهریه، ۲۹۴). این شرح حال شامل داستانهایی است دربارۀ ابراهیم ادهم، پدرش و جدش، و مترجم مطالبی از کتابهای دیگر نیز بر اصل آن افزوده است ( آلوارت، همانجا). در کتابخانۀ گوتا (در آلمان) نیز نسخه‌ای از منظومه‌ای با عنوان قصة ولی‌اللٰه ادهم به زبان عربی هست (پرچ، IV / ۴۶۱-۴۶۲). به زبان فارسی نیز داستانهای عامیانۀ دیگری دربارۀ او نوشته‌اند (بدوی، ۲۲۸- ۲۲۹).

 

ابوالحسن محمد شاعر هندی داستان زندگانی ابراهیم ادهم را با عنوان گلزار ابراهیم به زبان اردو به نظم درآورده که چند بار به چاپ رسیده است (بلومهارت، II / ٦). داستان ترک سلطنت ابراهیم در افسانه‌های عامیانۀ ایرانی هم دیده می‌شود و در روایتی از آن که در کاشان معروف است، سبب تنبه و توبۀ او، سخنی است که از یکی از کنیزکان خود می‌شنود (م. م.، ۱۱۳).

در اندونزی داستان ابراهیم ادهم شهرت و رواج تمام داشته و با تصرفات و اضافات گوناگون به بیشتر زبانهای این ناحیه نقل شده است (جونز، ۸). در ادبیات مالاکایی افزون بر روایات و داستانهایی که در کتاب بستان السلاطین فی ذکر الاولین و الآخرین، نوشتۀ نورالدین رانیری (سدۀ ۱۱ق / ۱۷م) دربارۀ ابراهیم ادهم از کتابهایی چون روض الریاحین یافعی و تذکره‌های فارسی و عربی نقل و ترجمه شده است (همو، ۸-۱۱)، کتاب افسانه‌آمیز مستقلی دربارۀ او موجود است، با عنوان حکایة سلطان ابراهیم بن ادهم که تألیف آن به شخصی به نام ابوبکر حضرموتی نسبت داده شده و معلوم نیست که این شخص مؤلف کتاب به زبان عربی بوده یا مترجم و یا مؤلف آن به زبان مالاکایی است. این داستان سراسر ساختگی است، ولی در برخی از موارد مشابهتهای دوری با روایات مشهور و کهن مربوط به ابراهیم ادهم دارد و نکات اخلاقی و عرفانی آن شایستۀ توجه است (همو، ٩-٢٠).

این داستانها هیچ‌گونه ارزش تاریخی ندارند و تنها از دامنۀ وسیع شهرت و میزان تأثیر شخصیت این زاهد مسلمان در اذهان و افکار عامۀ مسلمانان در نقاط مختلف جهان حکایت می‌کنند. شهرت ابراهیم ادهم از حدود سرزمینهای اسلامی فراتر رفته و در ادبیات اروپایی نیز آثاری بر جای نهاده است. نیکولائومانوچی[۱]، سیاح و مورخ ایتالیایی که در سدۀ ۱۱ق / ۱۷م در دربار شاهان مغولِ هند بوده، یکی از داستانهای مربوط به ابراهیم را در کتاب «تاریخ مغول[۲]» خود درج کرده و شاعر معروف انگلیسی لی‌هانت[۳] (۱۷۸۴- ۱۸۵۹م) در قطعه‌ای بسیار شیوا به نام «ابو ابن ادهم» داستان خواب دیدن ابراهیم، جبرائیل را در حالی که نام دوستان حق را بر صحیفه‌ای می‌نوشت، به نوعی که در تذکرة‌الاولیاءِ عطار (ص ۱۲۳) دیده می‌شود، به زبان انگلیسی نظم کرده است.

اهمیت ابراهیم ادهم در تاریخ تصوف اسلامی بیشتر به‌سبب سهمی است که در تحول زهد و تقوا و عبادت اولیۀ اسلامی به ریاضات، مجاهدات و افکار صوفیانۀ دوره‌های بعد داشته است. وی مهم‌ترین نمایندۀ این جریان بوده و پیش از او حسن بصری و سفیان ثوری، و پس از او کسانی چون شاگردش شقیق بلخی و رابعۀ عدویه در ظهور و تکامل آن سهم اساسی داشته‌اند. مقدمات و مراحل اولیۀ بسیاری از اصول نظری و قواعد اخلاقی و عملی عرفان اسلامی را که از سده‌های ۳ و ۴ق / ۹ و ۱۰م به بعد به‌عنوان مبانی و شرایط سیر و سلوک و منازل و مراحل طریقت شناخته شد، در اعمال و اقوال منسوب به او می‌توان یافت. بسیاری از معانی و مفاهیم رایج در میان متصوفه، چون خوف و رجا، صبر و رضا، توبه و زهد، اخلاص و شکر و توکل، عزلت و خلوت، فقر و غنا، قرب و محبت، و آداب مربوط به صحبت، خدمت و معیشت، پیش از آنکه در کتب و رسالات کسانی چون محاسبی، سرّاج، کلابادی و قشیری نوشته و تعریف و تبیین شود و به عنوان معاملات و مکاسب و به‌صورت مقامات و احوال تنظیم و ترتیب یابد، در روایاتی که ابونعیم اصفهانی و مؤلفان و تذکره‌نویسان دیگر دربارۀ او نقل کرده‌اند، به تعابیر مختلف و بیشتر در ضمن بیان موارد و مواقع آنها، به روشنی دیده می‌شود.

مخالفت او با نفس (ابونعیم، ۷ / ۳۷۱؛ هجویری، ۷۷- ۷۹) و پرهیزش از شهرت و گریزان بودنش از اقبال مردم (ابونعیم، ۷ / ۳۶۹، ۳۷۲؛ عطار، ۱۰۵-۱۰۷)، گاهی رفتار و اعمال ملامتیه را به یاد می‌آورد و روش وی در ایثار و انفاق در حق اصحاب و همراهان خود به روش و سیرت جوانمردان بی‌شباهت نیست. برخلاف فقیران بودایی و راهبان مسیحی که از کار و کوشش برای امرار معاش پرهیز داشتند، وی خواستار رزق حلال از دسترنج خود بود و برای این مقصود در کشتزارها کار می‌کرد، به باغبانی و نگهبانی مزارع می‌پرداخت و در جنگهای مسلمانان با امپراتوری بیزانس شرکت می‌کرد. اگرچه خود در آغاز جوانی تأهل اختیار کرده و دارای فرزند شده بود، ولی تحمل بار تأهل را مانع سیر و سلوک می‌دانست و می‌گفت فقیری که زن بگیرد، چون کسی است که در کشتی نشیند و چون فرزند آورد چنان است که غرق شود (سراج، ۱۹۹؛ عطار، ۱۱۰-۱۱۱).

وی در برابر صاحبان مقام و قدرت بی‌باک و گستاخ بود و با لحن تند و انتقادآمیز آنان را از دنیاپرستی و دین‌فروشی برحذر می‌داشت (ابونعیم، ۸ / ۱۰؛ مزی، ۲ / ۳۶؛ ابن‌عساکر، ۲ / ۱۹۰؛ ابن ابی‌الحدید، ۲ / ۹۶). در اقوال منسوب به او سخنان شطح‌آمیز، از آن‌گونه که به بایزید بسطامی و حلاج نسبت داده‌اند، دیده نمی‌شود و از فنا و بقا، توحید شهودی و وجودی، محو و اثبات، صَحو و سُکر، غیبت و حضور و موضوعات دیگری که در آثار عرفای پس از او آمده و مبانی نظری عرفان اسلامی را تشکیل داده است، نشان روشنی نیست. راه و روش او در تصوف، زهد و عبادت، ریاضت و مجاهدت، ذم دنیا و گریز از خواسته‌های دنیوی است، و پرهیز از هر چیز که انسان را از یاد خدا و عبادت او دور کند، محور و مرکز اقوال و افکار او ست. از همین جهت شخصیت او در تکامل اصول اخلاقی و تحکیم آداب و ضوابط سلوک صوفیانه بسیار مؤثر بوده است.

 

مآخذ

آریا، غلامعلی، طریقۀ چشتیه در هند و پاکستان، تهران، ۱۳۶۵ش؛ ابراهیم ثقفی، الغارات، به کوشش جلال‌الدین محدث ارموی، تهران، ۱۳۵۵ش؛ ابن‌ابی‌حاتم، عبدالرحمان، الجرح و التعدیل، حیدرآباد دکن، ۱۳۷۱ق / ۱۹۵۲م؛ ابن‌ابی‌الحدید، عبدالحمید، شرح نهج‌البلاغة، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ۱۳۷۸ق / ۱۹۵۹م؛ ابن اثیر، الکامل؛ ابن بطوطه، رحلة، بیروت، ۱۳۸۴ق / ۱۹۶۴م؛ ابن جوزی، عبدالرحمان، صفة الصفوة، حیدرآباد دکن، ۱۳۹۲ق / ۱۹۷۲م؛ ابن حبان، محمد، مشاهیر علماء الامصار، قاهره، ۱۳۷۹ق / ۱۹۵۹م؛ ابن حجر عسقلانی، احمد، تهذیب التهذیب، حیدرآباد دکن، ۱۳۲۵ق؛ ابن خلکان، وفیات؛ ابن شاکر کتبی، محمد، فوات الوفیات، به کوشش احسان عباس، بیروت، ۱۹۷۳-۱۹۷۴م؛ ابن عساکر، علی، التـاریخ الکبیر، بـه کـوشش عبدالقـادر بـدران، دمشق، ۱۳۳۰ق / ۱۹۱۲م؛ ابن عمـاد، عبدالحی، شذرات الذهب، قاهره، ۱۳۵۰ق / ۱۹۳۱م؛ ابن فهد حلی، احمد، عدة الداعی، تهران، ۱۳۳۸ش؛ ابن قدامه، عبداللٰـه، التوابین، به کوشش جورج مقدسی، دمشق، ۱۹۶۱م؛ ابن کثیر، البدایة؛ ابن ملقن، عمر، طبقات الاولیاء، به کوشش نورالدین شریبه، بیروت، ۱۴۰۶ق / ۱۹۸۶م؛ ابوالفدا، المختصر فی اخبار البشر، بیروت، دارالمعرفه؛ ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، بیروت، ۱۹۲۳-۱۹۷۴م؛ ابونعیم اصفهانی، احمد، حلیة الاولیاء، قاهره، ۱۳۸۷ق / ۱۹۶۷م؛ بخاری، محمد، التاریخ الکبیر، حیدرآباد دکن، ۱۳۶۱-۱۳۶۴ق؛ بدوی، عبدالرحمان، تاریخ التصوف الاسلامی، کویت، ۱۹۷۸م؛ بسوی، یعقوب، المعرفة و التاریخ، به کوشش اکرم ضیاء عمری، بغداد، ۱۹۷۵م؛ پند پیران، به کوشش جلال متینی، تهران، ۱۳۵۷ش؛ خواجه عبدالله انصاری، طبقات الصوفیه، به کوشش محمد سرور مولایی، تهران، ۱۳۶۲ش؛ خوانساری، محمدباقر، روضات الجنات، تهران، ۱۳۸۲ق / ۱۹۶۲م؛ ذهبی، محمد، سیر اعلام النبلاء، به کوشش شعیب ارنؤوط و علی ابوزید، بیروت، ۱۴۰۶ق / ۱۹۸۶م؛ همو، العبر، به کوشش محمد سعید بن بسیونی زغلول، بیروت، ۱۴۰۵ق / ۱۹۸۵م؛ سراج، عبداللٰـه، اللمع فی التصوف، به کوشش نیکلسن، لیدن، ۱۹۱۴م؛ سلمی، محمد، طبقات الصوفیة، به کوشش یوهانس پدرسن، لیدن، ۱۹۶۰م؛ سمعانی، عبدالکریم، الانساب، به کوشش عبدالرحمان بن یحیى معلمی، حیدرآباد دکن، ۱۳۸۳ق / ۱۹۶۳م؛ شوشتری، نورالله، مجالس المؤمنین، تهران، ۱۳۶۵ش؛ شیبی، کامل مصطفى، الصلة بین التصوف و التشیع، بیروت، ۱۹۸۲م؛ صفدی، خلیل، الوافی بالوفیات، به کوشش س. ددرینگ، بیروت، ۱۳۸۹ق؛ ظاهریه، خطی؛ عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکرة الاولیاء، به کوشش محمد استعلامی، تهران، ۱۳۶۰ش؛ فرشته، محمدقاسم، تاریخ، کانپور، ۱۲۹۰ق / ۱۸۷۴م؛ کلابادی، ابوبکر، التعرف لمذهب اهل التصوف، بیروت، ۱۴۰۰ق / ۱۹۸۰م؛ محمدبن منور، اسرار التوحید، به کوشش محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران،۱۳۶۶ش؛ مزی، یوسف، تهذیب الکمال، به کوشش بشار عواد معروف، بیروت، ۱۴۰۴ق / ۱۹۸۴م؛ م. م.، «ابراهیم ادهم و اشاره‌ای دربارۀ بودا»، سخن، تهران، ۱۳۴۳ش، س ۱۵، شم‌ ۱؛ مولوی، مثنوی معنوی، به کوشش نیکلسن، تهران، ۱۳۶۳ش؛ هجویری، علی، کشف المحجوب، به کوشش ژوکوفسکی، سن پترزبورگ، ۱۳۴۴ق / ۱۹۲۶م؛ هروی، علی، الاشارات الى معرفة الزیارات، به کوشش ژ. سوردل تومین، دمشق، ۱۹۵۳م؛ یافعی، عبدالله، روض الریاحین فی حکایات الصالحین، قبرس، مؤسسة عمادالدین؛ یاقوت، معجم البلدان، بیروت، ۱۳۷۶ق / ۱۹۵۷م؛ نیز:

 

Ahlwardt ; Blumhardt, J. F., Catalogue of Hindustani Printed Books in the Library of the British Museum, London, ۱۸۸۹; GAL; GAS; Jones, R., »Ibrahim ibn Adham, A Summary of the Malay Legend«, Studies in Islam, New Delhi, ۱۹۶۸, vol. V, no. ۱; Massignon, L., Essai sur les origines du lexique technique de la mystique musulmane, Paris, ۱۹۶۸; Pertsch.

فتح‌الله مجتبائی (دبا)

 

روایتهای شفاهی

روایتهایی که از داستان زندگی ابراهیم ادهم در ادبیات شفاهی ما موجود است، تفاوتهای جدی با روایتهای ادبیات کتبی و رسمی دارند. در این روایتها داستان زندگی ادهم یعنی پدر ابراهیم با شرح و تفصیل آمده است به گونه‌ای که در برخی از آنها فقط اشاره‌ای به زندگی ابراهیم شده و حتى برخی کراماتی که در متون کتبی به ابراهیم منسوب است، در روایتهای شفاهی به پدر وی نسبت داده شده است. افزون بر این، بسیاری از بن‌مایه‌های افسانه‌های شفاهی مانند گوهر شب‌چراغ و ملاقات با مردمانی که زیر دریا زندگی می‌کنند، در آنها وجود دارد که در حکایتهای مربوط به ابراهیم ادهم در ادبیات رسمی نشانی از آنها دیده نمی‌شود. در عین‌حال، روایتهای شفاهی که به صورتهای متفاوتی در میان مردم رایج هستند، اختلافاتی نیز با هم دارند. برای درک دقیق‌تر تفاوتهای روایتهای شفاهی با روایتهای ادب رسمی، شرح مختصری از روایتهای شفاهی ضروری است.

براساس یکی از کهن‌ترین این روایتها که با عنوان «قصۀ درویش ادهم با مشک‌افروز، دختر پادشاه فارس و شرح احوال ایشان»، در یکی از نسخ جامع‌الحکایات آمده، ادهم، پدر ابراهیم، وزیر پادشاه عراق بود. وی خوابی می‌بیند که تعبیر آن چنین بوده است که اگر وزارت را رها کند و «از برای رضای خدا نه از برای غرض پادشاهی» به سلک درویشان درآید، بعد از مدتی با شاهزاده خانمی ازدواج می‌کند که حاصل این ازدواج پسری خواهد بود که «حاکم عالم شود». ادهم وزارت و زندگی پرنعمت خود را رها می‌کند و به جامۀ درویشان درمی‌آید. پس از مدتی عاشق دختر پادشاه فارس می‌شود. پادشاه به توصیۀ وزیر شرط ازدواج را تهیۀ چند عدد گوهر شب‌چراغ می‌گذارد. ادهم به دریا می‌رود و از طریق مردمانی که زیر دریا زندگی می‌کنند، ۲۰۰ دانه گوهر شب‌چراغ تهیه می‌کند. وزیر می‌گوید که این گوهرها را پیش از این از خزانۀ پادشاه دزدیده‌اند. ادهم دل‌شکسته برمی‌گردد. بعد از چند روز دختر پادشاه به‌طور ناگهانی می‌میرد. همان شب ادهم به قبرستان می‌رود، جسد او را از قبر درمی‌آورد و به خانه می‌برد. وی متوجه می‌شود که دختر سکته کرده است؛ سپس دستان دختر را «رگ می‌زند»، دختر بلافاصله به هوش می‌آید. این دو با هم ازدواج می‌کنند که حاصل آن پسری به نام ابراهیم است. پادشاه بعد از مدتی متوجه اصل ماجرا می‌شود. ادهم را وزیر و ابراهیم را دستیار خود می‌کند. پس از مرگ پادشاه، ابراهیم جانشین وی می‌شود (ص ۶).

این داستان در میان مردم خراسان رواج نسبتاً فراوانی دارد. دو روایت از آن را خزاعی در شهرهای نیشابور و تایباد ثبت کرده است. روایت نیشابور که از زبان مرد ۵۰ ساله‌ای ثبت شده، ترکیبی از چند حکایت است که شماری از آنها در کتابهای اهل تصوف نیز آمده است. قسمت اول آن به شرح زندگی پدر ابراهیم اختصاص دارد که کم‌وبیش شبیه روایت جامع الحکایات است؛ با این تفاوت که وی وزیر نیست، بلکه «پیر پالان‌دوز»ی است که عاشق دختر پادشاه می‌شود. در پایان قسمت اول هنگامی که پادشاه درمی‌یابد که ابراهیم نوۀ او ست، تاج پادشاهی را بر سر او می‌گذارد. پس از آن، حکایتهایی آمده است که در ادبیات رسمی نیز وجود دارند، مانند عیاشی ابراهیم با چهل زن که در انتها به بیداری وی منجر می‌شود، یا حکایت به دریا انداختن سنجاق و حکم‌کردن به ماهیان برای پیدا کردن سنجاق (خزاعی، افسانه‌ها ... ، ۱ / ۳۸۱-۳۸۶).

قسمت اول روایت تایباد نیز که با عنوان «درویش احمد» از زبان زنی ۷۵ ساله ثبت شده است، به زندگی پدر ابراهیم اختصاص دارد که با تفاوتهایی اندک شبیه روایت قبلی است. در این روایت، حکایت به دریا انداختن انگشتری به پدر ابراهیم منسوب شده است (همان، ۶ / ۱۱۵-۱۲۳). اما مشروح‌ترین روایت شفاهی این داستان، روایت موسیقایی آن است که دوتارنوازانِ قصه‌گوی خراسان نقل می‌کنند. این داستان در میان این گروه از هنرمندان محبوبیت فراوانی دارد. دوتارنوازان شمال خراسان که به آنها بخشی نیز می‌گویند، این داستان را به‌صورت آمیزه‌ای از نظم و نثر به زبانهای فارسی و ترکی نقل می‌کنند (برای اطلاعـات بیشتر، نک‌ : ه‌ د، بخشـی).

روایتی صوتی از آن در دست است کـه بـا صـدای محمدحسین یگانه ــ از استادان درگذشتۀ موسیقی خراسان ــ در ۱۳۵۲ش ثبت شده است. یگانه قسمتهای نثر را به زبان فارسی روایت می‌کند و قسمتهای منظوم را به همراه دوتار با آواز و به زبان ترکی می‌خواند. خزاعی براساس دست‌نوشته‌های یگانه روایتی از آن را منتشر کرده است که تفاوتهایی جزئی با روایت صوتی دارد. در روایت اخیر قسمتهای منظوم که در روایت صوتی به زبان ترکی است، به فارسی ترجمه شده‌اند ( افسانه ... ، ۱۵۹-۱۸۳). داستان در هر دو روایت، مانند اغلب داستانهای سنتی فارسی، با این جملۀ قالبی آغاز می‌شود: «راویان اخبار و ناقلان آثار روایت می‌کنند ... ». قسمت اول آن، به‌سان سایر روایتهای شفاهی، به زندگی پدر ابراهیم اختصاص دارد؛ با این تفاوت که در این روایت، به توصیۀ درویشی که از او با عنوان «شاه قلندران» یاد شده است، ادهم جنازۀ دختر را به سرچشمه‌ای در خارج از شهر می‌برد. درویش دعایی منظوم می‌خواند، دختر زنده می‌شود. پس از آن «شاه قلندران» دختر را برای ادهم عقد می‌کند و خود از نظر پنهان می‌شود (همان، ۱۵۹، ۱۶۴-۱۶۵). این شخصیت در قسمت دوم داستان که مربوط به ابراهیم است، دوباره ظاهر می‌شود، که در روایت مکتوب یگانه به نام حضرت علی(ع)، و در روایت صوتی به نام خضر از وی یاد می‌شود.

بخش دوم داستان به چگونگی به‌تخت نشستن ابراهیم به جای پدربزرگش و سپس دل‌کندن وی از پادشاهی و اختیار کردن زندگی درویشانه و رفتن به مکه اختصاص دارد. در بخشی از آن، ابراهیم به هنگام شکار، آهوی خوش خط و خالی را می‌بیند و به خدم و حشم خود دستور می‌دهد که آهو را محاصره کنند. آهو از کنار ابراهیم می‌گریزد و وی به تنهایی در پی آهو می‌رود. وقتی از دید لشکریان ناپدید می‌شود، آهو به زبان می‌آید و عاقبتِ آدمیان را که مرگ است، به وی گوشزد می‌کند (همان، ۱۷۱).

شبیه این بن‌مایه در بسیاری از داستانهای سنتی و عامیانه مانند سمک عیار (ارجانی، ۱ / ۱۱-۱۵) و ملک جمشید (نقیب‌الممالک، ۱۰-۱۱) و نیز برخی افسانه‌های ایرانی (الول ساتن، ۸۰-۸۱) تکرار شده است. این داستان به صورتی بسیار متفاوت در تذکرة الاولیاء نیز نقل شده است (عطار، ۱۰۴). متعاقب این واقعه، وقتی ابراهیم به قصر برمی‌گردد، واقعۀ مشهور قدم زدن شخصی بر بام قصر که می‌گوید شتر گم کرده‌ام، روی می‌دهد. این واقعه و برخی رویدادهای بعدی آن در روایتهای کتبی نیز، با تفاوتهایی آمده‌اند. در پایان این روایت وقتی ابراهیم به محل‌کعبه می‌رسد، کعبه را نمی‌بیند. خضر به وی می‌گوید کعبه به پیشواز رابعه رفته است. این داستان در تذکرةالاولیاء ضمن داستان رابعه و به‌گونه‌ای دیگر آمده است (همو، ۷۲ بب‌ ). براساس روایت یگانه، رابعه در همین سفر پس از گفت‌وگویی با ابراهیم ادهم می‌میرد و ابراهیم او را به خاک می‌سپارد و پس از مدتی او را به خواب می‌بیند و باقی گفت‌وگو را از سر می‌گیرد. درصورتی‌که در تذکرةالاولیاء مرگ رابعه به‌صورتی دیگر روایت شده، و از حضور ابراهیم ادهم در آن هنگام سخنی نیامده است (همو، ۸۷- ۸۸).

قسمت اول روایتهای شفاهی، یعنی آنچه مربوط به زندگی پدر ابراهیم است، و نیز چگونگی بر تخت نشستن وی در کتاب مجهول‌المؤلف هفت‌کشور نیز به صورت مختصر نقل شده است (ص ۲۶۱-۲۶۴). از مقایسۀ روایتهای شفاهی و کتبی روشن می‌شود که روایتهای شفاهی صورت افسانه‌ای و تصویرهای تخیلی بیشتری دارند. در آنها برخی بن‌مایه‌های مشهور افسانه‌های ایرانی به‌کار گرفته شده‌اند. افزون بر این، در روایتهای کتبی بر این نکته تأکید شده است که ابراهیم «اندر همۀ عمر به جز کسب دست خود نخورد» (هجویری، ۱۵۹) و به عبارتی از «اتکا بر فتوح که رسم زهاد و صوفیه بود، ابا داشت و آن را نوعی گدایی می‌شمرد» (زرین‌کوب، ۳۴)؛ درصورتی‌که در روایتهای شفاهی نه فقط بر این نکته تأکیدی نیست، بلکه در برخی روایتها از خلاف آن سخن به میان آمده است. به نظر می‌رسد راویان، این بخش از شخصیت ابراهیم را متناسب قلندران معاصر روایت کرده‌اند. دیگر اینکه در آن بخش از روایتهای شفاهی که از روایتهای ادبیات رسمی اخذ شده‌اند، تغییراتی صورت گرفته است و راوی در قید آن نبوده که عیناً به‌سان روایت کتبی موضوع را نقل کند. در این باره می‌توان به داستانهای آهو و رابعه در تذکرةالاولیاء عطار (نک‌ : ص ۷۲- ۸۸، ۱۰۴، جم‌ ) و شکل تغییرداده‌شدۀ آنها در روایتهای شفاهی اشاره کرد.

سرانجام اینکه از لحاظ نوع‌شناسی ادبی، روایتهای شفاهی، ساختاری متناسب با ساختار «افسانه» دارند؛ درصورتی‌که ساختار اغلب روایتهای کتبی منطبق با ساختار «حکایت» هستند. داستان فراهم آوردن گوهر شب‌چراغ از طریق مردمان زیر دریا، که در قسمت اول برخی از روایتهای شفاهی آمده است، در یکی از داستانهای هزارویک‌شب نیز، با اندکی اختلاف، وجود دارد (۳ / ۳۶۷).

روایتهای شفاهی داستان ابراهیم ادهم در میان ترکمنها و بلوچهای ایران و ترکهای آسیای میانه نیز رواج دارد و به زبان ترکی نیز در ایران منتشر شده است (نصری، ۱۵۷). یک روایت شفاهی نیز از آن در کاشان ثبت شده است (م. م.، ۱۱۳). به جز این موارد گزارشی از رواج این داستان در سایر نقاط ایران در دست نیست. به عبارت دیگر مرکز شیوع و رواج روایتهای شفاهی آن خراسان بزرگ است.

 

مآخذ

ارجانی، فرامرز، سمک عیار، به کوشش پرویز خانلری، تهران، ۱۳۵۶ش؛ الول ساتن، ل. پ.، قصه‌های مشدی گلین خانم، به کوشش اولریش مارتسلف و دیگران، تهران، ۱۳۷۴ش؛ جامع الحکایات، نسخۀ خطی موجود در کتابخانۀ آستان قدس رضوی، شم‌ ۱۹۱؛ خزاعی، حمیدرضا، افسانۀ شعرها، مشهد، ۱۳۸۵ش؛ همو، افسانه‌های خراسان، مشهد، ۱۳۷۸-۱۳۸۱ش؛ زرین‌کوب، عبدالحسین، جست‌وجو در تصوف ایران، تهران، ۱۳۷۶ش؛ عطار نیشابوری، فریدالدین، تذکرة الاولیاء، به کوشش محمد استعلامی، تهران، ۱۳۴۶ش؛ م. م.، «ابراهیم ادهم و اشاره‌ای دربارۀ بودا»، سخن، تهران، ۱۳۴۳ش، س ۱۵، شم‌ ۱؛ نصری اشرفی، جهانگیر، گوسان پارسی، تهران، ۱۳۸۵ش؛ نقیب الممالک، محمدعلی، ملک جمشید، تهران، ۱۳۸۴ش؛ هجویری، علی، کشف المحجوب، به کوشش محمود عابدی، تهران، ۱۳۸۳ش؛ هزار و یک شب، ترجمۀ عبداللطیف طسوجی، به کوشش محمد رمضانی، تهران، ۱۳۱۶ش؛ هفت کشور و سفرهای ابن تراب، به کوشش ایرج افشار و مهران افشاری، تهران، ۱۳۸۶ش.

 

محمد جعفری (قنواتی)