دانشنامه فرهنگ مردم ایران - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١١ - افشار
افشار
نویسنده (ها) : عبدالحسین آذرنگ - طهمورث ساجدی
آخرین بروز رسانی : یکشنبه ٢٤ آذر ١٣٩٨ تاریخچه مقاله
اَفْشار، ایرج (۱۳۰۴- ۱۳۸۹ ش / ۱۹۲۵-۲۰۱۱ م)، ایرانشناس بزرگ، کتابشناس برجسته، و عضو شورای عالی علمی مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی. فعالیتهای او طی مدتی بیش از ۶۰ سال مداوم، در زمینههای متنوع و گستردهای قرار میگیرد که حاصل آن آثار فراوان به صورت کتاب، مقاله، یادداشت و منابعی دیگر است (در این باره، نک : دنبالۀ مقاله).
ایرج افشار در تهران و در خانوادهای یزدی و بافرهنگ زاده ـ شد. پدرش محمود افشار یزدی از شخصیتهای فرهنگی و ایراندوست زمان خود بود. ایرج در مدرسههای زردشتیان، شاهپور و فیروز بهرام در تهران تحصیل کرد و در ۱۳۲۸ش از دانشکدۀ حقوق دانشگاه تهران در رشتۀ قضایی فارغالتحصیل شد. از ۱۹سالگی در ادارۀ امور مختلف مجلۀ آینده دستیار پدرش بود و نخستین تجربههای اداره و انتشار نشریهای فرهنگی را از این راه و با کار عملی آموخت. در دورۀ دانشجویی با مجلۀ جهان نو به سردبیری حسین حجازی، از نشریههای پیشرو دورۀ خـود ــ که تمـایلاتی چپگـرایانه داشت ــ همکاری کرد. مرتضى کیوان، از اعضای فعال حزب تودۀ ایران و از فعالان ادبی چپگرا، با جهان نو همکاری داشت و این نشریه بهسان کانونی برای شماری از قلمزنان متمایل به چپ بهشمار میآمد (قاسمی، «استاد ... »، ۱۲). وی مدتی هم با مجلۀ مهر به مسئولیت مجید موقر همکاری داشت (همانجا). این همکاریها نخستین گامهای او در عرصۀ مطبوعات بود.
افشار پس از پایان تحصیلات دانشگاهی مدتی کارآموزی وکالت کرد. برای شغل قضا به دادگستری رفت، اما چون محل مأموریت او را بیرون از تهران تعیین کردند، منصرف شد، وکالت و قضاوت را رها کرد و به معلمی روی آورد. در ۱۳۲۹ش در دبیرستانهای تهران به تدریس پرداخت و در ۱۳۳۰ش با مساعدت محسن صبا، از وزارت فرهنگ به دانشگاه تهران منتقل، و در کتابخانۀ دانشکدۀ حقوق، بزرگترین کتابخانۀ دانشکدهای ایران در آن سالها، به کتابداری مشغول شد و فنون کتابداری را زیر نظر محسن صبا و همکاری با محمدتقی دانشپژوه، و نیز خود از طریق عملی و تجربی آموخت (همو، «سرگذشت ... »، ۶۴-۶۵).
ایرج افشار با برخی نهادهای فرهنگی همکاری میکرد. او در ۱۳۳۳ش ــ کـه همکار کتـابخانۀ ملی ایـران بود ــ نخستین دفتر کتابهای ایران را انتشار داد. این دفتر، سرآغاز تدوین و انتشار کتابشناسی ملی بود، اثری که باید بازنمای رسمی کتابهای انتشاریافته در کشور باشد و تا آن زمان هیچ نهاد دولتی به نشر آن اقدام نکرده بود. کتابهای ایران حاوی دادههای کتابشناختی کتابهای منتشرشده در ۱۳۳۳ش به زبان فارسی و در داخل ایران بود. افشار انتشار این فهرست سالانه را تقریباً به همان صورت تا ۱۳۴۵ش به مدت ۱۲ سال ادامه داد. او در عین حال، تا پایان عمر از تدوین و نظارت بر تنظیم انواع کتابشناسیها دست بر نداشت. تأثیر او در این زمینه به حدی است که سرنوشت کتابشناسی در ایران، از کوششهای او جداییناپذیر است. احسان یارشاطر، افشار را «پدر واقعی کتابشناسی در ایران» لقب داده است (ص ۷).
فعالیتها و همکاریهای مطبوعاتی افشار شاید به همان گستردگی کار کتابشناسی او باشد. او پس از تجربههای نخستین در انتشار مطبـوعات، فعـالیت در زمینـۀ مطبـوعات فرهنگی ـ پژوهشی را پیگرفت و با همکاری و همفکری تنی چند از دوستان نزدیکش ــ که جملگی به شخصیتهای فرهنگی برجستهای در حوزههای تخصصی خود تبدیل شدند ــ ازجمله محمدتقی دانشپژوه، عباس زریاب، منوچهر ستوده، و مصطفى مقربی، مجلۀ فرهنگ ایرانزمین را در ۱۳۳۱ش تأسیس کرد که انتشار آن تا زمان مرگ وی ادامه یافته است و از نشریههای معتبر در زمینۀ مطالعات ایرانی بهشمار میرود. افشار از ۱۳۳۳ تا ۱۳۳۵ش سردبیر ماهنامۀ ادبی سخن، از ۱۳۳۴ تا ۱۳۴۰ش مدیر مجلۀ کتابهای ماه، از ۱۳۳۹ تا ۱۳۶۲ش با همکاری محمدتقی دانشپژوه سردبیر نشریۀ نسخههای خطی، و عضو هیئت تحریریۀ مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران بود (قاسمی، همان، ۶۵-۶۷؛ برای تفصیل فعالیتهای مطبوعاتی او، نک : همو، ایرانشناس ... ، سراسر اثر).
در ۱۳۳۵ش زمینۀ دیگری از فعالیتهای ایرج افشار آغاز شد. احسان یارشاطر، مدیر بنگاه ترجمه و نشر کتاب، که به سبب اشتغالات علمی ناگزیر بود بیشتر ایام سال را بیرون از کشور بهسر برد، سمت قائممقامی این بنگاه انتشاراتی نوبنیاد را به افشار سپرد و او هم نزدیک به ۷ سال ادارۀ آن بنگاه را در غیاب مدیر آن برعهده گرفت. افشار در ۱۳۳۵ش به فرانسه سفر کرد و در دورهای آموزشی، که یونسکو بانی آن بود، با فن کتابداری جدید و موازین نوین و مبانی نظری علم کتابشناسی آشنا شد. گذراندن این دوره و تحولات نگرشی حاصل از آشنایی با دستاوردهای تازۀ کتابداری و کتابشناسی، به شاخۀ دیگری از فعالیتهای افشار شکل داد. او حدود ۷ سال (تا ۱۳۴۲ش)، به چند کار مختلف، اما مرتبط دست زد؛ که از آن جمله است: تدریس کتابداری جدید در دانشسرای عالی، تأسیس بـاشگاه کتـاب بـا همکاری یـارشاطر ــ که بـا نام انجمن کتاب معروف است ــ و ارائۀ خدماتی نو بـه دوستـداران و خوانندگان کتاب، مدیریت کتابخانۀ ملی برای مدتی و آغاز کردن فعالیتهای جدیدی در آن کتابخانه در زمینۀ سازماندهی نسخههای چاپی و خطی، مدیریت مرکز تحقیقات کتابشناسی دانشگاه تهران، و چند کار دیگر مرتبط با این فعالیتها که در ادامه به آنها اشاره خواهد شد.
جلد نخست فهرست مقالات فارسی، حاوی دادههای کتابشناختی ۰۰۰‘۶ مقاله به زبان فارسی در نشریههای ایرانشناسی و فرهنگی ایران و خارج، که افشار اندیشۀ تدوین آن را از محسن صبا الهام گرفته بود و سالها بود که اندیشۀ انتشار آن را درسر داشت، سرانجام در ۱۳۳۸ش منتشر شد. این منبع مقالهشناخت که افشار بیش از ۵۰ سال، استمرار آن را در برنامۀ فعالیتهای خود داشته است، تاکنون حاوی دادههای کتابشناختی ۰۰۰‘۸۰ مقاله به زبان فارسی دربارۀ تحقیقات ایرانی است و انتشار آن اگرچه به کندی، اما همچنان ادامه دارد، و جلد هفتم آن در ۱۳۸۹ش منتشرشده است. ارزشها و کاربردهای فهرست مقالات فارسی در آغاز در میان جامعۀ پژوهشی ایران چندان شناختهشده نبود، اما با گذشت زمان، جایگاه آن در مطالعات ایرانپژوهی تثبیت شد.
ایرج افشار در ۱۳۴۳ش، مدیریت انتشارات دانشگاه تهران را به عهده گرفت و حدود ۷ سال در این سمت خدمت کرد. او در این نهاد، به سنتی که بهویژه پرویز خانلری، مؤسس انتشارات دانشگاه، بنا نهاده بود، غنا بخشید و کوشید تا استقلال انتشاراتی دانشگاه را در برابر مداخلههای شماری از دانشگاهیان متنفذ که به سبب منافع شخصی خود و برخلاف رویههای دانشگاهی اعمال میکردند، حفظ کند. سال بعد، در دورۀ ریاست جهانشاه صالح بر دانشگاه تهران، ریاست کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران به وی واگذار شد. افشار در ۲۹ بهمن ۱۳۵۷ که از این سمت استعفا داد (به نقل از یادداشت همکارش قدرتالله روشنی زعفرانلو در همان کتابخانه) جمعاً حدود ۱۴ سال، اهتمام اصلی و مهمترین وظیفهاش ایجاد، سازماندهی و تکمیل نخستین و در عین حال بزرگترین کتابخانۀ مرکزی دانشگاهی در کشور بود. کوششهای او در این سمت، الگوی ایجاد کتابخانههای مرکزی در دیگر دانشگاههای ایران قرارگرفت. او دو سال پس از آغاز کار خود در کتابخانۀ مرکزی، مجلۀ کتابداری را در ۱۳۴۵ش تأسیس و منتشر کرد. ناشر این مجله، کتابخانۀ مرکزی بود. آن سال با تأسیس دورۀ کارشناسی ارشد علوم کتابداری در دانشگاه تهران و شروع آموزش دانشگاهی مبحث کتابداری جدید در ایران حدوداً مقارن بود؛ در ضمن، استفاده از متخصصان خارجی در سازماندهی کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران و بر پایۀ تازهترین دستاوردهای جهانی کتابداری، پشتوانۀ مؤثری برای آغاز کتابداری دانشگاهی تازهتأسیس بهشمار میرفت.
ایرج افشار در ۱۳۴۸ش برای تدریس مبحث اسناد تاریخی و تاریخهای محلی ایران به گروه تاریخ در دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران دعوت شد. او حدود ۱۰ سال، تا زمان بازنشستگیاش از دانشگاه تهران، نخست با مرتبۀ دانشیاری و سپس استادی، به تدریس در آن گروه ادامه داد، ضمن اینکه استاد درس شناخت نسخههای خطی در رشتۀ علوم کتابداری همان دانشگاه هم بود و شماری از کتابداران، کتابشناسان و نسخهشناسان امروز کشور، که دورۀ تخصصی کتابداری را گذراندهاند، با شرکت در دورههای درسی ایرج افشار دربارۀ شناخت نسخههای خطی، برای نخستینبار با جنبهای مغفول از میراث تمدنی آشنا شدند که کتابداری اقتباسی و تقلیدی تا سالها به اهمیت و جایگاه آن کمتوجه بود.
از ۱۳۴۸ش تا حدوداً ۱۰ سال بعد، ایرج افشار به چند کوشش فرهنگی و تأثیرگذار دیگر دست زد، ازجمله برگزاری ۹ کنگرۀ پیاپی تحقیقات ایرانی در شهرهای مختلف دانشگاهی کشور باحضور شماری از ایرانشناسان خارجی و پژوهشگران ایرانی. در عین حال، فعالیتهای فردی خود او در زمینۀ فهرستنگاری نسخههای خطی، کتابشناسی، تصحیح و انتشار اسناد و متون تاریخی و ادبی و دنبال کردن علاقههای شخصیاش در بخشهایی از تاریخ ایران، بهویژه دورۀ جدید و تاریخ قاجار و از انقلاب مشروطۀ ایران به بعد، ادامه داشت. حاصل کوششهای این سالها، چندین اثر او ست (برای جزئیات و صورت آثار، نک : افشار، ۲۰-۲۴). او همچنین با عضویت در شماری از نهادهای پژوهشی، ایرانشناسی و ویژۀ کتاب و نشر، یا مشارکت در تأسیس، یا نظارت بر برنامههای آنها، یکی از فعالان فرهنگی و تأثیرگذار کشور بهشمار میرفت.
افشار در این نهادها هم عضویت داشت: انجمن ایرانشناسی، گروه ملی کتابشناسی ایران، انجمن ایرانی فلسفه، انجمن کتاب، شورای کتابخانۀ وزارت امور خارجه، کمیتۀ تشکیل بایگانی کشور، انجمن ایرانی تاریخ علوم وطب، مرکز ملی کتاب، کمیتۀ جایزۀ کتاب سال، انجمن کتابداران ایران، هیئت اجرایی انجمن تاریخ، هیئت امنای کتابخانۀ مجتبى مینوی، هیئت امنای چاپ آثار محمدعلی جمالزاده، شورای عالی اسناد ملی ایران، انجمن آثار ملی، انجمن ایرانشناسی اروپا، هیئت ناظران دانشنامۀ ایرانیکا، و انجمن مطالعات ایرانی در آمریکا (برای تفصیل بیشتر در اینباره، نک : قاسمی، «سرگذشت»، ۶۵- ۶۸).
پس از انقلاب ۱۳۵۷ش، و آغاز دورۀ بازنشستگی ایرج افشار، مرحلۀ تازهای از زندگی و فعالیتهای پژوهشی، فرهنگی و انتشاراتی او آغاز شد که تا چند ماه پیش از بیماری مرگانجامش در ۱۸ اسفند ۱۳۸۹، ادامه یافت و ثمرۀ آن شاید از جهاتی پربارتر و متنوعتر از پیش بود. آزاد شدن افشار از تعهدات شغلی و بیشتر شدن اوقات فراغت او، عامل اصلی همین تکثر و تنوع آثار منتشرشدۀ او از انقلاب به بعد بود. افشار انتشار مجلۀ آینـده را ــ کـه پیشتـر پـدرش انتشـار میداد ــ ازسرگـرفت. انتشار این مجله که کموبیش ادامهدهندۀ مشی مجلۀ راهنمای کتاب بود، تا ۱۳۷۲ش ادامه یافت، اما بهسبب موانع انتشار نشریههای فرهنگیِ بیبهره از یارانهها متوقف شد. افشار مسئولیت انتشارات بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار را خود بهعهده گرفت و به گردآوری و انتشار کتابها و مقالههای پژوهشی در سلسله انتشارات این بنیاد در زمینۀ مطالعات ایرانشناسی ادامه داد.
ایرج افشار به تألیف کتاب و مقاله، شرکت در همایشهای داخلی در زمینۀ مسائل ایرانشناسی و کتابشناسی و نسخهشناسی، نگارش مرتب و مداوم نکتهها و یادداشتها در همۀ زمینههای مورد علاقهاش و انتشار آنها بهویژه در مجلۀ بخارا، نظارت بر تدوین فهرست مقالات فارسی و تکمیل و تداوم انتشار مجلدات آن، نظارت بر انتشار آثار متعدد در گسترۀ مطالعات خود، همچنان ادامه میداد. بنا به برآوردها، تا این زمان (تابستان ۱۳۹۰ش) نزدیک به ۳۰۰ کتاب در زمینههای ایرانپژوهی، نسخهشناسی، کتابشناسی، فهرستنگاری، قاجارشناسی، رجالشناسی، اطلاعرسانی فرهنگی، متون کهن فارسی، و حدود ۰۰۰‘ ۳ مقاله و یادداشت از او در همین زمینهها و نیز دربارۀ رجال فرهنگی ایران در دورۀ معاصر، ایرانشناسان خارجی، معرفی و نقد کتاب، نکات و اسناد تاریخی، جغرافیای تاریخی، باستانشناسی، سفرنامه، گاه نکات ادبی و عرفانی با تأکید بر ارزشهای ادبی و زبان فارسی، انتشار یافته است و شماری دیگر نیز آمادۀ انتشار است. از تکثر و تنوع این همه آثار، شاید در وهلۀ نخست اینطور بهنظر برسد که ایرج افشار در زمینههای پراکندهای کار کرده است؛ اما بررسی دقیقتر آنچه به قلم و به اهتمام او انتشار یافته است، نشان میدهد رشتۀ پیوستهای که این همه مهره را به هم پیوند میدهد، چیزی جز اطلاعرسانی فرهنگی در زمینۀ مطالعات ایرانی نیست. تأکید افشار بر تدوین و انتشار منابع ردیف سوم و دوم اطلاعاتی، مانند کتابشناسیِ کتابشناسیها و انواع کتابشناسیها و فهرستها، گاه گشودن و گاه هموار کردن راه پژوهشگران مطالعات ایرانی است. تلاشهای افشار در این زمینه، درخور مطالعهای خاص در مبحث اطلاعرسانی فرهنگی و راه و روشهای خاص او در این زمینه است.
تخصص و اطلاعات شخصی افشار در زمینۀ رویدادها و رجال ایران از دورۀ مشروطیت به بعد، موجب شده است که جنبههای اطلاعرسانی فرهنگی در کار او دربارۀ رویدادها و رجال این دوره از غنای بیشتری برخوردار باشد. مجموعۀ اطلاعاتی که افشار از منابع مختلف دربارۀ سیدحسن تقیزاده، از رهبران جنبش مشروطه، گردآوری کرده و انتشار داده است، جدا از ارزشهای خاص آن دربارۀ شناخت خود تقیزاده، از بارزترین فعالیتهای او در زمینۀ اطلاعرسانی فرهنگی معاصر ایران است (دربارۀ مطالعات افشار در خصوص تقیزاده، نک : کاتوزیان، ۱۲-۱۷). مجموعۀ نوشتهها، یادداشتها، اشارهها و گردآوردههای او دربارۀ دکتر محمد مصدق، گرچه نه در حد آثار مربوط به تقیزاده، نمونۀ دیگری از کوشش گستردۀ او در قلمرو اطلاعرسانی فرهنگی معاصر است.
جنبۀ دیگری از تکاپوهای فرهنگی افشار، که شاید افراد انـدکشمـاری بـا آن آشنـا بـاشند، ارائـۀ مشورتهـای فرهنگی ـ پژوهشی و پیشنهادهای او به شمار کثیری از نهادهای فرهنگی ـ پژوهشی داخلی و خارجی، ایرانشناسان، پژوهشگران، دانشجویان، نهادهای خاص کتابشناسی و نسخهشناسی و بسیاری مؤسسات و افراد بود. افشار در رهنمود دادن و هدایت بسیاری از پژوهشها، جستوجـوها، پـایاننامههای دانشگاهـی، همـایشهای فـرهنگی ـ پژوهشی و ایجاد ادبیات مربوط به این حوزهها سهم مؤثر و گاه تعیینکننده داشت. درعینحال، او بهسان حلقۀ رابطی میان روندهای پژوهشی ایرانشناسی داخل و خارج کشور عمل میکرد. سهم پیدا و ناپیدای او در این عرصه، تا خاطرات بهرهمندان از همکاری او منتشر نشود و به اطلاع عموم نرسد، لاجرم ناشناخته باقیخواهد ماند.
ایرج افشار از اعضای شورای عالی علمی مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی بود و گذشته از مشارکت در برنامههای پژوهشی این مرکز، بهویژه در زمینۀ مسائل ایرانشناسی، بر فعالیتها و برنامههای کتابخانهای و اسنادی این مرکز نیز نظارت داشت. او همچنین از مشاوران دانشنامۀ ایران و دانشنامۀ فرهنگ مردم ایران بود. سهم وی بهویژه در شکل گرفتن مجموعههای غنی کتابخانۀ این مرکز بسیار عمده است.
ارجنامۀ ایرج (به کوشش محسن باقرزاده، تهران، ۱۳۷۷ش، ۲ ج) در گرامیداشت خدمات ایرج افشار، و حاوی نکاتی چند در شناخت بهتر خود وی و آثار او ست. مجموعۀ دیگری با عنوان «ایران و مطالعات ایرانی: مقالههایی به افتخار ایرج افشار[۱]» (به کوشش کامبیز اسلامی، کتابدار دانشگاه پرینستن)، به قلم ۲۲ تن از برجستهترین ایرانشناسان (۴ تن ایرانی و ۱۸ تن خارجی) در بزرگداشت خدمات و آثار او ست؛ فهرستی از آثار ایرج افشار نیز در این مجموعه آمده است. همچنین کتاب ایرانشناس مجلهنگار: زندگی و کارنامۀ مطبوعاتی ایرج افشار (از فرید قاسمی، تهران، ۱۳۸۹ش)، کارنامۀ مطبوعاتی نزدیک به ۶۰ سال همکاری قلمی او با انواع نشریههای فارسیزبان و عمدتاً فرهنگی است.
ایرج افشار از ایرانگردان اندکشماری بود که سراسر خاک ایران و بخشهای مهم نواحی فارسیزبان خارج از ایران را در قلمرو مرزهای ایران فرهنگی سواره و پیاده، با مطالعات قبلی و آگاهی از ارزشهای آنها، گاه همراه با افراد مطلع و محلی و گاه به تنهایی، دیده، دربارۀ آنها یادداشتبرداری کرده و از آنها عکس گرفته و بخشی از یادداشتها و عکسها را در نشریههای مختلف انتشار داده است. او از بناهای تاریخی و باستانی، مساجد، تکایا، خانقاهها، کاروانسراها، و انواع دیگر بناهایی که از نظر او ارزش تاریخی و فرهنگی داشته است، بهویژه از دیدگاه مطالعات ایرانشناسی، بازدید کرده و حتى از نوشتههای گورسنگها و درهای قدیمی یادداشت برداشته است. مشاهدات و یادداشتهای او در این زمینه شاید از برخی جهات از منابع دست اول مطالعات بهشمار آید (دربارۀ ایرانگردی ایرج افشار و شیوۀ سفر او، نک : شفیعی، «روی ... »، ۲۰۰؛ دولتآبادی، ۲۰۲-۲۰۳؛ دربارۀ شیوۀ ثبت و ضبط رویدادها، حتى رویدادهایی که معمولاً عادی تلقی میشود، اما برداشت افشار را از پژوهش تاریخی نشان میدهد، نک : معصومی، ۲۰۸- ۲۰۹).
دقتهای علمی و پژوهشی افشار در حوزۀ مطالعات خود، طی زمان و با افزایش دانش و تجربۀ او بارزتر شد و مخالفتها با او و انتقادها بر آثار و یادداشتها و دیدگاههای او، چه شخصی و چه غیرشخصی، در نوشتههای پژوهشیاش دربارۀ آثار و اشخاص و نیز همان مخالفان و منتقدان، تأثیر نمیگذاشت.
او کتابخانۀ شخصیاش را ــ که مجموعهای کمنظیر، تخصصی و نیز متنوع، بهویژه در زمینۀ ایرانشناسی و کتابشناسی است ــ به مرکز دائرۃالمعارف بزرگ اسلامی اهدا کرده است. این مجموعه شامل ۷۲۳‘۱۹ جلد کتاب، رساله و مجلات تجلیدشده است. مجلات فارسی و عربی ۴۴۳ عنوان، و مجلات به زبانهای اروپایی ۱۳۴ عنوان (بر اساس آمار دفتر ثبت کتابخانۀ مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی) است. شفاهاً گفته میشود که حدود ۰۰۰‘۶ فقره جزوه، جدانشرهای برگرفته از مجموعهها و نشریات، که شمار بسیاری از آنها حاوی اطلاعات باارزش و گاه کمنظیر است، جزو مجموعۀ اهدایی او ست؛ حتى کارتهای ویزیت اشخاص، کارت دعوت به جشنها و عروسیها، که برخی از آنها منحصربهفرد است، نیز جزو مجموعه است. بیش از ۰۰۰‘۱۰ قطعه عکس از شخصیتها، بناها، آثار تاریخی، مناظر و جز آن، که ایرج افشار شخصاً برداشته و شماری از آنها در نوع خود تصویرهایی بینظیر بهشمار میآید، و بیش از ۰۰۰‘۱۰ نامه از رجال معاصر، ایرانشناسان خارجی و شخصیتهای فرهنگی ایرانی از صنوف مختلف، که بخشی از آنها ارزشهای ویژۀ تاریخی و ادبی دارد، همراه منابع به همین کتابخانه اهدا شده است. ارزش مادی این مجموعۀ اهدایی را رقم بسیار هنگفتی برآورد میکنند. در ضمن چند مجموعه، که صاحبان اصلی آنها در اختیار ایرج افشار قرار ـ داده و او را دربارۀ مجموعه مخیر شناخته بودند، مانند مجموعۀ متعلق به حسن تقیزاده و الٰهیار صالح، حاوی بسیاری منابع و مطالب باارزش تاریخی و پژوهشی است که آنها نیز همراه مجموعۀ خود ایرج افشار به کتابخانۀ مرکز دائرۃالمعارف بزرگ اسلامی منتقل شده است (اطلاعات به نقل شفاهی از عنایتالله مجیدی، مدیر کتابخانۀ مرکز دائرۃالمعارف بزرگ اسلامی).
ایرج افشار شماری از مقالهها و نوشتههایش را با نام مستعار امضا کرده است. ازجمله نامهای مستعار او: الف؛ الف جویا؛ پناه؛ ساسان؛ و کریم محمدی است (قاسمی، «سرگذشت»، ۶۵؛ مافی، ۲۲۳). امضای او گاه با اختصار «ا. افشار» و« ا. ا. » آمده است.
ایرج افشار پس از چند ماه نبرد با بیماری مرگزای سرطان خون، در ۱۸ اسفند ۱۳۸۹ در تهران درگذشت. پیکرش طی مراسمی با حضور شمار فراوانی از دوستان، دوستداران و شخصیتهای فرهنگی و علمی کشور تشییع، و در مقبرۀ خانوادگی او دفن شد.
مراسم متعددی در بزرگداشت او در مراکز مختلف برگزار گردید. خبر درگذشتش بهطرز وسیعی در رسانههای داخلی و خارجی بازتاب یافت. چندین ویژهنامه با نوشتههایی از یاران نزدیک، همکاران و علاقهمندان به او و آثار و فعالیتهایش در داخل و خارج انتشار یافت، که ازجملۀ آنها میتوان از اینها نام برد: ایراننامه (س ۲۶، شم ۱-۲، تابستان ۱۳۹۰ش)؛ بخارا (شم ۸۱، خرداد ـ تیر)؛ کتاب ماه کلیات (شم ۱۶۲، خرداد)؛ گزارش میراث ( شم ۴۴، اردیبهشت)؛ مهرنامه (شم ۱۱، اردیبهشت؛ نیز برای برخی ویژگیهای شخصیت و کار و فعالیت ایرج افشار، نک : شفیعی، «ظرفیت ... »، سراسر مقاله).
مآخذ
افشار، بابک و دیگران، فهرست موضوعی از چاپکردهها و نوشتههای ایرج افشار، لُسآنجلس، ۲۰۰۳م / ۱۳۸۲ش؛ دولتآبادی، هوشنگ، «یکی از سفرها»، مهرنامه، تهران، ۱۳۹۰ش، شم ۱۱؛ شفیعی کدکنی، محمدرضا، «روی نقشۀ ایران»، همـان؛ همو، «ظرفیت و ظرافت یک انسان»، گزارش میراث، تهران، ۱۳۹۰ش، شم ۴۴؛ قـاسمی، فریـد، «استاد ایرج افشار و مطبوعات»، کلک، تهران، ۱۳۷۵ش، شم ۸۴؛ همو، ایرانشناس مجلهنگار: زندگی و کارنامۀ مطبوعاتی ایرج افشار، تهران، ۱۳۸۹ش؛ همو، «سـرگذشت ایـرج افشار»، کتـاب ماه کلیات، تهران، ۱۳۹۰ش، شم ۱۶۲؛ کاتوزیان، همایون، «ایرجا! رفتی و آثار تو ماند»، ایراننامه، تورنتو، ۲۰۱۱م / ۱۳۹۰ش، س ۲۶، شم ۱-۲؛ مافی، عباس، نامهای مستعار، تهران، ۱۳۸۱ش؛ معصومی همدانی، حسین، «درک تاریخ»، مهرنامه، تهران، ۱۳۹۰ش، شم ۱۱؛ یارشاطر، احسان، «رثای بزرگمرد فرهنگ ایران»، ایراننامه، تورنتو، ۲۰۱۱م / ۱۳۹۰ش، س ۲۶، شم ۱-۲.
عبدالحسین آذرنگ
جنبههای مردمشناسی
ایرج افشار در مباحث مردمشناسی و و فولکلور ایران دستی توانا داشت و بخش عمدهای از آثار گستردۀ او مربوط به مطالعات «تاریخی خُرد» بود، یعنی جستوجو در لابهلای منابع و آثار تاریخی و استخراج آن بخش از مـواد تاریخی ـ فرهنگی کـه کمتر مورد تـوجه دیگران بوده ـ است. ایرانگردی بخش مهمی از زندگی سراسر پر جنبوجوش او را تشکیل میداد. هرچند مباحث مربوط به اقلیتهای مذهبی خیلی زود توجه او را به خود جلب کرد و در این زمینه به تحقیق پرداخت، اما ذوق ایراندوستیاش به هنگام اولین سفر به جنوب ایران، در ۱۳۳۳ش و به همراه استادش، ابراهیم پورداود، بسیار تأثیرگذار بود. نخستین شکوفههای ایرانشناسی او در مباحث مردمشناسی، جامعهشناسی و فرهنگ مردم و گویشهای محلی در نوشتههای پراکندۀ همان سال متجلی شد و نتیجۀ مثبت آنها در این نوشتهها ــ که مظهر هویت اقوام و فرهنگ ایرانی بود ــ قوام گرفت. او از طریق این نوع آثار، که در دورههای گوناگون پدید آمدهاند، تصویری درخشان و زنده از ایران ارائه کرد.
وی شخصیتی چندبُعدی داشت و از اینرو در این بررسی صرفاً از منظر مردمشناسی، جامعهشناسی و فرهنگ مردم و گویشهای محلی به شخصیت علمی او خواهیم پرداخت.
از هنگام تأسیس «انجمن ایرانشناسی»، که پورداود و اعضای جوان آن تصمیم میگیرند به سنتهای کهن و گویشهای محلی ایرانیان توجه نشان دهند و در باب هر یک از آنها آثاری پدید آورند (پورداود، ۱۴۰-۱۴۱)، افشار نیز متأثر از این ایده دست به ایـرانگردی زد و واژگان محلـی چنـدی را جمعآوری و ضبط ـ نمود. درهرحال، پس از اینکه پیشنهاد پورداود مبنی بر تدوین لهجههای گوناگون ایران پذیرفته شد و به دنبال آن چندین اثر پدید آمد، او نیز موقع را مناسب دید تا از دوستان خود بخواهد که هر یک، لغتهای لهجۀ خاص از زبان مادری خود را جمعآوری کنند و در این ارتباط نامههایی نیز منتشر گردید (همو، ۲۱۰).
پورداود مشتاق بود که به کرمان و سیستان برود و «دریاچۀ هامون و گودزره و کوه خواجه و آثار تاریخی آن پهنه را که با نام رستم و گشتاسب همراه است و در کیش مزدیسنایی تفکر سوشیانس با آن سرزمین بستگی دارد، زیارت کند» (نک : افشار، نادرهکاران، ۲۲۲). این اشتیاق در پاییز ۱۳۳۳ش تحقق مییابد و افشار نیز، که همراه او ست میگوید: «از کرمان تا زابل با ایشان به گشتوگذار گذشت ... در آن سفر دو هفتهای به اندازۀ یک سال دانشگاهی از سخنان پورداود بهرهوری یافتم» (سفرنامچه، ۸۹). از اینرو، اولین مباحثی که شوق افشار را برمیانگیزد، سنن و گویشهای محلی و در نتیجه ارتباط با مردم است، اما به تدریج مباحث بسیاری در میدان عمل و به طور علمی توجه او را به خود جلب میکند. او بارها از کرمان و سیستان و بلوچستان، خراسان، شمال شرقی و شمال غربی و سواحل جنوبی ایران دیدن میکند و حتێ با صراحت تمام اعلام میدارد که منظرۀ میانلو تا اختر، واقع در نزدیکی سیراف، بسیار متفاوت است و دریای نیلگون جنوب، هیچ دستکمی از سواحل لاجوردی جنوب فرانسه ندارد (همان، ۷۴). او از نزدیک به بررسی اماکن مقدس، ازجمله آتشکدههای دورۀ ساسانی، مساجد عصر سلجوقی و صفوی، و احیای آنها توسط بزرگان کشوری و معتمدان محلی میپردازد و همّ خود را مصروف قرائت سنگ قبرها، که منجر به گورشناسی واقعی میشود (همان، ۴۵۳، ۵۰۶-۵۰۷)، میکند.
کتابتها که ارتباط تام و تمامی با خوشنویسیهای ادوار تاریخی دارند و سپس ارتباط مستمر با ادبای محلی و مورخان منطقهای، در رأس کارهای تحقیقاتی افشار قرار میگیرند. وی موفق میشود که از شمار بسیاری از آن اشخاص و آثارشان یاد کند و در چاپ بعضی از آنها تشریک مساعی داشته باشد. اما اینکه به مسیح ذبیحی، مورخ محلی گرگاننامه اشارۀ اکید دارد، صرفاً به این خاطر است که برای آثار مورخان محلی اهمیت خاصی قائل بوده است (همان، ۳۰۷).
در طول این بازدیدها و بررسیها، او از شمار بسیاری آتشکده، امامزاده، باغ، برج، بقعه، پل، پیر (زیارتگاه، مشترک میان زردشتیها و مسلمانان) (همان، ۴۴۳-۴۴۴)، تپه، تل، تنگ، چاه، چشمه، حوض، خانقاه، خانه، دریاچه، دشت، رباط، رودخانه، شهر، صومعه، غار و غار مسکونی، قلعه، کاروانسرا، کوه، گنبد، مدرسه، مزار و مسجد دیدن میکند و با آگاهان و مردم محلی محشور میشود. در رأس این اماکن مسجدها، امامزادهها، رباطها و کاروانسراها قرار دارند. اما تمایل بسیاری به دیدار از شهرهای شناختهشده ندارد و ترجیح میدهد که به جاهای ناشناخته که دسترسی به آنها دشوار است، برود (همان، ۲۸۰). او میخواهد از نزدیک با اهل محل صحبت کند، از نحوۀ زندگی، مشکلات روزمره، نوع غذا و درآمد طبقات گوناگون مطلع شود و حتى شب را با آنها به روز رساند. او بارها موفق شد با زبان گیرای خود کاری کند تا مخاطبش به سبک معمول برای ماندن در کلبۀ خود تعارف کند و او نیز بیهیچ درنگی این تعارف را بپذیرد.
افشار مینویسد که دریاچۀ معروف هامون دور تا دور کوه خواجه را که نزد زردشتیان مقدس است، فراگرفته و مردم برای رفتن به آنجا باید از آب و نیزار و توسط نوعی قایق بدون لبۀ ساخته شده از نی به نام «توتین» عبور کنند. وی واژۀ کشتی را در تاریخ سیستان چیزی جز همین توتین نمیداند (همان، ۵۵۹، نیز حاشیۀ ۲). افشار راجع به صیادانی که در جنوب دریاچۀ هامون و در نیزارها زندگی میکنند، میگوید که وسیلۀ ارتزاق ایشان ماهیگیری، شکار پرندگان، ساخت همین قایقها و مسافرکشی با آنها از روزگاران کهن، و نیز درست کردن پردههای نئی (جگنی) است. وی راجع به همین صیادها مینویسد: «بعضی از اروپاییان و اهل تحقیق احتمال دادهاند اینان بازماندگان نخستین اقوام آریاییاند که به سرزمین سیستان روی آوردهاند ... زبانی که این گروه مردم سیهچرده، بلند بالا و دلاور، بدان گفتوگو میکنند، زبان فارسی است ... » (همان، ۵۵۵).
پرسی سایکس که در حدود سال ۱۲۷۹ش / ۱۹۰۰م از این مناطق دیدن کرده است، نکاتی دربارۀ ترکیب قومی مردم سیستان ارائه کرده و گفته بود: «صیادها خود را سیستانیالاصل میدانند و احتمال میرود که این موضوع عاری از حقیقت نباشد، زیرا فقط این طایفه میتوانستند در مقابل سیل تهاجم مغول با جاله و کلکهای چوبی خود از روی آب فرار کنند و خود را در نیزارهای اطراف پنهان نمایند (ص ٣٨٦-٣٨٧). او به نقل از راولینسن، اشاره کرده است که تنها طایفۀ آریایی خالص، سیستانیها و جمشیدیهای هرات هستند» (ص ٣٨٦ ، حاشیه).
ایرج افشار راجع به سیاست انگلیس در ناامن خواستن سیستان مینویسد: «در این یکصد سالۀ اخیر شهرت یافته است که سبب ویرانی سیستان همجواری با هندوستان، یعنی مستعمرۀ دولت انگلیس است. مسلم است که این دولت اخیر از لحاظ سیاسی ویرانه بودن سیستان را به حال خود مفید میدانسته است» (همان، ۵۵۷). اگر بلوچستان محلی مناسب برای زندگی نیست و شرایط اقلیمی در آن تأثیر داشته است، چگونه در طول اعصار مهاجرپذیر بود و عناصر قومی آن هم بسیار متنوع بوده است؟ پاسخ به این سؤال در همان سیاستی است که در طول سدۀ ۱۹م بنیان مخرب تجزیه و ناامنی را در منطقه هدایت کرد و ضرورتاً اهمیت باستانی و تمدنی آن را هم از نظر دور نداشت. در واقع، بر دامنۀ بالای کوه خواجه ۴ خرابه است که یکی از آنها «کوک کهزاد» نام دارد و قبلاً توسط ارنست هرتسفلد بررسی و حفاری شده بود. ایرج افشار با تأکید میگوید: «او قسمتی از فرسکهای (نقاشیهای) آنجا را به تهران آورد و قسمتی را بیگمان به خارجه برد» (همان، ۵۶۰). در این مقطع، نگاه مستمر جامعهشناختی ایرج افشار بر مناطق جنوبی کشور، که ودیعهدار میراث ساسانی است و تأثیر اسلام بر اقوام این مناطق بسیار دقیق و هوشیارانه است، چنان که این نگاه دربارۀ بوشهر و تبعات حضور انگلیسیها در آنجا بسیار آگاهانه است.
در واقع، ایرج افشار نگاه مشابهی به دگرگونی بوشهر و وضعیت آن از هنگام استقرار انگلیسیها در این شهر دارد (همان، ۳۲۷). او به خوبی واقف است که مسافران اروپایی بسیاری به بوشهر آمدهاند و یا اینکه از آنجا رهسپار جاهای دیگر شدهاند (همان، ۳۳۴). آرتور دوگوبینو، که در ۱۸۵۵م به بوشهر میرسد، وصف مناطق نزدیک به آن، مثل «ریشهر» (ص ۹۵) و نیز حضور ارمنیها (ص ۹۸) را متذکر میشود. او راه سفر دشوار بوشهر، دروازۀ جنوبی ایران، به شیراز و گذر از آن را به خوبی تشریح میکند و ایرج افشار هم وصف مشابهی را ارائه میکند (همان، ۳۲۶). افزون بر آن، افشار بوشهر را محل تجارت ارمنیها، یهودیها و اروپاییها، بهویژه انگلیسیها میداند. به گفتۀ همو، دفاتر تجارتی انگلیسیها در این شهر «آفیس» نامیده میشد و در اصل «به قسمتی از خانه که محل کار تجار بود»، گفته میشد (همان، ۳۳۰، ۳۳۳). با توجه به گویش محلی، اهالی بومی نیز «آفیس» را «حفیذ» تلفظ میکردند (بهار، ۱ / ۲۸۲).
همچنین افشار میافزاید که ذوق ملی و کمال محلی در ترانههای محلی نه فقط در مناطق اطراف بوشهر، دشتستان و تنگستان نمایان است، بلکه دامنۀ آن پهنۀ فارس را نیز در برگرفته است (همان، ۳۳۵، ۴۳۵). بارزترین شکل این ترانهها، که از قرنها پیش سینه به سینه به مردم این روزگار رسیده و هنوز هم کاملاً جمعآوری نشدهاند (همان، ۴۳۵)، در «شروهخوانی» (همان، ۳۳۵) متجلی است؛ «ابیات شروه (شروا)، که معمولاً با نوای نی خوانده میشود ... » (همانجا)، متعلق به این نواحی است و اهالی آنجا شروهخوانان خود را معروف به «شعرای بیابانی» میدانند (همان، ۸۳).
یکی از تحقیقات میدانی ایرج افشار ــ که ادبای محلی هم در آن سهیم بودهاند ــ بررسی دربارۀ اقلید فارس است که از منظر مهاجرپذیری و ترکیب قومی بسیار جالب توجه مینمود. راهنمای او، که از مردان چهارلنگ بختیاری بود (همان، ۳۹۲-۳۹۳)، تأکید داشت بگوید که اجدادش را «شاه عباس از صفحات گرجستان به اصفهان آورده است» (همان، ۱۶۷). آنان چندی در سرزمین بختیاری استقرار یافتند و چون جنگجویان قابلی بودند، بعدها در منطقۀ اقلید، که مورد اختلاف میان قشقاییها و ضرغامیها بود، اسکان داده شدند تا حائلی میان آنان شوند (همانجا). سیلوا ای فیگروا، سفیر اسپانیا در دربار شاه عباس اول، بارها به وجود دستجات کوچک گرجی در جنوب ایران و اجرای ساز و آواز توسط آنها اشاره دارد (نک : ص ۸۶، ۹۲، ۱۳۲، جم (. اما ایرج افشار یادآور میشود که تیرههای دیگری نیز، همچون مسعودیها از کازرون، سالاریها از ندوشن، جمشیدیها از عرب خمسه، نیز میرسلیمانی، میرقادری، میرطالبی و میرقدری ــ که از ساداتاند ــ به اقلید کوچیدهاند و هنوز نام بعضی از محلههای آن، مثل الیاسان (الیاسون)، معرف حضور اقلیتهای مذهبیاند (همان، ۳۹۳). تفاوت لغوی میان لهجۀ اقلیدی و فارسی هم قابل توجه است. بارزترین این تفاوتها عبارتاند از: کیچه (کوچه)، کیزه (کوزه) و زنگور (فلز زنگ شده) (همان، ۳۹۵-۳۹۶).
جـامعهشناسی منطقۀ لار بـرای ایرج افشار به خوبی شناخته ـ شده است، چون بارها از این منطقه دیدن کرده و حتى کتابهایی را که در این زمینه نوشته شده، مطالعه کرده است. برکهسازی، آن هم از نوع خیراتی و یا به گفتۀ امروزی صلواتی، سنتی نیکو در خطۀ لار، به ویژه در آبادی جَنه (جناح) بود. خیراتِ آب در این منطقۀ بیابانی مرسوم است؛ اما اگر کسی قادر به ساختن برکه نبود، چند خمره را در بیابان و کوه در خاک تعبیه میکند تا آب باران در آنها وارد شود و تشنگان عابر و چوپانان صابر را از بیآبی در امان نگاه دارد (همان، ۳۶۰). وی اضافه میکند که برکهسازی، آن هم برکهای که در مقابل زلزلههای سخت مقاوم باشد، نیاز به تبحر دارد و بنّا بایستی «هنرمند و اندازهشناس» باشد. انتخاب سنگهای مقاوم برای قسمت آبگیری و نیز سقف، از مهمات ساخت برکه است. ماندگاری ملاط آن، که از گچ خالص است و بدنۀ برکه، که از ساروج پوشیده شده، از نکات اساسی برپایی آن است. اگر اصول و ترتیبش به درستی مراعات نمیشد، « ... آبی که به زحمت ذخیره میشد، به دل خاک راه مییافت و میرفت و زحمتها هدر میشد» (همان، ۳۶۰-۳۶۱).
روش تقسیمبندی آب در مناطقی که دچار کمآبی هستند، توجه افشار را به خود جلب میکند. وی میگوید: در اردیب، آبادی نزدیک جندق، این کار، مثل دیگر جاهای ایران، با «دیگ و طشت (فنجان)» (همان، ۲۶۸) صورت میگیرد، اما روش دیگر اندازهگیری با سایۀ آفتاب است که وی به توصیف آن میپردازد (همانجا). نحوۀ دیگر تقسیم آب، که در حسینان، نزدیک شهمیرزاد صورت میگیرد، بر اساس ثلث و جو و وعده است. به گفتۀ راهنمای افشار، «یک ثلث معادل یک ساعت و یک جو معادل دو ساعت و یک وعده معادل ۱۲ ساعت است» (همان، ۱۶۳). در احمدآبادِ اردکان، روش تقسیم آب، با سبو و ستاره است. دشتبانها میباید آب را با سبو تقسیم کنند و یا اینکه به ستارههایی که پس و پیش طلوع میکردند و فرو میرفتند، متوسل شوند. افشار به کمک یک معتمد محلیِ شال بهسر و شق و رق، توصیف دقیقی از این روشهای تقسیم آب در احمدآباد را ارائه میکند (همان، ۲۵۵).
مسئلۀ خانه، محل و نوع معماری آن، همیشه یکی از دلمشغولیهای ایرج افشار بود، زیرا در طول ایرانگردی، هرگز این مقوله را از نظر دور نداشت و همیشه به سبک معماری در مناطق شهری، روستایی، دورافتاده، در جوار و بر فراز کوهها توجه داشته است. اما این موضوع وقتی حساس میشود که او دربارۀ خانههای غاری و یا به عبارت بهتر، اتاقکهای کنده شده در دل کوهها صحبت میکند و به دنبال آن، سؤالهای چندی را پیش میکشد. دهکدۀ ورجوی، در نزدیکی مراغه، بر روی پشتهای قرار گرفته است. استحکام ترکیب خاکی آن چنان بوده که توانستهاند «آن را بشکافند و خانه (به معنی اتاق، نه سرا) در آن ایجاد کنند ... » (همان، ۲۹۷). وی میافزاید که در آبادی اسطرخی، که بر فراز درهای عمیق و در نزدیکی بجنورد واقع است، خانهها بر فراز دامنۀ کوهها و به سبکی ساخته شدهاند که «بام زیری، حیاط طبقۀ بالایی است» (همان، ۱۵۶). این سبک معماری یادآور سازههای ماسوله است (همان، ۲۸۳). وی به مورد ناشناختهای در مظفری، از آبادیهای بلوک مشهور افزر، در نزدیک خُنج، اشاره دارد که در دامنۀ تُل قلعۀ آن «جای جای اتاقکهای سنگچینشده هست. اینها میان مردم محل به خانۀ گوری مشهور است» (همان، ۲۳۵).
افشار همچنین به نمونۀ معماری خانههای غاری میمند و کندوان میپردازد و توضیح میدهد که آبادی میمند، در نزدیکی شهر بابک، بر دو سوی درهای بنا شده و مردمان آن در خانههای غاری، که ۳، ۴ و یا حتى ۵ طبقه و به شکل چهارگوشاند و به دست آدمیکنده شدهاند، زندگی میکنند (همان، ۴۶۷). استحکام کوه مثالزدنی است و خطر ریزش آن اصلاً وجود ندارد. این خانهها از تمامی امکانات یک شهرک برخوردارند. وی مینویسد: «مغاکها پستو دارد، رف دارد، سردرگاه و سکو دارد. آنها که بزرگتر است، مثل حمام و مسجد ستون دارد» (همانجا). او که استحکام معماری این خانهها را قبول دارد، به تقسیمبندی کلی آن نیز پرداخته است و میگوید: «معمولاً هر ۳ اتاق در یک کوچه (به اصطلاح خودشان کیچه) ایجاد شده است. این کـوچهگونهها را به عرض یکونیم تا دو متر و طول سه ـ چهار متر در بدنۀ کوه ایجاد کردهاند. در منتهای هر کوچه یک اتاق و در دو پهلوی آن دو اتاق وجود دارد» (همانجا). وجود دبستان در این شهرک غاری، حاکی از امروزی بودن محیط زندگی و رفاه نسبی آن است و از این رو، در ادامه مینویسد: «دبستانِ آبادی در یکی از همین کوچهها ست. اتاق دست راست دفتر مدیر و دو اتاق دیگر کلاسهای اول تا چهارم است. اتاقها معمولاً نورگیری جز درِ ورودی ندارند» (همان، ۴۶۷- ۴۶۸).
اما آبادی کندوان از همان ابتدا بیننده را به داشتن شمار بسیاری «کوهک کلهقندی زیتونیرنگ» (همان، ۲۹۶) دچار حیرت میکند. بر در هر یک از آنها «در و پنجرهای نصب و در درون کلهقند اتاقی یا اتاقکهایی است برای زندگی»؛ شکی نیست که قدمت آنها بحثانگیز است (همانجا).
افشار معتقد است که منقورات سنگ قبرها معرّف بخشی از تاریخ و هویت شهرهای ایراناند (همان، ۴۱۸) و در نتیجه، حاوی اطلاعات ارزندهای دربارۀ ترکیب جمعیت محلی مناطق گوناگون کشورند. وی میگوید بر روی سنگقبرهای اعیان، خوانین و زعمای عشایر جهرم، نه فقط « ... نقوش و علائمی مربوط به متوفا و علائق و حیثیات اجتماعی او، از حیث زن یا مرد بودن، سوارکار یا برزگر بودن، دیده میشود»، بلکه «دقایق زیادی را در زمینۀ مطالعات عشایری و شجرهنسب آنان مکشوف میسازد» (همانجا). مشاهدۀ سنگ قبرهای پراکنده شده در نوبندگان، او را به تعمق وا میدارد و با تأکید تمام اظهار میدارد: «از همین سنگشکستهها ست که اطلاعات کثیر در زمینۀ خطشناسی و تحول تاریخی خطوط مستعمل در ایران، نقوش و طرحهای هنری، نکتههای تاریخی در باب فرهنگ سنتی مردم، دقایق شرعی و دینی، بالاخره اسامی افراد و القاب و عناوین طبقات و رجال به دست میآید» (همان، ۴۳۲). او با قرائت سنگقبرهای توران پشت (تفت)، متوجه تلفظ محلی بعضی از اسامی مانند یوسفوک و حسنوک میشود و از آن نتیجه میگیرد که «لهجۀ مردم آن صفحات در ظرف هفتصد ـ هشتصد سال تغییر اساسی کرده است» (همان، ۴۴۸).
بررسی تاریخی کتیبۀ کاشیهای سردر مسجد آقا در کاشان، موجب میشود تا او به تأملات چندی بپردازد، از جمله معرفی شعرای محلی، کاتبان و حجاران. از این رو، نهادی دولتی را مورد خطاب قرار داده و دربارۀ اهمیت کتابهنویسی و خوشنویسان چنین اظهار میدارد: « ... ملتفت شود که در جمعآوری نام کاتبان کتیبهها وظیفتی دارد و عدهای از خوشنویسان گمنام ایران شناخته خواهند شد. قدیمها کتابهنویسی هنری بوده است که کار هر خوشنویسی نبوده است. کتابهنویسان را ارجی و مرتبتی والا میبوده است» (همان، ۴۰۱). نیز یکی از تبعات نیک و تاریخی قرائت این کتیبهها آشنایی با حکمهایی است که جزو اقدامات شخصی حکام بوده است. در واقع، اگر «بر جرز سردر مسجد آقا سنگ حکم معافیت مالیاتی قصابان و دباغان کاشان نصب است» (همانجا)، بر کنار در ورودی شبستان مسجد علی خان اشکنان (لار) هم سنگی است که در آن آمده است: «حکام مواقع ازدواج افراد حق دریافت باج به منظور آنکه اجازه به منکوحین میدهند، ندارند» (همان، ۷۷).
افشار در ایرانگردی خود از درخت و گیاه مناطق مختلف سخن به میان آورده و گاه اشاراتی به داستانهایی دارد که ظاهراً در افواه مردم رواج داشته است؛ ازجمله اینکه درخت زیتون رودبار گیلان گویا توسط گروهی عرب دمشقی که از اعقاب یزید بودند و پس از فاجعۀ کربلا به ایران مهاجرت و در رودبار استقرار یافتند، آورده شده است (نک : سرنا، ۲۵۹، حاشیۀ ۲). رابینو نیز از وجود چند تیره در میان سکنۀ رودبار یاد میکند و در ضمن روایتی را متذکر میشود و مینویسد: درخت زیتون را «عدهای که با تیمور لنگ به شام رفته بودند، از آنجا آوردند» (ص ۲۴۴). اقوال رابینو ــ که برگرفته از روایات ایرانی است ــ حاکی از آن است که تاریخ ماسوله با تاریخ رودبار همانندی دارد. او میگوید: «در دوران خلافت مختار، زمانی که وی قاتلین حضرت امام حسین(ع) را تعقیب میکرد، عدهای از ساکنین موصل و کرکوک به کوههای غربی گیلان گریختند، و آنها که از موصل بودند، بنای پیریزی ماسوله را نهادند» (ص ۲۱۴).
افشار دربارۀ گیاه اُشنان ــ که سرسبزی بیابانهای چاه بیگی، بر سر راه ابرقو، بیشتر از وجود فراوان آن است و در مناطق دیگر جنـوبی هم بـه فراوانی میروید ــ دست به مقایسۀ جالبی زده ـ است و مینویسد: «اشنان روزگاران درازی صابون دستشوی و کف لباسشویی ملت ما بود و به جای تمامی این گردهای ماشینی لباسشویی کار میکرد» (همان، ۴۷۱). وانگهی، در کنار اشنان، که عوام به آن اشنیون هم میگفتند و ریشۀ آن را پس از خشک کردن میکوبیدند و نرم میکردند و سپس در شستن لباس به کار میبردند، چوبک هم، که کوبیدۀ ساقۀ اشنان بود، برای شستن لباس استفاده میشد (شهری، ۲ / ۳۴۲). از دیدگاه او، درختی که طنازی و سرسبزی خاص کویری دارد و اهمیتش در کویرزدایی است، درخت گز است (همان، ۲۵۴) که در مناطق کویری جندق بسیار دیدنی است، بهخصوص برای کسی که چند فرسخ از بیابانهای ریگزار و بیآب و علف آن منطقه را گذرانده ـ باشد (همان، ۴۸۹). او با تأکید میگوید: «گز در این نواحی حکم سپیدار در مناطق کوهستانی دارد. اگر گز را سرو کویر بخوانیم، هیچ گزافی نگفتهایم ... » (همانجا). او مناظر زیبایی از بتههای گز زرد و قرمز و سبز را در هراورجان (یا هرابرجان)، نزدیک شهر بابک، مشاهده میکند و از سر شوق میگوید: «گویی به مَثَل پیرهن رنگرزان بود» (همان، ۴۶۶).
اما کشف زیبای او بوتۀ یوشن، در چنار ارمیان، واقع در نزدیکی میامی است. دیوارهای این آبادی لوسیپوش است. لوسی پوششی از بوتههای یوشن است که در حدود اوایل قرن ۲۰م با آن نان میپختند و «بوی یوشن و نان توأمان مطبوع بود». البته، این یوشن خوردنی همان بتهای است که در چهارشنبهسوری آتش میزنند و از روی آن میپرند (همان، ۲۴۸).
ایرج افشار که میکوشد باورهای محلی را ثبت کند، اظهار میدارد که مردم ابرقو بقایای شهر سفید را از «عهد نوح» میدانند (همان، ۴۷۳-۴۷۴) و مردم جیرفت ویرانههای سرزمین خود را «شهر دقیانوس» مینامند (همان، ۸۸، ۵۰۷). چندین موضع و بنا در ابرقو وجود دارد که هر یک به نوعی به حضرت علی بن موسیالرضا (ع) منسوب است، از جمله «قدمگاه فراشا در آبادیای به همین نام و صومعۀ امام رضا (ع) در مسجد فرط یزد» (همان، ۴۴۳-۴۴۴). او با تأکید اعلام میدارد که در این مسجد صومعهای است که به «صومعۀ امام رضا» شهرت دارد (همان، ۴۴۴). از اقدامات بسیار مفید او توجه به گویشهای محلی و ثبت برخی واژههای محلی است که مسلماً یکی از منابع مهم زبانشناسی و گویششناسی ایرانی بهشمار میرود.
مآخذ
افشار، ایرج، سفرنامچه ( گلگشت در وطن)، تهران، ۱۳۸۴ش؛ همو، نادرهکاران، به کوشش محمود نیکویه، تهران، ۱۳۸۳ش؛ بهار، محمدتقی، سبکشناسی، تهران، ۱۳۳۷ش؛ پورداود، ابراهیم، اناهیتا، به کوشش مرتضى گرجی، تهران، ۱۳۴۳ش؛ رابینو، ی. ل. ، ولایات دارالمرز ایران (گیلان)، ترجمۀ جعفر خمامیزاده، تهران، ۱۳۵۷ش؛ سرنا، ک.، آدمها و آیینها در ایران، ترجمۀ علیاصغر سعیدی، تهران، ۱۳۶۲ش؛ سیلوا ای فیگروا، گ.، سفرنامه، ترجمۀ غلامرضا سمیعی، تهران، ۱۳۶۳ش؛ شهری، جعفر، تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم، تهران، ۱۳۷۸ش؛ گوبینو، ژ. آ. ، سفرنامه، ترجمۀ عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تهران، ۱۳۶۷ش؛ نیز:
Sykes, P. M., Ten Thousand Miles in Persia, New York, ١٩٠٢.
طهمورث ساجدی