سيره استاد الفقهاء و المجتهدين ميرزا جواد تبريزى - تبريزى، جعفر - الصفحة ٢٢٧ - نجات به واسطه ى محبت به مرحوم ميرزا قدس سره
يك تپه متوقف نمودم، لحظهاى غافل شدم و بدون اينكه ترمز دستى را بكشم، پياده شدم. بعد از پياده شدن ناگهان متوجّه شدم، ماشين به سمت پايين در حال حركت است. تمام اميدم نااميد شد و با خود گفتم: ماشينم از دست رفت. ناگهان متوجّه شدم ماشين بعد از قدرى حركت به طرف پايين ايستاد. متوجّه نبودم چه چيز موجب شد كه ماشين بايستد؛ زيرا چيزى وجود نداشت كه مانع ماشينم شود. ناگهان ياد آن شخصيتى افتادم كه صبح سوار كرده بودم. يقين كردم كه حفظ ماشينم به بركت سوار كردن مرحوم ميرزا قدس سره بوده است. از آنجا كه مرحوم ميرزا قدس سره را نمىشناختم، به دنبال ايشان مىگشتم تا ايشان را بيابم به طورى كه بارها نيمه شبها در مسيرى كه قبلًا ايشان را سوار كرده بودم به دنبال ايشان انتظار مىكشيدم تا اينكه در يك نيمه شب قبل از اذان صبح در «بلوار امين» ايشان را ديدم و مشتاقانه به سمت ايشان رفتم. به مرحوم ميرزا قدس سره گفتم: خدا به واسطهى شما لطفى به من كرد، من از جماعت آخوند فرارى بودم؛ خدا مرا متنبّه كرد و تحوّلى در من ايجاد شد، سپس واقعه را براى ايشان تعريف كردم. ايشان در حالى كه اشك چشمان مباركش را فرا گرفته بود فرمودند: تكاليف شرعى خود را خوب ياد بگير و از توسّل به اهل بيت عليهم السلام غافل مشو.