تخت فولاد اصفهان - عقیلی، احمد - الصفحة ٣٢٦ - ب) - گلستان شهدا
اکبر» فردای آن روز هم شهید شد.[١]
همیشه قرآن می خواند و خواندنش هم با همه فرق می کرد. پنج آیه می خواند. دوباره می رفت از اول یک آیه، یک آیه، می خواند با معنی. تا نمی فهمید از آن آیه رد نمی شد. بعضی وقتها یک آیه را دو سه بار تکرار می کرد. می گویند هر وقت مرخصی می آمد به مسئله امر به معروف و نهی از منکر در جامعه حساس بود. می گفت: «اگه رزمنده ها، هر موقع می آیند برای مرخصی، به مسأله امر به معروف و نهی از منکر حساس باشند، شهر ما که از لحاظ شهیدپروری و اعزام نیرو مشهور است از فساد و منکرات هم در امان می ماند».
می گفت: «می خواهم مفقودالاثر باشم تا خدا و امام از دستم راضی باشند و خجالت شهدا را نکشم». وقتی رفت مکه، کنار بقیع از حضرت زهراعلیها السلام خواست قبر نداشته باشد. همین طور هم شد، شش ماه بعد از ازدواجش شهید شد و هیچ وقت زینبش را ندید. وقتی که شهید شد. حاج حسین خرازی به مادرش گفته بود: «حسین خرازی، بدون قوچانی، حسین خرازی نیست. از وقتی علی رفته، ماندن برایم خیلی سخت شده است».
توی وصیت نامه اش نوشته بود: «مادرم، من شما را خیلی دوست داشتم، همچنین پدر، همسر، برادر و خواهرم را. شما تنها کسانی بودید که در این دنیا به آنها علاقه داشتم. ولی مادرجان، من خدا را بیشتر از شما دوست دارم... . هر موقع دلتان گرفت برای سرور همه مان آقا ابا عبداللّه الحسین
[١] ٥٣٠. ماهنامه طراوت، ش ٢١، ص ١٦.