معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - ساقيا
ساقيا
الهي تويي ساقي ناز و نوش
الهي غَمَت را رخ از من مپوش
دلي ميستان و غمي ميفروش
الهي همه مشرب دل کنم
سَبُک، روح، چون جان بسمل کنم
به گلزار تو در دَمِ بازپس
گُلافشاني اشک ناب است و بس
اگر ديده پوشم، درِ کوي توست
وگر باده نوشم، غم روي توست
الهي براي غَمَت زندهام
نِيَم بيغمت تا در اين ژندهام
مگر کردهاي دوش در بزم، ياد
که هرگز دل عاشقان، خوش مباد
هنر را عَلَم کردي از رأي من
قيامت بريدي به بالاي من
شراب تو را شيشهي ديگرم
خرابات انديشهي ديگرم
مَنَم کوزهي خام و تو بادهاي
که چندين گلستان برون دادهاي
چنانم روان کن ز خورشيد هوش
که سايه کِشد بار نعشم به دوش
ز جامي که دادي خمارم مکن
قيامت کن و هوشيارم مکن
سَرَم را که شوري دگر مانده است
هنوز از قيامت اثر مانده است
الهي تويي ساقي ناز و نوش
شرابت در آشام چشم است و گوش
ز چشمم خيالت به در ميرود
پياله چو پُر شد، ز سر ميرود
بطک بر دَرَت رقص پهلو کند
چو مرغي که خون خودش بو کند
صُراحي خراباتي يک دَمَت
به گردن گرفته خراج غَمَت
بيا ساقي آن روغن چشم مهر
حيات فروغ چراغ سپهر
به من دِه که در نَعت، جوشان شوم
شهنشاه گوهرفروشان شوم
سليماننامه- زلاليخوانساري