معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٨ - بحر طويل در رثاي جانسوز طفلان مسلمبنعقيل(ع) - صغیر اصفهانی مرحوم محمدحسین
بحر طويل در رثاي جانسوز طفلان مسلمبنعقيل(ع)
صغیر اصفهانی مرحوم محمدحسین
دارم از جور فلک شکوهي بسيار و دل زار و دو چشمان گهربار، که اين ظالم غدّار، به ذرّيهي شاهنشه ابرار، چهها کرد ز کين ترک وفا کرد، ز اندازه برون جور و جفا کرد، چو شد مسلم زار از وطن آواره و در کوفه گرفتار شد از کين، به کف لشکر خونخوار و آنگاه در مهر ببستند و ره کينه گشودند، ز بيداد شهيدش بنمودند و دو فرزند يتيمش بگرفتند و فکندند به زندان، ستم خويش رساندند به پايان، دو جگرگوشهي مسلم گهي از هجر پدر اشکفشان، گاه ز ياد وطن و مادر خود خسته و دلريش، گه از بيم عدو هر دو به تشويش، که آيا چه شود عاقبت کار، بماندند بسي هر دو در آن گوشهي زندان به غم و غصّه گرفتار، پس از آنکه دل مستحفظ ايشان ز وفا سوخت به مظلومي آن هر دو دلافگار، پريشان پي تفسير، بگفتا به چه تقصير، فتاديد به زنجير، بگفتند ندانيم که از ما چه گناهي زده سر، هيچ نداريم خبر، زادهي مرجانه ز ما کُشت پدر، هر دو يتيميم و در اين شهر غريبيم و دلآزرده و بييار، به زندان شده بيجرم گرفتار و ندانيم که آخر چه بود حکم قضا را.
***
پس چو شد نيمهشب آن مرد به صد بيم و تعب، هر دو برون کرد ز زندان، بگرفتند در آن ظلمت شب راه بيابان، بدويدند به هر خار مغيلان، بفتادند گه از وحشت عدوان، چو سر گيسوي خود هر دو پريشان، چو غزالي که ز صياد رمد هر دو هراسان، بنمودند ره باديه طي، هر قدمي يک نظر افکنده به پي، تا که عيان گشت خور از خطّهي خاور، همه آفاق شد از شعشعهي مهر منوّر، دو گل باغ پيمبر، دو جگرگوشهي حيدر، به لب چشمهي آبي بنشستند و ز طي کردن آن مرحله خستند، قضا بين که کنيز زن حارث ز پي بردن آب آمد و بنمود نظر ديد دو تابنده قمر، ليک دلآزرده و پژمرده چو گل گشت پريشان، ز پريشاني آن هر دو چو سنبل، به فغان آمدي آنگاه چو بلبل، که به همراه من زار سوي خانه بياييد، ز ويرانه به کاشانه بياييد، غرض برد به همراه خود آن هر دو حزين را، زن حارث چو بديد آن دو غمين را، ز غم و محنت آن هر دو پسر يافت خبر، زابر بصر ريخت گهر، خاک عزا بيخت به سر، بعد نوازش ز وفا کرد دو نوباوهي مسلم به يکي حجره نهان، ليک به انديشه و تشويش ز حد بيش، ز خونخواري و بيرحمي حارث، که چه گويد به جواب آن ز خدا بيخبر شوم دغا را.
***
بشنو از حارث بيدين، که در آن روز خود و مرکب خود کشت، ز بس گشت، به هر کوه و به هر دشت، دمادم به گمان کرده کمين، از ره بيداد، چه صياد به هر گوشه دوان، بهر دو صيد حرم شاه امم، تا که شب آمد به سر دست و ز بسياري ره خست، جهان چون دل او يکسره شد تيره ولي او به ستمکاري خود خيره به ناچار بيامد به سوي خانه، ولي بيخبر از قصّهي کاشانه، پس آن تابع شيطان که ز رحمان شده بيگانه، رسيد از ره و بنمود رها مرکب و صد مکر و فن اندوخته در سينه و افزود به دل کينهي ديرينه و بنهاد به بالين حيل خيره سر خويش، بيفسرد ز غم تيره دل ريش از آن سو دو گل گلشن مسلم، به الم توأم و بيتاب، به صد غم شده در خواب، پس آن هر دو بديدند که در عالم رؤيا، به جنان کرده مکان هست نبي(ص) حاضر و در خدمت او مسلم و فرمود پيمبر، که اَيا مسلم مضطر، تو برون آمدي از کوفهي خونخوار و دو فرزند يتيمت بنهادي به کف لشکر غدّار گرفتار، بگفتا به فغان مسلم افگار، که اي سيد مختار، ز بيداد همان فرقهي ابتر، شب ديگر دو گل احمر من، هر دو بيايند و به ما خود برسانند و رهانند مرا از غم و آرند به سر رسم وفا را.
***
هر دو گشتند از آن واقعه بيدار و به هم راز سرودند و فغان ساز نمودند و دگر هيچ نخفتند و بگفتند از اين واقعه معلوم شد امشب، شب آخر بود از زندگي ما و به پايان رسد افسردگي ما و چو فردا شود و صبح هويدا شود از خنجر بيداد شهيديم، صد افغان که در اين شهر غريبيم و وحيديم، پس از قتل، عزادار نداريم، يکي ياور و غمخوار نداريم، نه مادر که بدوزد کفن ما، نه پدر تا که کند دفن تن ما نه کسي تا خبر ما ببرد در وطن ما، چه خوش است اينکه به مظلومي و محرومي خود خويش بناليم و بگرييم پس آنگاه خروش دو جگرگوشهي مسلم به فلک خاست دل خيل ملک کاست، پس از خواب گران حارث بيدين شده بيدار و ز جا جست و کمر بست و در آن خانه چو ديوانه به ويرانه پي گنج همي گشت و به دل تخم جفا کشت و به ناگاه بدان حجره رسيدي، به نوا زمزمهي گريه شنيدي، به درون رفته بديدي، دو پسر بلکه دو تابنده قمر، پهلوي هم خفته و در گردن هم دست درآورده و بدرود ز جان کرده دو شمعاند دلافروز و همان نالهي جانسوز از آن هر دو بود، بانگ برآورد که اي هر دو گهردانه، که باشيد و در اين خانه، که ره داده شما را؟
***
آن دو مظلوم، چو ديدند اجل بر سر خود هر دو کشيدند خروش از دل خونين و بگفتند بدان، ما دو غريب و دو يتيم و دو اسيريم، کنون هم به سر خوان تو مهمان تو هستيم و اگر از حَسَب و از نَسَب ما طلبي ما که ز غم زار و ملوليم، دو نورسته گل باغ رسوليم، دو شهزادهي اسلام، دو نوباوهي مسلم. چو شنيد آن سگ مردود دغا، از ره بيداد و جفا، سخت بزد بر رُخِشان سيلي و بنمود ز سيلي رخ همچون مهشان نيلي و بربست به هم گيسوي آن هر دو غزال حرم عصمت و سر زد چو خور از مشرق محنت، به لب شط فرات آمد و آورد به همراه خود آن هر دو غمين را، بکشيدي ز کمر خنجر کين را، به غلام و به پسر امر نمودي که بِبُريد سر اين دو حزين را، ننمودند قبول از وي و خود را چو بط افکنده به شط، آن سگ عاري ز ادب، کرد غضب، خواست بِبُرَد سرشان، داغ نهد بر جگر مادرشان، گفت محمّد که اَيا کافر مرتد، چه شود ما دو حزين را کني آزاد و ز غم شاد، بَري زنده تو ما را به بَرِ ابنزياد و دهدت جايزه و ميل خبيثت نه به اين باشد و رأيت نه چنين باشد و داري سر اندوختن زر، چه شود کز پي بيداد نکوشي و ز ما مو بتراشي، بِبَري جانب بازار و به عنوان غلامي بفروشي و گر اين هم نه قبول است تو را اذن بده تا که به درگاه خداوند، بياريم نياز و بگزاريم نماز و پس از آن هر چه که خواهي بکن اي کافر بيدادگر، آنگاه گرفتند از او اذن و ستادند سوي قبلهي حاجات و نمودند مناجات و گشودند به درگاه خدا دست دعا را.
***
عرض کردند که اي پادشه کون و مکان، دادگر دادستان، واقف اسرار نهان، حاکم عادل که تويي شاهد احوال، به هر ظالم و مظلوم و به هر قاتل و مقتول، گواهي تو که ما را نبود هيچ گناهي و بدون سبب اين ظالم بيرحم، بُرَد سر ز تن ما و به خون غرقه نمايد بدن ما، بنما حکم تو مابين همين ظالم و ما هر دو يتيم ز وطن دور، پس آن کافر مغرور، جفاپيشهي خونخوار که بودي دلش از خاره پي کشتنشان تيغ ستم کرد علم، وا اسفا نيست مرا تاب بيان، رفته ز تن تاب و توان، تا که دهم شرح خود اي شيعه ببر پي به تفکر، بنما خويش تصوّر که در آن وقت چه بدحال دل آن دو برادر، به کف حارث ابتر، غرض آن شوم نه خوفي ز خدا کرد و نه شرمي ز رسول دو سرا کرد و به شمشير ستم سر ز تن هر دو جدا کرد، ز غم خون به دل خير نسا کرد و تن هر دو بيفکند به دريا و سر انورشان برد به همراه خود اي داد از اين کينه و بيداد، که خون کرد دل زار «صغير» و جگر خلق زمين اهل سما را.