معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٧ - یاد ایام - ندیری رقیه
یاد ایام
ندیری رقیه
۲ شهریور: شهادت سیدعلی اندرزگو
وقتی خاطرات دوستانش را کنار هم بچینی و از هر کس تکهای از او را بخوانی به بزرگیاش پی میبری. مرا ببخشید یاد آن فیل افتادهام که در تاریکی بود و هر کس با تصور خودش گوشهای از او را تعریف میکرد و به این خیال بود که فیل را به تمامی لمس کرده است.
در اوایل راه سیدعلی اندرزگو بود؛ بعد مجبور شد دکتر سیدحسین حسینی باشد یا ابوالقاسم واسعی یا عبدالکریم سپهر و ابوالحسن نحوی و آقای جوادی. در آن اوایل روحانی بود و معمم؛ اما بعد کلاه شاپو و کلاهگیس و عینکهای مختلف را به کار میبرد تا به راحتی شناخته نشود؛ چون بعد از ترور حسنعلی منصور، نخستوزیر وقت نام او هم در میان اسامی متهمین به دربار رفته بود و خود شاه دستور دستگیریاش را صادر کرده بود.
حق دارند نامش را «دار بر دوش» بگذارند. بعد از ترور منصور تا زمان شهادتش متواری بود و زندگیاش روی روال دیگری گذشت. از این شغل به آن شغل، و از این شهر به آن شهر رفتنش را حتی بستگانش نیز نمیدانستند. کسی خبر نداشت فرشفروش محلهیشان در روزگاری نه چندان دور نجار بوده یا داروهای گیاهی میفروخته و یا همان روحانی است که در مدرسهی چیذر درس خوانده و درس داده و حسرت گذاشتن عمامهی مشکی بر دلش مانده است.
همیشه اسلحه به همراه داشت؛ ولی در اواخر عمرش به خاطر اینکه کنترلها شدیدتر شده بود، کپسول سیانوری تهیه کرد تا هر وقت نتوانست از دست مأموران ساواک بگریزد، خودش را از بین ببرد؛ اما غروب نوزده رمضان وقتی از خانهی دوستی به خانهی دوستی دیگر میرفت با تیراندازی مأموران غافلگیر شد و به شهادت رسید.
۸ شهریور: شهادت رجایی و باهنر
یک بار با آقای رجایی به کرمانشاه رفته بودیم و از آنجا میخواستیم به سنندج برویم. وقتی آمادهی حرکت شدیم، چون میخواستند همهی ما را مسلّح کنند، به من هم یک کلت داده بودند. آقای رجایی به شوخی به آنها گفت: «آقا! این کلت را از صابری بگیرید. او یک مرغ را هم نمیتواند بکشد. ضدانقلاب بدون اسلحه میآید و اسلحهاش را از دستش میگیرد و با آن ما را میکشد». آنها هم باور کردند و اسلحه را از من گرفتند!
زندهیاد کیومرث صابری
۱۷ شهریور: حادثهی میدان ژاله
در بیسیم صدایی آمد که همه را محاصره کنید، تیراندازی شروع شد. من در بین نیروهای نظامی ایستاده بودم. بین مردم هم میرفتم؛ اما آن لحظه وسط نیروهای نظامی بودم. مردم پا به فرار گذاشتند. نیروهای نظامی تیر هوایی میزدند. مردم وحشتزده بودند و هر جا کوچهای یا گذری میدیدند، فرار میکردند. من دیدم که شش نفر روی هم ریخته بودند تا یک نفر فرار کند. مردم تا آن روز در تهران چنین اتفاقی را ندیده بودند.
تیراندازی چند دقیقه بیشتر طول نکشید؛ اما دیدم که دیگر هیچکس اطراف میدان نیست. یک نفر یکی از جنازهها را میکشید و یک نفر هم، جنازهی دیگری را در آغوش گرفته بود. شهدا بر زمین بودند. مردم همهی وسایلشان را مثل دوچرخه رها و فرار کردند. آمبولانسها اطراف میدان نمیآمدند و مردم جنازه یا زخمیها را روی شانهها میبردند، زیرا اگر ارتشیها جنازه را میبردند؛ خانوادهها را اذیت میکردند... عکسها را برای ظهور به همکارانم دادم. من در شرایط بدی بودم و ترسیده بودم. همکارانم کار لابراتوار بلد بودند و در آن موقعیت همه کمک میکردند. آقای پرتوی، عکسها را در قطع ٣٠×٤٠ ظاهر کرد. عکسها را روی زمین اتاق عکس پخش کردند؛ همه گریه میکردند و هیچکس باور نمیکرد در تهران چنین اتفاقی افتاده باشد. عکس از مردم قم، اصفهان، همدان و... گرفته بودیم؛ اما این عکسها جور دیگری بود.
عباس ملکی: rajanews.com
۲۲ شهریور، ۲۵ شوال: شهادت امام صادق(ع)
روزی اشجع سُلّمی به خانهی امام صادق رفت و دید امام بیمار است. از علت بیماریاش پرسید. امام گفت: «از دلیل بیماری من نپرس؛ بگو چه حاجتی تو را به خانهی من آورده؟» اشجع در پاسخ شعری با این مضمون خواند: «خداوند در خواب و بیداری لباس عافیت بر تو بپوشاند و همانگونه که ذلت درخواست کردن از دیگران را از زندگیات بیرون کرده، درد و بیماری را هم از جسم و جانت بیرون کند.»
امام چهارصد دینار به اشجع داد.
۲۸ شهریور، یکم ذیالقعده: ولادت حضرت معصومه(س)
منت ز بخت دارم و نصرت ز کردگار
کافکند در دیار قمم روزگار، بار
خوش بار یافتم به حریمى که جبرییل
بىاذن خادمان به حریمش نجسته بار
این بارگاه بضعهی بابالحوائج است
کز وى رواست، حاجت مخلوق روزگار
این پیشگاه فاطمهی بنت موسى است
کز بعد فاطمه به زنان دارد افتخار
خارى اگر خلد به کف پاى زائرش
گیرد ملک، به سوزن مژگان، ز پاش خار
دختر بدین جلال، نپرورده مام دهر
دختر بدین مقام، نیاورده روزگار
چشم فلک ندیده و نشنیده گوش دهر
دختر بدین جلالت و بانو بدین وقار
اى بانوى بلندمقامِ فلک جناب!
ای خانم رفیعمکان بزرگوار!
هم دختر امامى و هم خواهر امام
هم عمهی امامی و هم نور هشت و چار
تنها نه چشم من به درِ توست منتظر
چشم دو عالم است بر این در، به انتظار
اى والى ولایت عصمت! به عصمتت
چشم کرَم ز بندهی این آستان، مدار
مسکین «طرب» ز درگه لطفت کجا رود؟
امیدوار بر توام، امید من برآر
طرب اصفهانی
سالروز ولادت حضرت معصومه(س) و روز دختران مبارک باد!
٣١ شهریور: آغاز جنگ تحمیلی
اولین حملهی عراق:
در تاریخ ١٨/١٢/١٣٥٧ در حالی که تنها ١٦ روز از پیروزی انقلاب اسلامی گذشته بود، عراق منطقهی مرزی سیرین را بمباران کرد. این منطقه، در میان شهر مرزی بانهی ایران و آبادی شورهله عراق قرار دارد. ١٥ نفر در آن حملهی ناگهانی به شهادت رسیدند و ٩ نفر از ایرانیان غیرنظامی به داخل خاک عراق انتقال داده شدند.
اولین اسیران جنگ:
در اولین حملهی عراق به ایران ٩ نفر از کردهای منطقهی سیرین توسط نیروهای عراقی ربوده شدند. ٤ روز بعد از این اقدام، عدهای از روستانشینان اطراف بانه به کمیتهی انقلاب اسلامی در شهر بانه مراجعه کردند و درخواست خود را مبنی بر تلاش وزارت امور خارجه برای آزادسازی این ٩ نفر اعلام کردند.
اولین شلیک در آغاز جنگ:
اگر چه در منابع مختلف، شلیک اولین گلولهی توپ به خاک ایران را از اقدامات صدام میدانند؛ ولی «حامد الجبوری» وزیر خارجهی عراق در گفتوگویی با روزنامهی الحیات گفت: «اولین گلوله را در جنگ عراق علیه ایران، ملکحسین شلیک کرد.»