معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - جانِجان - حی بن یقظان
جانِجان
حی بن یقظان
آميختگي شعر و عرفان در عرصهي زبان پارسي نکتهي جديدي نيست. عرفان و شعر ما، آنچنان به هم آميختهاند که گاهي يکي بدون ديگري معنا پيدا نميکند. در اين ميان، آميختگي روح علامه حسنزادهآملي با جانِ علامه طباطبايي معناي ديگري به قصيدهي زير داده است. علامه حسنزادهآملي که التفات چنداني به سرودههاي خويش ندارد و گويي شعر براي او زنگ تفريحي است، در قصيدهي زير چنان عاشقانه و مريدانه گريسته که شعر به معناي واقعي خودش نزديک شده است. با هم اين چکامهي حضرت علامه را که کمتر ديده و خوانده شده است، ميخوانيم.
در رثاي حضرت استاد علامهي طباطبايي- رضوانالله تعالي عليه-
صبا به کوي عزيزان روضهي رضوان
سلام ما به حضور عزيز ما برسان
حضور قدسي قِدّيس عيسويمشرب
که مُرده زنده نمودي به حکمت و عرفان
حضور فخر اماثل جناب علّامه
حضور صدر افاضل مفسّر قرآن
حضور نور دل و ديدگان اهل ولا
حضور صاحب تفسير فرد «الميزان»
حضور مالک درج «نهايةالحکمه»
حضور سالک مجذوب اولياي زمان
پيام ما برسانش که اي فرشتهخصال!
که اي خجسته فعال و که اي ستوده بيان!
ببين تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟
تو راست شادي وصل و مرا غم هجران
لقاي روي توام آن زمان که شد حاصل
نمودهام به حقيقت زيارت انسان
ز امهات و اصول مجالس فيضت
رسيدهايم به معني واقع احسان
سکوت تو همه فکر و کلام تو همه ذکر
بيان تو همه بکر و نوشتهات برهان
به حکمت نظري صنو(١) بوعليسينا
به حکمت عملي بوسعيد و توسيّان
دِراسَت تو به معيار خواجه و صدرا
قداست تو نمودار بوذر و سلمان
اشارت تو نجات و عبارت تو شفا
روايت تو نصوص روايت و قرآن
عنايت تو فتوحات فيض عين حيات
حکايت تو فيوضات جلوهي سبحان
ز عقل کل پدري و ز نفس کل مادر
سزاست مثل تو فرزند حي بن يقظان
فغان و آه که نشناختيم قدر تو را
گرفت از کف ما نعمتي چنين کفران
کنون به سوگ تو نشستهايم در حسرت
کنون ز دوري تو اوفتاده در حرمان
نه من ز هجر تو اندر خروش و افغانم
که در خروش و فغانست خطّهي ايران
قيامتي شده برپا به قم که واهمه گفت:
مگر که «زُلزلت الارض» را رسيده زمان؟
مگر که يونسي اندر دهان ماهي شد؟
مگر که نوح به کشتي نشست در طوفان؟
مگر که مه به مُحاقش رسيد ناهنگام؟
مگر که نيّر اعظم به ظل شده است نهان؟
مگر که عرش برين بر زمين فرود آمد؟
و يا جنازهي علامه شد به عرش روان؟
صداي ضجّهي مرد و زن و صغير و کبير
ز ارتحال چنان عالم عظيمالشأن
قلم شکسته و دل خسته و زبان بسته
چگونه وصف تو را مثل من کند عنوان؟
ز درس و بحث و ز تعليم و تربيت تا هست
سخن، فيوض الهي تو را رسد هر آن
تو جان جان«حسنزاده» کي روي از ياد؟
اگر چه پيکرت از ديدگان شده پنهان
علامه حسن حسنزادهآملي
١. برابر