معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - بزرگترين منبع انرژي - عبدی زهرا
بزرگترين منبع انرژي
عبدی زهرا
زنگ زد و براي روز جمعه به منزلش دعوتم کرد. برخلاف ميلم قبول کردم.
خيلي از دستم ناراحت بود. خوب، حق هم داشت. مدتها قبل مثل دو تا خواهر بوديم. مدام تلفني با هم حرف ميزديم. هر جايي که قرار بود برويم با هم هماهنگ ميکرديم. هر چيزي که قرار بود بخريم با هم مشورت ميکرديم؛ حتي براي خريد يک دکمهي کوچک، نظر هم را ميپرسيديم؛ اما حالا...
از وقتي به آن مؤسسه رفت و در کلاسهايش شرکت کرد، کمکم اخلاقش تغيير کرد. ديگر آن دختري نبود که من قبلاً ميشناختم. يک روز آمد و گفت: «تصميم دارم گياهخوار شوم. استادم پنجاه سالش است؛ اما مثل يک بچه شاداب است. ميگويد به خاطر اين سالم مانده که تنها گياه ميخورد.»
خلاصه دوست ما هم شروع کرد به حذف هر نوع غذاي گوشتي و تنها انواع و اقسام گياهان دريايي و غيردريايي را ميخورد.
چند وقت بعد آمد و گفت: «رفتم کلاسهاي آرامش با يوگا، مديتيشن و ريلکسيشن و...استادم شصت سالش است؛ اما به خاطر اين دورهها مثل يک کودک باطراوت مانده.»
خلاصه، مدتي هم تمام روزش را در اين جور کلاسها ميگذراند.
چند ماه بعد آمد و گفت: «همهي آن کلاسها بيفايده بودند. آدم بايد روحش را قوي کند. ميخواهم در دورهي جديد ثبت نام کنم. بايد آنقدر تمرين کنم تا بتوانم روي شيشههاي شکسته و ذغالهاي گداخته و آب دريا راه بروم.»
خوب، من که حواسم به درس و مشقم بود و حوصلهي اين چيزها را نداشتم، کمکم رابطهام با او سرد شد. روزي که زنگ زد و براي جمعه عصر دعوتم کرد، با خودم گفتم: «اين بار ديگر سراغ چه کلاسي رفته؟»
***
اينبار دکور خانهاش عجيبتر از هميشه بود. روي ميز به جاي گلدان، يک تکه سنگ مرمر بود که نامرتب بُرش داده شده بود. هر گوشهي سالن يک تکهسنگ بزرگ بود.
روي ديوارها با فاصله، سنگهاي ريز و درشت و رنگارنگ چيده شده بودند و سقف پر بود از آويزهاي سنگي. آنقدر متعجب شده بودم که يادم رفت بپرسم: «آنها يافته و ساختهي دست خودش هستند يا سفارش داده و برايش آوردهاند؟»
صداي جلينگجلينگ برخورد گردنبند مرواريدش به ليوانهاي شربت را که شنيدم به خودم آمدم.
- به چي زل زدي؟
- خيلي جالبه. خانهات شبيه يک غار با ديوارههاي سنگي شده.
خنديد.
- تقصير خودت است. از بس صبح تا شب سرت توي دفتر و کتاب است نميدوني تو دنيا چه خبره. دختر يک کمي هم به خودت برس.
مثل هميشه، بيتفاوت به حرفهايش، ليوان شربت را برداشتم و روي صندلي نشستم.
- راستي چرا اينقدر پاي چشمهايت گود رفته؟
درِ صندوق سنگي کوچکي را باز کرد، انگشتري را از آن بيرون آورد و روي ميز گذاشت. رکاب فلزي انگشتر، تکه سنگي درشت و قرمزرنگ را محکم نگه داشته بود.
- چند وقت اين را دستت کن، رنگ و رويت خوب ميشود.
- يعني اين سنگ کوچولو اينقدر زور داره؟ خوب حالا که اينطوره، سنگ افزايش هوش موقع شب امتحان لطفاً ده عدد. اورژانسيه...
بهش برخورد.
- فکر ميکني اين حرفها را همين طوري ميگويم.
با قيافهاي جدي بلند شد، از قفسهي کتابها چند کتاب آورد و روي ميز ريخت. قطورترين کتاب را برداشت و گفت: «ببين هر سنگ تحت شرايطي که زير زمين برايش بهوجود ميآيد يک سري قدرتهاي مخصوص در او بهوجود ميآيد. استادم ميگويد نبايد به کوچکي سنگها نگاه کرد. رنگ و کيفيت مواد آنها مهم است. مثلاً سنگهاي آبيرنگ آرامشبخشاند. سنگهاي نارنجي انرژيزا هستند. سنگهاي قرمز بدن را قوي ميکنند و...»
کتاب را ورق ميزد و عکسهاي رنگي و زيباي سنگها را نشانم داد. انگشتش را روي عکسي گذاشت و مبهوت گفت: «الماس، سرور سنگهاست. اگر گردنبند و يا انگشترش را داشته باشي، هميشه شاداب و سلامت ميماني. راحت و خوب ميتواني فکر کني و تصميم بگيري. قلب را تقويت ميکند. عمر را زياد ميکند. ترس را از تو دور ميکند. حافظهات را زياد ميکند و قدرت و ارادهات چند برابر ميشود.»
بعد همينطور از خواص لعل، مرجان، کهربا، مرواريد و بقيهي سنگها گفت و اين که همهي اين مطالب علمياند و با جديدترين آزمايشهاي روز دنيا قدرت و تأثيرشان ثابت شده.
- حالا چي؟ هنوز هم نميخواهي اون انگشتر را برداري و مدتي سنگ قرمز را همراه خودت داشته باشي؟ کلي پول بابتش دادم؛ اما دوست دارم بهعنوان هديه اونو از من قبول کني.
نازکترين کتاب را برداشتم و ورق زدم. سنگهاي ريز و درشت، کوچک و بزرگ، سياه و سفيد.
کتاب را بستم و گفتم: «شايد دانشمندها درست بگويند؛ اما....»
متعجب نگاهم کرد: «اما چي؟»
- من سعي ميکنم فقط از عظيمترين منبع انرژي در اين عالم کمک بگيرم.
قدرت و انرژي اين سنگ هم تنها ذرهاي ناچيز از قدرت خداست.
***
انگشتر را از روي ميز برداشت و توي صندوق کوچک سنگياش انداخت.