معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٦ - بحر طويل
بحر طويل
در ستايش پيامبر اکرم(ص)
سرودهي مرحوم ملاحسن «داعلي» آراني
بارکالله قلم صنع حکيم ازلي، صانع بيچون صمد لميزلي، آنکه ز انوار جلي، نور تجلّي به ظهور آورَد و نور ز نور آورَد و خوانَدَش از لطف به طاها و به ياسين، کُنَدَش صدر نبيّين، که به نام است محمد (ص) شه معروف به احمد، مددش بخشد و پيغمبري و خسروي معجزه و کشف کرامات مقامات، به رخ مه، به جبين مهر، به قد طوبي گلچهر، معنبر بود از موي، معطَر ز دو گيسوي، مقوّس ز دو ابرو، عرقش مُشک مُجير است و بشير است و نذير است و شه عرش سرير است، مسيحا لب و موسي کف و داوود به الحان و از آن پادشهي يافت سليمان و سزد يوسف کنعان دهدش خطّ غلامي که بُوَد بدر تمامي «انا املح» ز جمالش، «انا افصح» ز مقالش، به سرش افسر وهّاج، بود صاحب معراج، گرفته ز شهان باج، شه تخت لعمرک، که برافراخته در هر دو جهان تاج و لوا را.
***
اي طفيل تو سپهر و مه و مهر و همه سياره و ثابت، که بود صاعد و هابط، فلک و هم ملک و کرسي و لوح و قلم و عرش و دگر فرش و تمام ملکوت و جبروت حُجَب و عالم لاهوت و دگر مرکز ناسوت و هم از اوج و حضيض کُرهي خاک، هم افلاک، قضا و قدر روز و شب سال و مه صبح و مسا، صيف و شتا، دار بقا، جام لقا، کوثر جنّات دگر حور و قصور دگر از رشح طهور و ز سراينده طور و نغمات خوش مرغان خوشالحان، نِعَم نامتناهي، که ز دربار الهي، شده اکرام به هر خاص و به هر عام، دگر خيل رسل، مرسل و نامرسل کامل، دگر اکمل که مسلسل به جهان آمده و کرده ادا حجّت فرمان خدا را.
***
سرورا! تاجورا! اي نبي هاشمي اميّ مکّي، تويي آن سيد اخيار، که از لعل دُرَربار، گهر سفتي و گفتي که از آن پيش که موجود شود عالم و آدم به ده و چار هزار از سنوات متوالي بُدي اين نور من و نور علي در کنف رأفت تسبيحکنان، هر دو به هم توأم، يک نور مکرم که خداوند معظم، جسد بوالبشر آورد پديدار، ز خاکي که بُد از طينت پاکي و به او روح عطا کرد در آن تعبيه فرمود همان نور ملمع که ز پيشاني او گشته مشعشع به همان واسطه مسجود ملک گشت مطاعي ز فلک گشت به شه منتقل آن نور ز صلبش به دگر صلب که تا آمده در صلب شريفي که بدي جد من آن زادهي هاشم پس از آن صلب دو قسمت شده قسمي که ز من بود بشد نقل به عبدالله، از آن من به ظهور آمدم و قِسم علي شد به سوي صلب ابوطالب و او گشت هويدا، نشناسد احدي غير خدا منزلت و رتبهي ما را.
***
اي ز شقّالقمرت شق دل اعدا و ز فتح ظفرت، رعب هويدا و نمودي يد بيضا ز انفاس مسيحاوش تو مرده شد احيا شب مولود تو بت گشت نگون، بتکده ويران و کشيشان شده مدهوش، شد آتشکده خاموش، نگونسار همه تخت سلاطين و شده لال خوانين، عمل سحر بشد باطل و کاهن شده عاطل ز شهنشاه عجم شرفهي ايوان متزلزل، که فرو ريخت به ساحل ز عرب بود سماوه شده جاري و فراوان ز عجم دجله و درياچهي ساوه که پرستيده شدي خشک شد و هم نمکستان ز سما نور و ضيا ساطع و گرديده از آن تير شهاب از همه سو لامع و از مژدهي اين واقعه طيموس شه ماهي دريا شده در رقص و شعفناک ملايک شده مشعوف در افلاک، دگر روح نبييّن شده خوشحال و فرستاده بر او تحفه صلوات ز اقبال و سرودند تحيّات و ثنا را.