معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٥ - در محضر تاریخ/معاویه - هاشمی سید ناصر
در محضر تاریخ/معاویه
هاشمی سید ناصر
□ معاویهشناسی
>کوچکتر که بودیم مدام دهانمان میجنبید. مادربزرگمان که با کسی رودربایستی نداشت. تا ما را با این وضع میدید، میگفت: «همیشه باید عین شتر نشخوار کنید؟» و ما میخندیدیم. مادرمان کفری میشد و میگفت: «یا شتر ندیدهاید یا نشخوار نمیدانید چیست؟» بزرگتر که شدیم، هم شتر دیدیم و هم نشخوارش را. تازه آن موقع بود که بِهِمان برخورد. معاویه هم چیزی بود در حد شتر؛ هم هیکلاً هم نشخواراً. روزانه هفت وعده غذا میخورد. حالا چرا نمیترکید؟ شما جواب بدهید. نمیشود که همه چیز را ما به شما یاد بدهیم. خلاصه، نمانده بود از معاصیای که نکرده باشد. تا پیامبر زنده بود با او سر جنگ داشت. بعد از پیامبر(ص) هم با حضرت علی(ع)، امام حسن(ع) و امام حسین(ع)،(واقعاً سعادت را میبینید؟).
او وقتی به زور شمشیر اسلام آورد، شد کاتب پیامبر؛ اما چه کاتبی؟ آنقدر تنبلی و بیعرضه بازی درآورد که خون به جگر پیامبرمان(ص) کرد. به جای انجام کار، مدام مشغول خوردن بود. هر وقت میرفتند سراغش برای کاری، میدیدند سفره باز است و دارد میلنباند. خلاصه، کلاً آدم دق دهندهای بود و کارهای عجیب و غریب هم زیاد میکرد. مثلاً یکبار نماز جمعه را چهارشنبه خواند. (عقل را میبینید؟) به هر حال او پسر ابوسفیان بود؛ و اگر غیر از این بود، جای تعجب داشت. یاد آن شعر معروف بهخیر: پسر کو ندارد نشان از پدر... .
﷼ تاریخنگاری در یک صفحه
به قلم مورخ اموی:
یکی از روزهای مهم سال: شهید معاویه، در چنین روزی پا به عرصهی وجود گذاشت.
١٠ سال بعد از آن روز: مورخان نوشتهاند که شهید معاویه، در چنین روزی ده ساله شد و مدام در تعلیم و تحصیل میکوشید.
٢٠ سال بعد از آن روز: در تاریخ آمده است شهید معاویه، در چنین روزی بیست ساله شده و سرآمد همهی عرب در تمام علوم بود.
٣٠ سال بعد از آن روز: طبق معمول شهید معاویه، سی ساله شد و همچنان در حال پیشرفت بود؛ نه تنها در علوم، بلکه در فنون؛ و نه تنها در عرب، بلکه در عجم هم.
٥٠ سال بعد از آن روز: تمام مورخان اذعان کردهاند که شهید معاویه، پنجاه ساله شده و همه را به صلح و دوستی و اسلام دعوت میکرد، مردم هم او را دوست داشتند و وی را به عنوان خلیفه انتخاب کردند. وی بسیار مهربان، دلسوز، مدافع اسلام و مسلمین بود و از فرط لاغری شکمش به پشتش چسبیده بود. چه روزها و ماههایی که پشت سر هم روزه نگرفت، چه جنگهایی که همراه پیامبر نبود و چه سخنانی که در دفاع از اسلام نزد. بارها با کمک شهید عمروعاص به کمک اسلام و علی(ع) شتافت و اولین کسی بود که لقب مالک اشتر گرفت که بعدها مالک، این لقب را از او دزدید.
مورخ: «قربان نگاهی بیندازید، ببینید چگونه است؟ برای پدرتان سنگ تمام گذاشتهام.»
یزید: «خوب نیست. بیش از حد دروغ نوشتهای. خود من هم نمیتوانم آنها را باور کنم. کمی تعریفهایش را کم کن. هیچ آدم عاقلی این چرت و پرتها را باور نمیکند.»
مورخ: «قربانتان گردم؛ بنده هم اینها را برای آدمهای عاقل ننوشتهام، برای خوشآمد شما نوشتهام. آنهایی هم که شما را به عنوان خلیفه انتخاب کردهاند، حتماً این چرندیات را باور میکنند؛ ولی چشم، حال که شما میخواهید کمی ملایمترش میکنم.
خوانندگان عزیز! شهید معاویه به این خوبیها هم نبود، همه که معصوم نمیشوند، اشکالات کوچکی هم داشت که در جمع خدا لعنتش کند. حالا چطور شد قربان؟»
یزید: «این بیشعور را اخراج کنید و مورخ دیگری بیاورید.»
اندر احوالات معاویه
آن خوانندهی نماز، نشسته، آنکه الهی گردنش شکسته، آن حیلهگر و مکار، آن همیشه به اسلام بدهکار، آن هیکلش چون نهنگ و به دستش همیشه لولهنگ(که خدایش لعنت کناد)؛ روایت است که چنان مکر و حیله به کار بستی که ابلیس فرسنگها از او رستی و حسرت خوردی که هیهات! چرا او جای من نیست و من جای او؟ او بسی سزاوارتر است به جایگاه شیطانی تا من.
گویند چون به جنگ رفتی؛ دو روز مانده بود به آدینه، پس صلاة آدینه را دو روز زودتر خواندی و آن روز چهارشنبه بود و هیچ کس از کسان و افراد او سر بلند نکردندی که هی فلان چرا صلاة آدینه را چهارشنبه خواندی؟(عذابُهُ طویلٌ و کثیرٌ)
از احوال او گویند، هر یوم هفت وعده غذا بر شکم زدی و سیر نشدی و همه کس از کار او در شگفت شدند، که این همه غذا در کجای او جا میگیرد؟ هیچ کس از این راز سر به در نیاورد و این راز بماند و با خود معاویه در گور شد.(خدایش نیامرزاد!)
یادش بهخیر جوانیها!
معاویه: «هی... یادش بهخیر پسرم! من در جوانیهایم بسیار قوی و زورمند بودم. هیکلم تمام عضله بود. همهی دخترهای آن زمان، آرزو داشتند با من ازدواج کنند، کلی طرفدار داشتم.»
- پدرجان! یعنی هیکلتان مثل گاو بود؟
- اِ... زشته! این چه حرفیه پسرم؟ خجالت بکش، اینها را کی بهت یاد داده؟
- به من چه!... مامان میگه.
- مامانت خیلی...، دیگه چه چیزایی میگه؟
- من خبر ندارم، مگه خبرچینم؟ پدرجان! بقیهاش را بگو...
- آخه تو با این حرفات حرص آدم را درمیآوری...! فقط نپر وسط حرفم...، آره پسرم! میگفتم... و عطرهای خوشبو میزدم، با هر کس هم که کشتی میگرفتم برنده میشدم، مثل الآن چاق نبودم که... مو داشتم... آه!... تا اینجا، نرم... تمیز، هر روز حموم میگرفتم.
- پدرجان! جنس موهایتان از چی بود؟
- جنس موهایم...، خُب چیز بود دیگر...، آهان توی جوانی موهایم مثل ابریشم بود، وقتی باد بهش میخورد، انگار که دارد... چیز.
- بابا! یعنی موهایتان مثل پشم بز نبود؟
- استغفرا...، این چرت و پرتها چیه که میگی؟ اینها را هم مادرت یادت داده؟
- از کجا فهمیدی بابایی؟ شما خیلی باهوشی. اصلاً هم خنگ، کودن و نفهم که مامان میگه نیستی!
- پاشو بچهجان! پاشو برو درست را بخوان که پررو شدی. این بلبلزبونیها هم به تو نیامده، بیادب!... مامانت هم اخلاقش مثل توئه که نزدیک بود توی بچگی زنده به گور بشه...!
- ولی بابایی! اینو که گفته زبانتان عین نیش مار میماند، راست گفته.
- برو بچه! وگرنه میام...
محکمهی آخرت
قاضی: «معاویه و عمروعاص! جرمهای شما خوانده میشود، از خودتان دفاع کنید.
یک: دست زدن به مال مردم؛»
معاویه: «آقای قاضی! به جان عمروعاصم، من به هیچ جای مردم دست نزدم. اصلاً من عارم میآمد به مردم آن زمان دست بزنم، هی... عمروعاص!... نکنه تو دست زده باشی؟»
عمروعاص: «نه آقای قاضی! به جدّم قسم من دست نزدم.»
معاویه: «صبر کن آقای قاضی!... یادم آمد...؛ ولی او کنیزمان بود... حلال بود. آن هم همان یکبار بود، آمدم شمشیرم را بکشم بیرون از غلاف که کنیز کمعقلمان داشت عبا را میانداخت روی دوشم، آرنجم خورد به شکمش. همین! به جدّ عمروعاص قسم حواسم نبود. از قصد نزدم. تازه کنیز که حلال است. آخر به خاطر یک آرنج نباید برویم جهنم.»
قاضی: «بحث نکنید، جرم دوم: تشویش اذهان عمومی؛»
معاویه: «هی عمروعاص! این را که قاضی گفت، یعنی چی؟»
عمروعاص: «فکر کنم همان موقع را میگوید که قایم شدی پشت دیوار و کنیزت را ترساندی؟»
معاویه: «خدا لعنتشان کند این کنیزها را...؛ ولی آقای قاضی! آن دیگر تقصیر عمروعاص بود، به جدّش قسم، او گفت بیا بترسانیمش تا کمی بخندیم.»
عمروعاص: «خجالت بکش معاویه! اینجا هم دروغ میگویی؟ به من چه ربطی دارد که پای مرا میکشی وسط، کنیز تو بود.»
معاویه: «آقای قاضی! خواهشاً روی پردههایتان نشان بدهید، آن وقت معلوم میشود، البته، یک ربع قبل از آن اتفاق را نشان بدهید.»
قاضی: «نگهبان! این دیوانهها به دادگاه احتیاجی ندارند، ببرشان جهنم، هر قسمت که صلاح دیدی، پرتشان کن همانجان...»
معاویه: «ولی آقای قاضی! به جدّتان قسم، آرنجم خورد... نبرید، صبر کنید، اعتراف میکنم... از قصد زدم؛ ولی غلط کردم... صبر کنید...»