معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٨ - بحر طویل/در رثای حضرت علیاصغر(ع)
بحر طویل/در رثای حضرت علیاصغر(ع)
مرحوم عزیزالله فراهیکاشانی
>بازم افتاده به جان، آتشی از کجروی چرخ ستمکار، که چون خسرو اقلیم وفا، کنز کرم، کان سخا، معنی والشمس و ضحی، زینت آغوش رسول دو سرا، وَرددل فاطمه و شیرخدا، نیّر تابان امامت، سومین شمع هدایت، دُر دریای سعادت، گُلِ گلزار رسالت، به صف کرببلا، خیمهی اجلال زد و بهر شهادت به میان زد کمر و چشم بپوشید ز یاران و جوانان و رضا گشت که در راه خدا یکسره را کشته و آغشته به خون بنگرد، اما چو در آن دشت بلا شاه شهیدان عَلَم افراشت، دل از هستی خود یکسره برداشت، در اول سپه کوفه و شام از ره کین بر رخ او آب ببستند، دل آلعلی را بشکستند، ز جان پیروی نسل زنا را بنمودند، دَرِ کینه به فرزند پیمبر بگشودند، به باطل ز شقاوت گرویدند، به مظلومی آن شاه ندیدند و به رویش ز جفا تیغ کشیدند و نکردند ز حق شرم و نه بر آل علی رحم ببستند کمر تنگ، پی کُشتن فرزند پیمبر، همه با نیزه و خَنجر، که نمایند جدا تشنهلب از پیکر او سر، ز ستمکاری آن قوم دغا، گشت ز شمشیر جفا، کُشته در اول، همه یاران عزیز دل زهرا و سپس نوبت پیکار رسیدی به جوانان بنیهاشم و هر یک بچشیدند ز صهبای شهادت، چو بدیدند غریبی حسین و ستم قوم دغا را.
***
شد چو آن سرور دین، بیکس و بییار و معین، کرد به هر سو نظر و دید ندارد نه دگر یاور و یاری، نه دگر خویش و تباری، همه افتاده روی خاک ابا پیکر صد چاک، ز یک سو تن صد چاکِ علی اکبر(ع) خورشید لقا گشته به خون غوطهور و یک طرف افتاده به خون سرو قد قاسم و عباس علمدار، ز یک سوی سپاهی همه بیدین و ستمگر، همه بداختر و کافر، همه بیگانه ز داور، همه با نیزه و خنجر، شده آماده پی کشتنش آنگاه بیامد به در خیمه و فرمود که ای زینب غمدیدهی محنتزده، رو در حرم، آور علیِاصغر ششماههی بیشیر مرا تا که ورا بار دگر سیر ببینم، زینب زار به فرمان برادر، به سراپرده شدی وارد و شد بر سر گهوارهی آن کودک دلخسته، بدیدش ز عطش در تب و در تاب، رخش گشته چو مهتاب، ز گهواره بیاورد و بدادش به شهنشاه شهیدان و بگفتا که ایا جان برادر، بنگر بر علیاصغر، که ز سوز عطش افتاده به جان و تنش آذر، شه لبتشنه بیاورد، علیاصغر خود را سوی میدان و گرفتش به سر دست و بگفتا که ایا قوم جفاکار، حسینم من و باشد پدرم حیدر کرّار، چه کردم که نمودید مرا خوار، گناهم چه و جرمم چه بُوَد ای سپه دون که بریزید مرا خون، ز چه بستید به رویم ز جفا آب فراتی که بنوشند از او دیو و دد و وحش و طیور و حَیَوانات، آخر ای قوم جفاکیش بداندیش، مرا نیست گناهی، نه علمدار سپاهی، همه یاران مرا تشنهلب از تیغ جفا سر ببریدید و مرا نیست بهجا هیچکس از خویش و تبار و ز جوانان و ز یاران، بهجز این کودک بیشیر، که گردیده ز جان سیر و زند مرغ دلش پَر ز شرار عطش آخر به چه مذهب بود این ظلم روا کز تَف لبتشنگی، این کودک من، جان بسپارد به لب آب، خدا را.
***
اگر ای قوم مرا مذنب و مجرم بشمارید و گنهکار بدانید، ندارد به یقین کودک ششماهه گناهی و سه روز است که محروم ز آب است و ز سوز عطش اندر تب و تاب است و ندارد ز عطش مادر او شیر به پستان، که بر این کودک نالان، دهد ای قوم، صوابی ز وفا جرعهی آبی، به لب و حنجر خشکش برسانید، شرار عطش قلب فکارش بنشانید، وَر اکراه شما راست، که بر من بدهید آب، بگیرید ز من طفل مرا، جرعهی آبش بدهید و به مَنَش رد بنمایید، دریغا که نشد ز آن سپه شوم ترحم به علیاصغر مظلوم، کسی داد نه آبش، نه بدادند جوابش، بهجز از حرمله کز کین، به کمینگاه شد و تیر سهپهلو بنهادی به کمان و بهسوی خنجر آن کودک مظلوم رها کرد، ندانم که خود آن تیرِ جفا کرد، بر آن کودک بیشیر چهها؟ لیک بدانم که از آن تیر شد از آب و ز جان سیر و پس آنگاه نظر کرد به سوی پدر و کرد تبسّم که ایا جان پدر، خوب مرا آب بدادی که دگر در دو جهان آب نخواهم، شه دین خونِ گلویش بگرفت و به سما ریخت وز آن خون به زمین باز نگردید یکی قطره و نبوَد عجب این امر «فراهی» که سزاوار نباشد به زمین ریختن خون خدا، بگذر از این ماتم عظما که دگر تاب شنیدن نبود شاه و گدا را.