معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٣ - نان ما یا نان ملت، مسئله این است/قسمت اول - هدایتی ابوذر
نان ما یا نان ملت، مسئله این است/قسمت اول
هدایتی ابوذر
روایت تجربهی دیگران
>زندگی آدمها، سرشار از قصه است؛ قصههای شنیدنی که اگر خوب بشنویم و به آنها فکر کنیم، در پیچ و خم زندگی، روزی به کارمان میآید. حیف که کسی این قصهها را جمع نمیکند و افسوس، آدمهایی که قصههای زندگیشان، پر از پند و عبرت است، نویسنده نیستند که قصههایشان را بنویسند تا تجربههایشان را به دیگران بسپارند، از راههای رفتهیشان یاد کنند، از راههای نرفتهیشان بگویند و از بنبستهایی که در آن گرفتار شدند، حرف بزنند.
***
قربانت بروم، من یک پا جامعهشناسم، یک پا روانشناسم، من زیرچشمی به کسی نگاه کنم، زیر و روی طرف دستم میآید. من نمیخواهم پیش سرکارعالی، خودم را گنده کنم؛ ولی باور بفرمایید، اگر تا الآن تو هر دانشگاهی، کتاب زیر بغل زده بودم و دوزانو، پیش هر استادی نشسته بودم، تا حالا پروفسوری، چیزی شده بودم، ولی نشد. پدرمان کارگر، مادرمان کارگر، عمویمان، داییمان، هفت جد و آبای ما کارگر بودند. آقا! این دل که میبینی، پر است. از کجای این دلِ پر بگویم که رفتی خانهات به یادم افتادی، شب، کابوسی چیزی نبینی، نپری از خواب؟
ما بچهزرنگ حاجی بودیم، بابای مرحومم را میگویم. چرا؟ چون تن ندادیم همهی عمر به کارگری. چهکار کردیم؟ رفتیم تو خیابان چرخ زدیم. اینی که عرض میکنم، واقعاً کردم ها! چرخ زدن را میگویم. رفتیم تو نخ همهی مغازهها و همهی صاحبمغازهها. بابایم فهمید که من افتادم تو خیابانها. خبر دادند که شازده، یعنی مرا دیدهاند که همین جوری برای خودم راه میروم تو خیابانها، عاطل و باطل میچرخم. نزدیک بود کتک مفصلی هم از همهی فامیل بخورم که چرا بیعار و بیکار شدم. چرخیدن تو خیابان، آن هم وقتی همه دارند کار میکنند، جان میکَنند، بد بود دیگر. خدایی هم بد بود. آن هم برای خانوادهی ما که جمعهها هم اگر کار بود، نه نمیگفتند. اتفاقاً چند تا از خانوادهی ما در حین کار هم مُردند. ببین گستاخی من چهقدر بود، راستراست راه میرفتم تو خیابان.
برای چی میرفتم تو خیابان قِل میخوردم؟ برای اینکه ببینم ملت از چه راهی نان درمیآورند. میخواستم ببینم نانی که ما درمیآوریم با نانی که ملت درمیآورند، چه فرقی دارد. شما مخ را ببین. مخ من آن وقتها که بیست سال بیشتر نداشتم، مخ پُری بوده. میخواستم ببینم نان ما چربتر است یا نان ملت؟ نان ما بزرگتر است یا نان ملت؟ برای این میرفتم سرک میکشیدم تو مغازهها و زل میزدم به آدمها. دنبال این بودم ببینم چهکاری هست که سرمایه نخواهد، دردسر نداشته باشد، آدم دیر پیر شود، و از دست و پا نیفتد و گرفتار ورشکستی و سرشکستگی هم نشود. حالا اینجا را داشته باش تا از بابایم بگویم که چه حکایتی برایم تعریف کرد که به کمکم آمد.
بابای من یک زمانی برای من بالای منبر رفت و یک حکایتی- نمیدانم از کدام یکی از این شاعرها بود - تعریف کرد که آقایی که شما باشی، این حکایت همچین جا خوش کرد تو ذهن من که همیشه به یادش بودم، هستم و خواهم بود. بخیل هم نیستم. به شما و همهی بشریت هم میگویم، بلکه به کارتان بیاید. بابای من تعریف کرد یک پسری بود که خواست شهر و دیارش را بگذارد، دل به جاده بسپارد، برود و شهر نویی اختیار کند؛ بلکه کاری، باری، چیزی، دست و پا کند و به قول امروزیها، پیشرفت کند. بابای این بچه درآمد به این بچه گفت: «آهای پسرجان! تو که میخواهی سری تو سرها دربیاوری، نه جمال داری، نه سواد داری، نه زبان داری، نه اخلاق خوب داری، حالا با چیات میخواهی بروی تو دل ملت، خودتت را جا کنی، هان؟» این حکایت را اتفاقاً همین جوری که من برایت تعریف کردم، تعریف میکرد ها! پیرمرد بود دیگر. چند تا حکایت هم بیشتر بلد نبود. هر جا که مینشست، همین چند تا را هی میگفت، چند تا پیرمرد هم چپق به دست، سر تکان میدادند و چند تا جوان هم میگفتند، حاجی چه باسوادی، بابای ما هم خوشش میآمد. پیرمرد دوست داشت تو مجلس گُل کند و به چشم بیاید.
حالا بگذار قصهی خودم را بگویم. روزی که قرار شد بروم دنبال کار جدید و بزنم زیر کاسهوکوزهی هر چی کارگر و زندگی کارگری است، به خودم گفتم: «غضنفر تو چه داری؟» اسمم غضنفر است. همین جوری بیرودربایستی از خودم پرسیدم. گفتم: «پسر حاجی، تو خوشگلی؟ نه، جان من خوشگلی؟» رفتم جلو آینه ایستادم و این را پرسیدم که مبادا به خودم دروغ بگویم. زل زدم تو جفت تخم چشمهایم و گفتم: «پسر! تو نتراشیده و نخراشیدهای، خوشگلیات کجا بود؟» خوشگلی نداشتیم. خُب این از این. هنوز سه تا مانده بود. ناامید؟ نه، ناامید نشدم. دیگر بچه نُنُر نبودم که زود جا بزنم. آدمی که میخواهد کارهای بزرگ بکند، نباید نُنُر باشد. گفتم: «سواد داری؟ نه، بگو دیگر.» به خودم میگفتم ها! دیدم نه، سوادم کجا بود؟ اسمم را فقط بلد بودم بنویسم و یک خط هم زیر اسمم بکشم، یعنی امضا. این هم از این؛ پنجاه درصدش پَر زد. گفتم: «جان من غضنفر، تو اخلاق خوب چی؟ داری؟» اگر کلهام را بتراشم برایت، میفهمی تا روزی که این را از خودم پرسیدم، چند جای کلهام شکسته بود. از بس که تا چیزی میشد، یقه میگرفتم و دعوا میکردم. اخلاق هم نداشتم. رسیدم به آخری. گفتم: «پسر! زبان چی، زبان چرب و نرم داری؟» زبانم را درآوردم و گفتم آ... آ... آ... خدایی زبان خوبی داشتم. دیدم همهی کسوکارم هم میگویند که این غضنفر با این زبانش، مار را از سوراخ درمیآورد. همین زبان هم به کارم آمد. باور بفرمایید فقط به خاطر همین زبان بود که دلم را به دریا زدم و رفتم قاطی موجها شدم.
چه شغلی پیدا کردم؟ الآن کجا نشستی؟ تو بنگاه مگر ننشستی؟ بنگاه املاک حاجغضنفر بادکوبهایاصل. شدم بنگاهدار دیگر. همهی قصهام را برایت گفتم، حالا میپرسی، لیلی زن بود یا مرد؟