معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣١ - بحر طویل - اسدی تویسرکانی سهراب
بحر طویل
اسدی تویسرکانی سهراب
در رثای شهادت جانسوز حضرت سیدالشهدا(ع)
تا که اولاد نبی(ص) حاکم شرع نبوی، سرور خوبان جهان، میوهی بستان زمان، دید کران تا به کران، گشته عیان جور و ستم، خسته شدش روح و روان، گشت دلش پر ز اَلَم، در ره الطاف و کرم، گفت: خدایا تو امیری، تو کبیری همهجا عذرپذیری، تو بصیری، تو خبیری، تو گواهی، تو به من رهبر راهی، تو مرا پشت و پناهی، تو که بخشندهی هر عذر و گناهی، تو ببین حال مرا سخت دچار غم و اندوه، از این وضع و از این کار، از این شیوه و رفتار، از این کرده و کردار، از این گفته و گفتار، از این قوم بداندیش و جفاکار، از این خیل ستمکار، از این کجروی و باطل بسیار، از این دستهی کفار و از این دشمن غدّار، به دین تو و آیین تو و راه تو و رسم تو ای عالم امکان و تو ای خالق منّان و مدد کن که روم جانب میدان و کنم دین تو را یاری و چون جد کبیرم، بشود گر که سر از پیکر من در ره دین تو جدا هیچ هراسی نبود در دل من، بلکه کنم فخر در اینباره که باطل بزدایم ز زمین و بکنم پاک از آن سطح جهان را.
***
بر همین اصل فرا خواند ز یاران و ز انصار، پس از رخصت دادار و جدا گشتن اغیار، به هفتاد و دو تن یار، چنین گفت: که ای لشکر بیدار، بیایید که در پیش بود کار، همان کار که باشد ره پیکار، بر آن دشمن غدّار، بر آن قوم ستمکار، بر آن خیل زیانکار، به آن دستهی اغیار، پس از آن همه گفتار، شد آماده همه جان به کف و مانده به صف در صف پیکار و روان گشته از آنجا به سوی کرببلا، کرد در آن بادیه برپا، علم صدق و صفا، پرچم ایمان و وفا، بیرق احساس و سخا، رایت لاحول و لا، در پی فرمان خدا، خالق این ارض و سما، شافع فردای جزا، حاکم بر هر دو سرا، دایرهی ملک بقا، تا که کند عهد خود اینگونه وفا، آن مه والاگهر و آن شه جن و بشر و زادهی زهرای بتول و شرف عالم امکان، که کند قائله را ختم اگر چه بدهد در ره این ایدهی خود هستی و جان را.
***
لیکن افسوس که از لشکر کفار، همان قوم دلآزار، همان فرقهی اشرار، بر او راه ببستند و تنش از ستم و جور بخستند و دلش با سخن و حرف اباطیل شکستند و بر آن مَسند تزویر نشستند و همه رشتهی الفت بگستند و نرستند ز چنگال هوا و هوس و خودسری و خیرهسری حیله و تزویر و ریا، مانده در آن راه خطا، کرده چنین عرصه بر او تنگ که یا جنگ؛ وَ یا بیعت با لشکر کفار و بپوید ره تسلیم و رضا و نرود جانب مقصد که اگر از هدف خود بشود دور، شود سخت پریشانْ دل و افسرده و آزرده و پژمرده و غمدیده و بیند ستم و جور در این راه بگیریم از او جمله امان را.
***
این سخن سخت بیامد به همان زادهی زهرای بتول(س) و گل بستان رسول(ص) و پسر شیر خدا، مظهر ایثار و سخا، چشمهی جوشان وفا، معدن ایمان و صفا، منبع انوار و ضیا، در بر آن قوم دغا، سخت برآشفت که ای قوم چه گویید؟ چرا راه صفا هیچ نپویید؟ گل باغ محبت ز چه رو هیچ نبویید؟ بیایید و از این کردهی باطل همگی دست بشویید، منم زادهی زهرا، گهر درج ولایت، صدف بحر سعادت، گل گلزار شهامت، اثر دامن عصمت، میوهی نخل مروّت، خوشهی خرمن عزّت، عَلَم و رایت حکمت، ولد مهد شجاعت، پسر دختر خوشنام پیمبر، کنم این حرف و سخنهای شما را به یقین ردّ و بگویم سخن از دین خدایی که بیایید در این راه سرافرازی خود بیمه نمایید و چو مردان خدا در ره توحید و جدا گشته از این راه کج و باطل و بنموده رها شیوهی بیداد و زیان را.
***
الغرض این سخنان، در دل چون سنگ همان قوم جفاپیشهی بیدین و همان خصم خطاپیشهی پُرکین، اثری هیچ نکرد و نشدی رام حقیقت، ننهادی قدمی سوی طریقت، ره آزادگی از بند اسارت، ره وارستگی از قید حقارت، ره شایستگی و راه سرافرازی و آن راه سعادت، شد از این واقعه غمگین شه والاگهر و راند پی قصد و هدف توسن تصمیم باستاد چو کوهی به بر خصم دغا، دشمن پُرکین و جفا، رهرو آن راه خطا، تا که کند جنگ و ستیزی به ره دین خداوندی و برپای بدارد عَلَم صدق و صفا و شرف و مجد و بزرگی و پی دعوی این دعوت حق، شست ز جان و سر و اموال خودش دست، شد آماده که کوبد به سر دشمن پُرکینه، یکی ضربهی جانانه و یا اینکه بپوید ره توفیق شهادت همه یاران خود آمادهی پیکار ز عباس علمدار، همان یار وفادار، علیاکبر غمخوار، همان یار فداکار، فرستاده به میدان و همه از دم آن تیغ جفاپیشه گذشتند و به معبود رسیدند و چنین بار پر از محنت و رنجی بکشیدند و نهال شرف و عزت و مردانگی از خون همان خیل فداکار بشد بهرهور و جمله بکشتند همان قوم جفاکار همه تشنهلبان را.
***
تا که آن میوهی بستان رسالت، گل گلزار امامت، شرف نسل شهامت، چو چنین دید همان زادهی حیدر(ع) ز دل پُرشرر خویش برآورد چنان ناله به درگاه همان خالق اکبر، که شدم یکه و تنها و ندارم دگر آن لشکر و یاور، شده آن لحظه دهم سر، به ره دین تو ای قائد سرور، که کنم عهد خود اینگونه وفا، رفت در این حال سوی صحنهی پیکار و چنین گفت که ای قوم ستمکار، من از آل رسولم، ثمر باغ بتولم، ننمودید قبولم، به ره جد کیانم بنهادم قدمی از پی ترویج شئونات خدایی، منم اولاد علی تا که کنم زنده همان یاد علی را به صف خیبر و در جنگ حنین و احد و ضربهی من هست نشانی ز همان ضربهی پرشور علی و شرف نسل بنیهاشم و گفتا چو چنین ورد سخن یک تنه زد بر صف کفار، بر آن دشمن غدّار، که ناگاه بدین آتش خشم و غضب دشمن خونخوار، از آن خیمهی ابرار، بلند است و رَوَد جانب افلاک از آن شعله و برپاست از آن ضجهی اطفال، بشد سست قد و قامت او از غم ایام و از این جور و ستم، تیر جفا بر تن او جای گرفت و تن او سخت بشد ریش و پر از زخم ز تیر غضب دشمن غدّار و ز کف داد همه تاب و توان را.
***
شمر ملعون چو چنین دید که افتاد ز پا نخل تنومند امامت، گهر تاج ولایت، نقطهی دایرهی عزت و شوکت، به خودش داد چنین جرأت و بنمود جسارت، که رود جانب آن سرور خوبان و کند با همهی خشم و قساوت، سر پاکش ز تن و پر ز جراحات، جدا و بدهد خاتمه این جنگ و بَرَد اهل و عیالش به اسیری و خَرَد ننگ به خود تا ابدالدهر و نصیبش بشود لعن و شود طعن فراوان به همان ظالم بیدین و به هر گوشه و هر جای به زشتی و به بدکاری او باز نمایند زبان را.