معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣٣ - اتوبوس/قدیمها ما جوان بودیم؛ فرفره - شکرانی مریم
اتوبوس/قدیمها ما جوان بودیم؛ فرفره
شکرانی مریم
مرد لاغر: «جوان داشته باشی باید بروی کلانتری!»
رفتم پشت صندلیاش ایستادم. داشت میگفت: «... ای آقا! خدا ذلیل کند این بچه را. پایش را کرده توی یک کفش که باید مرا بفرستی خارج. میگویم خزه! برای توی آس و پاس و آسمان جل، چه اینجا چه آن ور، چه فرقی میکند؟ جفتش هم میشود همینی که هستی. اگر یک مخی چیزی بودی، میگفتیم بگذار فرار کند برود...»
مرد بغلدستیاش که لاغر و استخوانی بود و ادکلنش بوی شکلات میداد، گفت: «آقا بگذار برود. نگهداری جوان توی این مملکت سخت است! همهاش باید پایت توی کلانتری باشد! من که یک عمر پایم به کلانتری باز نشده بود، الآن کارم به جایی رسیده که سربازهای انتظامی برایم شایعه درست کردهاند که پلیس مخفی هستم! بس که کل کلانتریهای تهران را رفتم و آمدم...»
پیرمردی به مرد لاغر چپ چپ نگاه کرد و بلند- طوری که بشنود- گفت: «افتخار هم میکنند قاتل و کلاهبردار تحویل اجتماع میدهند. من جایشان بودم، میرفتم خودم را میانداختم جلوی مترو که نعشم هم قابل شناسایی نباشد!»
مرد لاغر با خونسردی گفت: «پدر! قاتل چیه؟ یکبار سر موهای سبزش گرفتند، رنگ موی پرکلاغی خریدم و بردم کلانتری موهایش را رنگ کردند، سه ساعت علاف بودیم. سری بعد گفتند، دمپایی انگشتی پوشیده است؛ پوتین سربازی پسرهمسایه را بردم پوشید، آزادش کردند. دفعهی بعد با مادربزرگش دستگیرش کردند، رفتیم سند عقد و عروسی حاج خانم را بردیم که این بندهی خدا دوازده- سیزده سالگی شوهر کرده و بعید نیست مادربزرگ این جوان باشد. خلاصه وضعیتی است...»
زنی که چادرش را جلوی دهنش گرفته بود وارد بحث شد و گفت: «... آقا کاش بچهی مرا هم سر این قرتیبازیهایش میگرفتند و با یک پوتین قضیه حل میشد. بچه، سمندر قرمز توی غذای دانشگاهش پیدا کرده و چند تا حرکت اعتراضی آمده است؛ آمدند بردندش و میگویند، ممکن است با موصاد همکاری داشته باشد. رفتم ملاقاتش، گریه و زاری که مادر دور این موصاد را خط بکش، میگوید: مادر خدا شاهد است ما توی رفقایمان موصاد نداریم. بگو بروند از کل بچههای دانشگاه و بچهمحلیها آمار بگیرند! گفتم: مادر چه اشکال داشت توی غذایت سمندر قرمز باشد. چینیها این همه جک و جانور میخورند. مگر خون تو رنگیتر از آنهاست...»
دختر جوانی هندزفریاش را از گوشش درآورد و با وحشت پرسید: «چی؟ ام پی فور هم میگیرند؟» زن دیگری با پوزخند میگوید: «بعید نیست، مواظب باش! ما دیشب رفته بودیم کنسرت موسیقی؛ بیپدر و مادر این گروه ارکستر چه دامبولی میزدند! پسرم نتوانست خودش را کنترل کند، آمدند بچه را گرفتند و بستند به صندلی. من نمیدانم خیر ندیدهها آزار دارند از اینجور کنسرتها میگذارند.»
دختر جوان گفت: «بابا کنسرت میروید چه کار؟ توی پارکینگ خانهیتان چهار تا بلندگو و استریو بیاورید، بگویید رفقایش را هم بیاورد و...»
زن به صورتش کوبید و گفت: «خدا مرگم بدهد! همسایهها زنگ میزنند پلیس میآید؛ بعد هم هزار تا حرف برایمان در میآورند و برای خواهرش خواستگار نمیآید!»
پسر عینکی و نوجوانی با جوشهای برآمده و درشت گفت: «اگر مجوز تولید انبوهش را بدهند، من یک صندلی طراحی کردم برای سالنهای کنسرت ایران؛ مثل زره آهنی میماند. به محض اینکه طرف رویش نشست و دستهایش را از آستینهای زره رد کرد، صندلی قفل میشود و امکان مژه زدن را هم از مخاطب کنسرت میگیرد.»
مردی که شکم بزرگ و یک دسته روزنامه زیر بغلش داشت، آهی کشید و گفت: «پسرم! شما اختراعی نداری که خاطرات کودکی را از بین ببرد؟ چند مدت است دختر من یاد آب بازیهای دوران مدرسهاش افتاده است و به شدت من و مادرش را نگران کرده است...»
مرد لاغر و استخوانی که ادکلنش بوی شکلات میداد به مرد بغلدستیاش گفت: «آقا بگذار برود، دق میکند میمیرد ها!... خوب است برود معتاد بشود؟ مگر میشود اینجور جوانها را توی این مملکت نگه داشت؟...»
پیرمرد با صدای بلند گفت: «قدیمها ما جوان بودیم، فرفره!... الآن بچههای مردم همه افسرده، بیحال، قاتل و معتاد...، عجب زمانهای شده است. خوب که ما عاقبت به شر نشدیم و خدا بهمان بچه نداد!»
مرد بغلدستی آن مرد لاغر، صورتش را به پنجره چسباند و بیرون را نگاه کرد...