آیینه پژوهش

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦

نظرى بر كتاب شرح جلالى بر حافظ
صادقيان محمدعلى

شرح جلالى بر حافظ, دكتر عبدالحسين جلاليان, انتشارات يزدان ـ تهران, چاپ اول, ١٣٧٩ .
يكى از شروحى كه اخيراً بر ديوان حافظ نوشته اند, (شرح جلالى بر حافظ) است. شارح محترم در مقدمه جلد اوّل, ابتدا مطالبى درباره فرهنگ قومى و نژادى حافظ گفته, سپس سير تحولات تاريخى دو قرن پيش از حافظ را بيان نموده است. در اين بخش از قوم مغول و جانشينان چنگيز سخن رفته است و سلسله خاندان اينجو و آل مظفر و ويژگى هاى اخلاقى و رفتارى پادشاهان اين دو سلسله به دنبال آمده است كه بر روى هم مطالبى خواندنى است. آنگاه از زندگى حافظ, دانش حافظ, ويژگى هاى كلام حافظ و راز مقبوليت شعر او در ميان مردم سخن رفته كه براى خواننده ديوان حافظ جالب است.
نويسنده كتاب, حافظ را با فردوسى مقايسه كرده و مهارت اين دو شاعر نامدار را در بيان مطلب و رسالت تاريخى كه اين دو گوينده توانا در دو زمان مختلف بر عهده داشته اند, سخن گفته است.
بخشى از كلام شارح محترم در اين قسمت درباره زيبايى هاى لفظى و موسيقى كلام حافظ و بخشى نيز مربوط به لطايف معنوى كلام اوست. آنچه در اين مقدمه چشمگير و خواندنى است, علت مسافرت حافظ به يزد است. از آنجا كه نويسنده كتاب خود, يزدى است و مطالبِ كتبِ تاريخى به ويژه كتاب هايى كه در تاريخ يزد نوشته شده, در خاطر داشته, چگونگى اين سفر را به تفصيل بيان كرده است كه در ساير شرح ها خواننده كمتر بدان برخورد مى كند. گوشه اى از تصوّف و عرفان و مرام و مسلك حافظ در اين مقدمه بيان گرديده است.
اين مقدمه كه ١٠٧ صفحه از كتاب را در بر مى گيرد, بر روى هم براى خواننده قابل استفاده و خواندنى است. پاره اى از اطلاعات سودمند اين مقدمه كه از ديدگاه حافظ شناسان به دور مانده يا كمتر از آن سخن رفته, مربوط به رويدادهايى است كه در يزد بر حافظ گذشته است; مانند ملاقات حافظ با شيخ تقى الدين دادا در خانقاه او كه امروز آن جا را هنوز محلّه (شيخداد) مى خوانند. همچنين (محله تازيان), (محله پارسيان) و جايگاه آنها و مباحثى از اين دست كه دانستن آنها براى فهم بهتر بعضى از ابيات حافظ, همانند بيت:
تازيان را غم احوال گرانباران نيست
پارسايان مددى تا خوش و آسان بروم
ضرورت دارد.
فصل دوم كتاب به غزل هاى حافظ و شرح و معنى ابيات, اختصاص يافته و نويسنده محترم ابتدا غزل را در صفحه اى خاصّ با خطى برجسته و زيبا جاى داده, سپس به شرح مفردات و تركيبات غزل پرداخته و در پايان, ابيات را معنى كرده است. پس از شرح و تفسير, زيباترين بيت غزل (بيت الغزل) را به صورتى برجسته و جدا از متن آورده كه جالب است.
آنچه در اين شرح اهميت دارد اين است كه شارح ديوان كوشيده است تا پيوندى ميان بيش تر غزل هاى حافظ و سلاطين روزگار وى برقرار سازد; كارى كه ديگر شارحان پيش از وى بدين حدّ بدان نپرداخته اند. چنان كه در پايان صفحه ٩٣٨ از مجلد دوم كتاب, چنين آمده است:
به نظر مى رسد كه شاعر خط مشى زندگانى خود را چنان با روش و رفتار اجتماعى شاه شجاع تطبيق داده بوده كه به ناچار در ايّام گرفتارى و در به دريِ او, در مضيقه و فشار, و هنگام كامروايى شاه, كامروا بوده است.١
البته پيش از اين شرح, آقاى سيروس نيرو در كتاب: (گوهر مراد) و بعضى از شارحان ديگر بدين مطلب اشاره كرده اند; اما نه بدين حد كه نويسنده اين كتاب بدان پرداخته است. متن و نتيجه
نويسنده اين سطور آنچه در تفسير و معناى بعضى از ابيات به نظرش رسيده در اين جا مى نگارد. اميد است كه شارح محترم در صورت درستيِ مطالبِ مطرح شده, آنها را در چاپ هاى بعدى كتاب از نظر دور ندارد:
ص١١٦, بيت٣:
مرا در منزل جانان چه امنِ عيش چون هر دم
جرس فرياد مى دارد كه بر بنديد محمل ها
نوشته اند: (جانان, جمع جان و كنايتاً محبوبان, معشوقان, جان هاى دوست داشتنى.) و در شرح و معنى مصراع اول بيت, چنين آورده اند: (در اين منزل در كنار ياران جانى و دوست داشتنى براى من چه جاى خوش گذرانى است.)! در صورتى كه (جانان) به صورت مفرد به معنى معشوق و محبوب به كار مى رود; چنان كه نمونه آن را در اشعار شاعران بزرگ مى بينيم:
آن به كه پيش هودج جانان كنى فدا
آن جان كه وقت صدمه هجران شود فنا
(خاقانى)
جان ندارد آنكه جانانيش نيست
تنگ عيش است آنكه بُستانش نيست
(سعدى)
چو دولت هست بخت آرام گيرد
ز دولت با تو جانان جام گيرد
(نظامى)
ص١٢٢, بيت١:
صِلاحْ كار كجا و من خراب كجا
ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا
شارح محترم (صلاح) را به كسر صاد و سكون حاء اعراب نهاده اند و در معنى (صلاح كار) نوشته اند: (درستى كار, درست كردار, نيكوكار, مصلحت انديش.)
به نظر مى رسد, صورت صحيح (صلاح) به فتح صاد باشد و به واژه (كار) اضافه شده است. چه, (صلاح) به فتح صاد در (فرهنگ معين) به معنى نيكوكارى و نيكى و مقابل (فساد) آمده است.٢ حافظ مى گويد: (من كه رند هستم به صلاح انديشى و مصلحت جويى نمى انديشم; چون نمى خواهم تظاهر كنم.)
ص١٣٢, بيت٥:
ندانم از چه سبب رنگ آشنايى نيست
سهى قدان سيه چشم ماه سيما را
واژه (سَهى) را به ضمّ سين اعراب نهاده اند; در صورتى كه در فرهنگ هاى فارسى اين كلمه به فتح سين ضبط شده است.٣
ص١٣٨, بيت٨:
آن تلخوش كه صوفى امّ الخبائش خواند
اشهى لنا و اَحلى من قُبلة العذارا
نويسنده, كلمه (عذارا) را به ضمّ عين نوشته اند; در صورتى كه اين كلمه جمع عذرا و به فتح عين است و نيز در شرح اين بيت چنين نوشته اند (شرابى كه صاحب شريعت, مادر پليدى ها و تباهى ها ناميد….)
در اين مورد سخن استاد دكتر منوچهر مرتضوى حائز اهميت است كه مى گويند:
از كجا معلوم كه منظور حافظ از صوفى كه مى را اُمٌ الخبائث خوانده همين شيخ عطار نباشد; مگر شيخ عطار, متصوّف و صوفى نيست و به صراحت مى را امّ الخبائث نخوانده است؟ آن جا كه مى گويد:
بس كسا كز خمر ترك دين كند
بى شكى اُمّ الخبائث اين كند٤
نظر نويسنده كه اصل اين سخن را حديث و از صاحب شريعت دانسته, صحيح است; اما براى اين كه مستقيماً نسبت (صوفى بودن) را به پيامبر(ص) ندهيم, سخن دكتر مرتضوى پذيرفتنى است.
ص١٧٣, بيت١:
ساقى به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو كه كار جهان شد به كام ما
نوشته اند: (نور باده, اضافه تشبيهى است و باده به نور تشبيه شده است.) در صورتى كه اضافه استعارى است و در اصطلاح علم بيان, استعاره بالكنايه يا كنايى است; زيرا (باده) به خورشيد يا چراغى تشبيه شده كه داراى نور است و در واقع نور براى باده به عاريه گرفته شده است.
ص١٧٣, بيت٨:
ترسم كه صرفه اى نبرد روز بازخواست
نان حلال شيخ ز آب حرام ما
نوشته اند: (آب حرام, استعاره است.) در صورتى كه كنايه از (شراب) است, نه استعاره.
ص١٨٩, بيت٣:
از پى تفريح طبع و زيور حسن و طرب
خوش بود تركيب زرين جام با لعل مُذاب
مرقوم داشته اند (لعل مُذاب) كنايه از شراب است; در صورتى كه اين تركيب استعاره است از شراب.
ص١٩٧, بيت٦:
بنفشه طرّه مفتول خود گره مى زد
صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت
نوشته اند: (در حالى كه در آن جا بنفشه زلف به هم پيچيده خود را گره مى زد, باد صبا بويى از زلف تو را مى پراكند.)
به نظر مى رسد معناى بيت چنين باشد: وقتى باد بوى زلف تو را آورد, بنفشه مشغول خودآرايى بود و در برابر آن سرافكنده شد; مانند بيتى ديگر كه گويد:
تاب بنفشه مى دهد طرّه مشكساى تو
پرده غنچه مى درد چهره دلگشاى تو
ص٢٣٦, بيت٥:
بجز آن نرگس مستانه كه چشمش مرساد
زير اين طارم فيروزه كسى خوش ننشست
شارح محترم (طارم فيروزه) را كنايه از آسمان دانسته اند; در حالى كه استعاره از آسمان است.
ص٢٥٤, بيت٤:
شمع دل دمسازان بنشست چو او برخاست
وَافغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
در معنى اين بيت نوشته اند: (در آن دم كه به رقص و پايكوبى برخاست, آتش دل دوستان فرو نشست و با نشستن او غريو اعتراض نظربازان بلند شد.)
در صورتى كه (شمع دل نشستن) به معنى خاموش شدن چراغ دل و غمگين شدن است. به نظر مى رسد معناى صحيح بيت چنين باشد: جانان وقتى خواست از مجلس برود, شمع دل دوستانش خاموش شد و همه اندوهگين گرديدند; اما وقتى آهنگ نشستن و ماندن را در مجلس كرد, همه دوستان و عاشقانش خوشحال شده, فرياد شادى سر دادند.
ص٢٧١, بيت٢:
تا عاشقان به بوى نسيمى دهند جان
بگشود نافه اى و در آرزو ببست
در معناى اين بيت چنين نوشته اند: (به يكباره گره از زلف مشگين خود گشود و بر عاشقان, راه اين آرزو را كه در اشتياق بوى خوش آن, دل و جان از دست بدهند, ببست.)
اين معنى به نظر كامل نمى آيد. دكتر هروى در معنى اين بيت چنين آورده: (معشوق گرهى از زلف خود كه مثل كيسه مشك است گشود. بوى زلفش منتشر شد و اهل ذوق را به سوى خود كشيد; اما راه رسيدن به آرزو را بر عاشقان بست تا در غم رسيدن به او جان بدهند.)٥ همين معنى را با اندكى تغيير دكتر خطيب رهبر نيز آورده است.٦ رحيم ذوالنور در مورد (در آرزو ببست) چنين نوشته است: (كسى نتوانست به وصال برسد.)٧ به نظر مى رسد معنى درست بيت چنين باشد: معشوق, عطر گيسوان خود را پراكنده ساخت تا عاشقان از بوى گيسوان او جان بدهند و به وصال او نرسند.
ص٢٨٣, بيت١:
خدا چو صورت ابروى دلگشاى تو بست
گشاد كار من اندر كرشمه هاى تو بست
شارح محترم (ابروى دلگشا) را چنين معنى كرده اند: ابروانى كه ميان آنها فاصله باشد, ابروان ناپيوسته, ابروان گشاد و باز, كنايه از صورت باز و بشّاش. در صورتى كه (ابروى دلگشا) به معنى (ابروى دلكش) يا ابرويى است كه مايه گشايش خاطر است, نه ابروى ناپيوسته.
ص٣٢٠, بيت٦:
سپهر برشده پرويزنى است خون افشان
كه ريزه اش سر كَسرى و تاج پرويز است
مصراع دوم اين بيت چنين تفسير شده: (اين سپهر بلند به مانند غربالى خون پالاست كه ريزترين ذرات گذشته از آن, سر و تاج خسرو پرويز است.)
صرف نظر از اين كه در پاره اى از نسخ حافظ به جاى (خون افشان), (خون پالاى) آمده و شايد مناسب تر هم باشد, مقصود از (كسرى) در اين بيت انوشيروان است. درست است كه شاهان ساسانى را عموماً (كسرى) مُعرّب خسرو مى خوانده اند, ولى در اين جا حافظ به دو تن اشاره مى كند, خسرو انوشيروان و خسرو پرويز.
ص٣٣٢, بيت٧:
خموش حافظ و اين نكته هاى چون زر سرخ
نگاهدار كه قلاّب شهر صرّاف است
(قَلاّب) را به ضمّ قاف, اعراب داده اند; در صورتى كه صورت صحيح به فتح قاف است.٨
ص٣٧١, بيت٣:
ساربان رخت به دروازه مبر كان سر كوى
شاهراهى است كه منزلگه دلدار من است
در معنى و تفسير اين بيت نوشته اند: (اى ساربان, از شاهراه دروازه شهر و محله كنار آن راه سفر در پيش مگير, چرا كه منزلگاه دلدار من در آن برزن و در كنار آن شاهراه قرار دارد (و من از سفر كردن او نگرانم).) بايد گفت كه معشوق قصد سفر كردن ندارد, بلكه حافظ مى گويد: اى ساربان, از دروازه شهر بيرون مرو و به كوى يار من برو كه خود شاهراه است. كجا مى خواهى مرا ببرى كه بهتر از كوى معشوق باشد؟
ص٣٩٨, بيت٣:
روى خوبست و كمال هنر و دامن پاك
لاجرم همّت پاكان دو عالم با اوست
مصراع دوم اين بيت بدين گونه تفسير شده است: (او خوشرو و با فضيلت و پاكدامن است و بى شبهه همّت و اراده پرهيزكاران دو عالم را با خود دارد.)
مى دانيم كه يكى از معانى (همّت) دعا و عنايت است; چنانكه خواجه خود گويد:
همّتم بدرقه راه كن اى طاير قدس
كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
بنابراين, معنى بيت مورد نظر چنين است: جانان (معشوق) چون علاوه بر زيبايى كه دارد, پاكدامن هم هست, از اين روى دعا و عنايت و توجه پاكان همراه اوست.
ص٤٣٦, بيت٦:
راز درون پرده چه داند فلك خموش
اى مدّعى نزاع تو با پرده دار چيست؟
در مورد اين بيت چنين نوشته اند: (اى داعيه دار بى مايه كه با چرخ و فلك بر سر اسرار نهانى در نزاع و كنكاش هستى, آرام بگير. اين جدال تو در واقع با آفريننده فلك است و اين چه معنا دارد؟)
در اين بيت, (پرده دار) همان فلك است. حافظ مى گويد: فلك هم با همه بزرگى و عظمت خبرى از اسرار حق ندارد و او هم در حكم نگهبان و پرده دار است و او را به رازهاى درون پرده آگاهى نيست.٩
ص٥٦٠, بيت٢:
تا دامن كفن نكشم زير پاى خاك
باور مكن كه دست ز دامن بدارمت
شارح محترم نوشته اند: (پاى خاك يعنى خاكِ پاى, خاك پاى تو, كلمه پاى مى تواند حشو باشد.) به نظر مى رسد كه (پايِ خاك) استعاره مكنيّه يا كنايى و به اصطلاح نوعى تشخيص است. بدين معنى كه خاك موجودى جاندار (انسان) فرض شده كه پاى دارد. بنابراين (خاك) در اين بيت, نه خاك پاى تو است و نه حشو, بلكه همان خاك است كه به صورت انسانى كه پاى دارد, تشبيه شده است. در شرح سودى بر حافظ هم در مورد آن چنين آمده است: (اضافه پاى به خاك به طريق استعاره است.)١٠
ص٥٨٠, بيت٣:
عزيز دار زمان وصال را كان دم
مقابل شب قدر است و روز استفتاح
نويسنده محترم (روز استفتاح) را روز پيروزى دانسته اند. در صورتى كه (روز استفتاح) روز پانزدهم رجب است, براى گشوده بودنه درهاى آسمان يا درهاى كعبه.١١
مولوى نيز در دفتر دوم مثنوى گويد:
مثنوى كه صيقل ارواح بود
بازگشتش روز استفتاح بود
آقاى دكتر استعلامى در اين مورد چنين مى نويسند: (روز استفتاح, به روز پانزدهم رجب اطلاق شده است كه در آن روز, گشودگى درهاى آسمان و پذيرش دعاى بندگان است…. آغاز دفتر دوم مثنوى روز پانزدهم رجب سال ٦٦٢ هجرى قمرى بوده است.)١٢
ص٧٦٢, بيت٢:
آن جوان بخت كه مى زد رقم خير و قبول
بنده پير ندانم ز چه آزاد نكرد
نويسنده در مورد (خير و قبول) نوشته اند كه (خير) برابر (نه) و (قبول) در معنى آرى است. شادروان دكتر زرياب خويى در اين مورد چنين نوشته اند:
قرائت (خير و قبول) در چاپ دكتر خانلرى و قزوينى آمده است و آقاى دكتر خانلرى در توضيح آن در ص١١٨٣ ذيل (خير) مرقوم فرموده اند: (كلمه خير را حافظ به معنى نفى و ردّ آورده است و خير در اين بيت به معنى ضدّ قبول است.) بايد گفت در اين صورت معنى تا اندازه اى مبهم مى نمايد… و اين سؤال پيش مى آيد كه رقم خير براى آزادسازى بوده است يا براى نگاهداشتن در حال بردگى؟ چون خير يا قبول به دو تعبير مختلف شامل هر دو حالت مى تواند باشد. بنابراين بايد صورت درست, (خير قبول) باشد كه در يكى از نسخه هاى مورد استفاده دكتر خانلرى آمده است, و مقصود اين است كه در حين انجام عمل خيرى مى گفتند: خير قبول! و آزادسازى بنده نيز از موارد عمل خير بوده است و حافظ مى پرسد كه آن كه اين رقم را مى زد و (خير قبول) مى گفت چرا بنده پير خود را آزاد نكرد.١٣
ص٩٩٠, بيت٢:
ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت
با من راه نشين باده مستانه زدند
واژه (سِتر) را به فتح سين اعراب نهاده و در معناى آن نوشته اند: ستر (مصدر) پرده, حجاب, پوشيده از چشم, مستور, پنهان.
در حالى كه واژه (سِتر) به كسر سين است; به معنى پرده و نقاب; چنان كه نظامى هم به همين صورت به كار برده است:
سِتر كواكب قدمش مى دريد
سُفت ملايك علمش مى كشيد
*
گهى بُرج كواكب مى پذيرم
گهى سِتر ملايك مى دريدم١٤
ص٩٩٠, بيت٥:
شكر آن را كه ميان او صلح افتاد
صوفيان رقص كنان ساغر شكرانه زدند
در تفسير و شرح مصراع دوم نوشته اند: (به شكرانه اين توفيق, حوريان رقص كنان باده شادى نوشيدند.) هرگاه مقصود از (صوفيان) حوريان باشد, حافظ خود همين واژه (حوريان) را به كار مى برد; بى آن كه اختلالى در وزن شعر هم ايجاد گردد.
ص١٠١١, بيت٣:
ز عطر حور بهشت آن زمان برآيد بوى
كه خاك ميكده ما عبير جيب كند
واژه (جيب) را به كسر جيم, اعراب نهاده اند; در صورتى كه اين واژه را بايد به فتح جيم خواند; زيرا با كلمات (غيب), (عيب) و (صُهيب) قافيه شده است و در فرهنگ ها به فتح جيم است.
ص١١٥٧, بيت٧:
ز اخترم نظرى سعد در ره است كه دوش
ميان ماه و رُخ يار من مقابله بود
نوشته اند: (دوش ميان ماه و رُخ يار من مقابله بود: ميان ماه و چهره خورشيد مانند محبوب من, ديشب حالت مقابله و رو در رويى و رقابت قرار داشت.)
بايد توجه داشت كه مقابله ماه و خورشيد (استقبال) وقتى است كه ماه در محلّى قرار گيرد كه فاصله آن با خورشيد, نيمى از فلك باشد و اين حالت را به فال نيك مى گيرند.١٥ البته نويسنده محترم بدين مطلب اشاره كرده اند; ولى رقابت و رو در رويى به نظر زايد مى آيد; زيرا منظور شاعر, اين است كه چون معشوق, دوش به ماه مى نگريست و ماه و خورشيد هم كه رو به رو شوند, نشانه سعد است, پس بخت من هم بلند خواهد گرديد.
ص١٢٨٠, بيت٥:
سمند دولت اگرچند سركش است ولى
ز همرهان ز سر تازيانه ياد آريد
مصراع دوم اين بيت در چاپ مرحوم قزوينى به صورت (ز همرهان به سر تازيانه ياد آريد) است, و به نظر مى رسد (ز سر تازيانه) اشتباه چاپى است. اما در شرح اين بيت چنين آمده است: (ز همرهان به سر تازيانه ياد آريد: به سوى هم قطاران خود و در عين غرور و بى اعتنايى با اشاره تازيانه اى كه در دست داريد, يادى بكنيد. در بخش (معانى ابيات غزل), اين بيت چنين تفسير شده است: (اينك كه مركب اقبال شما با گردن افراشته پيش مى رود, از همقطارانِ پياده خود با اشاره سر تازيانه احوالى بپرسيد.)
شادروان دكتر زرياب خويى در تفسير و شرح اين بيت, چنين نوشته است: (…امير به هنگام جنگ, شمشير به دست بود و به هنگام صلح, تازيانه به دست و از اينجاست كه در اشعار شعرا آمده است كه امير با سر تيغ مملكت مى گيرد و با سر تازيانه (يعنى با حركت و اشاره دست) به هنگام صلح مى بخشد. انورى هم گفته است:
به دم تيغ ملك بگرفته
به سر تازيانه بخشيده
حافظ (سر تازيانه) را با حركت سمند و اسب سركش كه نيازمند به تازيانه است, پيوند داده; امّا مقصودش همان بخشش و عنايت است. مى گويد اگرچه اسب دولتتان سركش است و يا سركشيده مى رود (يعنى در اوج قدرت هستيد) حركتِ دست و تازيانه را كه علامت بخشش و عنايت است, فراموش مكنيد.١٦پاورقي: ١. جلاليان, عبدالحسين, شرح جلالى, انتشارات يزدان, چاپ اول, ج٢, ص٩٣٩. ٢. فرهنگ معين, ذيل واژه (صَلاح). ٣. فرهنگ برهان قاطع و فرهنگ معين, ذيل واژه (سَهى). ٤. مرتضوى, منوچهر, مكتب حافظ, انتشارات توس, چاپ دوم, ص٣٢٣. ٥. هروى, حسينعلى, شرح غزل هاى حافظ, نشر نو, چاپ اوّل, ج١, ص٤٣, بيت٢. ٦. خطيب رهبر, خليل, ديوان غزليات حافظ, انتشارات صفى عليشاه, چاپ اوّل, ص٤٤. ٧. ذوالنور, رحيم, در جستجوى حافظ, چاپ نقش جهان, كتابفروشى زوّار, ج اوّل, ص٥٠. ٨. فرهنگ معين, ذيل واژه (قلاّب). ٩. هروى, حسينعلى, شرح غزل هاى حافظ, نشر نو, چاپ اوّل, ص٧. ١٠. سودى بُسنوى, محمّد, شرح سودى بر حافظ, چاپ پويا, انتشارات انزلى, چاپ چهارم, ج١, ص٥٦١. ١١. فرهنگ دهخدا, ذيل واژه (استفتاح). ١٢. استعلامى, محمّد, متن و تعليقات مثنوى, انتشارات زوّار, چاپ دوم, ج٢, ص١٧٦. ١٣. زرياب خويى, عباس, آيينه جام, انتشارات علمى, چاپ دوم, ص١٧٦. ١٤. فرهنگ دهخدا, ذيل واژه (سِتر) به كسر سين. ١٥. همان, (استقبال). ١٦. زرياب خويى, عباس, آيينه جام, انتشارات علمى, چاپ دوم, ص٢٢١.