آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١
معرفى هاى اجمالى
غديريه هاى فارسى (از قرن چهارم تا چهاردهم) محمّد صحتى سردرودى, تهران, سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى, ١٣٧٩, ٦٣٣ص, وزيرى.
آن روزى كه در هنگامه بزرگ (غديرخم) رسول اللّه(ص) قامت بلند مولا را در پيشديد مردمان فراز آورد و با آن خطابه شورانگيز و شگرف و با جمله (من كنت مولاه فهذا على مولاه) ولايت علوى را براى آخرين بار و پس از بارهايِ بار كه در درازناى زندگانى سراسر اقدام و تلاش خود فراز آورده, رقم زد و حسّان بن ثابت به پا خاست و به يمن اين انتصاب جليل چكامه بلندى را با مطلع:
يُناديهم يوم الغدير نبيهم
نجم و أسمع بالرسول مناديا
سرود كه پس از آن به (غديريه) حسان شهره شد, شاعران و چكامه سرايان هريك به گونه اى اين حادثه را به واژه ها دادند و در قالب هاى گونه گون چگونگى آن را سرودند و به نسل هاى عصرها سپردند و بدين سان آن حادثه سترگ و انتصاب عظيم را جاودانه ساختند. شاعران پارسى گوى نيز از آن روز كه به آستانه فرهنگ علوى راه يافتند و چهره منوّر و بى بديل آن پيشوايان حق مدار را شناختند, در ستايش مولا چكامه و سروده هايى بس والا پديد آوردند كه بخش شايان توجهى از آنها ويژه يادكرد, تجليل و تكريم حادثه غدير و شرح و گزارش چگونگى آن مجمع گرانقدر است.
استادى ارجمند در مقالتى سودمند كه در گزارش غديريه هاى فارسى نگاشته, در پيشينه يادكرد (غدير) در اشعار فارسى نوشته اند:
ظاهراً نخستين شعرى كه در آن, نام (غدير خم) آمده, از منوچهرى دامغانى باشد كه در نيمه نخستين قرن پنجم هجرى (سال٤٣٢) درگذشته و شعرى كه مورد نظر است ضمن مسمطى است در تهنيت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوى و اين است:
آهنى در كف, چون مرد غديرخم
به كتف بازفكنده سر هر دو كم
(يادنامه علامه امينى,ص٤١٦ مقاله (غديريه هاى فارسى))
پس از منوچهرى شاعران و چكامه سرايان بسيارى از اين حادثه ياد كردند, و بدين سان در ميان اشعار پارسى آنچه با عنوان (غديريه) ياد مى شود, به يمن اين اظهار ارادت ها به ساحت مولا و سروده ها بخش عظيمى از ادبيات نظمى را شكل داد. اكنون فاضل ارجمند آقاى محمّد صحتى سردرودى, دامن همت بر كمر ارادت زده و غديريه هاى پارسى را گرد آورده اند كه با عنوان (غديريه هاى فارسى (از قرن چهارم تا چهاردهم) نشر يافته است. آقاى صحتى پس از يادكردِ سروده هاى (ولايى) كسايى مروزى و فردوسى طوسى, از دقيقى طوسى(٣٤١) ياد مى كند كه در اشعارش از (غديرخم) سخن گفته است و بدين سان بر اين باور مى رود كه شعر:
كيوس وار بگيرد همى به چشم اكوس
بسان فرّخ شهبا, امير روز غدير
ديرينه ترين يادكرد (غديرخم) در ادب فارسى است. نويسنده آنچه را پيش تر نقل كرديم, آورده و نوشته اند:
اما آن چنان كه پيش از اين آورديم معلوم شد كه يك قرن پيش از منوچهرى, دقيقى طوسى از (امير روز غدير) نام برده بود. ديگر اين كه منوچهرى دامغانى يادكرد ديگرى از غديرخم دارد كه با بهره جستن از صنعت (ايهام التناسب) گويد:
كس را خداى بى هنرى مرتبت نداد
بيهوده هيچ سيل نيايد سوى غدير
باشد همو بزرگ و چنو روزِ او بزرگ
باشد شقى حقير و چُنو روز او حقير
(ديوان منوچهرى دامغانى, ص٤٩; غديريه هاى فارسى, ص٣١)
پس از منوچهرى دامغانى, مؤلف از خواجه عبداللّه انصارى (م٤٨١) ياد مى كند, و اشعارى را از وى مى آورد از جمله:
اى خوانده تو را خدا (ولى) ادركنى
بر تو ز نبى (نصّ جلى) ادركنى
دستم تهى و لطف تو بى پايان است
يا حضرت مرتضى على ادركنى
مؤلف بر كلمه (وليّ) و نيز جمله (نص جلى) تكيه مى كند كه به جاست. سپس يادكرد شاعر بلند آوازه علوى ناصرخسرو قباديانى است (م٤٨٠) و يادكردهاى مكرّر او از حادثه
غدير از جمله اين بيت:
با خرد باش يكدل و همبر
چون نبى با على به روز غدير
(ص٣٣: ديوان ناصرخسرو, (١٧٢)
و ديگر غديريه سرايان براساس سده ها.
مؤلف در مقدمه كوتاه خود نوشته اند كه غديريه ها را (به اقتضاى كتاب گرانسنگ الغدير به ترتيب تاريخى تنظيم) كرده اند. (ص١٦) آن گاه فوايد ترتيب تاريخى اثر را برشمرده و يادآورى كرده اند كه اين مجموعه گرچه (در نوع خود جامع ترين است با اين همه جامع افراد نيست… اما مانع اغيار هست) (ص١٧) ديگر اين كه مؤلف بر اين استقصاء و درنگريستن به تمامت غديريه ها تا قرن نهم و دهم تأكيد ورزيده اند و نه پس از آن و به ويژه صدسال اخير و پس از پيدايش چاپ كه نشر غديريه ها و يا غديرواره ها بسى افزون يافته, بدان سان كه (گردآورى همه مُحال مى نمايد). (ص١٧)
در اين مجموعه بر روى هم از ١٨١ شاعر ياد شده است, كه گزارش غديريه ها و يا غديرواره هاى آنان يكسان نيست. از برخى يك مورد و از برخى دو و يا بيش تر. اين چگونگى ها درباره برخى شاعران ياد شده است و در برخى ديگر نه, به مثل مؤلف نوشته اند: مدرس اصفهانى متخلص به يحيى, بيش از ده غديريه دارد كه در اين جا به نقل همين يك غديريه مسمّط بسنده شد (ص٣٥٨). يا در ضمن يادكرد غديريه رفعت سمنانى نوشته اند: (رفعت سمنانى غديريه هاى ديگرى نيز دارد….) (ص٣٦١)
اكنون سزامند است نكاتى را يادآورى كنم و خوانندگان را به درنگريستن بدين مجموعه زرين و فاخر فراخوانم. مؤلف نوشته بودند كه (اين كتاب به اقتضاى كتاب گرانسنگ الغدير…) شايسته است وگرچه نه اكنون بَلْ فردا و فرداها مؤلف ارجمند به اقتضاى آن كتاب گران ارج از شاعران و شرح حال و آثار آنان, گرچه به اختصار, سخن بگويند و از تمامت غديريه ها و يا غديرواره هاى آنان و گرچه با ارائه نشانى آنها ياد كنند.
دو ديگر اين كه برخى از غديريه ها در آغاز و يا فرجام و يا در ضمن آوردن برخى از تبيين ها توضيحى دارد و اما غالباً يكسر يادكرد است و رها و بدون هيچ توضيحى. يكسانى در تمام اينها شايسته تر مى نمايد. سه ديگر و مهم تر اين كه چنان كه مؤلف بارها در ضمن برخى از اين غديريه ها ياد كرده اند كه اين چكامه آكنده است از اشاره ها و تلميح ها به آيات و روايات و… جا داشت كه شرح و توضيح مى افزودند; بدان گونه كه در الغدير نيز چنين شده است, تا دانسته آيد كه سخن سرايانِ پارسى گويِ علوى انديش از چه بار معنايى و گستره فرهنگى و دانش شيعى و علوى برخوردار بودند و چون لب به سخن مى گشودند بر پايه چه مقدارى از دانش و آگاهى هايِ علمى, تاريخى مكتبى و وَلَوى مى سرودند و حق را فرياد مى كردند و…
مى دانم كه چنين كارى, بس طاقت سوز است و توان فرسا, اما جناب صحتى كه در روزگار جوانى و بُرنايى به سر مى برد مى تواند اين آهنگ دراز اما ارجمند و زيبا را در پيشديد بنهد و در آستانه ولايت علوى به چنين كار سترگى بينديشد و براى رسيدن بدين مقصد والا گام برگيرد و از فيض ولايت علوى براى سامان دادن بدان مدد جويد.
بالاخره آخرين سخن اين كه چنان كه مؤلف ياد كرده اند, قطعاً اين مجموعه اگر (مانع اغيار) هم باشد, جامع افراد نيست و گويا هم اينك كه ماه هايى بيش از نشر آن نگذشته است, مؤلف به غديريه هايى در حد و حدود اين مجموعه دست يافته اند كه در قالب جلد دوم آن نشر خواهد يافت. به هرحال (غديريه هاى فارسى) از جمله آثار ارجمندى است كه در سال ١٣٧٩ نشر يافته است و از معدود آثار شايسته و خواندنى اين سال است. بر مؤلف, اين دلدادگى به مولا و شوريدگى در آستانه خورشيد مبارك باد. اين را هم بيافزاييم كه فرجام بخش اين مجموعه غديرواره مؤلف است كه برخى از ابيات او را مى آورم:
اى على اى تبسّم هستى
ذكر خيرت ترنّم مستى
…
تو ز هستى سترگ تر بودى
ز بزرگى بزرگ تر بودى
…
از تو عمّارها شكوفا شد
قلّه عدل و قسط برپا شد
…
…از حرا تا غدير پيغامش
يك سخن بود, حرف اسلامش:
اين على با من است من با او
مقصد من ز حق بُوَد تا او
اين على عشق من وجود من است
شاهد و شهد و شهود من است
اين على روح من, روان من است
اين على جان من, جنان من است
اينك اينجا غدير, على مولاست
اينك اينجا قدير خود گوياست
آقاى صحتى كتاب را به پاسِ بيش از چهل سال تلاش, كشش و كوششِ متفكر سنت شناسِ علوى انديش, حضرت محمدرضا حكيمى در جهت شناخت و شناساندن (غدير) و خادمان (غدير) تفسير درست و استوار و ديده گشايِ (خلافت حق) و (حق خلافت) كه غدير نُماد تاريخى آن است, با بيانى زيبا و تداعى گر, به وى تقديم كرده است, و نمى دانم چرا به هنگام چاپ افتاده و نيامده است! از اين روى, سزامند چنان دانستم كه آن تقديم نامه را اينجا بياورم. پاس نيك انديشى حضرت صحتى و استدراك برجاى مانده كتاب و عرضِ اخلاصى به اسوه و مراد بسيارى از قلمزنان اين روزگار و از جمله اين ناچيز.
معرفى هاى اجمالى
نور الأمير فى تثبيت خطبة الغدير, أميرالتقدّمى المعصومى, نشر مولود كعبه.١٤٢ق, ٥٩٢ص, وزيرى. محمّدعلى مهدوى راد
رسول الله(ص) سال دهم هجرى آهنگ (حج) كرد. و چون گزارش اين آهنگ به مردمان آن روزگار رسيد, كسانِ بسيارى بر حج گزارى همراه با رسول الله(ص) همت گماردند. مورخان آورده اند كه چون رسول الله(ص) به سال دهم هجرى آهنگ حج گزارى كرد, مردمان بسيارى (= بَشَرٌ كثير) در مدينه گرد آمدند كه در حج گزارى به رسول الله اقتدا كنند (نهايةالأرب, ج١٧, ص٣٧١, المغازى, ص٧٠١) در آن حج جاودانه و به هنگام بازگشت در جايگاهى به نام (غديرخم) رسول الله(ص) خطبه اى بس عظيم ايراد كردند و در ضمن آن على بن ابى طالب را از پسِ چندين و چند بار تصريح بر ولايت در پيشديد انبوهى از مؤمنان بازگشته از حج گزارى به ولايت نصب كردند. (خطبه غدير) بى گمان از (متواترات) است و بر اين واقعِ صادق, كسانِ بسيارى تصريح كرده اند. (نورالأمير, ص٢١ به بعد)
خطبه بس طولانى, پر نكته و سرشار از معارف بوده است. (حديث ثقلين) و جمله (من كنت مولاه…) از جمله بخش هاى اين خطبه سرنوشت ساز است, و شگفتا كه مصادر حديثى مكتب خلفا از كهن ترين روزگاران به نقل گسترده آن همت نگماشته اند و جز نقل هايى پراكنده از آن را نياورده اند (نور الأمير, ص٤٩ به بعد). گونه مفصل خطبه غدير, در مجموعه اى از منابع شيعى به نقل از حضرت امام باقر(ع) و زيد بن أرقم و حذيقة بن يمان آمده است, از جمله در (اليقين بأختصاص مولانا على(ع) بأمرة المؤمنين) سيد بن طاووس (٦٦٤٢) (روضة الواعظين) فتال نيشابورى, ص٥٠٨, (نهج الأيمان) زين الدين على بن يوسف بن جبير از عالمان قرن هفت و….
نقل هاى اين منابع اندك اختلافى دارند; از اين روى برخى از فاضلان به تنظيم و تنسيق نقل هاى مختلف پرداخته, و متن منقح و كامل از مجموعه نقل هاى يادشده به دست داده است (اسرار غدير, محمدباقر انصارى). رسول الله(ص) به هنگام ايراد خطبه, مكرّر مردمان را مخاطب قرار داده (=معاشر الناس) و با تكرار جملات مى كوشيده است كه مخاطبانْ آن را به درستى بشنوند و به خاطر بسپرند. أنس بن مالك مى گويد پيامبر هر كلمه را سه بار تكرار كرده است تا مردمان در آن بينديشند (الجامع الصحيح (سنن ترمذى), ج٥, ص٦٠٠; نورالأمير, ص٥٣). در ضمن خطبه نيز فرموده اند: اين آخرين جايگاهى است كه بدين سان و با اين ويژگى ها من براى شما سخن مى گويم, پس بشنويد, تن دهيد, اطاعت كنيد و بر حق گردن نهيد و…. (نورالأمير, ص٦٩)
آورديم كه خطبه را يك جا و به گونه كامل, منابعِ مكتب خلفاء گزارش نكرده اند, اما بر اين نكته بايد تأكيد كرد كه تمام فقرات خطبه در مصادر معتمد و كهن اهل سنت با اسانيد بسيار گزارش و ثبت و ضبط شده است. اين حقيقت ارجمند به گونه اى بس شايسته در كتاب (نورالامير…) به خامه آقاى امير تقدمى نشان داده شده است. وى در اين كتاب ابتدا از آخرين حج رسول الله(ص) به اجمال سخن گفته است, و از تجمع عظيم مردمان در آن حج (ص١١ـ١٦) و آن گاه از سخنرانى آن بزرگوار در غديرخم و چگونگى هاى آن. (ص١٦ـ٢١) سپس به جايگاه حديث غدير پرداخته, و از كسانى ياد كرده است كه آن (حديث شريف) را با اسانيد بسيار در مجموعه هايى مفرد رقم زده, سامان داده و گزارش كرده اند. (ص٢١ـ٣٧) سپس از تواتر حديث سخن گفته و از تصريح و تأكيد بسيارى از محدثان, مورّخان و عالمان اهل سنت بر تواتر آن (ص٣٧ـ٤٧) و بالاخره از كسانى ياد كرده است كه چون حقيقت را نيافته اند (ره افسانه زده) و كوشيده اند كه حديث غدير را يا از جمله (أخبار آحاد) تلقى كنند و يا از جمله احاديث موضوعه. مؤلف طعن عالمان اهل سنت را بر اين گونه كسان گزارش كرده و نشان داده است كه اين گونه سخنانِ بى پايه چيزى نيست كه حتى بر عالمان مكتب خلفاء نيز پوشيده مانده باشد. (ص٤٠ـ٤٩)
آن گاه از اين واقع اسف انگيز ياد كرده است كه مصادر اهل سنت (خطبه غدير) را به تفصيل و يكجا گزارش نكرده اند و بدين سان از (احقاق حق) تن زده و در كتمان (حق) كوشيده اند. از اين روى مؤلف با توجه به اين حق ستيزى محدثان و مؤلفان كوشيده است كه گونه تفصيلى نقل منابع شيعى را از خطبه غدير با مراجعه به منابع اهل سنت تثبيت كند و نشان دهد كه تمام فقرات آن با اسانيد بسيار و منابع فراوان با عين الفاظ و يا مضمون يكسان آمده است.
مؤلف ابتدا متن خطبه را بدان گونه كه ياد كرديم يكجا نقل كرده است (ص٦٥ ـ٨٤) و آن گاه خطبه را در صد بخش آورده و در ذيل نقل هاى كوتاه به تفصيل نصوصى را كه به عين كلمات و يا مضمون همگون نقل آن فقرات را استوار مى دارد, با تكيه بر منابع بسيار عرضه كرده است. به مثل رسول الله(ص) پس از ستايش بليغى از خداوند ـ تبارك و تعالى ـ فرموده اند: خداوند به من امر كرده است كه در اين مجتمع عظيم ولايت علوى را ابلاغ كنم و حراست و نگهبانى از من را تضمين كرده است و جبرئيل براى اين جهت آيه (يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك…) را, كه ولايت علوى است بر من فرو خوانده است و….
مؤلف پس از نقل اين بخش از ابن مسعود, آورده است:
يا ايها الرسول بلغ ما أنزل اليك من ربّك [أن علياً مولى المؤمنين] (فتح الغدير, ج٢, ص٦٠; الدر المنثور, ج٢, ص٢٩٨ و…)
از ابى سعيد خدرى نيز آورده است:
نزلت هذه الآيه (يا ايها الرسول بلّغ ما أنزل اليك) على رسول الله(ص) يوم غديرخم فى على بن ابى طالب. (نورالأمير, ص٨٥ ـ٨٦ از تاريخ دمشق, ج٦٢, ص٢٣٧ و…)
بدين سان تمام بخش هاى خطبه را مستند ساخته و استوار گردانيده و براساس منابع اهل سنت تثبيت كرده است.
آن گاه يادآورى مى كنند, در رواياتى چند بخش هاى بسيارى از محتواى (خطبه غدير) آمده است از جمله در حديث (مناشده) كه على(ع) در روز (شوراى كذائى) آن را ايراد كرده اند و (حديث العشره) ابن عباس, كه در آن از ده فضيلت على(ع) با مردمانى سخن گفته, و با فراز آوردن اين فضايل بر غاصبان (خلافت حق) و ناديده انگاران (حق خلافت) طعن زده است. كلام بلند (ابى ابن كعب) را نيز نقل مى كند كه پس از آن كه ابوبكر در جايگاه خلافت خطبه خواند, به پا خاست و (حق خلافت) و (خلافت حق) را فرياد كرد و بخشى از فضايل مولى را فراز آورد و بر اين كه كسانى اين همه را فراموش يا وانمود به فراموشى كرده اند و يا حقايق را دگرسان كردند و يا بر دگرسانى ها برنياشفتند و سكوت پيشه كردند, طعن زد. بالاخره احتجاج مأمون عباسى بر فقيهان درباره فضايل على(ع) كه در ضمن آن مأمون بسيارى از فضائل مولا را برشمرده است, مى آورد.
در پايان فهرست مصادر آمده است. با وصف دقيق كتاب ها, عناوين, مؤلفان و چاپ و چگونگى چاپ آنها كه نشانگر تتبع بسيار و جست وجوى فراوان و تلاشى است سترگ و طاقت سوز.
مؤلف در پايان فروتنانه نوشته است: پژوهشگرِ آگاه بى گمان بر چندين و چند برابر آنچه من در تأييد فقرات خطبه غدير آورده ام, دست خواهد يافت. آنچه در اين كتاب آمده است فرايند تلاش فردى من است كه در تخريج مصادر و گزارش نقل ها ترتيب تاريخى را نيز رعايت نكرده ام.
اما حقيقت آن است كه كار آقاى تقدمى كارى است بزرگ, ارجمند, دقيق و سودمند. براى وى كه در مقدمه كتاب آورده اند كه آهنگِ شرح و تفصيل خطبه را دارند, (ص٥٥) آرزوى توفيق داريم.
معرفى هاى اجمالى
تفسير السُلمى وهو حقائق التفسير, ٢ج, الأمام أبى عبدالرحمن محمد بن الحسين بن موسى الأزدى السُلمى, تحقيق: سيد عمران, دارالكتب العلميه, بيروت, ١٤٢١ . محمّدعلى غلامى
ابوعبدالرحمن سُلَمى (م٤١٢) از مفسّران, مورخان, عالمان و نويسندگان بزرگ قرن چهارم و اوايل قرن پنجم هجرى است. منابع شرح حال نگارى او را به (جلالت قدر) و (بزرگى و ستودگى) و (جايگاه بلند در تاريخ تصوف و عرفان) ستوده اند. سُلَمى در حفظ ميراث عالمان و مشايخ پيشين نقش مهمى دارد. آثار وى آكنده است از آراء, انديشه ها و سخنان مشايخ پيش از او, به اين ويژگى او نيز شرح حال نگاران توجه داده اند. خطيب بغدادى ضمن شرح حال او نوشته است: (وكان ذا عنايه بأخبار الصوفيه وصنّف لهم سنناً وتفسيراً وتاريخاً) (تاريخ بغداد, ج٢, ص٢٤٥)
سلمى پر كار بوده است و پرنويس. مؤلفان آثار او را به پر برگ و بارى ستوده اند, و شمار آثار وى را افزون بر صد دانسته اند. (طبقات الشافعيه, ج٤, ص١٤٤; الكواكب الدريه, ج٢, ص٢٠٠).
از جمله آثار مهم و كارآمد او كه از جهات مختلفى شايان توجه, تحليل و نقد است, (حقائق التفسير) او است كه مشتمل است بر تفسير منسوب به امام صادق(ع) و تفسير ابن عطاء, ابوالحسين نورى, حسين بن منصور حلاج و نقل هايى بسيار از مفسران و مشايخ صوفيه.
عالمان از كهن ترين روزگاران درباره اين تفسير, ديدگاه هاى گونه گونى ارائه كرده اند. از واحدى نيشابورى نقل كرده اند كه مى گفته است: (ابوعبدالرحمن سلمى كتابى پرداخته است با عنوان حقايق التفسير كه اگر معتقد باشد آنچه گفته تفسير است كفر ورزيده است.) (ج١, ص١١ مقدمه) ذهبى, سلمى را بسى ستوده اما در ضمن يادكرد آثارش نوشته است او را كتابى است به نام حقائق التفسير و كاش آن را نمى نوشت. اين كتاب يكسر (تحريف) و (قرمطه) است (تاريخ الأسلام, ٤٠١ـ ٤٢٠/٣٠٧) سُبكى اين ديدگاه ذهبى را نقل كرده و نوشته است:
(كسى را كه به جلالت و بزرگى مى ستايد, شايسته نيست كه به (تحريف) و (قرمطه) نسبت دهد; اما حقايق التفسير سلمى سخن درباره او بسيار است….) (طبقات, ج٤, ص١٤٧)
به هر حال (حقايق التفسير) در جريان شناسى تفسيرنگارى ها و نيز در سير تحول تفاسير عرفانى جايگاه بس مهمى دارد. اين مجموعه از جمله كهن ترين و مهم ترين تفاسير عرفانى است, كه مشتمل است بر آراء و ديدگاه هاى كسانى كه مدّعى بوده اند بايد در فهم قرآن از ظاهر الفاظ فراتر رفت و با پرده برگيرى از ظواهر الفاظ به باطن آيات دست يافت. سلمى خود در مقدمه كتاب مى گويد:
(چون ديدم صاحب دانش هاى ظاهر در انواع قرآن آثارى رقم زده اند و در گشودن مشكلات ظاهرى آن بسى كوشيده اند و در احكام و إعراب و لغت و مجمل و مفسر و ناسخ و منسوخ آن سخن گفته اند, اما كسى به حقايق معانى آيات كه به زبان اهل حقيقت جارى شده همت نورزيده است, جز آيات متفرقه اى كه به ابى العباس بن عطاء نسبت داده شده و آياتى را كه از جعفر بن محمد(ع) گزارش كرده اند, كه ترتيب و تنسيقى نداشته است, من بخشى از اين تفسيرها را شنيدم و ستودم و بدين سان آهنگ آن كردم كه سخنان مشايخ از اهل حقيقت را بدان ها بيفزايم و براساس سور و آيات آنها را سامان دهم و….) (ج١, ص٢٠)
(حقايق التفسير) نسخه هاى بسيارى دارد, و براى تحقيق, دستيابى به نسخه ها دشوارى ويژه اى ندارد. با اين همه تاكنون يك جا و به طور كامل و به صورت منقح و انتقادى به چاپ نرسيده بود. پيش تر بخش هايى با تصحيح و تحقيق هاى متفاوت به چاپ رسيده است كه يادكرد آنها خالى از فايده نيست.
١. تفسير منسوب به امام جعفر صادق(ع)
بخش هاى منقول از حضرت صادق(ع) را پل نويا, با اطمينان از انتساب اين مجموعه به آن بزرگوار پس از معرفى و شناسايى ماسينيون استخراج و تصحيح كرده نشر داد.
آقاى على زيعور نيز اين بخش را با مقدمه و مؤخره به چاپ رسانده است, با عنوان (التفسير الصوفى للقرآن عند الصادق(ع)). (دارالأندلس بيروت, ١٩٧٩)
٢. تفسير ابن عطاء
تفسير منقول از ابن عطا مفصل ترين بخش اين مجموعه است. اين بخش نيز گردآمده و با عنوان (نصوص صوفيه غير منشوره, لشقيق البلخى, ابن عطاء الأدمى, النفرى) نشر يافته است. اين بخش را آقاى بولس نويا يسوعى سامان داده است. (دارالمشرق, بيروت, ١٩٧٣)
٣. ابوالحسين نورى (=احمد بن محمد, خراسانى, بغدادى) از مشايخ بزرگ تصوف (طبقات الصوفيه, ابو عبدالرحمن سلمى, ص١٦٤; سير اعلام النبلاء).
نقل هاى سلمى از نورى در حقايق التفسير بسيار اندك است. او بر روى هم بيست ونه قول از اقوال نورى را گزارش كرده است. اين مجموعه را نيز آقاى پل نويا استخراج و براساس چهار نسخه تصحيح و در ضمن مجموعه اى نشر داده است.
٤. تفسير حلاّج
اقوال حلاج اولين اثرى است كه از مجموعه (حقايق التفسير) استخراج, جمع و تدوين و تصحيح و نشر شده است.
مجموعه هاى ياد شده را دانشور ارجمند دكتر نصرالله پورجوادى در ضمن مجموعه آثار ابوعبدالرحمن سلمى آورده است (مجموعه آثار ابوعبدالرحمن سلمى, بخش هايى از حقائق التفسير و رسائل ديگر, ج١, گردآورى نصرالله پورجوادى, تهران, نشر دانشگاهى, ١٣٦٩).
قبل از آن كه درباره چگونگى نشر جديد حقايق التفسير به اجمال سخن بگوييم, لازم است كه يادآورى شود كه جناب پورجوادى در مقدمه سودمند خود بر (مجموعه آثار) ياد شده در ضمن معرفى (تفسير منسوب به امام صادق(ع)) نوشته اند:
(انتساب اين اثر از قديم مورد بحث بوده است. اكثر كسانى كه اين انتساب را مردود دانسته اند, سنّيان متعصب از جمله ابن تيميه و سلف او ابن جوزى حنبلى بوده اند كه اساساً حقائق التفسير سلمى را پيش تر به خاطر همين تفسير مورد نكوهش قرار داده اند.) (ج١, مقدمه, چهارده)
نمى دانم آيا ظاهر اين عبارت نوعى از اعتماد را از جناب پورجوادى نشان نمى دهد؟ به هر حال اين انتساب به شدت مخدوش است و مواردى از آن بدون هيچ ترديدى مجعول و كذب محض.
از جمله در ذيل آيه (اليوم اكملت لكم دينكم…)
آورده است:
وقال جعفر بن محمد: اليوم اشاره الى يوم بُعِثَ فيه محمد برسالته.
در تعيين مصداق (اليوم) سخن بسيار است و براساس نقل هاى متواتر و ديدگاه شيعه قطعاً مصداق اليوم (روز غدير) است. به هر حال اين سخن كه در تفسير سلمى آمده به نگاه مفسران اهل سنت نيز نااستوارترين سخن است و با اندك توجهى به محتوا و مضمون آيه, نامعقول. پس انتساب آن به هر مفسرى نادرست است تا چه رسد به امام صادق(ع).
گفتيم كه حقايق التفسير نسخه هاى بسيارى دارد (تاريخ التراث العربى, فؤاد سزگين, المجلد الأول, ٤/١٧٩) با اين همه مصحح و محقق اين چاپ آقاى سيد عمران گويا يك نسخه را بيش تر نديده و چگونگى همان يك نسخه را نيز وا نگفته است. محقق مقدمه اى كوتاه بر كتاب نوشته و در ضمن آن ابتدا از چگونگى تفسير قرآن كريم و نحله هاى تفسيرى به اجمال سخن گفته اند, كه همين اندك آكنده است از كژگويى ها و نسبت هاى ناروا. آن گاه شرح حالى آورده است از سلمى و چگونگى تفسير, كه هر دو كوتاه است و نارسا. سپس طعن برخى از عالمان و مفسران را بر (حقايق التفسير) گزارش كرده است. روشن است كه جناب محقق مانند بسيارى ديگر از فضلاى اهل سنت امروزين سلفى انديش (=وهابى مآب) است و اين داورى ها كاملاً بوى وهابى مآبى دارد. بگذريم از اين كه ممكن است كسى و يا كسانى حقايق التفسير و يا بخش هاى مهمى از آن را نپذيرند اما چنان كه پيش تر آورديم, جايگاه مهم آن را در تفسير و تفسيرنگارى و جريان شناسى تفاسير عرفان هرگز نمى شود مغفول نهاد.
جناب محقق, عملكردش را در تحقيق كتاب, بدين سان رقم زده است:
١. استنساخ مخطوط و ضبط آن و استوارسازى خطاها و نااستوارى هايش;
٢. تخريج آياتى كه در ضمن تفسير بدان ها استشهاد شده است;
٣. تخريج احاديث منسوب به رسول الله(ص) و آثار منسوب به صحابه با توضيح و تفسير درباره چگونگى آنها به لحاظ صحت و ضعف;
٤. شرح حال برخى از اعلام متن از اعلام صوفيه و جز آن;
٥. توضيح برخى از جاى ها, آبادى ها و فرقه ها;
٦. تأويل صحيح برخى از نصوصى كه نقل شده و با ظواهر شرع نمى سازد!
٧. شرح برخى از واژه هاى دشوارياب.
به هر حال به همين اندازه كه محقق و ناشر, تفسيرى بس كهن را از حالت مخطوط بيرون كشيده و نشر داده اند, جاى سپاس دارد. اما به واقع به اين نشر عنوان (تحقيق) نتوان داد و ادعاهاى محقق را نيز تا حدّى مى توان پذيرفت, نه همه آن جملات و ادعاها.
از اهم مشكلات اين تحقيق! بازخوانى آن صرفاً براساس يك نسخه است. گواين كه تصويرى كه از اين نسخه و از صفحات متعدد آن ارائه كرده اند, معلوم است كه نسخه اى است خوانا, اما به هر حال با تكيه انحصارى به اين نسخه, نمى توان به عرضه متنى منقح باور داشت. مثلاً در آغاز كتاب و پس از خطبه سلمى, چرايى و چگونگى تدوين كتاب را آورده است. اما عبارتْ نامفهوم و مختل است. پس از مقابله آن با آنچه نو يا نقل كرده است, متوجه علت نارسايى عبارت شدم. براى اينكه خوانندگان گرامى نيز, دليل اختلاف نحوى عبارت را دريابند, هر دو را نقل مى كنم:
متن چاپ بيروت:
ولما دانت المتوسمين بالعلوم الظواهر, صنفوا فى أنواع القرآن, من فوائد ومشكلات وأحكام وإعراب ولغة ومجمل و مفسر وناسخ ومنسوخ وإعراب مايشغل منهم لجميع فهم خطابه على حساب الحقيقة إلا آيات متفرقة نسبت إلى أبى العباس بن عطاء وآيات ذُكر أنها عن جعفر بن محمد(ع) على غير ترتيب, وكنت قد سمعت منهم فى ذلك جزءاً استحسنتها أحببت أن أضم ذلك إلى مقالتهم وأضم أقوال المشايخ أهل الحقيقة إلى ذلك, وأرتبه على السور حسب وسعى وطاقتى فاستخرت الله فى جميع ذلك شىء منه, واستعنت به فى جميع أمورى وهو حسبى ونعم المعين.
چاپ پل نويا
ولمّا رأيت المتوسمين بالعلوم الظواهر صنّفوا فى انواع فوايد القرآن من قراآت وتفاسير و مشكلات واحكام واعراب ولغة و مجمل ومفسّر وناسخ ومنسوخ وغير ذلك ولم يشتغل أحد منهم بجمع فهم خطابه على لسان أهل الحقيقة الا آيات متفرقة نسبت الى أبى العباس بن عطاء, وآيات ذكر انها عن جعفر بن محمد الصادق رضى الله عنهما, على غير ترتيب ـ وكنتُ قد سمعت منهم فى ذلك حروفاً استحسنتها, أحببتُ أن أضم ذلك الى مقالتهم, واضم أقوال مشائخ أهل الحقيقة الى ذلك, وأرتّبه على السُوَر حسب وسعى وطاقتي. فاستخرت الله تبارك و تعالى فى جمع شيء من ذلك, واستعنت به فى ذلك وفى جميع اموري, وهو حسبى ونعم المعين.
به هر حال چاپ و نشر (حقايق التفسير) در همين حدّ هم خرسندكننده است; اما هنوز جاى تحقيقى استوار, انتقادى و با نقد و تحليل آن بسيار خالى است.
معرفى هاى اجمالى
شرح نهج البلاغه (دو جلد) ميرزا محمدباقر لاهيجانى, تصحيح و تعليقات از: دكتر سيد محمدمهدى جعفرى و دكتر محمديوسف نيّرى, ناشر: ميراث مكتوب با همكارى ستاد بزرگداشت سال اميرالمؤمنين على(ع), ١٤٦٤ صفحه, وزيرى. رضا عليزاده
مرحوم ميرزا محمدباقر نواب لاهيجانى از بزرگان حكماى قرن سيزدهم است كه در فلسفه و نجوم مهارتى بسزا داشت. وى پس از مهاجرت به اصفهان, تدريس علوم عقلى را در آن ديار آغاز كرد و حلقه درس و بحث گرمى را در حوزه علمى اصفهان پديد آورد. مرحوم نواب لاهيجى, شرح حاضر را به خواهش فتحعلى شاه قاجار به مدت دو سال (١٢٢٥ـ١٢٢٦هـ.ق) نوشت. مؤلف ريحانة الادب در شرح حال وى مى نويسد: (در حكمت يدى طولى, و در نجوم نيز مهارتى بسزا داشته, و در تفسير قرآن, واحد زمانِ خود بوده….)
غير از شرح نهج البلاغه, كتاب ديگرى نيز در تفسير داشته است كه به (تحفة الخاقان فى تفسير القرآن) موسوم است. مرحوم آقا بزرگ تهرانى در الذريعه درباره اين تفسير, توضيح مى دهد كه در آن قرآن به پنج بخش: قصص, احكام, معارف, مواعظ و مواعيد, تقسيم و تفسير شده است.
در ميان شروح نامبردار نهج البلاغه كه شمار آنها به ده نمى رسد, شرح لاهيجى, ويژگى هاى خود را دارد و به آثار ديگر چندان شبيه نيست. مى دانيم كه قطب راوندى در قرن پنجم, آغازگر شرح نويسى بر نهج البلاغه بود. پس از او قطب الدين كيدرى با نوشتن حدائق الحقايق (قرن ششم) و ابن ابى الحديد با نوشتن بيست جلد شرح ممتِّع در قرن هفتم و اين ميثم با تأليف شرح پنج جلدى خود, كار او را ادامه دادند. شيخ محمد عبده نيز از ديگر كسانى است كه به اين عرصه آمد و ارادتى نمود و سعادتى برد. غير از آنچه گفته آمد, شروح ديگرى نيز به قلم و زبان فارسى نگاشته شده است كه تنبيه الغافلين و تذكرة العارفين, نوشته مرحوم مولا فتح الله كاشانى و شرح حاضر, از آن جمله است.
نواب لاهيجى در اين شرح, گرايش فكرى و دغدغه روحى خود را به حكمتِ رسمى و كلام شيعى از ياد نبرده و در سراسر كتاب مشرب فلسفى و ذوق عرفانى خود را نشان مى دهد.
نثر آن, به خوبى يادآور نثر دوره خود است و سخت تحتِ تأثير دستور زبانِ مبدأ, يعنى عربى. ويراستاران محترم كه كار تصحيح و تعليق را در اين اثر بر عهده دارند, در مقدمه مختصر خود, ويژگى هاى اين شرح را اين گونه بر مى شمرند:
(ويژگى اين شرح, مانند شرح مولا فتح الله كاشانى, چنان است كه نخست عنوان خطبه يا كلام يا نامه يا وصيت را به عربى نقل و ترجمه تحت اللفظى و كلمه به كلمه مى كند. سپس اصل خطبه يا كلام و نامه را به جمله هايى از نيم سطر تا چند سطر, به تناسب طول آن, بخش و ترجمه مى كند و اگر لازم ببيند, به ويژه در موضوعات كلامى و فلسفى و عرفانى به شرح مى پردازد, و گاه نكته اى تاريخى را براى خواننده توضيح مى دهد, و بر پايه رسم زمان منبع را به جز در موارد بسيار اندك و استثنايى, گزارش نمى كند.) (ج١, ص٢٤)
سپس به ويژگى هاى دستورى, رسم الخط, واژگان و اصطلاحات كتاب اشاره مى كنند.
همين جا يادآور مى شود كه جا داشت مصححان و ويراستاران اين اثر ارزشمند, توضيحات بيش ترى درباره شرح لاهيجى و مؤلف آن مى دادند و خواننده را از جستجو در منابع و متون مربوط بى نياز مى كردند. هفت صفحه از مقدمه ١٣صفحه اى كتاب به انگيزه تأليف نهج البلاغه و زندگينامه مؤلف آن, يعنى سيد رضى اختصاص يافته كه چندان ضرورى نبود. در همين مقدمه درباره ويژگى هاى نسخه هاى موجود از شرح لاهيجى, توضيحاتى آمده است كه اهم آنها بدين قرارند:
اين شرح دوبار, در سال هاى ١٣١٧ هجرى قمرى و ١٣٢٥ هجرى قمرى چاپ سنگى شده است و اين نخستين بار است كه تصحيح, ويرايش و چاپ امروزين, مى شود. از آن جا كه شرح لاهيجى به فرمان شاه قاجار تأليف شده است, نثر آن فاخر, متصنع و ديوانى است و زمانه مؤلف, سخت در قلم او مؤثر بوده است.
در رسم الخط, شيوه مؤلف حفظ نشده, و ويراستاران محترم هر دو جلد را به آيين جديد, ويرايش و تصحيح كرده اند.
غير از تصحيح و ويرايش, كتابْ افزوده هاى ديگرى نيز دارد كه مأخذيابى و شرح برخى واژگان, از آن جمله است. مثلاً در جايى مؤلف, لقب (عرف النار) را براى اشعث بن قيس نام مى برد و در پاورقى, در توضيح آن مى نويسند: (عرف النار, كنايه از جاسوس است, و آن جاسوسى است كه در جاى بلندى در نزديكى سپاه خودى, آتش روشن مى كند تا دشمن جاى سپاه خودى را بيابد و بر آنان بتازد. مردم عمل اشعث را در امان نخواستن براى افراد خود, به جاسوسيِ چنين شخصى تعبير كرده اند.) (ج١, ص٢١٣)
دو نمونه از شرح لاهيجى بر كلمات امام على(ع) بدين قرار است:
الذى ليسَ لِصفتهِ حَدٌّ محدود.
(يعنى آن خدايى كه نيست از براى وصف كردن او حدّ و تعريف محدود و معين; يعنى حد ندارد تا معيّن بشود از براى وصف كردن او. زيرا كه حدّ از ماهيّت است, نه وجود. و خدا ـ سبحانه و تعالى ـ صرفِ وجود و منزه از ماهيّت است.) (ج١, ص٥١)
إنَّ الوَفاء توأمُ الصِّدق
(يعنى وفا به وعده كردن و به جا آوردن آن, توأم و همزاد صدق و راستى است. و صدق, مطابق بودنِ خبر است با واقع; پس اگر خبر از ماضى باشد, بايد به آنچه خبر داده واقع شده باشد و اگر از مستقبل باشد, بايد واقع بشود; والا اگر واقع نشد يا نشود, آن خبر كذب باشد نه صدق و وعدْ اِخبار است ازمتكلم به واقع ساختن امرى كه نافع باشد مر شخصى را كه وعده از براى او شده, پس وعدْ قسمى از اقسام خبر است, و صدقِ آن موقوف است به واقع ساختن آن وعد, و واقع ساختنِ وعد به معنى وفاى به وعد است. پس صدق وعد و وفاى به وعد متلازمان باشند; زيرا كه صدق وعد, لازم دارد وفاء به وعد را; والا لازم آيد وجود موقوف بدون موقوف عليه. و وفاى به وعد لازم دارد صدق وعد را; زيرا كه وفا نيست الا ايقاع وعد; و ايقاع لازم دارد وقوع وعد را; پس لازم دارد صدق وعد را كه عين وقوع است, و الا لازم مى آيد وجود ملزوم بدون لازم, و هر دو ناشى از خصلتِ عفت باشند, كه ضبط و عدل, قوّه شهويه باشد. و شهوت يا به لسان است, و يا به بطن و يا به فرج, و تعديل و ضبط قوه شهويه انسانى, منشأ صدق اقوال است, و تعديل و ضبط قوه شهويه بطنى, منشأ وفاى به عدل, و بذل اموال
است. پس صدق وعد و وفاى به وعد از جهت آن كه متلازمان و از يك منشأ و بطن ناشى مى شوند, با هم توأم باشند در اخلاق, مثل توأم در حيوانات; پس وفاى به وعد و صدق مطلق نيز با هم توأم باشند.) (ج١, ص٢٩٩)
در پايان جلد دوم, مصححان دانشمند كتاب, تعليقاتى را بر شرح لاهيجى افزوده اند كه اكثر آنها مفيد و راهگشا است. در اين تعليقات, پاره اى از اصطلاحات عرفانى, فلسفى و تاريخى كه در كتاب به كار رفته اند, شرح و توضيح مى يابند و گاه سخنى در تأييد يا تكميل توضيحات شارح, افزوده مى شود. نيز گاهى برخى از نكات عرفانى كه شارح فاضل, بدان اشاره و گذر كرده است, بازكاوى و تشريح شده است.
پس از تعليقات, پنج فهرست پيش روى خواننده است: آيات, روايات, اعلام و قبايل, جاى ها و كتاب ها, ضرب المثل ها.
گفتنى است اين اثر, يكصدو دهمين كتاب مركز نشر ميراث مكتوب است. ناشر, تلاقى چاپ اين اثر را با عدد ١١٠ به فال نيك گرفته و اعلام آن را با افزوده اى بر روى جلد نخست كتاب, بر خود لازم ديده است.
تصحيح و چاپ اين اثر را به جناب آقاى دكتر سيد محمدمهدى جعفرى كه عمر خود را بر سر تحقيق در سيره و آثار علوى گذاشته و تاكنون توفيقات بسيارى كسب كرده است, تبريك و دست مريزاد مى گوييم; همچنين تلاش و همكارى دوستِ دانشمندشان, جناب آقاى دكتر محمديوسف نيّرى را ارج مى نهيم.
معرفى هاى اجمالى
قرآن كريم: ترجمه اى شاعرانه از متنى عربى, ترجمه فضل اللّه نيك آيين, چاپ اوّل, اِسكوكى (امريكا): بنگاه آخرين كتاب آسمانى, ٢٠٠٠, ١٦«١٠٨٤ صفحه, وزيرى.
Quran: A Poetic Translation from the Original. Tr. by Fazlollah Nikayin, Skokie (Illinois): The Ultimate Book, Inc., ٢٠٠٠. xvi+١٠٨٤pp.
در ميان زبان هاى مختلف جهان, در دو دهه اخير آهنگ چاپ و انتشار ترجمه هاى جديد قرآن به زبان هاى فارسى, تركى استانبولى و انگليسى از ساير زبان ها بيش تر بوده است. شمار ترجمه هاى كامل قرآن به زبان انگليسى اكنون به مرز ٦٥ رسيده است كه بر اين ها مى توان ترجمه هاى ناقص, گزيده و برخى تفاسير قرآنى به زبان انگليسى را افزود. پاره اى از اين ترجمه ها همچون ترجمه محمد مارمادوك پيكتال و عبداللّه يوسف على, بارها در اشكال و قطع هاى مختلف و از سوى ناشرانى متفاوت در سراسر جهان به چاپ رسيده است.
هريك از ترجمه هاى انگليسى قرآن, ويژگى هاى خاص خود را دارد. برخى همچون ترجمه ماجد فخرى و ترجمه حاج تعليم على (تامس باليتنگ ايرونيگ) با نثرى روان, ساده و به انگليسى امروزى اند. برخى چون ترجمه هاى محمدعلى لاهورى, ظفراللّه خان و غلام سَرور, بازتاب انديشه هاى قاديانيِ مترجمان اند. ترجمه هاى شيعى همچون شيخ محمد سرور, ميراحمد على و كالِن تِرنر (برگرفته از ترجمه و تفسير محمدباقر بهبودى) نيز موجودند. برخى مانند ترجمه آربرى, نثرى كهن و متأثر از كتاب مقدس دارند و پاره اى همچون ترجمه سيد وقار احمد اساساً به زبانى ساده و براى نوجوانان نوشته شده است.
تاكنون هيچ مترجمى در زبان انگليسى نكوشيده است متنى منظوم و شاعرانه از قرآن به دست دهد; اما فضل اللّه نيك آيين در كار خود بدين مهم دست زده است. پيش از وى تنها مى توان به دقت و توجه كسانى چون آرتور جان آربرى در ترجمه ادبيِ سوره هاى مسجّع مكى قرآن اشاره كرد. مايكل سِلْز نيز در كتاب Approaching the Qurص*n (١٩٩٩) به ترجمه ادبى و شاعرانه سوره نجم و چند سوره جزء آخر قرآن پرداخته است. اما در اين ميان اثر آقاى فضل اللّه نيك آيين نخستين ترجمه كامل قرآن با سبكى شاعرانه است. از سويى, وى دومين ايرانى است كه ترجمه انگليسى كاملى از قرآن كريم ارائه داده است. يك سال پيش از وى, ترجمه اى به قلم اكبر ايران پناه در تهران (انتشارات پيك فرهنگ) انتشار يافته بود. دكتر فضل اللّه نيك آيين (متولد تهران, ١٣١٦/١٩٣٨), مدرس, مترجم, زبان شناس و استاد پيشين دانشگاه آزاد اسلامى در تهران است كه مدتى در دانشگاه كمبريج انگلستان نيز به تدريس گذرانيده و هم اكنون در شيكاگوى امريكا زندگى مى كند. وى قريب به ده سال گذشته را به تهيه اين ترجمه جديد گذرانده است و پيش تر در ايران, ترجمه اى از سوره يوسف و نيز ترجمه شاعرانه
ٌ جزء آخر قرآن كريم را منتشر كرده بود. (تهران, انتشارات رسا, ١٩٩٥/ ١٣٧٣ـ١٣٧٤).
ترجمه جديد دكتر فضل اللّه نيك آيين در صدد است تا هم ظرافت هاى بلاغى و زيبايى هاى لفظى قرآن كريم را به خوانندگان انگليسى زبان ارائه دهد و هم ـ تا حد امكان ـ به ترجمه آزاد روى نياورد. مبناى مترجم بر اين بوده است كه متن قرآن را مستقيماً ـ آن گونه كه به وى الهام مى شود ـ ترجمه كند و به تفاسير و تأويل هاى اختلافى نپردازد. (صxi) از اين رو, وى در متن ترجمه خود هيچ گونه توضيحات بيش ترى نمى آورد و به يادداشت هاى بسيار كوتاه خود در پاورقى بسنده مى كند. در تفسير پاره اى از آيات مشكل, مترجم اطلاعات خود را از سه ترجمه انگليسى قرآن گرفته است. الف. ترجمه عبداللّه يوسف على كه از مسلمانان شبه قاره هند بود, و از سال ١٩٣٠ تاكنون, ترجمه اش بيش از هر مترجم انگليسى ديگرى چاپ و انتشار يافته است; ب. ترجمه ابوالاعلى مودودى كه در اصل به زبان اردو (تفهيم القرآن) بوده, اما به زبان هاى فارسى و انگليسى نيز باز گردانده شده است; ج. ترجمه مولانا محمدعلى معروف به لاهورى كه نخست بار در ١٩١٧ به چاپ رسيد; وى با آن كه از مسلمانان قاديانى است, اما ترجمه اش از ترجمه هاى قوى و با نثر محكم به شمار مى آيد. با اين همه آقايى نيك آيين تأكيد مى كند كه در كار خود به هيچ روى سبك و زبان ترجمه ايشان را برنگرفته است. (صxii)
ترجمه بدون متن عربى آيات و با حروفچينى بسيار نيكو به چاپ رسيده است. نظم ترجمه به گونه ايامبيك (iambic), از مهم ترين اَشكال شعر انگليسى است. مصرع ها پنج ضربه (pentameter)اند, و بلندى يا كوتاهى آنها تابع اقتضائات هر آيه و اتصال و انفصال معنى در آن است. اشعار هيچ گونه قافيه ثابتى ندارند, بلكه براى شيوايى و روانى ترجمه, و نه صرفاً مطابقت با ساختار متن عربى, انواع قافيه ها (برابر, نابرابر, درونى و جز آن) در آنها به كار رفته است. مترجم اين روش را در ترجمه تمام سوره ها, حتى سور بلند مدنى, به كار گرفته است, اما محصول كار وى در پاره اى سوَر كوتاه مكى چشمگيرتر است. نمونه اى از ترجمه وى در سوره فيل چنين است:
SURA ١٠٥
ELEPHANT
(AL-PHEEL)
In the Name of God, the Beneficent, the Merciful
١. Did you not note the doing of your Lord, Upon the Army of the Pheel!(١. Or al-Fil means 'elephant'; these were the troops of Abraha, the ruler of Abyssinia, who invaded Mecca with a large army, in which were some elephants.)
٢. Did He their cunning plot not foil,
٣. By sending swarms of Ababeel?(٢. The miracle consisted in the birds (ababeel) coming in large flights and flinging stones which destroyed the whole of the Abrahaصs army.)
٤. That showered upon them stones of hardened clay,
٥. Which left them just as chewed up hay?!
معرفى هاى اجمالى
ساختارهاى ادبيِ معناى دينى در قرآن (مجموعه مقالات), ويراسته عيسى جى. بولاتا, ريچموند (انگلستان): انتشارات كرزن, ٢٠٠٠. ١٢«٣٩٣ صفحه, وزيرى.
Literary Structures of Religious Meaning in the Qurص*n. Ed. by Issa J. Boullata, Richmond: Curzon Press, ٢٠٠٠. vii+٣٩٣pp. مرتضى كريمى نيا
ه حسين در سخنرانى ٩ دسامبر ١٩٣٠ خود با عنوان (نثر در قرون دوم و سوم هجرى) (نگاه كنيد به: من حديث الشعر و النثر, چاپ دهم, قاهره, دارالمعارف, ١٩٦٩, ص٢٥) مى گويد:( قرآن نه شعر است و نه نثر; بلكه فقط قرآن است و هيچ نام ديگرى نمى توان بر آن نهاد. شعر نيست, كه اين امر خود نيك هويداست. نثر نيست, چه خود را مقيد به قيودى خاص كرده است كه در هيچ جاى ديگر يافت نمى شود; قيودى از قبيل فواصل منظم آيات و موسيقى خاص جملات. اين نوع يگانه و منحصر به فرد كلام, پيش و پس از خود هيچ نمونه اى نداشته و نخواهد داشت.)
از ياد نبريم كه قرآن كتابى دينى است; يعنى تمامى ساز و كارهاى زبانى و ادبى آن, در پيِ افاده معانى دينى اند. ليكن ساختارهاى ادبى (و يا به تعبير طه حسين قيود خاص) قرآن به آن دو امر پيش گفته منحصر نمى شوند. براى ساختارهاى ادبى قرآن كريم مى توان فهرستى بلند و بالا شامل تلفظ (diction), واج شناسى (phonology), ساخت شناسى واژگان (morphology), نحو (syntax), وزن و ريتم (rhythm), امور بلاغى (rhetoric), تركيب بندى (composition) و سبك (style) ويژه قرآن را برشمرد. بر اين ها مى توان امورى چون آهنگ (tone), صوت (voice), شفاهيّت و ملفوظ بودن متنى (orality), صنايع بديعى (imagery), نمادگرايى (symbolism), تمثيل و مجاز (allegory), ژانر (genre), نقطه نظر (point of view), طنين يا انعكاس ميان متنى (intertextuality) و فرامتنى (intratexual) و ديگر وجوه ادبى را افزود. تركيب هاى مختلفى از اين عناصر در جاى جاى قرآن به منظور ايجاد كاركردهاى مختلف در هر بخش, معناى دينى را در اين كتاب عظيم به گونه اى منحصر به فرد عرضه كرده است.
كتاب ساختارهاى ادبيِ معناى دينى در قرآن اساساً در پى آن است كه با تحقيق در ساختارهاى ادبى اين كتاب مقدس, نشان دهد كه چگونه اين ساختارها, معناى دينى را شكل مى دهند. اين حوزه اى از مطالعات قرآنى است كه مى توان گفت در ادبيات مطالعات قرآنى غربى و اسلامى كم سابقه است. اين كتاب مجموعه پانزده مقاله از محققان و قرآن پژوهان غربى و اسلامى است كه در سه بخش (بر روى هم ٣٩٣ صفحه) با ويراستارى علميِ آقاى عيسى بولاتا به چاپ رسيده است. وى استاد مطالعات عربى و اسلامى در مؤسسه مطالعات اسلامى در دانشگاه مك گيل است. كتاب حاضر اولين كتاب از مجموعه (مطالعات قرآنيِ انتشارات كرزن) (Curzon Studies in Qurص*n) است كه سر ويراستارى كل اين مجموعه را آقاى اَندرو ريپين (Andrew Rippin) استاد مطالعات قرآنى دانشگاه كالگارى (كانادا) بر عهده دارد. (انتشارات كرزن در سال ٢٠٠٠ كتاب دوم خود را از مجموعه يادشده با عنوان تحول و تكامل تفسير در سده هاى نخست اسلام تأليف هربرت برگ منتشر كرد.) اين دو نفر خود مؤلف دو مقاله از پانزده مقاله كتاب اند.
عناوين مقالات و اسامى مؤلفان آنها از اين قرار است:
١. (رهيافتى ادبى به سوره هاى موزون قرآن), از مايكل سِلْز (دپارتمان اديان, كالجِ هاورفورد آمريكا). اين مقاله به بررسى مضامين, جنس و روابط شفاهى ميان متنى در قصار السور قرآن به ويژه در دو سوره زلزال و شمس مى پردازد.
٢. (تحولات و گذارهاى عمده و دوائر موضوعى در دو سوره بلند قرآن) از مايتاس زانيسر (مدرسه الاهيات آسبورى, ويلمور آمريكا). وى مى كوشد وحدت و انسجام موضوعى دو سوره بلند قرآن يعنى بقره و نساء را اثبات كند.
٣. (متن و وجوه متنى: آيه هفتم سوره آل عمران به مثابه يك نقطه تقاطع), از خانم جين دَمِن مك اوليف (دپارتمان مطالعات دينى, دانشگاه تورنتو, تورنتو, كانادا). وى استاد مطالعات قرآنى در دانشگاه جرج تاون آمريكا و سر ويراستار دائرةالمعارف قرآن (ليدن, انتشارات بريل) نيز مى باشد.
٤. (عبارت هاى مكرر كليشه وار در قصص عذاب), از آلفورد وِلچ (دپارتمان مطالعات دينى, دانشگاه دولتى ميشيگان, آمريكا) وى كه سال ها پيش مقاله (قرآن) را در دائرةالمعارف اسلام (ويرايش دوم, ليدن, انتشارات بريل) نوشته است, در اين مقاله به بررسى وجوه ادبى و معنايى عبارت هايى مى پردازد كه در قصه اقوام نوح, عاد, ثمود و لوط و شعيب و ديگران به صورت كليشه اى تكرار مى شود.
٥. (ابتغاء وجه اللّه: نماد قرآنيِ مسئوليت فردى), از اَندرو ريپين (دپارتمان مطالعات دينى, دانشگاه كالگارى, كانادا). وى در اين مقاله موضوع اختيار و مسئوليت فردى انسان را در برابر علم الهى با توجه به تعبير ابتغاء وجه الله در قرآن بررسى مى كند.
٦. (فواتح السور: حروف اسرارآميز قرآن), از عرفان شهيد (دپارتمان زبانشناسى, ادبيات و زبان عربى, دانشگاه جرج تاون, امريكا). وى در اين مقاله مى كوشد با بررسى نخستين آيات سوره مزمل, تحليلى تازه از حروف مقطعه قرآن به دست دهد.
٧. (ويژگى ارجاع و وجوه متنى در سوره حجر: تأملاتى در باب روند رسمى شدن مصحف قرآنى و پيدايش امت), از خانم آنگليكا نُويْوِرت (استاد مطالعات اسلامى و مدير مؤسسه پژوهش هاى شرق شناسى آلمان در بيروت, لبنان). اين مقاله در واقع نقدى است بر نظريه جان ونز برو در كتاب مطالعات قرآنى درباره شكل گيرى منابع اصيل اسلامى, و از جمله قرآن, در قرون نخست اسلامى. درباره موضوع و نيز اصطلاحات غريب در عنوان اين مقاله نگاه كنيد به دو ترجمه از راقم اين سطور در زير: الف. (نگاهى به كتاب مطالعات قرآن), ويليام گراهام, ترجمه مرتضى كريمى نيا, در آينه پژوهش, ش٦٥, آذر و دى٧٩; ب. (تحليل ادبى قرآن, تفسير و سيره: نگاهى به روش شناسى جان ونز برو), اندروريپين, ترجمه مرتضى كريمى نيا, در پژوهش هاى قرآنى, ش٣٣ـ٢٤, پاييز و زمستان٧٩.
٨. (طنز و كنايه در قرآن با نگاهى به داستان يوسف), از مستنصر مير (دپارتمان مطالعات دينى, دانشگاه يانگستاون). اين مقاله حاوى پنج بخش است: الف. چكيده اى از داستان يوسف به روايت قرآن; ب. نقل