آیینه پژوهش

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣

فرزانه گرّوس و كتاب
بابايى رضا

(هركسى كار خودش بار خودش)*
درس اصول و فقه ما, صرف خيال يار شد
بحث كلام و نحو ما, محو رخ نگار شد
تا كه خيال زلف او يافت قرار در دلم
اين دلِ من ز پيچ او, واله و بى قرار شد
بس كه ز هجر روى او از مژه اشك ريختم
دامن من ز خون دل, دامن لاله زار شد١
در فهرست نام دانشمندان بزرگ اسلام و ايران, هرازگاه به نام هايى برمى خوريم كه درخشندگى و گرماى خود را در پس ابرهاى روزگار و بى مهرى هاى تاريخ علم, پنهان كرده اند. اين نام ها و صاحبان آنها به گناه اينكه از اندازه هاى عصر و نسل خود, بزرگ تر مى نمودند, در زمانه خود ناشناخته باقى ماندند و به همين گناه, در عصرهاى پس از خود نيز نتوانستند خود را از زير خروارها غبار غفلت و فراموشى, بيرون كشند. رُوبيدن غبار از سيماى آيينه وش چنين مردانى, همتى بزرگ مى طلبد و عزمى سترگ. به واقع احياى نام و آثار فرزانگان مظلوم, نوعى جنگ با همه آن اسباب و عواملى است كه تاكنون به فراموشى و خاموشى اين بزرگان, پاى فشرده اند. مردى را كه سال هاى غفلت و خودباختگى, به زير پرده هاى تاريك خود فرو برده است, آيا مى توان با نوشتن نامش بر سينه يكى از روزهاى سال و نكوداشتِ خاطره اش در حافظه چند سطر و دفتر, از بندهاى غفلت و قيدهاى عزلت رهانيد؟ چنين سرنوشت شومى, تنها گريبان تنى چند از فرزانگان و هنروران را نگرفته است; سايه اين ابر سياه, خانه بسيارى از مردان و زنان اين مرز و بوم را تاريك كرده و نان و نوا را از سفره آنان ربوده است.
مرحوم شيخ عبدالحسين فاضل گرّوسى, از همان صاحبان انديشه و هنر است كه فراخور بزرگى و مقامش در علم و ذوق, قدر نديد و بر صدر ننشست.
شهر عالم پرورِ بيجار, در سال ١٢٥٩ خورشيدى, وى را تحويل جامعه علمى كشور داد و همو پيكر بى جانش را در نوزدهمين روز از بهمن سال ١٣٢٤ شمسى, تحويل گرفت. در اين ٦٥ سال, دست كم ٤٤سال آن به تحصيل در مراكز مهم علمى جهان اسلام صرف شد: ١٢ سال در قزوين و ٣٢ سال در حوزه علميه نجف, نزد عالمانى همچون آية اللّه آخوند ملا محمد كاظم خراسانى, صاحب (كفاية الاصول) و مرحوم شريعت اصفهانى و فقيه نامور سيد كاظم يزدى, صاحب (عروة الوثقى) و مرحوم شيخ عبدالله مامقانى و….استعداد ويژه و تلاش عالمانه فرزانه گرّوس, وى را در چندين علم و فن سرآمد روزگار خود كرد و مقام اجتهاد را در فقه و اصول در دسترس او قرار داد. افزون بر فقه و اصول كه دو دانش رايج و غالب در حوزه هاى علميه است, فاضلِ هوشمند گرّوس در كلام و فلسفه و هيئت و نجوم, طب سنتى و رياضيات قديم, تفسير و تجويد, تاريخ, علم الرجال, ادبيات عرب و فارسى و علوم غريبه نيز دستى توانا و نظرى صائب يافت.
در هوشمندى و نوگرايى مرحوم شيخ عبدالحسين گرّوسى همين بس كه در آن سال هاى انحطاط و سقوط كه ارمغان سلطنت قاجار براى ايرانيان بود, به علوم قديم بسنده نكرد و چندين زبان زنده و كهن را نيز آموخت. وى علاوه بر زبان هاى كردى, فارسى و عربى, بر دو زبان بين المللى, يعنى فرانسه و انگليسى توانا بود و به راحتى خط هاى ميخى و پهلوى و اوستايى را مى خواند و در برگرداندن آنها به فارسى تبحر داشت. عبرى و سُريانى نيز دو زبان ديگرند كه آشنايى فاضل گرّوسى با آن دو, حيرت انگيز مى نمود. از مباحثات وى با دانشمندان يهود و نصارا, اين نيز برمى آيد كه فرزانه ما, آگاهى هاى عميقى از محتوا و مطالب عهدين داشته و به همين خاطر در تشرّف برخى از هموطنان يهودى و مسيحى به اسلام, بسى توفيق مند بوده است.٢
با همه شگفتى ها و زيبايى هايى كه مى توان در زندگى فرزانه گرّوس يافت و زبان را ـ بى زحمت و منّت ـ به تحسين او چرخاند, شايد زيباترين و تحسين برانگيزترين بخش زندگانى او, بازگشتش به بيجار و مرگِ زاهدانه او است. او كه بنا به نقلى از مرحوم آية اللّه سيد هادى ميلانى (اگر خود را در ولايت گرّوس محصور نساخته بود, مرجعيتش فراگير و شهرتش فراوان مى شد)٣ بى هياهو و بى استقبال و بدرقه به ديار خود بازگشت و پس از يك دهه زندگى در ميان هموطنان كُرد خود, در سكوت و انزوا, جهان فانى را بدرود گفت. مصحح آثار وى, فاضل گرامى, آقاى محمدعلى كوشا, مرگ وى را چنين گزارش مى كند:
كسانى كه مرحوم فاضل گرّوسى را درك كرده اند, همگى او را به زهد و بى اعتنايى نسبت به زخارف دنيا مى ستايد و از او به عنوان عالمى فروتن و وارسته و پارسا ياد مى كنند كه با همه علوم و دانش كم نظيرش, هرگز حالت تكبر و خودخواهى و خودمحورى نداشته است و به اندازه اى نسبت به زخارف دنيوى بى اعتنا بوده كه دست مايه زندگى اش در سطح فقيرترين مردم بوده و بعد از مرگش, تمام موجودى ثروت او, اندكى اثات خانه و تعدادى كتاب بيش نبوده است. بدين گونه آن عالم زاهد و فقيه فرزانه, عمرى را به صداقت, پاكى, درستكارى و عمل به وظيفه شرعى سپرى نمود و در تاريخ ١٩ بهمن ماه سال ١٣٢٤ش در ٦٥ سالگى از اين جهان فانى به سراى باقى شتافت و در ٢٣/١١/١٣٢٤ شمسى, او را در زادگاهش بيجار گرّوس به خاك سپردند.
بعد از وفات, تربت ما را در زمين مجوى
در سينه هاى مردم عارف مزار ماست
او مُرد, اما (مرگ چنين خواجه نه كارى است خُرد). مُرد و با مرگ و زندگى اش به همگان آموخت كه مى توان فرزانه بود و بهاى فرزانگى را از زندگى دريافت نكرد و بى زحمت و منّت, مايه هدايت و گسترش معنويت ميان مردم بود.
جاى بسى شگفتى است كه از اين دانشمند بزرگ و فاضل, كه چندان از روزگار حيات او در ميان ما نمى گذرد, اطلاعات دقيق, بسيار اندك است. برخى از آثارش, از جمله شرح مهمى كه بر (مصباح المنير) فيّومى نگاشته بود, مفقود شده اند و برخى ديگر نيز هنوز به هيچ ناشرى سپرده نشده است. نگارنده با همه فحص و تلاشى كه كرد, جز آنچه در مقدمه كتاب هاى (تجويد استدلالى) و (هركسى كار خودش بار خودش) و (سيماى بيجار) به قلم آقاى كوشا آمده است و همگى تقريباً اطلاعات يكسان و اندكى هستند, در هيچ منبع ديگرى, نام و يادى از ايشان نيافت. دائرةالمعارف تشيع كه بيش از هر كتاب ديگر, در مظانِّ يادكرد وى بود, از ميان همه رجال نامدار شهر بيجار به ذكر نام امير نظام گرّوس (م١٣١٧ق.) بسنده كرده است٥ و منابع ديگر نيز به همين فراموشى دچار آمده اند. اما آثار آن بزرگوار, بهترين آيينه در برابر انديشه ها و زندگانى او است; بويژه كتاب شريف و پرنكته (هركسى كار خودش بار خودش) كه اين گفتار, بررسى و كنكاش در آن را,نشانه گرفته است. آثار قلمى علامه گرّوسى
فاضل گرّوسى در شمار عالمانى است كه در تأليف و تصنيف, دستى توانا و روان داشته است. آثارى كه در كارنامه علمى او ثبت است, چنان متنوع و گونه گون است كه عنوان علامه را براى او برازنده مى كند. از ميان اين نوشته ها كه همگى حكايت از ژرف نگرى و گستره معلومات نويسنده مى كنند, برخى مطبوع, برخى مخطوط و پاره اى نيز مفقودند! بدين شرح:
١. تجويد استدلالى; شرح منظومه ملازمان در تجويد. اين اثر تحقيقى به كوشش آقاى محمدعلى كوشا تصحيح شده و انتشارات شفا (تهران) به سال ٧٤ آن را منتشر كرده است. از ويژگى هاى (تجويد استدلالى) توضيح اصطلاحات فنى و گاه دشوار تجويد به بيانى ساده و روان است. (تجويد استدلالى) به زبان فارسى نگارش يافته و اينك در برخى مراكز علمى و دانشگاه ها منبع درسى براى واحدهاى درس تجويد است.
٢. رساله تغنّى در قرآن. اين رساله كوتاه و مفيد از معدود نوشته هايى است كه در آن مسأله غنا بررسى شده است. نويسندگان مجموعه (ميراث فقهى: غنا و موسيقى) اين رساله ارزشمند را در جلد سوم اثر خود آورده اند. رساله (تغنّى در قرآن) همراه با (تجويد استدلالى) چاپ شده است. افزون بر اين دو, پيش تر در مجله (كيهان انديشه) نيز اين رساله, مجال حضور يافته است. بنابراين تاكنون سه بار اين رساله تحقيقى را چاپ كرده اند.
٣. مفردات الفاظ قرآن. اين كتاب به زبان فارسى و مخطوط است. مرحوم فاضل گرّوسى, در اين رساله همه آيات قرآن را به شيوه لغويان بررسيده و كتابْ مشحون از مباحث (اشتقاق), (لغت) و (تجويد) است.
سه كتاب يادشده (تجويد, تغنّى و مفردات) هرسه در يك مجلّد ٣١٣ صفحه اى با قطع ١٧ھ٢٢ سانتيمتر به خط مؤلف دانشمند موجود است. عنوانى كه مؤلف فاضل براى اين مجموعه برگزيده (كنوز اللئالى) است و تاريخ پايان تحرير آن را شوّال ١٣٤٣ هجرى قمرى ذكر كرده است. بنابراين (كنوز اللئالى) تأليف جداگانه اى نبوده و همان كتاب هاى ياد شده در شماره هاى ٣ـ١ است كه همه آنها را بين الدّفتين آورده اند.
٤. شرح قصيده فرزدق; مفقود. با توجه به تبحرى كه فاضل گرّوسى در لغت عرب و مباحث لغوى داشته, مى توان حدس زد كه اين اثر گرانبها, بسيار پرفايده و نكته سنجانه است. مع الاسف, اثرى از اين كتاب تاكنون يافت نشده است.
٥. شرح مصباح المنير; مفقود. مصباح المنير از مهم ترين كتب لغت و اشتقاق است كه به قلم فيّومى, لغت شناس مصرى در قرن هشتم تأليف شده است. نام كامل كتاب, (المصباح المنير فى غريب الشرح الكبير) است و معجمى است ابجدى و مختصر كه اصطلاحات جارى در فقه و كلام را شرح داده است.
مرحوم علامه گرّوسى به سائقه علاقه و تبحرى كه در لغت داشتند, شرح جامعى بر اين كتاب لغوى نگاشته اند كه مع الاسف, اثرى از اين كتاب ارزشمند تاكنون به دست نيامده است.
٦. مباحث گوناگون; مخطوط. اين كتاب در دو دفتر و شامل مباحثى در فقه, اصول, كلام و فلسفه است.
٧. تلذُّ الاعين; مفقود. تلذّ الاعيُن, عنوانى است كه مؤلف دانشمند براى مجموعه اشعار خود برگزيده است. گرچه ديوان آن دانشمند با قريحه اينك در اختيار نيست, ليكن به همّت برخى از دوستداران آن فاضلِ عالى مقدار, برخى از غزليات و اشعار باقيمانده او جمع آورى شده است كه اميد مى بريم به زودى چاپ و منتشر شود. نويسنده (سيماى بيجار) نمونه هايى از اشعار وى را در ذيل عنوان (فاضل گرّوسى) آورده است و در كتاب (هركسى كار خودش بار خودش) نويسنده هرازگاه به بيتى از اشعار خود استناد مى جويد.
٨. جُنگ المهمات; مخطوط. اين اثر همان طور كه از نامش پيداست, گردآمده مباحث گوناگون در موضوعات مختلف است. جُنگ المهمات را مى توان (كشكول گرّوسى) نيز ناميد. اين كتاب در ٤٧٧ صفحه به خط ريز تأليف شده است و نويسنده فاضل آن, از هر درى سخن گفته است. كتاب به زبان عربى و فارسى است و از حيث مطالب و شكل, شبهاتِ بسيارى به (كشكول شيخ بهايى) دارد.
٩. تقريرات دروس فقه و اصول; مفقود. اين كتابِ بسيار پرفايده كه فقدانش بيش از ديگر آثار مفقود فاضل گرّوسى, تأسف برانگيز است, تقريرات درس خارج چهارتن از بزرگ ترين مراجع نجف بوده است. وى در اين معجم بزرگ فقهى ـ اصولى درس فقه مرحوم سيد كاظم يزدى, صاحب عروةالوثقى را تقرير و تحرير كرده است. علاوه بر آن درس اصول مرحوم آخوند خراسانى و مباحث قرآنى ملافتح الله نيازى, مشهور به شريعت اصفهانى را به رشته تحرير درآورده است. همچنين مباحثِ رجالى مرحوم شيخ عبدالله مامقانى در اين كتاب, مندرج بوده است. مرحوم فاضل گرّوسى از اين اساتيد بزرگ با عناوين و القاب احترام آميزى ياد مى كند: آية اللّه آخوند ملامحمد كاظم خراسانى را با عنوان (محقق مدقق) و (آية اللّه فى الانام) و مرحوم شريعت اصفهانى را با لقب (محقق جامع) و (استاد فاضل) نام مى برد.
كتاب تقريرات فرزانه گرّوس, از شمار كتب و آثارى است كه فقدانش, تأثير بسيارى بر گمنامى مقرّر, شيخ عبدالحسين گرّوسى داشته است و اميد مى رود با كشف و نشر آن, مقام علمى وى, بيش از پيش هويدا گردد.
١٠. ورزش افكار; مخطوط. شامل معماهاى علمى در موضوعات فقهى, تاريخى, ادبى و رياضى است.
١١. رد بر فرقه بابيّه و بهائيه. اين كتاب در واقع ادامه همان كتابِ (هركسى كار خودش بار خودش) است و ١٦ حكايت از حكايات چهل گانه كتاب را به خود اختصاص داده است. شيوع و رواج اين دو فرقه انحرافى در آن دوران, مرحوم فاضل را به موضع گيرى علمى عليه آنها واداشت. نگاه وى به فرقه هاى اين چنينى, نگاهى ژرف و ريشه كاو است. او هماره در پى علت ها و انگيزه ها مى گرديد و درباره همين دو فرقه يادشده, در جايى از (هركسى كار خودش بار خودش) مى نويسد:
آن زمان درختى را كه صوفيه كاشتند, شيخيه آبيارى كردند و بابيّه پيوندش نمودند و ازليّه شاخ و برگش را اصلاح كردند و بهائيه ثمرش را چيدند; حالا تو آن را تناول نما و نتيجه اش را اخذ كن!.٦
١٢. هركسى كار خودش بار خودش; مطبوع. دو كتاب اخير به خط مرحوم مؤلف در ٣٨٩ صفحه با قطع ١٧ھ٢١ سانتيمتر در تاريخ دوشنبه ١٧شهر ربيع الثانى ١٣٤٢ هجرى قمرى تحرير يافته است. ١٧٢ صفحه نخست كتاب, عنوان (هركسى كار خودش…) دارد و باقى تا صفحه ٣٨٩, شامل مباحث علمى در ردّ فرقه بابيّه و بهائيّه است. عنوان كلى اين مجموعه, همان (هركسى كار خودش بار خودش) است, اما ٢٤ حكايت از اين مجموعه به سفرنامه خيالى اختصاص دارد و باقى مباحث علمى ياد شده است.
مقاله حاضر بر آن است كه از منظر قالب و محتواى اين اثر, نگاهى تازه به مؤلف بيفكند و آنچه از نوانديشى و اصلاح گرى در مؤلف سراغ دارد, از ميان سطرهاى اين كتاب بنماياند. توضيح بيشتر درباره كتاب مستطاب (هركسى كار…) را به ادامه اين گفتار مى سپاريم.
نگاهى به كتاب (هركسى كار خودش…)
مؤلف فاضل و نكته سنج كتاب, به خط خود در پايان كتاب مى نويسد:
تمام شد كتاب (هركسى كار خودش بار خودش) به دست اين حقير سراپا تقصير ـ عبدالحسين فاضل گرّوسى بن على الصابونى كرمانشاهى الاصل بن على اكبر تاجر ـ در شب دوشنبه ١٧ شهر ربيع الثانى ١٣٤٢ هجرى قمرى.
بنابراين نزديك هشتاد سال است كه از تأليف آن مى گذرد. اگر خوانده باشيم و يا بدانيم كه هشتاد سال پيش, موضوع و انشاى كتاب هاى دينى در چه وضع و در چه حوزه هايى بوده است, بيشتر به اهميت كتاب ياد شده و هوشمندى مؤلف آن پى مى بريم. اين كتاب در اوايلِ به سلطنت رسيدن حكومت پهلوى نگارش يافته, اما داستان آن مربوط به عهد ناصرى است. آنچه بيش از همه شگفت انگيز مى نمايد, انديشه هاى اصلاح گرايانه فقيهى نجف رفته و ملاّ و فقه و اصول دان است و از آن حيرت انگيزتر, قالبى است كه مؤلف دانشمند, براى بيان انديشه هاى انتقادى خود برگزيده است. اين شيوه بيان كه اينك از آن به (داستان بلند) ياد مى كنند, در آن دوران توجه كمتر اديبى را به خود جلب مى كرد و عجبا كه اين قالب ادبى را, نويسنده اى به كار مى گيرد كه نه در كسوت ادبا كه از طايفه فقها و درس خواندگان حوزه علوم قديم است. كتاب (هركسى كار خودش…) به حق سندى گويا از تيزبينى و توانمندى دانشمندان اسلامى در طرح مسائل روز و چاره انديشى براى آنها است.
مرحوم شيخ عبدالحسين فاضل گرّوسى, در اين كتاب به معظم گرفتارى هاى مسلمانان و اسباب انحطاط مسلمين و كاستى هاى علوم و فنون رايج در ممالك اسلامى, اشاراتى گويا دارد. قلم صريح و بيان صميمى او در تحليل وقايع و گزارش وضع مردم, آنچنان توانا و بى مجامله است كه خواننده را دائم به حالات گوناگون فرو مى برد: گاه متأثر مى سازد, گاه مى خنداند و گاه لب او را ميان دندان هاى حسرت مى برد. كتاب (هركسى كار خودش…) گزارشى گويا, صريح و دلنشين از اوضاع ممالك اسلامى در يكى از تاريك ترين ادوار تاريخى است. وى در اين داستان بلند, از اوضاع تأسف بار مشاغل و مناصب و حكومت و امنيت چندين شهر و كشور سخن مى گويد. در اين گزارش جانگزا, آنچه بر آلام خواننده آبِ تسكين مى ريزد, نحوه بيان و طنزِ خوشايندى است كه كتاب را از هر فكاهى نامه اى, خواندنى تر مى كند.
نگارنده در معرفى اين اثر ارزشمند, دو منطقه را به جستجو و كاويدن گرفت: نخست نوانديشى ها و افكار اصلاح گرايانه مؤلف و ديگر قالب و فرمى كه مؤلف براى بيان انبوهى از نكاتِ دينى, اجتماعى, سياسى, تاريخى, صنفى و… در اين كتاب برگزيده است. درباره هريك از اين دو مقوله, جداگانه سخن خواهيم گفت. الف. انديشه هاى اصلاحى فاضل گرّوسى
كتاب (هركسى كار خودش بار خودش) را مى توان منشور اصلاحات دينى و بيانيه اعتراض آميز روحانيت آگاه عليه بدعت ها و سنت هاى ناروا در جامعه اسلامى آن روز, تلقى كرد. زبان و بيان مؤلف آگاه اين اثر, آنچنان سوزناك و در عين حال رندانه است كه خبر از درونى دردمند و ذهنى روشن مى دهد. علامه گرّوسى در اين داستان بلند, قطعاتى از كاركرد دين خرافى و گرفتار آمده در منجلاب تحجر را چنان مى نماياند كه ديندارترين مردم و شريعت خواهان روزگار نيز در پيوستن به صف مبارزه با قرائت قشرى از دين, به خود ترديدى راه نمى دهند. انتقادهاى او به نحوه ديندارى روحانى نمايان و ترويج سطحى نگرى به شريعت و طريقت, در شمار نخستين نوشته هاى (آسيب شناسى دينى) در آغاز سده حاضر است. نويسنده به خوبى نشان مى دهد كه تمدن غرب را شناخته است و از زشت و زيبايى هاى آن آگاهى دارد. دغدغه ها و نگرانى هاى فاضل گرّوسى, بيش از هر چيز درباره حفظ دين و صيانت از احكام شرع است:
حالا بياييد و اين فتنه [رفتار خشونت آميز و غيرشرعى با مرتدّ] را تماشا كنيد! ببينيد قلب كدام قلندر است كه از جا كنده نشود و كدام ضعيف العقيده متزلزل است كه از دين برنگردد؟ و كدام منافق ملحدى است كه همين را بهانه نكند و پيراهن خونين خليفه قرار ندهد؟ … اين بدبختى هاى ما ناشى از عمل نكردن به قانون خدا و رسولش مى باشد.١
مرحوم فاضل گرّوسى در اين كتاب به مثابه (مصلح اجتماعى) ظهور مى كند و از همه توانِ علمى و ادبى خود براى پيشبرد اهداف مصلحانه خود سود مى برد. اين بخش از گفتار را در قسمت هاى جداگانه پى مى گيريم: ١. خرافه ستيزى
خرافات, اگر از عوام به سمت خواص سرازير شود, عنوان بدعت مى گيرد. بنابراين, بدعت هايى كه ميان مردم است, خرافات مى نامند و خرافاتى را كه خواص پذيرفته اند, مى توان بدعت ناميد. در بازار خرافات, هرگونه متاعى را مى توان يافت: از عقيده به اُلُوهيّت انسان ها, تا حرمتِ گربه سياه و لزوم پرهيز از آزار او! خرافه هاى هر عصرى, با ديگر عقايد مردم آن عصر, تناسب شگفتى دارند. روزگارى بود كه حافظ, شطح و طامات را خرافات مى ناميد و امروز اگرچه از اين دست خرافات, كمتر خبرى مى شنويم, اما هميشه باورهاى خنده آورى هست كه جاى آنها را خالى نگذارند.
خيز تا خرقه صوفى به خرابات بريم
شطح و طامات به بازار خرافات بريم
نظامى گنجوى از اين دست عقايد نوظهور, به (برگ و ساز) ياد مى كند و مى افزايد كه اين برگ و سازها, گاه چنان انبوه مى شوند كه سيماى حقيقت را پشت هزار پرده ناساز, پنهان مى كنند; وى خطاب به رسول گرامى اسلام(ص) كه آشناترين انسان با احكام خدا و حقيقت اسلام است, مى گويد:
بس كه ببستند بر او برگ و ساز
گرتو ببينى, نشناسيش باز
گل سرخ را خون خواندن و مست عقل را مجنون گفتن, شمّه اى از كارستان مردم خرافه پرداز است.
آن گل سرخ است, تو خونش مخوان
مست عقل است او تو مجنونش مخوان٨
داستان كتاب, از اعتراض ذهنى ـ نه زبانى ـ نويسنده به يكى از مراسم آميخته با بدعت ها آغاز مى شود.
از قضا, سوم ماه ربيع الاول بود كه مردم مشغول بازى و صورت سازى بودند كه در واقع كارى بسيار بى معنى و مخالف سيره بزرگان دين و خلفاى سيّد المرسلين و باعث عداوت بين مسلمين است.٩
زندگى در ميان مردمى كه به دو مذهب گراييده اند و كمال مسالمت در همزيستى آنان, نقشه هاى استعمارى را بر آب روان كرده است, فقيه نامور گرّوس را با پيامدهاى مراسمى, مانند آنچه در نخستين روزهاى ماه ربيع الاول مى گذشتـ و مى گذرد ـ آشناتر كرده بود. وى, هم به دليل هوشيارى و انصاف علمى, و هم به دليل تجربياتى كه از سال ها زندگى در ميان برادران اهل سنّت, اندوخته بود, نيك مى دانست كه تحريفِ چهره (تبرّى) و فراموشى (تأليف قلوب) و بى اعتنايى به (وحدت ملى ـ مذهبى) چه آثار زيانبارى در پى دارد. فاضل بزرگوار گرّوس, به دليل نوشته ها و گفته هايش, از معتقدان به گفتمان نظرى و از پيشتازان (گفتگوى اديان و مذاهب) به شمار مى آيد. در انصاف علمى او همين بس كه در مباحثات فكرى, هرگز گرفتار مجادلات عوامانه نمى شد و هيچ گاه (تبرّى) را به ناسزاگويى هاى جاهلانه نمى آميخت. وى درباره اين خبر مشهور كه ابوحنيفه در همه چيز با امام صادق(ع) مخالفت مى كرد و مى گفت: (من مخالفت كردم امام جعفر صادق(ع) را در همه چيز, ليكن ندانستم كه در حال سجده نماز آيا امام چشم خود را مى بندد يا مى گشايد, كه اگر او مى گشايد, من ببندم و اگر او چشم را برهم مى گذارد, من بگشايم, تا اينكه مخالفت كرده باشم او را, ليكن من يك چشم را مى بندم و يكى را مى گشايم تا آنكه به هرحال مخالفت كرده باشم) مى گويد:
اين مسأله را من در جايى نديده ام الاّ آنكه در اواخر رسائل شيخ مرتضى انصارى ـ اعلى الله مقامه الشريف ـ اين مطلب مذكور است و استاد ما مرحوم شريعت اصفهانى ـ اعلى الله درجَتَه ـ مى فرمود: (نمى دانم شيخ انصارى اين مطلب را از كجا برداشته و از كى اخذ كرده است؟) حاصلش اينكه مدركى ندارد و حقير نيز مأخذى از براى آن نيافتم.١٠
سپس با استناد به منبع معتبرى, معلوم مى دارد كه نعمان بن ثابت, مشهور به ابوحنيفه, از حضور در نزد امام صادق(ع) دريغ نورزيده و هماره از گنجينه علوم ايشان, بهره مى برده است.١١
از توصيه هاى بسيار راهگشا و نجات بخش فرزانه گرّوس به طالبان علوم دينى و اهل علم, پرهيز از خرافه انديشى و مقاومت در برابر عقايد بى پايه و اساس است. وى در همين كتاب, برخى از عقايد مشهور و فراگير را به نقد مى كشد و نشان مى دهد كه نزد او, شهرت و هيبت دروغ, چندان دلربا و نظرگير نيست. برخى از عقايد مشهورى كه شيخ فاضل بدانها روى خوش نشان نمى دهد, از جمله باورهايى است كه كمتر عالمى در پذيرفتن آنها به خود ترديد راه مى دهند و چون نُقل و نبات, بر سر زبان ها است:
روزى شيخ در بين راه, صحبت از اين مقوله به ميان آورد, تا آنكه فرمود: (خدمت مرحوم فاضل دربندى ـ طاب ثراه ـ عرض كردند: مولانا! معروف است كه كندر و عسل, قوه حافظه را زياد مى كند و از براى حفظ, نافع است. جواب داد: حافظه اى كه به كندر و عسل حاصل شود,به دو انگشت ماست, زايل مى شود.١٢ ٢. روشن بينى در مسائل سياسى ـ اجتماعى
نگاه عالمان دينى به مسائل عمده جامعه اسلامى, هماره از منظر دين و ديندارى بوده است. اين گروه از فرزانگان اجتماع, هر پديده اى را بر ترازوى ديانت مى نهند و وزن و عيار آن را مى سنجند. اما در اين ميان هستند كسانى كه همواره نگاه خود را از جامعه و معضلاتِ زيستى آن برگرفته اند و عبادت را جز (سجاده و دلق) نمى پندارند. فرزانه گرّوس, اگرچه عبادت را در (خدمت خلق) خلاصه نمى كرد و سخن سعدى را كه مى گفت (عبادت به جز خدمت خلق نيست/ به تسبيح و سجاده و دلق نيست) چندان جدّى و خالى از مبالغه نمى دانست, اما سيره عملى و نوشته هاى علمى اش ـ به ويژه كتاب حاضر ـ به خوبى نشان مى دهند كه در قلب او درد دين و درد اجتماع جمع شده بود. پاره اى از هشدارها و نقدهاى روشنگرانه اش در كتاب (هركسى كار خودش…) او را در شمار مصلحان اجتماعى مى نشاند. انتقادهاى او از وضعيت مسلمانان و زندگى ناهنجار آنان در آن سال ها, وى را كه عالمى پارسا بود, منتقدى تيزبين نيز نشان مى دهد. برخى عبارات و اصطلاحاتى كه در كتاب مى آورد, حكايت از آشنايى او با تمدن غرب و علل سقوط تمدن مشرق زمين دارد. برگزيدن شيوه داستانى در بيان مسائل روز و گرايش به طنز تلخ, از نشانه هاى هوشيارى آن عالم بزرگوار است. در آن سال ها به ويژه در ميان حوزويان, متروك ترين شيوه بيان, اندراج عقايد دينى در ميان حوادث و لوازم داستان هاى خيالى بود. اين شيوه اگرچه اَخلاف بسيار دارد, اما اَسلاف آن, شجره نامه چندان پرشاخ وبرگى ندارد. (سياحت شرق)١٣ و (كلثوم ننه)١٤ نمونه هاى معدودى است از اين دست كه به قلم دين مدارانه عالمان اصلاح طلب, به رشته تحرير درآمده است. توفيق اين نوعِ ادبى در ميان انواع نوشته ها و تحريرهاى اصلاحى, راه را بر شيوع و گسترش داستان پردازى در موضوعات دينى ـ اجتماعى گشود و به حق بايد مرحوم فاضل گرّوسى را به دليل نگارش همين كتاب, از طلايه داران نويسندگى در قالب هاى نو, ميان حوزويان دانست. پيشتر اگرچه اين شيوه مورد توجه و مهر بزرگان علم قرار گرفته بود, اما بدين شكل و شمايل و در اين موضوع (اصلاح دينى و سياست مدارانه) بسى بديع و نوآورانه است.
از تيزبينى هاى فاضل گروسى در كتاب (هركسى كار خودش…) نمونه هاى بسيارى مى توان به دست داد. وى داستان را با اهميت دادن به وحدت شيعه و سنى, آغاز مى كند با سوءاستفاده از عقايد عوام مى جنگد و با وصف مكتبخانه هاى عصر قاجار, نظام آموزشى آن دوره را سخت به باد انتقاد مى گيرد:
القصه, در ظرف سه سال, ربع قرآن را به من ياد داد! پدرم ديد كه من غير از حمّالى خانه او [معلم مكتبخانه] و آب از سرچشمه آوردن و هيزم زير ديگ كردن, ترقّى و پيشرفتى برايم حاصل نمى شود و به جايى نمى رسم…١٥
در جايى نيز به تفصيل سخن از بى لياقتى و عيّاش مسلكى حاكمان مى گويد و دادِ خلق را از آنان مى گيرد:
روز بعد اول دسته اى كه به خانه نايب رفت, ما بوديم. جمعيت انبوه دور خانه را گرفته بود, ولى نايب در خواب بود. بعد از انتظار بسيار گفتند: اكنون نايب مشغول خوردن صبحانه است! دريغ از راه دور و رنج بسيار! سه ساعت به غروب مانده رفتيم, گفتند: حالا كه بى موقع است! فعلاً نايب مشغول شطرنج بازى است. اسب جولان او در پيش رخ محبوب پا انداخته, پياده راه مى رود! نزديك است اشراق جمال سلطان, حُسن او را مات كند! حواسش را پرت نكنيد! چهار ساعت از شب گذشته بود رفتيم, نوكرها جواب دادند: از باده محبت مست و لايعقل است! آخرالامر نوميدانه با وكيل برگشتيم. در بين راه با همديگر صحبت مى كرديم. وكيل گفت: اگر نايب در خواب نبود, اشرار روزگار بيدار نبودند كه اين گونه صدمات را به بندگان خدا وارد سازند. اگر حكام, خواب راحت را بر خود حرام مى كردند, هيچ گرگى گوسفندى را نمى ربود. اگر چشم فتّان نايب الحكومه باز مى بود, درِ فتنه ها به روى خلق باز نمى شد و اگر ديده حكام در خواب نمى بود, آب غم و اندوه از چشم ارامل (بيوه زنان) و ايتام جارى نمى شد. جايى كه خليفه ثانى, پسر خود عبيدالله را حدِّ شُربِ خمر بزند, البته مى تواند فتح بلاد نمايد و اشرار را دست ببندد…
عاقبت نيم ساعت به غروب مانده رفتيم, نايب در بيرونى عمارت تشريف داشت و تازه از گردش و اسب سوارى برگشته بود. وكيل آهسته شعرى خواند: تو كز محنت ديگران بى غمى/ نشايد كه نامت نهند آدمى. چند قِرانى به فرّاش داد و داخل اطاق شديم, تعظيمى كرده سرپا ايستاديم…١٦
او از اينكه مى ديد هموطنانش در خارج, فعلگى مى كنند و در داخل, بيگارى, چنان رنجى مى برد كه فقط درخورِ عالمانِ زمانه شناس است. در هفتمين حكايت كتاب, از حضور ايرانى ها در خارج براى ساخت وسازهاى آنان, انتقاد مى كند و مى گويد چرا در حالى كه (در تمام ايران يك راه آهن است از تهران تا حضرت عبدالعظيم كه تقريباً يك فرسخ است و آن هم يك كمپانى بلژيكى ساخته است)١٧ ايرانى ها در (ممالك خارجه مشغول فعلگى مى باشند و در تسويه راه آهن و تصفيه طرق و مأمن, خرمن خرمن به آنها پول مى دهند)؟١٨ سپس علت بيكارى و بيگارى را در ايران برمى رسد و پس از مقايسه اى ميان ايران و ممالك خارجه, آه از نهادش بلند مى شود كه: (از اغماض اولياى امور مملكت, آيه كريمه واِن اَحَد مِن المُشركين اسْتَجارَكَ فَأَجِره برعكس گرديده است).١٩ وى همان (صورت سازى ها) و دميدن در كوره اختلافات مذهبى را يكى از مهم ترين عواملِ انحطاط مسلمين برمى شمارد:
اينها [غربى ها] به مسلمان ها پناه مى دهند و تأليف قلوب مى نمايند و ما خودمان در ايران همه در فكر صورت سازى و آينه پردازى هستيم و مردهاى ما آخرين خلعت را از دست اجانب مى پوشند! چرا فكرى درباره هموطنان و برادران دينى خود نمى كنيم؟٢٠
از ديگر موضوعات جامعه شناختى كتابِ (هركسى كار خودش…) حكايات و اشارات نويسنده به روحيات مردم ايران در آن سال هاى خاموش و سرد است. اين بخش از مقاصد نويسنده در داستان (هركسى كار خودش…) نياز به تفصيلى درخور دارد كه تحقيق و گفتارى ديگر مى طلبد. اما پيش از آنكه اين بخش از نوشتار حاضر به پايان رسد, جاى دارد كه از دوبار اشاره هوشيارانه فاضل گروسى به ماجراى (مشروطه و مشروعه) اشارتى گذرا كنم. وى يك بار در ابتداى كتاب بدون آنكه نامى از شيخ فضل الله نورى ببرد, به اعدام او اعتراض مى كند و مى پرسد: (كدام قانون دينى و عرفى اقتضا مى كند عالم جليل و فاضل نبيل هفتادساله اى را در حضور هفتاد ودو ملت با ساز و نقاره به دار كشيدن؟ اين بدبختى هاى ما ناشى از عمل نكردن به قانون خدا و رسولش مى باشد).٢١ ديگر بار در چهاردهمين حكايت كتاب نام شيخ را مى آورد و عليه آنان كه هماره چماق تكفير و تفسيق را در دست دارند, برمى آشوبد. وى معتقد است طناب دار را (آخوندهاى نادان و وابسته و خودخواه) برگردن شيخ فضل الله انداختند,٢٢ و از اينكه بدين آسانى, همديگر را به كفر و زندقه متهم مى كردند, اظهار شگفتى مى كند. ٣. نوانديشى در مسائل دينى
نوانديشى در مسائل و مقولات دينى, جلوه هاى فراوانى در داستان (هركسى كار خودش بار خودش) دارد. در كمتر صفحه اى از كتاب ياد شده است كه نتوان نمونه هايى روشن از نوانديش بودن مؤلف را يافت. نمونه را به چند گفتار او بسنده مى كنيم:
تفسير و تحليل فاضل ارجمند گروس از آيه الرجال قوّامون على النساء٢٣ بسيار شنيدنى است. او در فهم خود از اين آيه, نشان مى دهد كه مسأله (تساوى حقوق زن و مرد) را پذيرفته است:
بسا زنانى در عالم پيدا مى شوند كه چارقدِ آنان خيلى شرافت دارد بر چپيه و عقالِ بعض مردان… قطع نظر از اخبار وارده در ذيل آيه شريفه مذكوره, لفظ (قوّامون) دلالت بر اشرفيّت رجال بر نساء ندارد و ظاهرش اين است كه قيام و قوام امور و نظم امور اجتماعى, معمولاً وابسته به وجود رجال است.٢٤
وى در جايى از همين كتاب, كار پزشكان آلمانى را كه براى مداواى مسلمان ها به عراق رفته بودند, مى ستايد و از اينكه حاكمان رسمى به بهداشت و درمان بيماران همت نمى گمارند, اظهار تأسف مى كند. در اين گونه موارد, فاضل گروس به بهانه اينكه يهوديان و نصارا نبايد بر مسلمين سلطه داشته باشند, به حضور مفيد آنان در ممالك اسلامى معترض نمى شود و بلكه گفتگو با آنان و استفاده از تجارب ايشان را بسى مفيد مى داند.
در جايى نيز وقتى از او مى خواهند كه بر منبر رود و روضه خوانى كند, براى خطيب و سخنور دينى شرايطى را برمى شمارد كه يكى از آنها آگاهى از شبهات و مسائل علمى است. وى (مقدارى سواد فارسى و آواز و آهنگ خوش) را براى نشستن بر منابر, كافى نمى داند و معتقد است, كسانى كه اهل خطابه و منبرند, بايد (از همه علوم بهره داشته باشند).٢٥
جناب آقا! من روضه خوانِ سرِ مقابر را نمى گويم كه آن, سواد فارسى هم لازم ندارد! بلكه من روضه خوان و واعظ سخنران را مى گويم كه امروزه جواب شبهات زنادقه را بگويد و از همه علوم بهره داشته باشد.٢٦
سپس تنى چند از عالمان بزرگ عصر خود را نام مى برد و كسانى مانند ايشان را لايق نشستن بر كرسى خطابه مى داند. از جمله كسانى كه مؤلف از آنان نام مى برد و او را شايسته جلوس بر مسند خطابه و تبليغ مى خواند, مرحوم حاج ميرزا حسين نورى, صاحب كتاب (لؤلؤ و مرجان) است. بى شك نام بردن از او, به دليل تأليف كتاب يادشده است. زيرا مرحوم محدث نورى در (لؤلؤ و مرجان) از ضعف خطابه هاى دينى و مسائل رنج آورى كه در ميان خطيبان رايج بود, به صراحت اظهار گلايه مندى مى كند و در آن كتاب, صفاتى را براى مبلغ مذهبى مى شمارد كه در زمانه او, در كمتر مبلغ و خطيبى جمع مى شد. فرزانه گروس معتقد است: منبر, جاى كسانى همچون حاج شيخ جعفر شوشترى, آقا رضا همدانى, ملا محمد باقر كجورى و آخوند ملا اسماعيل سبزوارى است. اختصاص منبر و خطابه به چنين بزرگانى, سخن شهيد مطهرى را به يادها مى آورد كه مى گفت: بايد وظيفه خطابه را به كسانى سپرد كه در بالاترين سطح علمى و اخلاقى در زمانه خود هستند.٢٧
مرحوم شيخ عبدالحسين فاضل گروسى در كتاب حاضر, چندين جاى از تقليدهاى بى جا انتقاد مى كند. وى همچون مولانا صاحب مثنوى معنوى, تقليد را بر باددهنده خلق و موجب گمراهى انسان ها مى شمارد. تقليد اگر در جاى خود نباشد, چنان مفاسدى به بار مى آورد كه در حساب و كتاب هيچ تاريخ دانى نمى گنجد; به ويژه اگر اين رويه ناميمون در ميان اهل علم باشد. از اين رو در كتاب حاضر, مرحوم فاضل گروسى چندين بار, طلاب مقلد و محصلان تقليد جو را به باد انتقاد مى گيرد و به قلم طنز و نهيب هاى عالمانه, آنان را از تقليد پرهيز مى دهد. او حكايت زائرى را نقل مى كند كه در حرم حسينى, زير مشت و لگد گروهى از محصلان مدرسه علوم دينيه, در حال جان سپردن بود. وقتى از علت ماجرا جويا مى شود, درمى يابد كه سخنى گفته است كه طلاب آن را برنتافته اند و چون گمان مى كردند اين سخن كفر است, وى را كيفر مى دادند.
به انگيزه آنكه تجديد وضويى نموده به حرم مطهر مشرّف شدم و زيارتى نمايم, ديدم جماعت خدمه و طلاب, از شيخ و شاب با كمال شتاب آمد و رفتى دارند و يك بيچاره فلك زده را در ميان گرفته با چوب و چماق و لنگه كفش و لگد, بر سر و صورتش مى نوازند و هريك از عابرين كه در آن مدرسه طهارت مى گيرند و وضو مى سازند, قربةً الى الله با لگد و مشت و تپانچه بر سر و پيكرش مى نوازد! هيچ كس هم نمى پرسد كه او كيست و گناهش چيست؟ چه كرده چه برده چه خورده چه گفته, از كجا آمده به كجا مى رود؟٢٨
راوى, خود به تحقيق برمى خيزد و در پايان درمى يابد كه آن بيچاره مفلوك از پرداختِ پول زيارتنامه خوان ـ كه به اجبار برايش زيارتنامه اى خوانده است ـ سر باز زده و به همين جرم, متهم به كفر و الحاد و نفاق و بى دينى شده است!٢٩
مرحوم فاضل گرّوسى به شدت تقدس نمايى و اظهار ديندارى و پارسايى را نزد مردم, محكوم مى كند و بانگ برمى آورد كه دينداران را از پارسانمايان جدا كنيد و مپنداريد كه دين, همان مقدس نمايى هايى است كه كار وبار گروه بسيارى از پخته خواران شده است. اين وجهه اخلاقى در مرحوم فاضل گروسى, نگارنده را به ياد حافظ و مبارزات او عليه ريا و تزوير مى اندازد و به حق مى توان فاضل گروس را به شخصيت رندى كه حافظ در ديوان خود, آن را پروريده و بلند آوازه گردانده است, مانند كرد.
هركس به تقدس شهره شد, قلم نهى به دور او بكشيد كه آدم راست و درست, كارى در مرأى و منظر و مسعِ ديگران كه سبب تقدّس او شود, نمى كند.
جان من از عابد شب زنده دار انديشه كن
پشّه از شب زنده دارى خون آدم مى خورد٣٥

در دوران مرحوم فاضل گروسى, عقايد ناصوابى درباره سلاطين وجود داشت;از جمله (ظلّ اللّه) خواندنِ سلطان و مصونيت آنان از پرسش و پاسخ. شيخ بزرگوار بيجار, از بى ريشه بودن اين مدعا سخن ها مى گويد و گاه به طنز و رندى, القاب آنان را به تمسخر مى گيرد. (شغالُ الدّوله) عنوانى طنزآميز است كه وى براى القاب حاكمان قاجار, به قلم مى آورد.٣١ ب: ادبيات و نثر كتاب
كتاب (هركسى كار خودش بار خودش) با يك رمان عهد پهلوى اول, فاصله چندانى ندارد; اگرچه به داستان بلند شبيه تر است تا رمان. اين كتاب كه مجموعه اى از حكايات و شرح ماجراهاى كوتاه و بلند است, زنجيره اى است از حوادث گوناگون كه براى شخصى به نام (خسرو) اتفاق افتاده است. خسرو اين ماجراهاى شگفت و گاه دلخراش را براى گروهى از طلاب يكى از مدارس مشهد نقل مى كند و در جمع آن گروه از طلاب, شخصى به نام (سمنانى) حضور دارد كه به واقع تخلص ادبى نويسنده است. نگارنده با همه فحص و جستجويى كه كرد, نتوانست دريابد كه چرا فاضل گروسى در اين كتاب, از خود به (سمنانى) ياد مى كند. قصه كتاب از آنجا آغاز مى شود كه راوى داستان, ديوانه اى را مى بيند كه در كوچه و بازار, كودكان وى را آزار مى رسانند. او به مدرسه اى پناه مى برد و در همان جا شب ها, قصه پرفراز و نشيب زندگانى خود را براى طلاب باز مى گويد. عنوان كتاب (هركسي…) برگرفته از بازى معروفى است كه از قديم الايام ميان جوانان ايرانى مرسوم بوده و مرحوم فاضل, در صفحه ٢٠ كتاب, شرح مختصرى از آن را به بيان مى آورد.
همان گونه كه از مقدمه كتاب برمى آيد, داستان اين كتاب مربوط به سال هاى حكومت ناصرالدين شاه و فرزندش است.
نثر كتاب, برخلاف بسيارى از آثار آن دوران, تكلف و تصنع چندانى به خود نياويخته است. به عكس, گاه بسيار روان, ساده و صميمى مى شود. اگر همان سجع هاى تفننى كه هرازگاه به عبارات كتاب راه مى يابد, نبود, اين كتاب را مى توانستيم از نخستين آثار فارسى قلمداد كنيم كه شيوه اى مشابه نثر كنونى و معاصر دارد. كسانى كه كمابيش با قلم گردانى هاى نويسندگان در دوره قاجار و اوايل حكومت پهلوى آشنا هستند, نثر اين كتاب را به هيچ روى متعلق به سبك آن دوران نمى دانند. نام گذارى كتاب, طنزگونگى مطالب, روى آوردن به داستان پردازى و بسيارى ديگر از خصوصيات اين كتاب, ما را با اثرى متجدد و امروزين روبه رو مى كند.
از بارزترين ويژگى هاى نثر كتاب, آميختگى اكثر عبارات آن با گونه هايى از طنز و ملاحت است. چنين نثر مليح و طنّازانه اى از چنان فقيه نامورى, از شگفتى هاى دوران اوست. گاه طنز و مطايبت نويسنده در اين كتاب, آنچنان قوى و جانگزاست كه خواننده را به ياد طنزنويسان حرفه اى در عصر خود مى اندازد. وى در جايى, از زبان خسرو, نقل مى كند كه پدرم دلاك بود و جرّاحى نيز مى كرد و موى نيز مى تراشيد و دندان نيز مى كشيد و به بيماران لاعلاج دارو مى داد و حجامت مى كرد. كف بينى هم در برنامه كارى داشت و دام پزشك محلّه نيز بود و….
و از ساعت دو الى ساعت چهار, مشغول جرّاحى بود و ختنه هم مى كرد و گاه گاهى بيطارى٣٢ نيز مى كرد و در كحّالى خدا از تقصيراتش بگذرد كه چشم هايى را معيوب كرد! و گاه مريض را اعم از انسان و حيوان داغ مى كرد! و وقتى مى خواست نشتر بزند, شانه گوسفندى را پيش آفتاب مى گرفت و استخراج ساعت خوب و بد مى نمود و گاهى به كف دست ها نگاه كرده, از خطوط كف دست, استكشافاتى مى كرد! به هرحال به اندازه نفرات يك قبرستان از دواى آن مرحوم, به دار بقا شتافتند!٣٢
از بخش هاى خواندنى كتاب كه طنزى قوى و فنّى دارد, آن جاست كه آهنگرى به توصيف آهن مى پردازد و بدين طريق به مقصود خود كه بيگارى كشيدن از خسرو است, نزديك مى شود.٣٤
مرحوم فاضل گرّوسى به شيوه رمان نويسان حرفه اى, گاه شخصيت هاى داستانِ خود را به دقت و باريك بينانه توصيف مى كند و گاه چنان سر و صورت و قامت و اخلاقشان را به قلم مى آورد كه گويى نه به نوشتن كه به نقش كشيدن مشغول است. مثلاً در جايى از كتاب به مناسبت, چهره خود را چنين مى نماياند:
شخصى بود سبزچهره, معتدل القامه, متوسط العمامه. ريش سياهى داشت كه دانه هاى موى سفيد تازه در آن افتاده بود. صورتى لاغر و جبين گشاده اش خبر مى داد كه در اين شخص, عادت بر اجراى قواى عقلانى در او بيشتر از به كارگيرى قواى جسمانى است.٣٥
تقريباً در همه داستان هاى كتاب, هيجان و حادثه وجود دارد و نويسنده به اين شگرد داستان نويسى, كاملاً تسلط دارد. هرگاه كه بحث يا گفتگو و يا مجادله اى ميان دو عالم يا دو عامى, به طول مى انجامد, ناگاه حادثه اى مى آفريند و داستان را بر بال هاى هيجان و شور مى نشاند.
كمابيش به آرايه هاى ادبى ـ به ويژه سجع ـ اعتنا دارد و هراز گاه همه فوت و فن هاى نويسندگان دوره خود را به كنارى مى نهد و در جلدِ داستان نويسى حرفه اى كه پنجاه سال پس از اين خواهد زيست, درمى آيد.
اطلاعات و گزارش هايى كه از مشاغل, حرفه ها, اشخاص, مناطق و روحيات مردم مى دهد, همگى واقع بينانه, و بلكه واقع نمايانه است. به طورى كه مى توان از روى مطالب و گفته هاى نويسنده كه از زبان شخصيت هاى داستان اظهار مى شود, نماى روشنى از شهرهاى ايران و عتبات مقدسه عراق به دست داد.
آنچه نگارنده را بيش از همه شگفت زده مى كند, نثر روان و طنزآميز آن مجتهد بزرگوار در آن سال هاى تاريك است. به حتم اگر شيوه و مرام آن داناى راز, اينك مرسوم حوزه هاى جهان اسلام گردد, نتايج بسيارى به بار خواهد آورد و از هر حجره و مدرسه, اثرى خواندنى و شاهكارى ادبى بيرون خواهد آمد. دريغا كه شيوه و نيّت آن رهپوى كمال, چندان غالب نيامد و اينك نام او از خاموش ترين نام هاى مجتهدان و عالمان دين است.
پايان سخن اينكه كتاب (هركسى كار خودش بار خودش) مشحون از لطايف, دانستنى ها و نكات سودمند براى اهل علم بويژه طالبان علوم دينى است و جاى دارد كه قلم ها و زبان هاى بسيارى در تعريف و تحسين اين اثر ارزنده بچرخند و جهان را گل افشانى كنند.
به روح بلند و همت مردانه آن فاضل گرانقدر گروس درود مى فرستيم و از حضرت حق خواهانيم كه جان شيفته اش را در بزم عاشقان وجه الله, جايى نيكو دهد.پى نوشت ها: * نوشتار حاضر, مقاله برتر همايش بزرگداشت فاضل گرّوسى شناخته شد. ١. شيخ عبدالحسين فاضل گرّوسى, هركسى كار خودش بار خودش, با تحقيق, تصحيح و مقدمه محمدعلى كوشا, ويرايش دوم, ص٢٢٦. ابياتى كه در اين اثر در لابه لاى حكايات آمده اند, از شاعران مختلف قديم و معاصرِ نويسنده اند. ليكن مرحوم مؤلف گاه ابياتى نيز از خود افزوده اند كه عنوان (لمؤلفه) دارند. ابيات فوق از اين شمار است. ٢. ر.ك: محمدعلى كوشا, سيماى بيجار, زندگينامه فاضل گروسى. ٣. حجةالاسلام سيد محمد امامى گروسى از آية اللّه سيد هادى ميلانى نقل مى كنند كه ايشان فرموده اند: (شيخ عبدالحسين فاضل گروسى در حوزه نجف از همه ما مقدم و افضل بود. به او خيلى سفارش مى كرديم كه به ولايت برنگردد و اگر خود را در ولايت گروس محصور نساخته بود, مرجعيتش فراگير و شهرتش فراوان مى شد). ر.ك: هركسى كار خودش بار خودش, مقدمه مصحح (محمدعلى كوشا) ص١٢ و١١. ٤. هركسى كار خودش…, مقدمه,ص١٢. ٥. ر.ك: دائرةالمعارف تشيع, ج٣, مدخل بيجار, مقاله آقاى حسن انوشه. ٦. هركسى كار خودش…, ص٢٤٨. ٧. همان, ص٤١. ٨. مثنوى معنوى, طبع نيكلسون, دفتر اول, بيت٢٣٨. ٩. هركسى بار خودش…, ص١٨. ١٠. همان, ص١١٤ و١١٣. ١١. همان. ١٢. همان, ص٨٤. ١٣. اثر خامه مرحوم آقا نجفى قوچانى. ١٤. درباره اين اثر و گمانه زنى هايى كه درباره مؤلف آن وجود دارد, مراجعه كنيد به: آينه پژوهش, ويژه نامه (كنگره آقا حسين خوانسارى) شماره ٥٥ ـ ٥٦, مقاله (گزارشى از عقايد النساء) نوشته آقاى محمدعلى سلطانى. ١٥. هركسى كار خودش…, ص٢٨. ١٦. همان, ص١٣٠ و١٣١. ١٧. همان, ص٧٥. ١٨. همان. ١٩. همان. ٢٠. همان, ص٧٦. ٢١. همان, ص٤١. ٢٢. همان, ص١٤٨. ٢٣. سوره نساء, آيه ٣٤. ٢٤. هركسى كار خودش…, ص٦١. ٢٥. همان, ص٢٠٣. ٢٦. همان, ص٢٠٢ و٢٠٣. ٢٧. ر.ك: حماسه حسينى, ج١. ٢٨. همان, ص١٤٣و١٤٤. ٢٩. همان. ٣٠. همان, ص١٦٣. ٣١. همان, ص١٠١. ٣٢. دامپزشكى. ٣٣. همان, ص٣٠. ٣٤. همان, ص٧٣. ٣٥. اين توصيفات مربوط به عالمى است كه نويسنده از او به (فاضل گرّوسى) يعنى خود نويسنده ياد مى كند. ر.ك: ص١٤٤.