آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١
عمومى كردن علم با مطالعه موردى درباره علامه مجلسى
اسفنديارى محمد
آموختن دانش بر هر مسلمان فرض است و فريضه و عذر نادانى پذيرفته نيست; چنانكه آموزش دانش بر عهده عالمان دين است و خداوند پيش از آنكه از نادانان براى آموختن پيمان بگيرد, از عالمان براى آموزش پيمان گرفته است.١پس به ازاى هر فرد ناآگاه دو نفر مسؤول است: يكى, خود او و ديگرى, هركه آگاه است.
يكى از راهكارهاى آموزش علم, عمومى كردن آن است. مقصود از عمومى كردن علم, همه فهم كردن آن با حفظ سطح علمى لازم است كه فرنگيان بدان Popularisation مى گويند; ولى عاميانه كردن علم, فدا كردن سطح علمى لازم است كه به آن Vulgarisation مى گويند, و پيداست كه ميان Populace (مردم) و Vulgus (توده, عامّه) تفاوت است. در واقع آفت عمومى كردن علم, عاميانه ساختن آن است و آنچه در اينجا مطمح نظر است, آن است و نه اين.
در گذشته عده اى علم را طبقاتى مى دانستند و اجازه نمى دادند طبقات فرودست جامعه علم بياموزند. بارزترين نمونه آن خسرو انوشيروان است كه حتى در هنگامى كه كشور دچار كمبود بودجه شده بود, اجازه نداد كفشگرى به ازاى پرداختن هزاران درم, فرزندش علم بياموزد.٢ پس از ورود اسلام به ايران, اين انديشه از سكّه افتاد, اما انديشه ديگرى جايگزين آن شد: عده اى از عالمان مى پنداشتند احترام مقام علم به اين است كه همه فهم و عمومى نشود و به سطح فكر و فهم مردم نزديك نگردد; يعنى نبايد علم را ساده و زودياب و به فهم مردم نزديك كرد, بلكه مردم بايد خود را به رنج افكنند و بالا بركشند و اگر نتوانستند, بر عالمان حرجى نيست. بر پايه اين پندار, ديوارى ميان عالمان و عامّه كشيده شده بود و استفاده عامّه از آثار عالمان ممكن نبود.
فراموش نكنيم هنگامى كه عبدالرّحمان بن عيساى هَمَذانى كتابى خوشخوان و سهل الوصول در لغت با عنوان الالفاظ الكتابيّة نوشت, صاحب بن عبّاد برآشفت و گفت:
اگر بر عبدالرّحمان بن عيسى دست مى يافتم, فرمان مى دادم دستش را ببُرند. زيرا سخنان زيبا و مرواريدهاى عربى را در اوراقى آسان ياب گرد آورد و آن را به دهان كودكان مكتبى انداخت و رنج درس آموزى و حفظ فراوان و مطالعه پيوسته و بسيار را از دوش ادب آموزان برداشت.٣
همچنين در گذشته عده اى مى پنداشتند فضل و هنر در پيچيده نويسى و ناسرراست سخن گفتن و صنعت در عبارت كردن و قلنبه نويسى است. به پندار اين عده, ساده انگارى نشانه ساده انگارى است و آنكه ساده مى نويسد, حتماً ساده مى انديشد. حال آنكه نه تنها ملازمه اى ميان اين دو نيست, بلكه در نويسندگى كارى مشكل تر از ساده نويسى و ساده تر از مشكل نويسى نيست.٤ براى مشكل نويسى مى توان مشتى لغت مشكل در نوشته پاشيد و آن را مشكل كرد; به همين سادگى. اما براى ساده نويسى نمى توان مقدارى لغت ساده در نوشته درج و آن را ساده كرد و كار بدين سادگى نيست.٥
امروزه در جهان اين پندارها نقش بر آب شده و جنبش علمى گسترده اى آغاز گرديده كه هدف آن ساده و عمومى كردن علم است تا عامه مردم با مسائل علمى, حتى جزئيات پيچيده آن, آشنا شوند. رياضيات, فيزيك, ستاره شناسى, زيست شناسى و علوم ديگر چندان ساده سازى شده كه هركس با معلوماتى ابتدايى مى تواند با اين علوم فى الجمله آشنا شود.٦ هزاران كتاب و مقاله و فيلم و نمايشگاه به آهنگ عمومى كردن علم و توزيع اطلاعات علمى و بيرون آوردن آن از انحصار عالمان فراهم شده و خواسته هاى ميليون ها نفر براى آشنايى با علوم برآورده شده است.
پيداست كه وظيفه عالمان دينى در عمومى كردن علوم دينى بيش از وظيفه دانشمندان رشته هاى ديگر است. زيرا اصولاً مخاطب دين عموم مردم هستند و ابلاغ دين به آنها نخستين و مهم ترين وظيفه عالمان و فريضه اى الهى است. علم يا مخاطب ندارد و يا مخاطب معينى ندارد و يا مخاطبش توده هاى مردم نيست, اما دينْ مخاطب دارد و مخاطبش همگان, و بويژه توده هاى مردم, هستند. همين تفاوت علم و دين در مخاطب, وظيفه عالمان دينى را در عمومى كردن علوم دينى دوچندان مى كند.
بارى, يكى از وظايف خطير و فورى عالمان دينى, عمومى كردن علوم دينى است; يعنى اين علوم با بيانى ساده و روان و با حفظ سطح علمى آن و به دور از آرايه ها و پيرايه ها به مردم ابلاغ شود. البته آفت اين كار عوامانه كردن آن است و دين را به مذاق عوام تبيين كردن و تنزّل دادن آن در حدّ درك هاى نازل و منجمد. پس مهم و مقصود اين است كه علوم دينى عمومى شود, اما عاميانه نشو د و در انجام اين مهم از اين آفت پرهيز شود.
پيش از ادامه سخن يادآور مى شويم كه ساده نوشتن غير از سطحى نوشتن است و عميق نوشتن غير از پيچيده نوشتن است. در گذشته عده اى به انگيزه عميق نوشتن, پيچيده مى نوشتند و امروزه عده اى به قصد ساده نوشتن, سطحى مى نويسند. اين دو گزينه, مردود است و مطلوب اين است كه ساده و عميق نوشت. يعنى نوشته, درونه اى پربار و فشرده داشته باشد, اما برونه آن سهل التناول و زودياب و روان باشد. مثلاً كتاب جامع عباسى, تأليف شيخ بهائى, اثرى است ساده, اما سطحى نيست, ولى كتاب صمديّه, تأليف همو, اثرى است پيچيده, اما نه چندان عميق.
متأسفانه از ديرباز به عمومى كردن علوم دينى توجهى درخور نشده است. غالباً دانشمندان براى دانشمندان كتاب مى نوشتند و پژوهشگران براى پژوهشگران پژوهش مى كردند و مردم در كانون توجه دانشمندان و پژوهشگران نبودند. بدين علت امروزه ما كتاب هاى دينى فراوانى از گذشتگان, كه درخورد عموم باشد, در دست نداريم. حال آنكه كتاب هاى زيادى در موضوع ادبيات و عرفان از گذشتگان بر جاى مانده است كه به كار عموم مردم مى آيد. به ديگر بيان, سهم اندكى از ميراث اسلامى ما به عموم مردم مى رسد و بيشترينه آن براى دانشمندان است. اگر كتاب هايى به ارزندگى گلستان و تاريخ بيهقى و تذكرةالاولياء و مانند اينها, در موضوعات خاص دينى, از گذشتگان برجاى مى ماند, عموم مردم, بويژه نسل جوان, هرگز احساس بيگانگى با گذشته نمى كردند و انقطاع فرهنگى حاصل نمى شد.
شگفتا كه در گذشته عده اى نوشتن براى مردم را خلاف شأن خود مى دانستند و حتى خلاف شأن را خلاف شرع قلمداد مى كردند و مردمگرايى را, كه پسنديده است, با عوامزدگى, كه ناپسند است, خلط مى كردند. شگفت انگيزتر اينكه اين پندار باطل هنوز كمابيش حاكم است. چه شاهدى بهتر از استاد مرتضى مطهرى كه در مقدمه كتاب داستان راستان دردمندانه مى نويسد:
در مدتى كه مشغول نگارش يا چاپ اين داستان ها بودم, بعضى از دوستان ضمن تحسين و اعتراف به سودمندى اين كتاب, از اينكه من كارهاى به عقيده آنها مهم تر و لازم تر را موقتاً كنار گذاشته و به اين كار پرداخته ام, اظهار تأسف مى كردند و ملامتم مى نمودند كه چرا چندين تأليف علمى مهم را در رشته هاى مختلف به يك سو گذاشته ام و به چنين كار ساده اى پرداخته ام. حتى بعضى پيشنهاد كردند كه حالا كه زحمت اين كار را كشيده اى پس لااقل به نام خودت منتشر نكن! من گفتم چرا؟ مگر چه عيبى دارد؟ گفتند اثرى كه به نام تو منتشر مى شود لااقل بايد در رديف همان اصول فلسفه باشد, اين كار براى تو كوچك است. گفتم مقياس كوچكى و بزرگى چيست؟ معلوم شد مقياس بزرگى و كوچكى كار در نظر اين آقايان مشكلى و سادگى آن است و كارى به اهميت و بزرگى و كوچكى نتيجه كار ندارد; هر كارى كه مشكل است بزرگ است و هر كارى كه ساده است كوچك.
اگر اين منطق و اين طرز تفكر مربوط به يك نفر يا چند نفر مى بود, من در اينجا از آن نام نمى بردم. متأسفانه اين طرز تفكر ـ كه جز يك بيمارى اجتماعى و يك انحراف بزرگ از تعليمات عاليه اسلامى چيز ديگرى نيست ـ در اجتماع ما زياد شيوع پيدا كرده. چه زبان ها را كه اين منطق نبسته و چه قلم ها را كه نشكسته و به گوشه اى نيفكنده است؟
به همين دليل است كه ما امروز از لحاظ كتب مفيد و مخصوصاً كتب دينى و مذهبى سودمند, بيش از اندازه فقيريم. هر مدعى فضلى حاضر است ده سال يا بيشتر صرف وقت كند و يك رطب و يابس به هم ببافد و به عنوان يك اثر علمى, كتابى تأليف كند و با كمال افتخار نام خود را پشت آن كتاب بنويسد, بدون آنكه يك ذرّه به حال اجتماع مفيد فايده اى باشد, اما از تأليف يك كتاب مفيد, فقط به جرم اينكه ساده است و كسر شأن است, خوددارى مى كند. نتيجه همين است كه آنچه بايسته و لازم است نوشته نمى شود و چيزهايى كه زائد و بى مصرف است پشت سر يكديگر چاپ و تأليف مى گردد. چه خوب گفته خواجه نصيرالدين طوسى:
افسوس كه آنچه برده ام باختنى است
بشناخته ها تمام نشناختنى است
برداشته ام هرآنچه بايد بگذاشت
بگذاشته ام هر آنچه برداشتنى است٧
همچنين استاد محمّدرضا حكيمى در بحثى ذيل عنوان (ارتباط نوشتارى با جامعه) مى نويسد:
اين ذهنيّت كه بايد مقالات و كتاب ها هميشه پر از بحث هاى علمى و اصطلاحات سنگين تخصصى باشد, خلاف اهداف تربيت عمومى است. مقاله نگارى و كتاب نويسى هدف نيست وسيله است. بايد هر كارى به سهم خود در خدمت انسانيّت و حيات انسانى قرار گيرد. اينكه كسانى تصور كنند كه اهل انديشه و قلم و فضل و اطلاع بايد پيوسته خوراك مايه اى براى ذهن فاضلان تهيه كنند و كتاب ها و مقاله هايى ساده تر ننويسند, و چنين نوشته هايى را دون شأن خود بدانند, دور شدن از روح تربيت كلى اجتماع و اهداف عمومى فردسازى (تربيت) و جامعه پردازى (سياست) دينى است.٨
البته در سده گذشته, كه جهان اسلام به جنبش درآمده, كوشش هايى براى عمومى كردن علوم دينى شده و شمارى از عالمان عالى قدر حوزه هاى علميه همت خود را معطوف به عموم مردم كرده اند و كتاب هاى متعددى براى مردم و به زبان مردم نوشته اند و در گسترش معارف اسلامى سهم بزرگى از آن خود كرده اند. چشمپوشى نمى توان كرد كه در اين ميانْ عده اى, كه از عوام علما و علماى عوام هستند, پنداشته اند كه تأليف براى مردم كارى آسان و پيش پا افتاده است و, در نتيجه, كتاب هايى مبتذل و پيش پا افتاده و بازارى تأليف كرده اند كه موجب وهن دين است و نه تنها مايه رشد و تعالى فكرى مردم نمى شود, كه موجب خمود و جمود آنهاست.٩
امروزه ما در عصر انفجار اطلاعات, و به نظر من انفجار انتشارات, بسر مى بريم و شعار (چاپ كن يا رخ در نقاب خاك كن) (Publish or Perish) سرلوحه فعاليت مؤسسه هاى آموزشى و پژوهشى قرار گرفته است و مردم در كانون توجه مكتب ها و ايدئولوژى ها قرار دارند. در اين حيص و بيص بر عالمان اسلامى فرض است كه به عمومى كردن معارف اسلامى بپردازند و مردم را مخاطب خود قرار دهند و براى مردم و به زبان مردم سخن بگويند و اين مهم را نه تنها خلاف شأن خود نشمارند, كه عين دستور شرع بدانند و اين رسالت سنگين را به عوام علما واگذار نكنند و ساده نپندارند. در گذشته, كه بسيارى از مردم سواد خواندن و نوشتن نداشتند, تبليغ از طريق خطابه و منبر ممكن بود, اما اينك, كه اغلب مردم از سواد برخوردار شده اند, تبليغ از راه تأليف مطلوب و مؤثر است. و پيداست كه تبليغ از راه تأليف, كه مخاطبان آن مردم باسواد هستند, مقامى خطيرتر و سنگين تر از تبليغ از طريق منبر است كه در گذشته اغلب مخاطبان آن فاقد سواد بودند.
اين نكته را هم يادآور شويم كه در يك ـ دو سده گذشته براى توزيع قدرت و توزيع ثروت كوشش هاى فراوانى شده و هدف از آنها مبارزه با استبداد و مبارزه با استثمار بوده است. اما دانستنى است كه توزيع معرفت, به آهنگ مبارزه با استحمار, مقدم بر آن دو است و تا هنگامى كه مردمْ آگاه و با حقوق خود آشنا نشوند, بر ديو استبداد و استثمار چيره نمى شوند. بنابراين عمومى كردن علم, كه تعبيرى ديگر از توزيع معرفت و هدف از آن خارج كردن علم از انحصار يك طبقه است, مقدم بر مصادره قدرت و ثروت از دست قدرتمندان و سرمايه داران است. آرى تنها كسانى كه عوام را كالانعام مى خواهند با عمومى كردن علم و توزيع معرفت مخالفند.
در پايان اين بحث, مناسب است حديثى هشدارآميز و تنبه برانگيز از صادق آل محمد ـ ع ـ آورده شود كه ضمن اشاره به ضرورت عمومى كردن علم, طبقاتى ساختن آن, بدفرجام شمرده شده است:
مِن العلماء مَن يرى اَن يَضَعَ العلم عند ذوى الثروة والشرف ولايَرى له فى المساكين وَضْعاً; فذاك فى الدرك الثالث مِن النار.١٠
يعنى برخى از عالمان تصور مى كنند كه آموختن علم بايد مخصوص ثروتمندان و اشراف باشد و آن را براى فقيران لازم نمى دانند; اين گروه در طبقه سوم دوزخ جاى دارند.
يكى از عالمانى كه در عمومى كردن علوم دينى نقش برجسته اى داشت, علامه محمدباقر مجلسى (١٠٣٧ـ١١١٠ق) است. وى در جنب كتاب هاى تخصصى ارزنده اى چون بحارالانوار و مرآةالعقول و ملاذالاخيار, كتاب هاى آموزنده و عمومى و ساده اى براى مردم و به زبان مردم (فارسى) نوشت.١١
اهميت كار مجلسى در عمومى كردن علوم دينى و ساده سازى معارف دينى هنگامى آشكار مى شود كه بدانيم:
اوّلاً وى سرآمد عالمان عصر خويش و بزرگ ترين مرجع علمى بود و مهم ترين آثار علمى آن عصر از آن او بود.
ثانياً وى رتبه شيخ الاسلامى داشت و امامت جمعه و رياست دينى بر عهده او بود و حل و عقد بسيارى از امور كشور به سرانگشتان وى بسته بود.
كوتاه سخن اينكه علامه مجلسى ضمن اينكه بزرگ ترين مقام علمى و دينى و سياسى عصر خويش بود و كتاب هاى تخصصى گرانسنگى فراهم كرده بود, به فارسى نويسى و ساده نويسى و عمومى نويسى نيز رو كرد و اين كار را كسر شأن خود ندانست.
تأليفات فارسى مجلسى در حدود شش هزار صفحه و در قالب بيش از پنجاه كتاب و رساله است كه مهم ترين و معروف ترين آنها عبارت است از: حق اليقين (در اعتقادات), عين الحياة (در اخلاق), حليةالمتقين (در آداب و احكام), زادالمعاد (در دعا و زيارت), حياةالقلوب (در تاريخ پيامبران) و جلاءالعيون (در تاريخ چهارده معصوم). افزون بر اين كتاب ها و رساله هاى تأليفى ديگر, از آثارى بايد نام برد كه ترجمه است و پيداست كه مخاطب آن فقط عموم مردم هستند; از جمله: ترجمه عهدنامه اميرالمؤمنين(ع) به مالك اشتر, ترجمه دعاى كميل, ترجمه دعاى مباهله, ترجمه زيارت جامعه و ترجمه توحيد مفضّل.
البته عالمانى پيش از علامه مجلسى بودند كه به فارسى مى نوشتند, اما مجلسى دو امتياز بر اغلب آنها دارد:
يكم اينكه آثار مجلسى بيش از آنهاست و اين, نشانه آن است كه فارسى نويسى او نه از سر تفنّن, بلكه مبتنى بر تصميمى جدّى بود. به عبارت ديگر, فارسى نويسى با علامه مجلسى آغاز نمى شود, اما با او اوج مى گيرد و, در واقع, مجلسى نقطه عطف فارسى نويسى در ميان عالمان دينى است; صرف نظر از اينكه نثر فارسى او را خوب يا بد يا بينابين بدانيم.
دوم اينكه نثر مجلسى ساده و روان و زودياب و سرراست است. وى تنها و تنها به اداى مقصود و انجام وظيفه مى انديشيده و از آرايه هاى ادبى و هنرنمايى و (مبالغه مستعار) پرهيز مى كرده است.
گفتنى است (زبان را, به اعتبار شيوه بيان مقصود, به علمى و عام و ادبى مى توان تقسيم كرد).١٢ يكى از لغزش هاى رايج نويسندگان اين است كه از زبان ادبى براى مباحث علمى محض استفاده مى كنند. حال آنكه هر زبان ويژه نوعى سخن است و به كار بردن زبان ادبى در بحث علمى خطاست و در بحث علمى فقط بايد از زبان علمى استفاده كرد. زبان علمى آن است كه (لفظ بر معنى دلالت آشكار و بيواسطه داشته باشد. در اين زبان, لفظ شفاف و فرانما (حاكى ماوراء) است, يعنى بى آنكه توجه ما را به خود كلمات و تعبيرات جلب كند و ما را در خود متوقف سازد, به سوى مدلول و معنى راهبر مى شود.)١٣
زبان علامه مجلسى دقيقاً چنين است. معانى در پس الفاظ او چنان نمايان است كه سنگريزه ها در پس چشمه روشن. به گفته يكى از ادبوران:
نثر مذهبى ـ و مخصوصاً مال مجلسى ـ ساده و بى پيرايه است. تمام كوشش اين نثر وقف بيان مقصود مى شود, بدون كم و زياد, و از هدف عملى و بى واسطه خود دور نمى ماند. از اين جهت بى شباهت به نثر روزنامه اى دوره ما نيست. اين نثر مى خواهد نظر نويسنده را هرچه ساده تر و مستقيم تر به خواننده برساند.١٤
انكار نمى كنم كه گاه مجلسى در ساده نويسى دچار آفت سست نويسى شده و پريشانى و تقليد از بافت جمله هاى عربى و ضعف تأليف در نثر فارسى او ديده مى شود; اما اينها, كه در جاى خود قابل بررسى است, بيرون از مقصود ماست و مدعاى ما را در ساده نويسى و عمومى نويسى مجلسى نقض نمى كند. آنچه اينك مطمح نظر ماست, كوشش مجلسى در عمومى كردن علوم دينى و ساده نويسى اوست; خواه ساده نويسى او قرين استوارنويسى باشد يا نه.
علامه مجلسى در سرآغاز آثار فارسى خويش خاطرنشان ساخته كه از آن رو فارسى نويسى و ساده نويسى را برگزيده است تا عموم مردم از معارف دينى بهره مند شوند. از تكرار اين نكته در سرآغاز چند كتاب دانسته مى شود كه وى تصميمى جدى و برنامه اى دقيق براى عمومى كردن علوم دينى داشته است. مثلاً در آغاز كتاب حليةالمتقين مى گويد:
به جهت عموم نفع نسبت به اهل اين ديار, مضامين اخبار را در لباس لغت فارسى قريب الفهم به جلوه درآورده.١٥
همچنين در آغاز كتاب جلاءالعيون مى نويسد:
به خاطر فاتر رسيد كه كتاب وجيزي… به لغت فارسى تأليف نمايد… [و] بر وجهى نوشته شود كه همه خلق را از آن بهره اى بوده باشد و به ترجمه الفاظ روايات معتبره اقتصار نموده, مقيّد به حسن عبارات و تنوع استعارات نگردد.١٦
و نيز در آغاز كتاب عين الحياة مى نگارد:
به خاطر فاتر رسيد كه وصيّتى كه حضرت سيدالمرسلين… فرموده اند… ترجمه نمايم و مقيد بر نيكى عبارات و حسن استعارات نگرديده, به عبارات قريبه به فهم مضامين آن را ادا كنم… تا كافه مؤمنان و شيعيان را… نصيب كامل بوده باشد.١٧
همچنين در آغاز كتاب حق اليقين مى نويسد:
اوّل چيزى كه در ابتداى تكليف بر مكلّف واجب است, تحصيل ايمان است و اكثر خلق از اين معنى غافلند و اركان دين را نمى دانند… اگرچه اين فقير در كتب مبسوطه عربى و فارسى اين مطالب عاليه را به بينات وافيه و دلائل كافيه ايراد نموده ام, اما اكثر خلق به اعتبار عدم اعتنا و اهتمام در امور دين… انتفاع بسيارى نمى يابند. لهذا اين فقير اراده نمود كه در اين رساله مختصره كافيه عمده آن مطالب عاليه را به بيان هاى واضح قريب به افهام ايراد نمايم.١٨
و نيز در آغاز كتاب زادالمعاد مى گويد:
چون… از حضرت رسول خدا و ائمه هدى ـ صلوات الله عليه وعليهم اجمعين ـ ادعيه و اعمال بسيار منقول گرديده… و اكثر خلق را به اعتبار اشتغال به انواع اشغال دنيويه و غيرها تحصيل آنها و عمل به جميع آنها ميسر نيست, خواستم كه منتخبى از اعمال سال و فضايل ايام و ليالى شريفه متبركه و اعمال آنها… [را] در اين رساله ايراد نمايم كه عامه خلق از بركات آنها محروم نباشند.١٩
همچنين در آغاز كتاب حياةالقلوب مى نويسد:
در اين زمان كه همت اكثر ناس از تحصيل كتاب مطوّله, هرچند كثيرالفايده باشد, قاصر است, بنابراين اختصار [احتمالاً: اقتصار] مى نمايد بر ترجمه آنچه از احاديث, اوثق و اقوا بوده باشد, و با اتفاق اكثر مضامين چند روايت, به يكى اكتفا مى نمايد تا فايده اش جليل و مؤونت تحصيلش قليل بوده باشد.٢٠
چكيده سخن اينكه در كارنامه علمى علامه مجلسى دو كار مهم به چشم مى خورد: يكى, تأليف كتاب هاى تخصصى عربى, مانند بحارالانوار و مرآةالعقول و ملاذ الاخيار; ديگرى, تأليف كتاب هاى عمومى فارسى, مانند حق اليقين و عين الحياة و جلاءالعيون. كتاب هاى نوع اوّل براى خواص و كتاب هاى نوع دوم براى عموم نوشته شده و مجلسى اين دو گروه را, توأمان, مطمح نظر داشته است. ما چنان در كار اوّل مجلسى خيره شده ايم كه از اهميت كار دوم او غفلت ورزيده ايم. كاش فقط از اين كار مجلسى غفلت كرده باشيم, اما مردم را فراموش نكرده باشيم.پى نوشت ها:
١. در نهج البلاغه (كلمات قصار, حديث٤٧٨), آمده است: ما اَخَذَ اللّه على اَهلِ الجَهلِ اَن يَتَعلَّموا حتى اخذ على اهلِ العلمِ اَن يُعلِّمٌوا.
٢. ر.ك: شاهنامه فردوسى, به كوشش پرويز اتابكى. (چاپ اوّل: تهران, انتشارات علمى و فرهنگى, ١٣٧٥). ج٣, ص١٩٢٥ـ ١٩٢٨, ذيل عنوان (لشكر كشيدن كسرى به روم و وام گرفتن از بازرگانان).
٣. عبدالرحمن بن عيسى الهمذانى, الالفاظ الكتابيّة. (قم, منشورات الارومية, ١٤٠٤). صIV, خيرالدين زركلى, الأعلام. (چاپ هشتم: بيروت, دارالعلم للملايين, ١٩٨٩). ج٣, ص٣٢١, با اندكى تصرف.
٤. راسل, كه از دانشمندان ساده نويس موفق در روزگار ماست, در يكى از مقالاتش با لحنى جدى در شكايت از دشوارنويسى مى گويد: (اين جمله را در نظر بگيريد: سبعضى از مردم با خواهر عيال متوفاى خود ازدواج مى كنند.ز من مى توانم اين را به زبانى بيان كنم كه فهميدن آن مستلزم چندين سال تحصيل باشد.) برتراند راسل. عرفان و منطق. ترجمه نجف دريابندرى. (چاپ دوم, تهران, شركت سهامى كتابهاى جيبى, ١٣٦٢). ص٦.
٥. درباره ساده نويسى و مشكل نويسى رجوع كنيد به: محمّد اسفنديارى, قند پارسى: نمونه هايى از نثر فصيح نويسندگان اسلامى. (چاپ اوّل: قم, مؤسسه فرهنگى همسايه, ١٣٧٦). ص٣٦ـ٣٩.
درباره گرايش به ساده نويسى در سده هاى اخير رجوع كنيد به: محمد استعلامى, شناخت ادبيات امروز. (انتشارات مؤسسه عالى علوم ارتباطات اجتماعى, ١٣٤٩). ص٤٢ـ٥٩.
در اهميت ساده نويسى و بيمارى دشوارنويسى رجوع كنيد به مقاله والتر ترنس استيس با عنوان (امتيازطلبى اهل علم, مردم پسندى نويسنده), در كتاب: گزيده اى از مقالات استيس, ترجمه عبدالحسين آذرنگ. (چاپ اوّل: تهران, انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى, ١٣٧١). ص٩ـ٢١.
٦. ر.ك: سرگئى كاپيتزا, (عمومى كردن علم). ترجمه فائزه اعيان. دانشمند. (سال٢٧, تير ١٣٦٨, ويژه نامه٣٦). ص٦٢ ـ٦٩; بروس چارلتون. (آيا ترويج علم در ميان مردم به سود علم و پژوهش نيست؟) ترجمه و تلخيص عبدالحسين آذرنگ. دانشمند. (سال٢٧, شماره١٠, دى ١٣٦٩). ص٢٧ـ٣١.
ناگفته نگذاريم كه مشهورترين عمومى كننده علم در جهان ايزاك آسيموف است كه مسائل پيچيده علمى را با زبانى بسيار ساده بيان كرده و پانصد جلد كتاب از خود برجاى گذاشته است. صد جلد كتاب او به فارسى ترجمه شده و شرح حالش در چند شماره مجله دانشمند (اسفند ١٣٦٧, ارديبهشت ١٣٧٠, تير ١٣٧١) آمده است.
٧. مرتضى مطهرى, مجموعه آثار. (چاپ اوّل: تهران و قم, انتشارات صدرا, ١٣٧٨). ج١٨, ص١٩٠ـ١٩١, مقدمه جلد اوّل داستان راستان. بد نيست يادآور شويم كه يكى از آموزنده ترين و پرخواننده ترين آثار استاد مطهرى همين كتاب است و تاكنون بيش از چهل بار چاپ شده و در سال ١٣٤٤ از سوى كميسيون ملى يونسكو در ايران (برنده جايزه بهترين كتاب خواندنى سال) گرديده است.
٨. محمدرضا حكيمى, سپيده باوران. (چاپ اوّل: تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, ١٣٧٨). ص٤٦ـ٤٧.
٩. اين بنده در مقاله اى با عنوان (از بهر خدا منويس! نويسندگى در روزگار ما), از اين موضوع سخن گفته است. ر.ك: محمّد اسفنديارى, كتاب پژوهى: پژوهش هايى در زمينه كتاب و نقد كتاب. (چاپ اوّل: قم, نشر خرم, ١٣٧٥). ص٤٩ـ٦٤.
١٠. محمّد بن على بن بابويه قمى, الخصال, ترجمه سيّد احمد فهرى زنجانى. (تهران, انتشارات علميّه اسلاميّه). ج٢, ص٣٩٥, باب السبعة.
١١. براى آشنايى با كتاب هاى او رجوع شود به: حسين درگاهى و على اكبر تلافى داريانى, كتابشناسى مجلسى. (چاپ اوّل: بنياد فرهنگى امام رضا, ١٣٧٠); مهين پناهى. علامه مجلسى و آثار فارسى او. (چاپ اول: تهران, انتشارات جهاد دانشگاهى, ١٣٧٠).
همچنين درباره (فارسى نگارى مجلسى) رجوع شود به بحثى با همين عنوان در كتاب: حسن طارمى, علامه مجلسى. (چاپ اوّل: تهران, طرح نو, ١٣٧٥). ص٨٩ ـ٩٦. و نيز رجوع شود به: محمود مهدوى دامغانى. (نگاهى به پاره اى از آثار فارسى علامه مجلسى). نشريه دانشكده الهيات و معارف اسلامى مشهد (شماره ١٠, بهار ١٣٥٣). ص١٢٨ـ١٥١.
١٢. احمد سميعى, آيين نگارش. (چاپ اوّل: تهران, مركز نشر دانشگاهى, ١٣٦٦). ص٤١.
١٣. همان, ص٤٢.
١٤. شاهرخ مسكوب, هويت ايرانى و زبان فارسى. (چاپ اوّل: تهران, انتشارات باغ آينه, ١٣٧٣), ص١٦٥.
١٥. محمدباقر مجلسى, حليةالمتقين. (چاپ اوّل: تهران, انتشارات رشيدى, ١٣٦٢), ص٣.
١٦. همو, جلاءالعيون. تحقيق سيّد على اماميان. (چاپ ششم: قم, انتشارات سُروّر, ١٣٧٨), ص٢٢.
١٧. همو, عين الحيوة. (تهران, انتشارات جاويدان, ١٣٤١), ص٣.
١٨. همو, حق اليقين. (چاپ اوّل: قم, ذوى القربى), ص٣٥.
١٩. همو, زادالمعاد. (تهران, كتابفروشى اسلاميه, ١٤٠٣), ص٢ـ٣.
٢٠. همو, حيوةالقلوب. تحقيق سيد على اماميان. (چاپ دوم: قم, انتشارات سرور, ١٣٧٦), ج١, ص٣٠.