آیینه پژوهش

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠

معرفي اجمالي


السنةالنبوية الشريفة في القرن السادس الهجري. الدكتور محمود ابراهيم الديك, چاپ اوّل, ١٤١١, دبى, مطابع التجاريه.
سنت دومين و مهم ترين منبع شناخت دين, و در كنار قرآن كارآمدترين مستند بازشناسى آموزه هاى دينى است. از اين روى هم كتاب الهى تأكيدى درخور بر فهم و حفظ آن داشته و هم رسول الله(ص) مؤمنان را بر كتابت, حفظ و نشر آن ترغيب مى كرده است. مؤمنان نيز بر اين حقيقت پاى مى فشردند و از همان روزگاران نخست در ثبت و ضبط و نشر آن مى كوشيدند. پس از پيامبر(ص) بلحاظ دگرگونى هاى سياسى, اين موضوع كاملاً روشن و استوار دستخوش فراز و فرودهايى شد. كسانى عدم كتابت بلكه عدم نشر حديث و سنت را پيشه ساختند و طرفه آنكه اين را به رسول الله(ص) نسبت دادند (اسناد اين ادعا يكسر تباه است, اين نكته را در مقامى ديگر روشن كرده ايم, ر.ك: علوم حديث, ش,) به هر حال پس از آغازين سال هاى قرن دوم, عدم كتابت كه رسميت يافته بود و حكومت بر آن تأكيد مى ورزيد, زدوده شد و كتابت و تدوين و نشر كه پيش از آن جريان پنهانى و رويارويى با حكومت بود علنى شد و حكومت نيز بدان فرمان داد. جريان كتابت, تدوين, نشر, شرح, آموزش سنت در سده هاى مختلف با تفاوت هايى پى گرفته شد. در مدارس مختلف هزاران, هزار از علاقه مندان براى فهم حديث نبوى زانوى تعلّم زدند, آموختند, نوشتند و نشر دادند و بدين سان ميراث مكتوب اسلامى را رونق بخشيدند. آقاى محمود ابراهيم ديك جريان وضع سنت در قرن ششم را به بحث نهاده و رويكرد مسلمانان بدان را در اين قرن از زاويه هاى گونه گونى بررسى كرده است. او كتاب را در چهار باب سامان داده است.
در باب اوّل در دو فصل از وضع حديث از آغاز تا قرن ششم سخن گفته است و نيز از وضع اجتماعى سياسى و فرهنگى قرن ششم. (ص١٩ـ١٤٠)
مؤلف در فصل اوّل سنت را تعريف كرده و از توجه صحابيان به سنت سخن گفته است. او از يكسو عنايت رسول الله را به سنت وامى گويد و تأكيد آن بزرگوار را بر كتابت و ضبط آن و از ديگرسوى موضع برخى از صحابيان و حاكميت را در برابر كتابت و اعلام عدم كتابت را به عنوان سياست رسمى حكومت, و براى حل رفتار تناقض آميز حكومت با سيره پيامبر مى كوشد راه حلى بجويد كه روشن است ناكام مى ماند و به هر حال بر اين حقيقت خستو مى شود كه كسانِ بسيارى از صحابه به سنت توجهى تام داشتند و بر كتابت تأكيد مى ورزيد و حديث را مى نوشتند. (ص٤٠ـ٦٤). پس از اين مؤلف از تلاش صحابه و تابعين در حراست از ساحت حديث و رويارويى آنها با حديث آفرينان و دروغ گستران ياد مى كند و از (دارالحديث)هاى شهرهاى مختلف سخن مى گويد در آنها مردمان به آموزش و فهم حديث اشتغال داشته اند. (ص٦٤ ـ٨٠).
گزارش تدوين رسمى حديث پس از قرن اول نگاهى گذرا به وضع حديث از قرن هاى دو ـ پنجم بحث هاى بعدى كتاب است. (ص٨١ ـ١٠١).
فصل دوم ويژه گزارش وضع سياسى اجتماعى و فرهنگى قرن ششم هجرى است كه در دو مبحث پرداخته شده است. در مبحث اول از وضع سياسى حاكميت ها, دگرنى هاى حكومتى, درگيرى, نزاع هاى مذهبى و… سخن گفته است و در مبحث دوم از وضع فرهنگى و علمى بويژه از چگونگى حديث و مدارس حديثى (ص١٠٥ـ١٤٠) پس از آنچه آمد, باب دوم آغاز مى شود كه موضوع اصلى كتاب است و مؤلف بدان عنوان (مناهج المحدثين فى القرن السادس الهجرى) داده است. اين باب داراى سه فصل است. در فصل اول شيوه هاى تلقى حديث را گزارش كرده است, او ابتدا طرق تحمل حديث يعنى سماع, قرائت, مناوله, كتابت, اجازه و… را تعريف كرده و چگونگى آنها را نمايانده و آنگاه نمونه هاى عينى اين تلقى ها را در قرن ششم نشان داده است. (ص١٤٥ـ١٧٩).
در فصل دوم اين باب از تأليف و چگونگى آن بحث كرده و در موضوعات مختلف دانش حديث چندى و چونى آثار مكتوب عالمان در اين قرن را نشان داده است.
او اين بحث را با عنوان (علم الحديث رواية) آغاز كرده است و ابتدا از لزوم كتاب و وجوب آن بحث كرده و اهميت كتابت و نگارش در حديث و حديث گزارى را باز گفته است و در پى آن شاخه هاى گونه گون آن مانند (علم الجرح و التعديل), (علم رجال الحديث و اسماء الرجال) (علم علل الحديث) (علم مختلف الحديث), (علم غريب الحديث) و… را گزارش كرده است.
مؤلف تصنيف ها و نگارش هاى عالمان قرن ششم را در ذيل عناوينى طبقه بندى كرده است (جمع بين صحيحين) مانند (الجمع بين الصحيحين محمد بن طاهر قيسرانى (م٥٠٧) كه چاپ شده است, (جمع كتاب هاى شش گانه در مجموعه اى واحد) مانند كتاب بلندآوازه (جامع الأصول ابن اثير جزرى [م٦٠٦)), جمع و تدوين احاديث كتاب هاى متعدد مانند (مصابيح السنة بغوى (م٥١٦) (گزينش ها) مانند (الترغيب والترهيب) قرشى, تميمى اصفهانى (م٥٣٥), (اربعين ها) مانند (الاربعين البلدانيه) احمد بن محمد سلفى اصفهانى (م٥١٧) كه چهل حديث را از چهل شيخ حديث از چهل شهر جمع كرده است (جزءها), (اطراف الاحاديث)ها, (مسلسل)ها (سيرْها و شمايل ها). مؤلف در ذيل تمام اين عناوين هم عنوان را توضيح داده و هم كتاب هاى نگاشته شده در اين قرن را ياد كرده است. (ص١٩٨ـ٢١٨).
در فصل سوم از باب دوم كوشش عالمان قرن ششم هجرى درباره علوم حديث و رجال آن كاوش و گزارش شده است. مؤلف اين مبحث را ذيل ده عنوان عرضه كرده است (جرح و تعديل) (رجال الحديث و اسماء الرجال), (المؤتلف والمختلف), (علل الحديث), (غريب الحديث), (ناسخ الحديث ومنسوخه), (شروح السنة النبوية الشريفه), (التصنيف فى عوالى الحديث), (علوم حديث در نگاشته هاى مستقل) مانند (الألماع الى معرفة اصول الروايه و تقييد السماع) قاضى عياض (م٥٤٤), (واژه شناسى ها و…). (ص٢١٩ـ٢٦٠).
در فصل اوّل از باب سوم, چهار كتاب مهم حديثى نگاشته شده در اين قرن را به تفصيل معرفى كرده است. (جامع الأصول) ابن اثير, (الفردوس بمأثور الخطاب) ابن شيرويه, (مصابيح السنه) بغوى و (شرح السنة) او. در بررسى اين كتاب ها از چگونگى تأليف, هدف مؤلفان از نگارش آنها, شيوه مؤلفان در تدوين و نگارش و آثار نگاشته شده درباره اين آثار سخن گفته است (ص٢٦٢ـ٣٠٣). و به همين سبك در فصل دوم اين باب, برخى از كتاب هاى مهم (علوم حديث) و (رجال الحديث) را بررسى و گزارش كرده است, مانند (الألماع…) كه پيشتر از آن ياد كرديم; و به تفصيل از آن سخن گفته است. (و الأنساب سمعانى), (غوامض الأسماء المبهمه الواقعة فى متون الأحاديث المسنده) ابن بشكوال و… (ص٣٠٧ـ٣٦٢). و بالاخره در فصل سوم از اين باب كتاب هاى نگاشته شده درباره (احاديث مجعول و موضوع) را شناسايى و شناسانده است, مانند (تذكره الموضوعات) محمد بن طاهر مقدسى قيسرانى, (الموضوعات) ابوالفرج عبدالرحمن بن جوزى و… (ص٣٦٧ـ٤١١).
و آنگاه در باب چهارم كه نصفى از حجم كتاب را به خود اختصاص داده است, محدثان در اين قرن را معرفى كرده است در پنج فصل هر فصلى ويژه ديارى, عراق, شام, مصر, أندلس و مغرب و افريقا. در معرفى محدثان نام, گزيده اى از شرح حال, استادان و مشايخ, شاگردان و آثار آنها سخن گفته است. و در پانوشت ها به تفصيل منابع شرح حال و سوانح زندگانى محدثان را ياد كرده است. (ص٤٢١ـ٧٩٢). كتاب افزون بر فهرست موضوعات و منابع و مصادر فقط يك فهرست دارد, فهرست نام محدثان براساس ديارى كه بدان منسوبند.
كتاب آقاى, ديك, اثرى است ارجمند, و روشن است كه او در سامان دادن بدان رنج گرانى را بر خود هموار كرده است; او براى سامان دادن اين پژوهش دويست و هفتاد و يك اثر را كاويده كه برخى به بيش از ده مجلد فراز مى آيد. كاستى مهم اين كتاب اين است كه, آقاى ديك مانند همگنانش حتى به يك منبع و مصدر شيعى مراجعه نكرده و مآلاً از مؤلفان و مصنفان و كوشندگان در احيا و حراست سنت نبوى از شيعه در اين قرن سخن نگفته است. به هر حال كار آقاى ديك كارى است كارآمد و ارجمند. و شايسته است فاضلان شيعى كشش ها و كوشش هاى عالمان شيعى در آستانه (سنت) را بدين سان بكاوند و با شناسايى دقيق تلاش هاى آنان را در سده هاى مختلف بشناسانند. محمدعلى مهدوى راد
* تاريخ اسلام در آثار شهيد مطهرى, دو جلد, گردآورى و تدوين: سيد سعيد روحانى. ناشر: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها, معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامى, وزيرى, ٣٣٦«٣٧٣ص.
كتاب حاضر, مجموعه اى است برگزيده از آثار شهيد مرتضى مطهرى كه براساس سرفصل هاى جديد درس تاريخ اسلام, در دو مجلد به گونه اى تنظيم شده است كه مى تواند منبعى براى تدريس تاريخ اسلام مورد استفاده استادان مربوط و دانشجويان قرار گيرد. در جمع آورى و تنظيم اين مجموعه, گردآورنده كوشيده است تا مطالب شهيد مطهرى بى كم و كاست نقل و هر بخش به متن اصلى ارجاع داده شود تا امانت در نقل به طور كامل حفظ گردد. اجمال و تفصيل مطالب فصول و بخش ها, تابع پرداختن استاد مطهرى به موضوعات در كتاب هايشان است.از اين رو, ميان كميت مباحث, تناسب درسى به چشم نمى خورد. همچنين مؤلف, براى رعايت حجم مناسب كتاب, از آوردن مطالب تكرارى و كم اهميت اجتناب كرده است. تقريباً همه مطالب كتاب, داراى آدرس در آثار شهيد مطهرى است.
از آنجا كه اين مجموعه از بخش هاى مختلف منابع اصلى به صورت گزينشى استخراج شده است, گاه در بعضى موارد وضوح چندانى به چشم نمى خورد. از اين رو خواننده در چنين مواردى بايد منابع اصلى را كه در ابتداى هر بخش فهرست شده است, به مطالعه گيرد.
در جلد اول اين مجموعه, از ٤٠ اثر و در جلد دوم از ١٥ اثر استاد, استفاده شده است. منابع و مآخذى كه از كتب استاد شهيد مطهرى استخراج شده همراه فهرست آيات, روايات, اشعار و اعلام است.
مؤلف در پايان هر فصل, چكيده اى از مطالب آن فصل افزوده و در پايان جلد دوم كتاب, فصلى را تحت عنوان (تحريف تاريخ) گشوده است.
گفتار اول كتاب, (ماهيت تاريخ) نام دارد و در آن به تعريف و فلسفه تاريخ مى پردازد. در اين گفتار, كلى ترين مباحث مربوط به علم تاريخ جاى گرفته است. گفتار دوم (آشنايى با مورخان مسلمان) نام دارد كه در آن مورخانى همچون: يعقوبى, ابن هشام, ابن اثير,طبرى, ابوالفرج اصفهانى, جاحظ. عايشه بنت الشاطى و حجت الاسلام دكتر آيتى, به اجمال معرفى شده اند. (محيط پيدايش اسلام) عنوان فصل دوم كتاب است كه در آن از (مددهاى غيبى), (زنان و دختران در دوره جاهليت), (تمدن ايران) و… بحث مى شود.
سومين فصل كتاب در جلد نخست, زندگى حضرت محمّد(ص) را بررسى و تحليل مى كند و در سه گفتار از (زندگى حضرت محمّد), (اقدامات پيامبر براى ساختن جامعه اسلامى) و (عوامل موفقيت اسلام) سخن مى رود.
(از سقيفه تا قتل عثمان), عنوان و موضوع فصل چهارم كتاب است. در اين فصل, جريان سقيفه, فتوحات خلفاى سه گانه و قتل خليفه سوم تحليل مى شود. مؤلف, حكومت حضرت على(ع) را در فصل پنجم كتاب برمى رسد و در آن زمينه به حكومت رسيدن حضرت على(ع), ويژگى هاى حكومت علوى و موانع و مشكلات حكومت حضرت على(ع), مورد مداقه و بررسى قرار مى گيرد.
نخستين فصل جلد دوم كتاب, گفتارهايى درباره ائمه و حكومت امويان است. مؤلف در گفتار اول, نوشته و گفته هاى شهيد مطهرى را درباره ماهيت حكومت اموى, مرتب كرده است. سپس به شناخت زمينه ها و علل صلح امام حسن(ع) مى پردازد. پس از آن به سراغ شناخت زمينه ها, علل و پيامدهاى نهضت خونبار امام حسين(ع) در محرم سال ٦١هجرى مى رود و پس از فراغت از اين گفتار, مطالبى را در آثار شهيد مطهرى درباره امام چهارم, حضرت على بن الحسين(ع) زين العابدين مى افزايد.
فصل دوم كتاب (ج٢) درباره (ائمه(ع) و عباسيان) است. گفتار نخست اين ٩ فصل, زمينه هاى به قدرت رسيدن عباسيان را برمى رسد و نمونه هايى (٥فقره) از سياست عباسيان را يادآور مى شود. اقدامات و عكس العمل هاى امامان شيعه در برابر حكومت عباسى, موضوع گفتار دوم اين فصل است. در اين گفتار درباره اوضاع سياسى در عهد امام صادق(ع), جنگ عقايد, اختلاف دانشمندان در قرائت و تفسير قرآن, پيدايش زنادقه, متكلمان و صوفيه بحث مى شود. اهتمام شيعه به مسائل عقلى و عوامل مؤثر در نشاط علمى در زمان امام صادق ـ عليه السلام ـ از ديگر مباحث اين گفتار است. پس از آن نوشته ها و گفته هاى شهيد مطهرى درباره امام هفتم, حضرت موسى بن جعفر(ع) درج گرديده و در آن شخصيت آن امام گرامى تحليل شده است.
مؤلف پس از فراغت از زندگى و شخصيت امام كاظم(ع) مطالب سودمندى را در آثار شهيد مطهرى درباره امام رضا(ع) و ديگر امامان پس از ايشان مى افزايد. در ذيل مباحث مربوط به امام هشتم, به چند موضوع مهم اشاره مى شود كه برخى از آنها بدين قرار است: مسأله ولايت عهدى امام رضا و نقل هاى تاريخى; انگيزه هاى مأمون در ماجراى ولايت عهدى امام هشتم (جلب نظر ايرانيان, فرونشاندن قيام هاى علوى, خلع سلاح كردن حضرت رضا(ع)) طرز رفتار امام رضا(ع) پس از مسأله ولايت عهدى, ولايت جائر و نماز عيد قربان.
محافظت شديد و شهادت امام, دو موضوع مطرح شده درباره امام حسن عسكرى(ع) است. اما درباره حضرت صاحب الزمان(عج) اين مباحث به ترتيب قرار گرفته اند: انتظار فرج, دوگونه انتظار, انتظار ويرانگر, انتظار سازنده, مشخصات انتظار بزرگ, بيان على(ع) درباره مهدى موعود, اثر اعتقاد به مهدويت در تاريخ اسلام (قيام مختار و اعتقاد به مهدويت, سخن زُهرى و شهادت زيد بن على, قيام (نفس زكيه) و اعتقاد به مهدويت, نيرنگ منصور خليفه عباسى, محمد بن عجلان و منصور عباسى, سخن دعبل) اعتقاد به مهدويت در جهان تسنن و بيان جاحظ.
همان طور كه پيش تر گفتيم در پايان جلد دوم, ذيل يك پيوست, بحثى با عنوان و موضوع (تحريف تاريخ) آمده است كه بسيار سودمند و نكته سنجانه است. از استاد شهيد مطهرى در اين پيوست, سخنان و نوشته هاى درج گرديده كه نگاه هوشمندانه ايشان را به دين و ديندارى نشان مى دهد. اين پيوست با (معنا و انواع تحريف) آغاز مى شود و پس از آن (عوامل تحريف) مورد بررسى قرار مى گيرد. به اعتقاد شهيد مطهرى, عوامل تحريفات تاريخى, عبارتند از: اغراض دشمنان, تمايل بشر به اسطوره سازى و افسانه پردازى, عوام زدگى و… ايشان, مسؤول تحريفات تاريخى را علما و عامه مردم دانسته و هشدار مى دهد كه بايد با اين پديده شوم مقابله كرد.
خطرات تحريف, وظيفه علماى امت و وظيفه توده مردم از ديگر مباحث اين (پيوست) است.
گردآورنده اين مجموعه با افزودن تيترهاى تفكيكى و چكيده مطالب در پايان هر فصل و دادن ترتيب منطقى به مباحث, اين مجموعه را خواندنى و بسيار مفيد كرده است. توفيقات بيشتر گردآورنده را از خداى متعال خواستاريم و از همو تعالى روح و آرامش ملكوتى براى روح استاد شهيد مطهرى ـ رضوان الله عليه ـ درخواست مى كنيم. رضا بابايى
* پيش شرط هاى پژوهش در علوم دينى, رضا بابايى. ناشر: مركز فعاليت ها و پژوهش هاى قرآن و عترت. چاپ اول, ١٣٧٨, رقعى, ٢١٤ص.
نويسنده در مقدمه كتاب از نابسامانى وضعيت تحقيق در كشور و بويژه در حوزه هاى علميه اظهار نگرانى كرده و مى نويسد: (بسيارى از تأليف ها و نوشته هاى روزگار ما, به گزارشى آشفته و بى قاعده, نزديك ترند تا تحقيق. اگر نويسنده اى, آراى تنى چند از بزرگان را برهم زد و نوشتار خود را از نقل قول هاى بلند و كوتاه آكند و آنگاه خواننده را به اجبار, نتيجه اى خوراند كه از مقدمات كتاب, بسى دور و بيگانه است, جز آنكه زحمتى به خود داده و لقمه اى را دور چند صد سر گرنده است, برگى بر كتاب تحقيق نيفزوده است و قطره اى آب بر كام عطشناك حق جويان نيفشانده است; سهل است كه آنان را به سركشتگى بيش تر افكنده است. شهوت تأليف, كم از شهوت هاى ديگر نيست. تحقيق و پژوهش, نيازى است كه فطرت هاى بيدار را پيوسته نهيب مى زند و خواب را از سر زنده دلان ربوده است. اما كتابسازى و كارنامه خويش را از عناوين كتاب ها و مقالات انباشتن, بيمارى صعب العلاجى است كه زودا به مرگ نام و ياد مؤلف انجامد). (ص٢٨ـ٢٩).
در همين مقدمه, نويسنده به تفصيل درباره آفت تقليد و آسيب رسانى آن به جريان تحقيق در علوم دينى مى پردازد. موضوع اصلى كتاب, بايسته هاى پژوهش و شرح و توضيح آنها است, كه عبارتند از:
١. روحيه تحقيق. در اين بخش, ضمن تعريف و توضيح روحيه تحقيق و آثار آن, پاره اى از نشانه هاى دانشمندى را كه در او روح تحقيق زنده است, برمى شمارد.
٢. تتبّع. به عقيده نويسنده, تتبع يكى از اضلاع هندسه تحقيق است. وى ميان تتبع و تحقيق فرق مى گذارد و نخستين را مقدمه دومين مى داند. وى همچنين توضيح مى دهد كه بسيارى از نوشته هاى موسوم به تحقيق در حوزه علوم دينى, در واقع تتبع و جستجو است. جستجو و جمع آورى منابع و آراء اگرچه در جاى خود مغتنم و گاه مقصود بالذات است, نبايد هماره نشانه اصلى و غايت قصواى نويسنده و محقق قرار گيرد.
٣. كاربست ابزار كارآمدتر. از آنجا كه پژوهش, در واقع فنّ است, مانند هر فنّ و صنعت ديگرى نياز به ابزارهاى مناسب خود دارد. از اين رو هرگونه توسعه و غنى سازى در فن آورى تحقيق, نتايج بهترى را در پايان به دست مى دهد. اين بخش از كتاب براى روشن تر شدن فوايد فن آورى در ابزار تحقيق نگارش يافته است.
٤. برگرفتن بهترين و مناسب ترين شيوه در تحقيق.
٥. ثبوت گرايى; آنگاه اثبات گروى. توضيح نويسنده درباره اين پيش شرط, بدين قرار است: (حقيقت از آن جهت كه حقيقت است, ثبوت دارد و اگر پرده از رخسار آن برداشته شود, به اثبات نيز مى آرايد. هميشه آنچه اثبات مى شود, ثبوت ندارد و هرچه در نشئه ثبوت است, اثبات شدنى و يا اثبات شده, نيست. برخى همه همّ و غم خود را مصروف اثباتِ مطلبى مى كنند كه پيش تر خود به ثبوت آن دست نيازيده اند). (ص٧٢)
٦. هدفمند بودن. مراد نويسنده از هدفمندى در تحقيق, آن است كه محقق به نيكى بداند كه در چه فضايى تحقيق مى كند و به كجا مى رود و چه از او و تحقيق او ساخته است. وى هدفمند بودن تحقيق را به معناى اصرار بر اثبات مدعايى ندانسته و براى آن پنج ركن مى شمارد. (ص٧٨ـ٧٩).
٧. ابتكار و نوآورى.
٨. خوددارى از تعجيل در عرضه.
٩. آزادى عمل و دلخواه بودن موضوع تحقيق. اگر محققى در موضوع تحقيق, آزادى و صرافتِ طبع نداشته باشد, آسيب هاى زير بر تحقيق او وارد خواهد شد: ژرف و زيبا از آب درنمى آيد; انگيزه اى براى اعلان كاستى ها و ناراستى هاى آن نيست; نگاه تحقيق به فراتر از آراى معمول, راه نمى يابد… (ص٩٨).
١٠. پرهيز از جزئى نگرى و كلى گويى.
١١. دسترسى به منابع معتبر و مصادر اصيل.
١٢. از صفر نياغازيدن.
١٣. انديشه ورزى و عقل مدارى.
١٤. تسلط بر زبانى غير از زبان مادرى.
١٥. رعايت موازين روساختى. نويسنده در روساخت هر تحقيقى, امور زير را لازم مى شمارد: شيوه نگارش; به كار بستن آرايه هاى صورى و معنوى; تنظيم و چينش مطالب; تيتربندى و انتخاب نام مناسب. سپس درباره هريك توضيحاتى را مى افزايد.
١٦. آشنايى با شيوه هاى نگارش و قالب هاى نوشتارى. تفاوت قالب مقاله و كتاب و طرح اوليه تحقيق پيش از نگارش, يادداشت بردارى, شيوه استفاده از مآخذ و منابع و ويژگى هاى مقالات علمى ـ دينى از مباحث اين بخش كتاب است.
١٧. نهراسيدن از نتايج نوپديد و نامعمول. نويسنده اين بخش از كتاب را با اين بيت از حافظ آغازيده است و روح مطالب خود را با همين بيت به خواننده القا مى كند:
عيب مى جمله بگفتى هنرش نيز بگو
نفى حكمت مكن از بهر دل عامى چند
١٨. آگاهى از آثار اعلان نتايج تحقيق.
١٩. سخن خود را سخن آخر نپنداشتن. نويسنده در اين قسمت از كتاب, به تفصيل درباره تعصب و آفت هاى آن در امر تحقيق سخن مى گويد.
٢٠. پرهيز از كتاب سازى. كتاب سازى, رويه ناهنجار و دور از تقوايى است كه اينك بسيارى از نويسندگان حرفه اى به دام آن افتاده اند. اين شيوه ناپسند را نويسنده مورد ارزيابى قرار داده و آفات و آثار آن را برمى شمارد.
در پايان كتاب (كتابشناسى پژوهش) آمده است و نويسنده مشخصات كتابشناختى ٣٢اثر را در اين موضوع برشمرده است. از ويژگى هاى اثر حاضر, نثر روان و صميمى آن است. رضا عليزاده
* تذكره نصرآبادى: تذكرةالشعرا (به انضمام رسائل, منشآت و اشعار), محمّد طاهر نصرآبادى, مقدمه و تصحيح و تعليقات: محسن ناجى نصرآبادى, ٢ج, چ١, تهران: انتشارات اساطير, ١٣٧٨هـ.ش.
تذكره نصرآبادى متنِ شناخته اى است. سال ها پيش زنده ياد وحيد دستگردى اين كتاب را به طبع رسانيد و اگرچه آن چاپ با موازين متن شناختى امروزين سازگار نبود, تاكنون بيشتر پژوهندگان ادب و تاريخ ايران سده يازدهم هجرى, از طريق چاپ وى ـ هريك به نوعى ـ از آگاهى هاى بسيار و متنوع اين اثر ذووجوه بهره مند شده اند.
انتظار مى رفت كوششى در راه تجديد تصحيح تذكره نصرآبادى صورت بندد. طبع و تصحيح جديد آقاى محسن ناجى نصرآبادى, پاسخى است به اين انتظار.
كوشش آقاى ناجى نصرآبادى ـ كه اصالتاً يزدى و باشنده مشهد مقدس اند و لذا ايشان زادگاه نويسنده تذكره را حتى اگر نديده باشند ـ براى همگان يك فائده دارد و براى راقم اين سطور دو فايده: فايده همگانى آن است كه عموم خوانندگان به چاپى منقَّح تر از چاپ وحيد و فهارس و پيوست هاى سودمند و تفصيلى آن دسترسى دارند. فايده خاص بنده آن است كه بهانه اى مى يابم تا چند سطرى درباره اين كتاب شگفت قلمى كنم و تجديد عهدى با پاره اى انديشيده هايم در سَوالف ايام بنمايم.
تذكره نصرآبادى ـ به عقيده بنده و بى هيچ اغراق و مبالغه ـ يكى از مايه ورترين مامنامه هاى ادب و تاريخ ايران و در نوع خود كم نظير, بلكه بكلى بى نظير و منحصر به فرد است.
اگرچه اين كتاب يك تذكرةالشعراى بظاهر ساده صفوى است كه تأليفش به سال ١٠٨٣هـ.ق. و به نام شاه سليمان آغاز شده و تا سال ١٠٩٠ نرم نرم تكميل مى گرديده (ر.ك: ص چهل وپنج), ويژگى هايى چند دارد كه آن را از اقرانش ممتاز مى سازد و در پايگاهى بى بديل قرار مى دهد.
چندى پيش استاد نجيب مايل هروى در گفتگويى دوستانه با نگارنده درباره تذكره نصرآبادى گفتند: (بعضى از كتاب ها به تنهايى يك ايران اند و من گمان مى كنم اگر از دوره صفوى جز تذكره نصرآبادى برجا نمانده بود, همين كتاب براى شناخت آن دوران كفايت مى كرد).
عقيده بنده اين است كه به حقيقت دو اثر كلان فرهنگى فراهم آورده اواخر روزگار صفوى, يعنى رياض العلماى ميرزا عبدالله اصفهانى (مشهور به افندى) و تذكرةالشعراى نصرآبادى, در كنار هم بهترين ماده را براى تدوين تاريخ فرهنگى و ادبى و اجتماعى دوره صفوى فرا دست مى نهند و ما را از بسيارى اين دَر و آن دَر زَدَن ها, و ـ به قول صائب ـ (هرزه گردى ها), نجات مى دهند.
رياض العلماى ميرزا عبدالله اصفهانى و تذكرةالشعراى نصرآبادى, هرچند در سبك و سياق تدوين و تبويب و نوع اطلاعات, تفاوت هاى بنيادين و تمايزهاى بَيّن دارند, در انباشتگى از آگاهى هاى ريز و درشت و رنگارنگ و گاه عجيب و غريب همانندند. مصراع مولانا كه گفت: (يك سينه سخن دارم, هين شرح دهم يا نه؟), لسان حال اين دو كتاب است. اين دو اثر, گاه ما را, مستقيم و غيرمستقيم, به زوايايى از حيات خواص و عوام آن عهد و پيدا و پنهان جامعه و مردم رهنمون مى شوند, كه نفوذ به آن گوشه ها و كاوش آن كُنج ها, حتى با وسايل پيشرفته خبرگيرى و خبررسانى امروزى هم, آسان نيست.
توجهى كه ميرزا عبدالله و محمّدطاهر نصرآبادى, هريك در حيطه كار و علاقه خود به بعضى جزئيات و نكات پيش پا افتاده نما نشان مى دهند, خالى از غرابت نيست, و ايشان را از ديگران متمايز مى كند.
هرچند باريك بينى ها و تفحّصات ميرزا عبدالله اصفهانى, صاحب رياض العلماء, از حيثى عالمانه تر و منضبط ترست و دستاوردهاى گوناگون قابل ملاحظه داشته, نگارنده از وجهى كار نصرآبادى را داراى ارزش بيشترى مى داند, و آن وجه, ميزان نوآورى و ابتكار است.
دقت ها و پيجويى هاى ميرزا عبداللّه تا حدّ زيادى ثمره پرورش يافتن در مكتب محدّثانه و كتابشناسانه علامه محمّدباقر مجلسى است. طبيعتاً نبوغ ميرزا عبداللّه نيز كار خود را كرده و از او يك تراجِمنگار و كتابشناس, با دقّت يك محدّث, ساخته است. (با وامكردِ تعبيرهاى امروزى) مى توانيم گفت: ميرزا عبداللّه اصفهانى يك فارغ التحصيل موفق از پژوهشكده و آموزشكده مجلسى است و دوره كارورزى اش را كنار دست علامه مجلسى و به عنوان دستيار او در طرح تحقيقاتى تأليف و تدوين بحارالانوار سپرى كرده است.
در مقابل, محمّدطاهر نصرآبادى ظاهراً بيشتر اتكائش بر سليقه شخصى و ابتكار خود است. به ياد داشته باشيم كه نصرآبادى حتى دوره شكوفايى نقد ادبى فارسى را در شبه قارّه آنقدرها درك نكرده (ر.ك: شاعرى در هجوم منتقدان, دكتر محمّدرضا شفيعى كدكنى) از اين رو حتّى نمى توان او را با تجربه هاى امثال خان آرزو (سراج الدين على, ١٠٩٩ـ١١٦٩هـ.ق.) در حوزه نقد ادبى و شعرشناسى, آشنا و از آنها برخوردار دانست. او پيش از اين قيل و قال ها مى زيسته و در كار خود, خواه قوى, خواه ضعيف, به اصطلاح عربى زبانان (سَليقى) بوده است. (شاعر عرب گفت: ولستُ بنحويٍ يصول لسانه/ ولكن سَليقيّ اَقولُ فَأُعرِبُ).
عبارت پردازى هاى كم تكلّف او كه گاه به شيوه محاوره مى گرايد و تعمّدى كه گويا در اين باب دارد, گيرايى خاصى به اثرش بخشيده; ضمناً دست او را هم در بيان مقاصد و ما فى الضميرش باز گذاشته است.
نمى توان زبان و طرز تعبير نصرآبادى را ـ مثلاً در جايى كه درباره نقد ادبى و قوت و ضعف شعرى افراد اظهار مى كند ـ با صفاتى مانند (علمى) و (فنّى) يا حتّى (دقيق) وصف كرد; ولى اينقَدَر هست كه از عهده بيان طبقات و درجات و سطوح برمى آيد و اين نكته بى اهميتى نيست.
نوع داورى اش را درباره هر شاعر با عباراتى كوتاه به خواننده مى رسانَد; مانند: (طبع نظمى هم دارد) (ص١٥٤); (گاهى فكرى [نسخه بدل: فكر شعرى] مى كند) (ص١٦٩; و نيز ر.ك: ص٢١١ و ٢٣٤); (در شعر عربى و فارسى ربط داشت) (ص٢٣٤); (طبعش خالى از لطفى نبوده) (ص١٦٣; و نيز ر.ك: ص١٦٦ و١٧٨); (در ترتيب نظم از اقران خود كمى ندارد) (ص٥٠٣); (طبعش در ترتيب نظم و نثر و حلّ معمّا هم نهايت لطافت و قدرت دارد) (ص٢٤٥); (در دقت طبع و سخن فهمى و سخن شناسى مانند نداشت) (ص٢٥٥ و٢٥٦), و…. از كنار هم نهادن اينگونه عبارت ها و پيجويى ها در سراسر كتاب, فى الجمله مى توان دانست كه نصرآبادى با دقت و قوه تمييز خود, كوشيده كار و كارنامه هر سرايشگر را ارزيابى و توصيف كند و از يك گزارشگر و آمارگير, بسى پيش تر و چيره دست تر است.
گزينش نصرآبادى هم از اشعار سرايشگران, درخور تأمل است. بررسى تذكره نشان مى دهد كه وى در انتخاب اشعار آسانگير و شتابكار نبوده است. بى ترديد برخى از بهترين ابيات سبك هندى (اصفهانى) را در همين تذكره نصرآبادى مى توان دستياب كرد. تجربه نيز نشان مى دهد محققان ادب پژوه عمدتاً در انتخاب ها و برگزيده هاى نصرآبادى به ديده عنايت نگريسته و از او بسيار نقل مى كنند. از سخنان خودش در مقدمه تذكره هم پيداست (ر.ك: ص٥) كه به اين مقوله توجه خاصى داشته است.
امروز مى دانيم كه نصرآبادى در كار گزيده سازى و انتخاب از ميان اشعار شاعران مرد كارآزموده اى بوده و تجربه هاى ديگرى نيز داشته است. وى دو منتخب از ديوان صائب ترتيب داده است: يكى به نام مرآت الجمال كه برخى اشعار صائب را در صفت بهار, مهتاب و… در بردارد و در پيوست همين چاپ تذكره (ص٨٤٧ ـ٨٥٧) آمده است; ديگر گزيده اى با مقدمه اى منثور كه دستنوشت آن در تركيه هست (ر.ك: ص چهل ودو). همچنين گزيده اى از شاهنامه فردوسى ترتيب داده بوده (همان ص) كه متأسفانه دستنوشتى از آن نمى شناسيم ـ و اى كاش به دست افتد!
اينكه نصرآبادى بى دريغ و بى پروا, اطلاعات ظاهراً فرعى و گاه بى ربط را در كتاب خود مجال طرح مى دهد, سبب شده ما بتوانيم از طريق او به بسيارى از تاريكْخانه هاى تاريخ سَرَك بكشيم و تصوير روشن ترى از روزگار او به دست بياوريم. نصرآبادى حتى از اين اِبا ندارد كه گزارش دهد ماتَرَك فلان كس چقدر مى ارزيده (ص٥٥١) يا خودش گواه وصول اموال چه كسى بوده و….
شمه اى از عقايد شخصى (مانند اين كه چه كارى عاقبت ندارد: ص٢٠٩) يا شوخْ طبعى هاى مردم روزگار (ص٢٠٥ و٤٤٠ و…) و داستان هاى تلخ و شيرين عصر او (مانند ص٢٩٧ و٢٩٨), ظاهراً بى هيچ بازدارنده اى, در كتاب او راه يافته كه سند درجه يك به شمار مى رود.
متن ها, مانند انسان ها, طبيعت هاى مختلف دارند و به اصطلاح روانشناسان بين آنها (تفاوت هاى فردى) ملاحظه مى شود. انسان هايى را مى بيند كه همه حركات و سكناتشان معنى دار و هشيارانه است, و انسان هايى ديگر كه آنقدر در روزمرگى ها غرق اند, پندارى نرمْ نرمْ هويت ماشينى مى يابند و از آگاهى و خودآگاهى و هشيارى تهى مى شوند.
در ميان متن ها هم برخى آكنده از تقليد و تكرار و قوالب اند و برخى سرشار از اراده و اختيار و هوشيارى هستند; هر كلمه و حتى هر مكث و قطع و وصل و عطفشان حاكى از مطالب ويژه و تازه هاست.
ستايشگران تاريخ بيهقى يكى از ويژگى هاى آن را همين مى دانند كه بيهقى استادانه از راه حرف و صوت, زير و بم انديشه هاى خود, احساسات حاكم بر وقايع, و همه ريزه كارى ها را به خواننده منتقل مى كند; گويى او سينماگر چيره دستى است كه از طريق بهره ورى از تصاوير و زوايا و مناظر مختلف پيام خود را در گوش دل بيننده به آوايى رسا فرو مى خوانَد.
خيال مى كنم نصرآبادى نيز تا حدى در كار خود از اين شگردها بهره مند شده و از دقت در سطر سطر تذكرةالشعراى او مى توان داستان ها و ماجراها و حكايت ها شنيد.
هنر خيام يا هركس ديگر كه آن رباعى هاى مشهور (كوزه انديشانه) را سروده, آن است كه خط و خال و ابروى خوبان را در ذرّه ذرّه خاك كوى و برزن مى تواند ببيند. اين همان (نگاه متفاوت) است كه مردم عادى از آن (كم بهره) يا (بى بهره)اند. ناقد ماهر نيز بايد بتواند از همه سخنان و اشارات و تنبيهات محمّدطاهر نصرآبادى گفته و ناگفته تاريخ را بيرون آورد. اساساً يك متن پژوه بايد متن را به سخن گفتن درآوَرَد و آن متن پژوه كامياب تر است كه بيش از ديگران مى تواند از هر لفظ (حرف بكشد).
در مملكت ما, كه هنوز نَفْس (تصحيح متون) و احياء مخطوطات ـ كما هو حقّه ـ جا نيفتاده, سخن از افق هاى بالاتر گفتن محل تأمل است, و در عين حال, امرى ناگزير. در اين شكى نيست كه تصحيح متون پيش از آنكه غايت باشد, ابزار است, و بيش از آنكه شرط كافى باشد, شرط لازم است. بايد متن هايى منقَّح و شسته رُفته از متون كهن آماده كرد, آنگاه به بازخوانى انتقادى و كالبدشكافى و ژرفاشناسى همه سويه اين متون پرداخت; يعنى همان كارى كه متن پژوهان عرب با دو لفظ الدّراسة والتحليل از آن ياد مى كنند.
امروز با نشر تجديد تصحيح تذكره نصرآبادى به همت آقاى محسن ناجى, كار ناقدان و تحليلگران و شكافندگان, بسيار سهل تر از زمانى شده كه فقط طبع قديم مرحوم وحيد دستگردى در دست بود. فهارس متعدد و بهره ورى از نسخ مهم و معتبر در اين تصحيح, زمينه كار را بسيار آماده تر كرده است. ديگر هيچ بهانه اى نبايد جست و بايد به (دراسه) و (تحليل) اين متن پرسخن نشست. اين كار از تاريخدانان و ادب پژوهان متوقَّع است, و منافاتى با اين ندارد كه مصحِّح كوشاى كتاب نيز با جستجو و تحقيق بيشتر و اصلاحات پسينى و استدراك هاى ناگزير در هر چاپ و تجديد چاپ بر صحت و اتقان كار خود بيفزايد و (تصحيح) اين متن را از اين هم پيش تر ببرد و دقيق تر سازد و بويژه پاره اى سهوهاى سجاوندى و حروفنگارى را بزدايد.
آقاى ناجى نصرآبادى كار خوبى كرده اند كه رسائل و منشآت و سروده هاى پراكنده صاحب تذكرةالشعرا را هم گردآورى كرده و پس از متن تذكره قرار داده اند.
از تذكرةالشعراى نصرآبادى بسيار مى توان گفت. حتى مى خواستم برگزيده هايى از متن را نقل كنم, ولى هم بيم تطويل هست و هم صعوبت انتخاب از ميان آن همه اطلاعات ريز و درشت (مانند داستان تغيير لهجه شاعر سبزوارى: ص١٤٠ و…, و نمونه هايى كه پيش تر ياد شد).
بيقين پژوهندگان و ادب دوستان ـ بويژه كسانى كه استفاده از اين تصحيح را در مقايسه با تصحيح مرحوم وحيد سهل تر خواهند يافت ـ مثل نگارنده اين سطور از آقاى محسن ناجى نصرآبادى سپاس فراوان دارند. جويا جهانبخش
* عقل گرايى در تفاسير قرن چهاردهم, شادى نفيسى, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم, ١٣٧٩, ٤٥٥ص, وزيرى.
قرن چهاردهم براستى قرن دگرگونى است, دگرگونى در تمام ابعاد فكر دينى و دگرسانى در تمام وجوه فرهنگ اسلامى. كندوكاو در چگونگى اين تحوّل و بازشناسى ابعاد و زمينه هاى اين دگرگونى, و چندى و چونى گستره آن در زمينه هاى مختلف و فرايند آن از جمله پژوهش هاى خوب, كارآمد و برجاى مانده است. اين كتاب در پى آن است كه وجهى از وجوه اين تحوّل را براساس پنج تفسير شاخص اين قرن بكاود و از اين رهگذر چگونگى تأثير تحولات اين قرن را در نگارش اين آثار باز گويد.
كتاب در دو فصل سامان يافته است; در فصل اول نويسنده تحولات قرن چهارده را پى گيرى كرده و چگونگى آشنايى مسلمانان با اين تحولات و تأثير آن در حوزه فرهنگ اسلامى را واگفته است. در بخش اوّل از فصل اوّل چگونگى نگرش مسلمانان به تحولات جديد تبيين شده است و آنگاه تحول نهاد و نگرش سياسى در اين قرن و تأثير آن بر حوزه تفكر دينى بررسى شده است. بخش سوم ويژه تأثير پژوهش هاى خاورشناسان بر حوزه تفكر دينى است.
در بخش چهارم, تأثير مكاتب جديد اجتماعى ـ اقتصادى و فلسفى را بر آن و در آخرين بخش نيز تأثير دستاوردهاى جديد علمى و كلامى مسيحيت را بر حوزه تفكر دينى و تفسير بررسى شده است. نويسنده بر روى هم در اين چند بخش كوشيده است نشان دهد كه چگونه مواجهه جهان اسلام, با تمدن مغرب زمين, دانش, نگرش آنان گرايش هاى مسلمانان را دگرگون ساخت. دگرگونى اى كه پيامد آن تحول در حوزه معرفت دينى, از جمله تفسير بود و موجب شد تا مباحث سياسى, اجتماعى و علمى به تفسير راه يابد, موضوعاتى قرآنى نظير وحى, ملائكه, جن, معجزات پيامبران و قيامت و مباحثى نظير اعجاز قرآن و قصه هاى آن دوباره مطرح شده, از منظرى نو مورد بررسى قرار گيرند. زمينه اى فراهم آيد تا باورى فراگير به وحدت موضوعى قرآن و شمول آن شكل گيرد و بالاخره سبك هاى نوين تفسيرى و نيز روش هاى جديد تفسيرى, موضوعى و مقاله اى پديد آيند. بازگشت همه اين دگرگونى ها به اهميت و اعتبار يافتن عقل و يافته هاى آن در حوزه معرفت دينى در مقام تفسير قرآن است. اين عقلگرايى در تفسير در جهات مختلفى نمودار مى گردد كه البته اين جهات در تمام تفاسير به يك حد شكل نگرفته است.
فصل دوم عهده دار تحليل و گزارش سه رويكرد در تفسير قرآنى است كه مشخص ترين نمود آنها عقل گرايى است. بدين منظور نويسنده, دو موضوع مهم قرآنى را برگزيده و در هر موضوع محورهايى را براى تحقيق در نظر گرفته است. براى بررسى تفسير آيات درباره اين دو موضوع به پنج تفسير مهم اين دوره (الميزان, المنار, الجواهر, فى ظلال القرآن و نمونه) مراجعه كرده است كه هريك از اين تفاسير شاخص يك رويكرد و نگرش به قرآن محسوب شده و در ميان تفاسير معاصر, صاحب سبك و پيشگام شمرده مى شوند.
در بخش اول اين فصل تفسير آياتى از قرآن را برگزيده اند كه در آنها از طبيعت و علوم سخن گفته شده است. آياتى كه انتخاب شده اند گوياترين و مشخص ترين قسمت قرآن به شمارند كه بهره بردن از علم در تفسير آنها بيش از هر جاى ديگر از اين كتاب الهى ممكن است.
نويسنده ابتدا نظر مفسران را درباره عقل و علم به دست داده و سپس وارد تفسير آيات شده است كه در اين مورد نيز دو نوع ارتباط با علم بررسى شده است: نخست, مواردى كه آيات با يافته هاى علمى كمال هماهنگى را دارند و مفسران مى توانند از علم در تفسير بهره برند; دوم, مواردى كه به علت ناهمخوانى ظاهرى بين تفسير آيات و علم, اين استفاده امكان پذير نمى باشد و بايد در حل اين اختلاف كوشيد.
در اين پژوهش تفسير (المنار) اولين تفسيرى است كه ديدگاه هايش مورد بررسى قرار گرفته است. نويسنده نشان داده است كه مفسران المنار, اسلام را دين عقل و فكر معرفى مى كنند كه با بيان علت تشريع احكام و اقامه برهان بر بطلان شرك و دعوت به ايمان; تلاش عقل را براى درك دين محترم مى شمارند. هم ايشان براى عقل و دستاورد آن علم, جايگاهى بس بلند قائلند و به يافته هاى آن مستقل از وحى ارج مى نهند.
در مقام تفسير قرآن, عبده و رشيدرضا بر اين باورند كه قرآن به مواردى از علوم مختلف و بيش از همه علوم طبيعى و تاريخ اشاره دارد و خود در موارد متعددى در توضيح اين دسته از آيات به اجمال و تفصيل به كشفيات علمى اشاره كرده است. مهم اينكه, آنچه را كه از علوم در تفسير آيات قرآن آورده اند, مسلم انگاشته, براى تفسير وحى داراى صلاحيت تلقى كرده اند, هرچند استوارى آن ديدگاههاى علمى و اصلاً صلاحيت ايشان در مقام قضاوت در اين باره محل تأمل مى باشد.
از نظر مفسران المنار, قرآن كتاب هدايت است و همه آنچه مربوط به هدايت و سعادت دنيا و آخرت است; در آن گرد آمده و تصريح مى كنند قرآن نازل نشده تا قانونى دنيوى همچون قوانين فرمانروايان باشد و نه كتاب پزشكى براى مداواى بدنها و نه تاريخ بشرى براى بيان حوادث و وقايع و نوشته اى براى راههاى كسب درآمد; چون خداوند همه اين امور را در توان و قدرت بشر قرار داده و آنها را متوقف بر وحى از سوى خداوند نساخته است. به نظر مى رسد از نظر ايشان قرآن با اشاره به پديده هاى طبيعى بر صفات قدرت, علم, حكمت, لطف و رحمت خداوند استدلال مى كند و ايشان نيز خود نتيجه گيرى هاى كلامى از آيات علمى را به موارد مختلف و متنوعى بسط مى دهند.
(الجواهر) تفسير ديگرى است كه در اين پژوهش به بررسى روش تفسيرى او پرداخته شده است. از نظر مفسِّر الجواهر (قرآن) مسلمانان را به انديشيدن در طبيعت و فراگيرى علوم تشويق و بلكه بالاتر از آن, امر كرده است; چرا كه نه تنها درك توحيد و شناخت برخى صفات خداوند با فراگيرى علوم ميسر است بلكه ايمان به آخرت هم با پرداختن به برخى انواع آن محقق مى گردد. او دست يابى مسلمانان به مجد و عظمت گذشته و رهايى از بند حقارت و زبونى را در شناخت كامل آنان از آيات علمى قرآن دانسته, تحقق وعده نصرت الهى و برترى امت اسلام و بقا آن را در گرو علم مى داند. طنطاوى در مقام تفسير, اهتمام زيادى به ارائه شگفتى هاى طبيعت و دانستنى هاى علمى دارد و در اين راه از كشيدن جدول و ارائه عكس هم دريغ نمى ورزد; در عين حال از ذكر خدا غافل نمى شود و جا به جا در ضمن بحث علمى يا در پايان آن, مخاطب را به خدا توجه مى دهد. او علاج ذلت و حقارت مسلمانان و طريقه درستِ شناختِ خداوند را در گرو علم مى داند; و در تفسيرش مى كوشد تا تمام آنچه را مسلمانان به دانستن آن نيازمندند, در حد توان و شناخت خود ارائه دهد. او مى خواهد به تنهايى آنچه را بايد در طى قرون به دست مى آمد, در مدت زمان اندكى ارائه دهد و راه پرفراز و نشيب رسيدن به علم را ميان بُر زند. براى او تفسير آيات بهانه اى بيش نيست; از اين رو به مناسبت كلمه يا آيه اى كه در مورد جهان طبيعت آمده به بيان مفصل مطالب علمى پيرامون آن مى پردازد تا بدانجا كه با تكرار موضوع, از تكرار مجدد بحث علمى با برخى اضافات نمى پرهيزد و حتى در مواردى كه مناسبتى وجود ندارد خود به طرح آن اقدام مى ورزد. طنطاوى سخنانش را در لابلاى تفسير قرآن كه نزد مسلمانان محترم و مقدس است, گنجانيده تا بلكه ايشان بدون هراس از كفرآميز بودن آن, بدان گوش فرا دهند و بپذيرند.
از نظر طنطاوى, قول به مخالفت علم و دين, برخاسته از جهل و نادانى عالمان گريزان از دين و دينداران ناآشنا با علم است.
در كنار ديدگاه كلى او در اين موضوع, به بررسى روش تفسيرى اش ذيل سه دسته آيات پرداخته شده است; اوّل آياتى كه به هفتگانه بودن آسمانها اشاره دارند. او در اين قسمت به تأويل قرآن و تطبيق آيات با علم جديد پرداخته است; دوم آياتى كه چگونگى خلقت اسلام را تبيين مى كنند كه در اينجا او معلومات بشر در اين باره را قطعى ندانسته, در عين حالى كه بيان قرآن را در آفرينش آدم از خاك و همسرش از او صريح مى داند, چگونگى اين آفرينش را نامعين مى داند, لذا هيچيك از اقوال علمى را در اين خصوص برنمى گزيند و بر نتيجه گيرى كلامى از اين آيات يعنى وحدت تمام بشر تأكيد مى كند. دسته سوم آيات مورد بررسى آنهايى است كه شهاب هاى آسمانى را تيرهايى براى راندن شياطين معرفى كرده اند. مفسِّر الجواهر در عين اينكه اين امر را ممتنع ندانسته است با وجودى تصريح مى كند علم هنوز آن را اثبات نكرده است, معنايى مجازى نيز براى آن عنوان كرده, آيات را تأويل نموده است.
(فى ظلال القرآن) تفسير ديگرى است كه در اين پژوهش ابعاد عقل گرايانه آن كاويده شده است, گزينه موضع سيد قطب را بر پايه گزارش هاى نويسنده چنين مى شود رقم زد: سيدقطب عقل را محترم مى شمارد اما بر محدوديت هاى آن در فهم شريعت تأكيد كرده, مجال اصلى آن را در شناخت نواميس هستى و عادى ماده مى داند. از نظر او, اين سخن كه (عقل و وحى هم سنگ هستند) چراكه هر دو ساخته خداوند مى باشند و در نتيجه بايد باهم مطابقت داشته باشند و اينكه عقل در تشخيص درست از نادرست همرديف وحى است, باطل مى باشد و آن را مورد انتقاد قرار مى دهد. در عين حال در بيان جايگاه علم در اسلام اشاره مى كند كه قرآن بشر را به تفكر در طبيعت دعوت كرده, طريقه درست انديشيدن را به او آموخته و بندهاى خرافه و خيال را از او گسسته, آنگاه آزادش گذاشته تا در طبيعت به تحقيق و تجربه بپردازد. تفسير فى ظلال در عين حال كه جايگاه علم را در حيات انسان مهم تلقى مى كند, در عرصه تفسير آن را قابل اعتماد نمى شمارد و به دسته بندى دانش علمى به دو دسته حقائق و فرضيه ها, مى پردازد كه در مقابل معارف قطعى قرآن, غيرنهايى و غيرقطعى بوده, به محدوده تجربه و ابزارها و شرايط مقيد مى باشند. از نظر او هرگونه تلاشى براى تطبيق دادن اشارات كلى قرآن به دستاوردهاى علمى, خطايى روش شناختى است كه حتى در صورت سازگارى علم با ظاهر آيات هم بايد از انجام آن پرهيز كرد. او بهره مندى تفسير از يافته هاى علمى را در اين مى داند كه با تدبر در نشانه هاى خداوند كه علم در آفاق و انفس كشف مى كند. گستره مدلولات قرآنى مان را در ذهنيت خود توسعه بخشيم.
او خود در مقام تفسير آيات, در موارد بسيارى بى آنكه توضيحى علمى يا غير آن براى آيات بدهد, مى گذرد. با اين حال در تفسير پاره اى از آنها به يافته هاى علمى استناد مى كند. او در موارد ديگرى نيز از آنچه در مقام بحث و نظر عنوان كرده و از تطبيق دادن قرآن با علم كلاً نهى كرده است, تخلف مى ورزد و به رغم اينكه در مواردى حتى به حقائق روشن علمى اعتماد نمى كند, در مواردى ديگر به تطبيق آيات با يافته هاى علمى مى پردازد. او در تفسير سه دسته از آيات, آسمان هاى هفتگانه, شهاب هاى آسمانى و خلقت آدم, كه به ظاهر با علم ناسازگار مى نمايند, به ظاهر آيات پايبند مى ماند و علم را غيرقطعى معرفى مى كند. او دو موضوع شهاب ها و خلقت آدم را در شمار امور غيبى معرفى كرده, در نتيجه از چگونگى و كيفيت آن ابراز بى اطلاعى مى كند و به همين دليل هم راهى براى تعيين آن متصور نمى داند.
تفسير الميزان در اين پژوهش جايگاه ارجمندى دارد, ديدگاه نويسنده را درباره موضوع كتاب از نگاه علامه طباطبايى مى شود چنين گزارش كرد. علامه طباطبايى عقل را شريف ترين نيرو در وجود انسان مى خوانند كه در قرآن در بيش از سيصد مورد مردم را به استفاده از آن دعوت كرده است. ايشان در عين آنكه خطاپذيرى تفكر منطقى را منكر نمى شوند, به كارگيرى آن را در تفسير قرآن معتبر مى شمارند. ايشان علوم طبيعى را روشنى بخش قسمتى از مجهولات بشر مى دانند اما كارآيى آن را نيز تعيين مى كنند و از محدوديت هايش غفلت نمى ورزند. در مقام تفسير, در مواردى كه يافته هاى علم با ظاهر آيات قرآن هماهنگ است. در تبيين مراد و مفهوم آيه از مطالب علمى گاه به اختصار, گاه به تفصيل و گاهى با ارجاع دادن به كتاب هايى علمى, مدد مى گيرند. اما در موارد بسيارى نيز تنها با ارائه توضيحاتى بسيار ساده و معمولى از كنار آيات مى گذرند. ايشان در بحث از تضاد علم و دين معتقدند قرآن با علم مخالفت ندارد. ايشان سپس در تبيين روش حل تعارض بين اين دو دسته دانش, نظرات علمى را به دو دسته مسلمات و فرضيات و آيات قرآنى را نيز به دو دسته آياتى كه تحمل معانى متعدد را دارند و آنهايى كه به معناى خاصى تصريح مى كنند, تفسيم مى نمايند و ابراز مى دارند كه در جايى كه يافته هاى علمى قطعى است و در مقابل آيات هم تأويل پذيرند, مى توان به تطبيق آنها با علم دست زد. در بررسى موردى, علامه در تفسير آسمان هاى هفتگانه و شهاب هاى آسمانى با معتبر دانستن يافته هاى علمى. تفسير گذشتگان را از آنها مورد تجديدنظر قرار مى دهند. در عين حال در جايى كه مضمون آن دو باهم سازگار نمى نمايند و در عين حال ديدگاه هيچيك (علم و قرآن) را نيز نمى توان به گونه اى تأويل كرد تا توافقى حاصل آيد, توقف مى كنند و تبيين آن را به آينده وامى گذارند, چنانكه در تعيين مصداق هفت آسمان سكوت مى كنند. در بحث از خلقت آدم, ايشان با وجودى كه آيات مربوط به اين موضوع را داراى ظهورى قوى مى دانند, نص آن را نيز تأويل ناپذير تلقى نمى كنند اما از معناى ظاهرى نيز به مجاز نمى گرايند چراكه يافته هاى علمى را در اين باره فرضيه هاى حدسى معرفى مى كنند كه در بسيارى از موارد از اثبات مدعاى خود قاصر مى باشد, لذا نمى تواند قري