آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤
نگاهى به دستور زبان فارسى امروز
تاج بخش پروين
دستور زبان فارسى امروز, غلامرضا ارژنگ, نشر: قطره, چاپ اول سال ١٣٧٤, ١٧٦ص.
دستور زبان فارسى امروز, عنوان اثرى است كه مؤلف ارجمند جناب آقاى غلامرضا ارژنگ آن را با گرايش و ديد نسبتاً جديدى به دستور زبان فارسى امروز نوشته اند. مؤلف در اين اثر به مطالب, نكات و اصطلاحاتى اشاره كرده اند كه تا حدى حاكى از نگرش تازه, انديشه نو و قلم توانمند ايشان به قصد علمى كردن دستور زبان فارسى است. و به حق بايد ايشان را در زمره آن دسته از دستورنويسان پيشروى قلمداد كرد كه دوستدار اصلاح ساختار كهنه دستور زبان و ارائه آن به صورتى علمى ترند. نگارنده چندين بار اين اثر را خوانده است و آن را مأخذ ارزشمندى مى داند و پيوسته براى تدريس دستور به آن رجوع مى كند. در اثناى مطالعه اثر به مطالبى برمى خوردم كه با دانش دستورى ام تراز نمى آمد. بدين سبب تصميم گرفتم نظر خود را در حاشيه كتاب يادداشت كنم, تا شايد روزى فرصتى دست دهد كه بتوانم آن مطالب را يكجا فراهم آورده, به صورت نوشته اى به پيشگاه مؤلف گرانقدر تقديم نمايم; باشد كه به ديده قبول بنگرند و در چاپ هاى بعد لحاظ فرمايند و مواردى را هم كه بر صواب نيافتند, از روى كرم به ديده اغماض در آن نگرند.
مؤلف در صفحه نخست اثر (جمله) را چنين تعريف مى كنند: (كوتاه ترين مجموعه سازمان يافته اى كه بتواند مطلبى را برساند, جمله ناميده مى شود). در صفحه ٣٠ و ٤٢ كتاب نيز اين تعريف را قيد كرده اند; منتها در ص٤٢, آن را اصلاح نموده اند. اين تعريف با دو اشكال مواجه است:
الف) جمله هميشه مجموعه اى از كلمات نيست, بلكه ممكن است فقط يك كلمه باشد; مانند سلام, بيا, نه, آفرين و…
ب) تنها جمله نيست كه مطلبى را مى رساند; بلكه كلمه و گروه ها نيز مطلبى را بيان مى كنند, با اين تفاوت كه جمله مقصود را كامل و مفيد بيان مى كند.
در ص١٠ كتاب در زير عنوان (اسم و گروه اسمى) مؤلف چنين تعريفى به دست مى دهند:
(اسم و گروه اسمى, كلمه يا گروهى از كلمات است كه نقشى از قبيل نهاد يا مفعول را به عهده گرفته يا منادا شده است; يا (ى) نشانه نكره گرفته است). به تعبير ديگر ايشان با بيان نشانه هاى اسم و گروه اسمى قصد دارند خواننده اثر را بيشتر با ويژگى هاى اسم آشنا نمايند, اما به دليل اين كه نشانه هاى اسم را به طور كامل بيان نكرده اند, در اداى حق مطلب نيز موفق نبوده اند.١ زيرا ابتدا بهتر بود نشانه هاى كامل اسم و گروه اسمى را با نمونه مثال هايى مرقوم مى داشتند, سپس در بخش هايى نظير عنوان (زير نقش ها) به طور مفصل درباره آن توضيح مى دادند.
در ص١١ درباره (اسم خاص) آمده است: (اسم خاص, اسمى است كه مفهوم آن از نظر شنونده روشن و معلوم است: رستم, رخش, پرويز, تهران). چنين به نظر مى رسد تعريفى كه مؤلف در خصوص اسم خاص, ارائه مى دهند تعريف (اسم صريح) باشد, نه تعريف اسم خاص.
ولى به جرأت مى توان گفت: (اسم خاص اسم, صريحى است كه براى يك فرد و يا يك چيز وضع شده باشد).٢
در ص١٣ كتاب مى خوانيم: (كلماتى از قبيل آقا, نوكر, خانم, پيشخدمت و فئودال و… با آن كه بر جاندار دلالت دارند, منحصراً با ها جمع بسته مى شوند). و بعد كلمات خانم, بچه, فئودال و سرگرد را با ها جمع مى بندند و به عنوان شاهد مثال مى آورند. به تحقيق اگر بگوييم كلمات فوق با (ها) جمع بسته مى شوند, پذيرفتنى نيست. كلماتى مثل (آقا) و (نوكر) به كرّات در زبان فارسى با (ان) جمع به كار مى روند و به صورت (آقايان) و (نوكران) بر سر زبانند.٣
در ص١٤ كتاب به دنبال بحث جمع كلمات با (ان) آمده است: (در كلماتى كه به (ا) يا (و) ختم مى شوند, اغلب به جاى (ان), (يان) مى آيد: مهرويان, دانشجويان, آشنايان, گدايان). بعد اضافه شده است كه كلماتى نظير ابروان, بازوان, زانوان, بانوان و نيز ساليان و نياكان استثنا هستند. درباره واژه (نياكان) گفتنى است كه اين واژه در اصل پهلوى (نياك) بوده كه با (ان) جمع بسته شده و مبدل به (نياكان) شده است.٤
همچنين در كلماتى نظير گيسو, زانو, بانو, آهو و… كه به (u) ختم مى شوند, بايد توجه داشت كه اگر اين كلمات با تكواژهايى كه با واكه شروع مى شوند, از جمله (ان) جمع, كسره اضافه و (ى) نسبت تركيب شوند, به ناچار به يك همخوان ميانجى نياز پيدا مى كنند.٥ به عبارت ساده تر چون در زبان فارسى التقاى مصوت ها وجود ندارد, در اين گونه كلمات مصوت بلند, به مصوت كوتاه تبديل مى شود و بين دو مصوّت, يك صامت ميانجى مى آيد:
aho-v-*n يا giso-v-*n
كلمه (سال) هم كه با (يان) جمع بسته مى شود, مختوم به (ا) و (و) نمى باشد.
در همين صفحه درباره علامت جمع (ات) گفته شده است: (اين علامت از عربى گرفته شده است و معمولاً براى جمع غيرجاندار به كار مى رود: اشتباهات, اثرات, تعليمات. پاره اى از كلمات فارسى را نيز با اين علامت جمع بسته اند: پيشنهادات, باغات, دهات, گمركات, فرمايشات). در اينجا لازم است به دو نكته درباره جمع با (ات) اشاره كنم:
يكى اينكه برخى از دستورنويسان را عقيده بر آن است كه (ت) يا (ات) در بعضى از لهجه هاى ايرانى شمال شرقى مانند سغدى, يغنايى و آسى علامت جمع بوده است. نكته مهم اين است كه, اين علامت در اين زبان ها مفهوم مجموعه را در بر داشته است; نظير شميرانات, لواسانات و باغات كه در ذهن فارسى زبانان دلالت دارند بر اجزا يا مجموعه اى كه نزديك به هم باشند و مفهومى غير از شميران ها و باغ ها را به ذهن بياورند.
نكته دوم اينكه هرچند در نثر فارسى امروز كلمه (پيشنهادات) و (فرمايشات) به كار مى رود, بهتر آن بود كه مؤلف يادآور مى شد كه كلمه هايى كه اصل فارسى دارند, بهتر است با (ات) جمع بسته نشوند.٦
مؤلف در ص١٩, در توضيح (نقش هاى ضمير شخصى جدا) كلمه اى را كه بعد از حرف اضافه آمده, (مفعول) ناميده است. حال آنكه در يك سطر بعد و نيز در ص٢١, در زير عنوان (نقش دستورى ضمير پيوسته) همين كلمه را (متمم) به شمار آورده اند. اين اشكال با توجه به توضيحى كه درباره مفعول صريح و غير صريح در ص٢١ داده اند و آنچه كه درباره نقش هاى اجبارى (نهاد, مسند, مفعول و متمم) گفته مى شود, فهم موضوع را دشوار كرده است; به طورى كه به آسانى نمى توان به منظور مؤلف پى برد. با توجه به مطالب صفحات ٢١, ٣٧, ٣٨ گويا منظور ايشان از متمم, نقش هاى اختيارى است كه اگر از جمله حذف شود, جمله ناقص نمى شود, در صورتى كه اگر متمم اختيارى از جمله حذف شود, جمله ناقص مى گردد:
من با او جنگيدم --- متمم اجبارى
على با دوچرخه از خانه به مدرسه رفت --- متمم اختيارى
ولى ساده تر اين بود كه ايشان نيز مثل اغلب دستورنويسان مى نوشتند: متمم بر دو نوع است: اجبارى و اختيارى. و اصطلاح (مفعول) را فقط براى (مفعول رايى) به كار مى بردند.
در ص١٩, در زير عنوان (وابسته هاى ضمير شخصى جدا) مؤلف به وابسته هاى ضمير شخصى جدا اشاره كرده اند; ولى به وابسته هايى كه اين ضماير نمى توانند داشته باشند, هيچ اشاره اى نشده است. چه خوب بود نويسنده محترم, ضمن توجه به وابسته هاى ضمير شخصى جدا, اين نكته را نيز يادآور مى شدند كه اين ضماير در عين حال كه مضاف اليه يا شبه مضاف اليه نمى گيرند, بلافاصله بعد از آنها, صفات عددى و مبهم و تعجب نيز نمى آيد.٧
در ص٢٠ بحثى با عنوان (نقش دستورى ضمير پيوسته) در چهار عنوان درج شده, كه مورد اول آن درباره (نقش دستورى ضمير پيوسته) همراه با فعل غيرشخصى است. اما نكته درخور توجه اين است كه مؤلف عنوان بحث را (نقش دستورى ضمير پيوسته) نام نهاده كه موضوعى بحث انگيز است و خواننده انتظار دارد كه مؤلف با آوردن مثال هايى درباره نقش دستورى ضماير پيوسته به فعل هاى لازم يك شخصه ـ كه خود از آنها با عنوان فعل غير شخصى نام مى برند ـ توضيح دهند.
اصطلاح (فعل غير شخصى) براى فعل هايى نظير (حيفم مى آيد), (خوشش آمد), (خوابم برد), (خنده ام گرفت) و… درست به نظر نمى رسد. زيرا شخص فعل در اين گونه فعل ها مشخص است, فقط به جاى اينكه به فعل بچسبد, به جزء اول فعل چسبيده است. اصطلاح (فعل غير شخصى) در مورد افعالى نظير (بايد رفت), (شايد گفت) و (مى شود ديد) درست است كه بر شخص معينى دلالت نمى كنند.٨
در مورد آن فعل ها اصطلاح (افعال لازم يك شخصه) درست تر به نظر مى رسد; زيرا فعل اين افعال فقط به صورت سوم شخص مفرد به كار مى رود و ضماير پيوسته كه در اين گونه ساخت ها به جاى (شناسه) به كار مى روند, شخص فعل را نشان مى دهند.٩
دكتر خانلرى اين گونه افعال را (فعل ناگذر) ناميده اند كه خاص بيان حالتند.١٠
دكتر فرشيدورد آنها را (فعل هاى مركب ضميرى) ناميده اند١١ و معتقدند كه بايد در چنين جمله هايى من يا مانند آن را مسنداليه گرفت: لجش گرفت --- او لج گرفت.
اما دكتر شريعت اين افعال را (افعال مركبى) مى دانند كه به جاى ضماير فاعلى يا شناسه فعل كه بايد در آخر فعل بيايد, ضماير مفعولى متصل بعد از قسمت اول آن افعال مى آيد.١٢
به هرحال عناصر اين گونه ساخت ها, جايگاه ويژه اى در جمله دارند و اغلب در جمله با نقش نهادى و متممى ظاهر مى شوند:
دردم گرفت --- براى من حالت درد به وجود آمد: ضمير در نقش متممى.
بسمان است --- براى ما بس است: ضمير در نقش متممى.
لجش گرفت --- او لج گرفت: ضمير در نقش نهادى.
در بعضى از اين گونه فعل ها, گاهى اسمى كه خارج از دستگاه فعل است, مسنداليه مى گردد:
يادم رفت --- حرف شما يادم رفت;
يادم آمد --- سخنان شما يادم آمد
در سطر سوم صفحه ٢٢ مثالى به صورت (او خودش را گم كرده است) آمده كه معلوم نيست هدف مؤلف گرامى از اين مثال چيست. اگر هدف ايشان از اين مثال, نشان دادن نقش بدلى كلمه (خودش) است, اين كلمه (بدل) نيست, بلكه نقش مفعولى دارد و اگر گمان كرده اند كه اين جمله مى تواند مثالى ديگر بر ضمير مشترك در نقش مفعولى باشد, به حق بايد گفت از مثال هاى مفعولى به حدى جدا افتاده كه نامربوط به نظر مى رسد.
در ص٢٤ در تعريف حرف اضافه آمده است: (حرف اضافه كلمه اى است كه نقش اسم يا ضمير يا گروه اسمى را كه همراه آن آمده, نشان مى دهد).
بى ترديد تعريفى كه ايشان از حرف اضافه به دست مى دهند, درست است. اما مثالى را كه در دو سطر بعد مى آورند, تا حدى فهم موضوع را مشكل مى كند. ايشان در ادامه بحث خود مى نويسند:
(حرف اضافه گاهى نقش كلمه اى را نسبت به فعل نشان مى دهد: به اصفهان رفتم, پرويز را ديدم. و گاهى رابطه آن را با كلمه ديگر بيان مى دارد: دوست نادان, برادر فريدون).
بى شك مثال اول را مى پذيرم; اما مثال دوم (پرويز را ديدم) پذيرفتنى نيست. زيرا براى روشن كردن نظام دستورى و نوشتن دستورى قاعده مند و ساده كردن كار آموزش بهتر است (راى نقش نماى مفعولى) را حرف اضافه نكنيم و بگذاريم نقش نماى مفعولى, نماياندن نقش مفعول را بر عهده داشته باشد. و با يكى دانستن اين دو مقوله كه به خوبى در نظام دستورى ما, جاى خود را يافته اند, موضوع را به سمت و سويى ديگر نكشانيم.
همچنين آوردن اين توضيح در كنار كسره اضافه, خالى از فايده نيست: (كسره اضافه يك تكواژ وابسته است كه بين دو اسم يا بين يك اسم و يك صفت, نسبت اضافى يا نسبت وصفى برقرار مى كند: دوست نادان, برادر من).
در ص٢٦: در مورد مثال (به مجرد رسيدن نامه حركت خواهم كرد) بهتر بود در جانشين سازى به جاى (به) از حرف اضافه (با) استفاده مى كردند; زيرا امروزه هيچ فارسى زبانى نمى گويد: به رسيدن نامه حركت خواهم كرد. بلكه مى گويد: با رسيدن نامه حركت خواهم كرد.
در بررسى ساختمان حرف اضافه گروهى مى خوانيم:
(ممكن است در بعضى موارد جاى حرف اضافه اول خالى باشد, ولى امكان آمدن آن وجود دارد). بايد خاطر نشان كرد كه در زبان فارسى امروز به دليل كم كوشى و سعى در اقتصاد زبان, در اغلب حروف اضافه گروهى, تمايلى به حذف حرف اضافه ساده هست. براى مثال در عبارت هاى (به غير از تو كسى نيامده بود), (به جز شما كسى را نمى شناسم), (از براى ديدار آمده ام), (از پى او رفتم) و… با حذف حرف اضافه (به) و (از) جمله درست است.
در ص٣٦ در زير عنوان (مسند) مى خوانيم: (در جمله پرويز در خانه نيست, خانه كه معمولاً متمم فعل است, با حرف اضافه در نقش مسندى را به عهده گرفته است. و اگر كسى فرض كند كه اين جمله در اصل به صورت سپرويز در خانه نيستز بوده, و حاضر مسند آن بوده است, باز چون كلمه حاضر حذف شده, در خانه به جانشينى و نمايندگى آن, مسند به حساب مى آيد). به نظر نگارنده شايسته است براى پرهيز از ايراد و اشكال هاى دستورى براى جمله هاى ربطى و اسنادى معيار مشخصى وضع كنيم, تا از اين سرگردانى كه (خانه) در جمله (پرويز در خانه نيست) متمم است, يا نه, رهايى يابيم.
در جمله بالا (خانه) نقش متممى دارد; زيرا فعل چنين جمله هايى حالت اسنادى ندارد. اما در جمله هايى مثل (آن كتاب از من است) چون رابطه هنوز مفهوم اسنادى خود را از دست نداده, پس جمله مى تواند اسنادى باشد. از سوى ديگر مى دانيم كه فعل هاى اسنادى ناگذرند, و در صورتى كه مفهوم فعلى داشته باشند, به متمم اختيارى نياز دارند. و تفاوت عمده آنها با مسند در همين جاست كه مسند از اركان اصلى كلام است و قابل حذف نيست, ولى متممِ اين گونه فعل ها را مى توان حذف كرد.
نكته ديگر اين است كه مؤلف محترم در تعيين نقش مسندى اغلب جمله ها به زير ساخت جمله توجه دارند و با تأمل در زير ساخت جمله, نقش دستورى كلمات را بيان مى كنند; حال آنكه آسان تر آن است كه در تعيين نقش كلمات با توجه به روساخت كلام عمل كنيم.
نويسنده در ص٧٠ درباره صفت هاى مبهم و نقش هريك نكاتى را مطرح مى فرمايند كه بسيار مفيد است; بويژه كه با رسم نمودار به تشريح وابسته هاى پيشين و پسين عبارت ها نيز مى پردازند. در همين صفحه درباره مورد استعمال (همه) به عنوان صفت پيشين مى خوانيم: (هرگاه تنها به كار رود و يا هسته يك گروه باشد, در حكم اسم است: (همه آمدند. همه مردم آمدند, مردم همه آمدند).
اين گفته درباره مثال هاى اول و سوم درست است. در مثال دوم با عبارت (همه مردم آمدند) با توجه به نمودار گويا سهوى واقع شده, و آن اينكه مؤلف (همه) را اسمى دانسته كه (مردم) مضاف اليه آن است. چنين به نظر مى رسد در مثال همه مردم آمدند, واژه (همه) در اصل صفت مبهم در مقام وابسته پيشين براى لفظ (مردم) است. همانطورى كه در عبارت زير نيز (همه) مى تواند در نقش صفت مبهم براى (كلمات) باشد, (همه كلمات از كهنه و نو, به كار نويسنده مى آيند).١٣
در ص٧٨, نماى كلى از انواع صف هاى بيانى ارائه شده كه بسيار جالب و آموزنده است. با كمى دقت مى توان از طول مطالب كاست و مواردى را در هم ادغام كرد. براى نمونه مى توان صفات دارندگى مانند هنرمند, دانشمند, پيشه ور, رنجور, و صفات آميختگى, مانند زهرآگين, شرمگين, بيمناك, و صفات نگهبانى, مانند باغبان و مرزبان را با اندك تسامحى صفت فاعلى گرفت.١٤
در ص٩٧ آمده است: (فعل هاى لازمى كه هميشه به صورت متعدى هستند و نمى توان از آنها متعدى ساخت, مانند مردن, زيستن, ايستادن, ماندن, آمدن و خفتن).
بايد متذكر شويم كه برخى از افعال ناگذر مانند (افتادن و رفتن و ماندن) با افزودن (اند) يا (انيد) متعدى نمى شوند; شكل گذراى آنها عبارت است از: انداختن, بردن, گذاشتن يا نگه داشتن.
در فهرست افعال بالا نيز برخى فعل ها را مى توان متعدى ساخت; مثل مردن --- ميراندن, اين نكته را مى توان درباره متعدى كردن فعل (مردن) در جدول ص٩٨ نيز لحاظ كرد. و براى برخى ديگر نيز مى توان به صورت معادل, متعدى هايى را ذكر كرد:
ايستادن١٥ --- برپا كردن; آمدن --- آوردن; خفتن --- خواباندن; ماندن --- گذاشتن
در ص١٠٥ زير عنوان (فعل مركب) مى خوانيم: (اسم هايى كه در ساختن فعل مركب به كار مى روند, قبل از آن كه با فعل تركيب شوند, مفعول يا متمم فعل يا قيد فعل بوده اند, مى توان باز هم آنها را به همان صورت درآورد و حتى بين آن اسم ها با فعل فاصله انداخت). در همين صفحه مى خوانيم: (در زبان فارسى امروز گرايش چشمگيرى به استفاده از گونه مركب فعل به جاى صورت ساده آن فعل پديد آمده است; به طورى كه به جاى بسيارى از فعل هاى ساده, صورت مركب آن را با اسمى از آن و يك فعل كمكى (همكرد) ساخته شده, در همان معنا به كار مى برند).
بحث درباره (فعل مركب) از مهم ترين مباحث دستور زبان فارسى است و آنچه را كه مؤلف در كتاب خود به عنوان فعل هاى مركب ذكر كرده اند, اغلب فعل هايى است كه با يكى از اركان اصلى (مفعول, متمم و مسند) يا وابسته قيد (قيد و…) در كنار هم جاى گرفته اند. اين اجزا ـ جز معدودى ـ با هم روابط نحوى دارند و مركب نيستند.١٦ همچنين در ص١١٠ در بخش يادآورى, مى خوانيم: (جزء اسمى فعل مركب و فعل گروهى مى تواند صفت يا مضاف اليه بگيرد. يا داراى جمله پيرو موصول باشد. بدين ترتيب بين جزء اسمى فعل مركب با فعل همكرد فاصله مى افتد: او سوگند خورد --- او سوگند سختى خورد. او مورد تعرض قرار گرفت --- او مورد تعرض دوست و دشمن قرار گرفت).١٧
دكتر وحيديان كاميار, ضمن ارائه معيارهايى براساس زبان شناسى در مورد تشخيص فعل مركب چنين مى نويسد١٨: (عدم توجه به معيارهاى صحيح باعث شده كه دستورنويسان در اين مورد به ميل و نظر شخصى خود عمل كنند; لذا آنچه را فعل مركب گرفته اند, اغلب فعل بسيط است با مفعول يا متمم يا مسند يا قيد يا جزء اينها. در صورتى كه معيار ساده براى تشخيص فعل مركب اين است كه:
الف: جزء اسمى فعل مركب, نقش نحوى نداشته باشد.١٩
ب: جزء قبل از فعل گسترش پذير نباشد; يعنى صفت, مضاف اليه, راى مفعولى, (ى) نكره و پسوند (تر) و… نگيرد.
ج: در اين صورت فقط افعالى مركب هستند كه در آنها , فعل با جزء يا اجزاى قبل از خود جوش خورده باشد; مانند دوست داشتن).
البته بايد به ياد داشت كه معيار در گسترش پذيرى كاربرد تركيبات در زبان معيار امروز است. بدين ترتيب فعل (سوگند خوردن) ساده است, نه مركب. على باز همان سوگند را خورد. على سوگند سختى خورد.
پس بين دو جزء فعل مركب هيچ عنصر زبانى فاصله نمى اندازد.٢٠ (ضمير مستثنا است)
دوست داشتن --- دوستش دارم
لخت كردن --- لختش كردم
در جدول ص١٠٧ كه ساختن فعل لازم را با فعل كمكى (كردن) نشان مى دهد, گويا با توجه به عنوان هاى جدول اشتباهى رخ داده است. بايد فعل هاى (فرار دادن), (رم دادن) و (پرواز كردن) را در زير عنوان متعدى, و فعل هايى را كه در اين قسمت درج شده, به زير عنوان (لازم) برد.
در جدول ص١٠٨, در بخش ساختن فعل متعدى با فعل كمكى (زدن), فعل (تلفن زدن) را در زير عنوان (متعدى) ذكر كرده اند كه (لازم) است: من به او تلفن زدم.
و در مورد فعلِ (زنگ زدنِ تلفن يا در) بايد گفت: (زنگ زدنِ تلفن) لازم است و (زنگ زدنِ در) متعدى است: (تلفن زنگ مى زند). (زنگِ در را زدند و فرار كردند).
در همين صفحه در بخش ساختن فعل متعدى با فعل (زدن) مؤلف طرف راست جدول, يعنى قسمت متعدى را بدون عنوان و ذكر فعل خالى گذاشته اند و فعل (دور زدن) را در زير عنوان فعل لازم درج كرده اند. فعل (دور زدن) متعدى است نه لازم:
لطفاً دور نزنيد --- ميدان را (مفعول)
خيابان را دور زدم --- خيابان را (مفعول)
در جدول ص١٠٩ در بخش ساختن فعل متعدى با همكرد (رفتن): دو فعل (لو رفتن) و (هرز رفتن) را در بخش لازم درج كرده اند و بخش متعدى را خالى گذاشته اند. شكل متعدى اين دو فعل عبارتند از: (لو دادن) و (هرز دادن).
در ص١١٥ آمده است: (به علاوه بعضى از مصدرها, بن ماضى يا بن مضارع ندارند و براى ساختن ماضى يا مضارع, از مصدرهاى معادل آنها استفاده مى شود: باشيدن --- باش (بن مضارع); بودن --- بود (بن ماضى)). اين مطلب را به صورتى ديگر در ص١١٩ نيز تكرار كرده اند.
گفتنى است كه مصدر (باش) هم, (بودن) است, و (باشيدن) مصدر جعلى و ثانوى آن است. درست مانند (تازيدن) كه مصدر ثانوى (تاختن) است.
بايد توجه داشت كه در اكثر زبان هاى دنيا, فعل (بودن) بى قاعده است; مثلاً در زبان انگيسى am is are was were صيغه هاى (tobe) هستند و اگر بگوييم مصدر (باش), باشيدن است, درست مانند اين است كه بگوييم, مصدر (is), (tois) است.٢١
اصطلاحاتى كه نويسنده در بيشتر قسمت هاى كتاب به كار گرفته, اصطلاحات نسبتاً مناسبى است. اصطلاحاتى نظير (شبه جمله دوگانه), (جمله هاى قالبى غيرشخصى), (زيرنقش هاى گروه اسمى), (پيوندهاى وابستگى) و… اما در ص١١٧ كتاب, (فعل هاى تميزگير) اصطلاح مناسبى نيست و خواننده را ياد بحث تميز عربى مى اندازد. بهتر است به جاى آن از تعبير بايسته (مكمل) استفاده كرد.
در ص١٤٧ مى خوانيم: (جمله اى كه مطلب و مقصود اصلى گوينده را در بر دارد, پايه ناميده مى شود, و جمله ديگر كه توضيحى درباره پايه مى دهد و يا آن را كامل مى كند, پيرو آن است).
بايد دقت كنيم كه جمله پايه, از نظر دستورى و ساختمانى پايه است, نه از نظر معنايى; زيرا در بسيارى از موارد منظور اصلى گوينده در جمله پيرو است, نه در جمله پايه; مانند (من به بازار رفتم كه خريد كنم) مقصود اصلى گوينده در جمله پيش گفته (خريد كنم) است و در جمله هاى شرطى, علتى و مقصودى نيز همين طور است.٢٢
در ص١٤٨ مؤلف مى نويسند: (هرگاه كلمه (يعنى) بين دو جمله درآيد, و جمله بعد, جمله قبلى را توضيح دهد و (يعنى) معادل (به اين معنى كه) باشد, پيوند وابستگى به شمار مى آيد:
نگاهى تند به من كرد; يعنى سخت از تو عصبانى هستم.
ولى هرگاه كلمه يا گروهى از كلمات را به دنبال كلمه يا گروهى از كلمات بياورد تا آن را معنى كند, مجموع (يعنى) و كلمات بعد از آن يك جمله پيرو به حساب مى آيد:
او مردى عارف, يعنى خداشناس بود --- او مردى عارف كه خداشناس باشد, بود).
مورد دوم گفته مؤلف كه مجموع (يعنى) و كلمه بعدى را پيرو گرفته و در اصل به گشتار جمله توجه كرده است, به نظر نادرست مى آيد. بهتر است (يعنى) را در اين گونه جملات نوعى پيوند همپايگى بگيريم كه دو كلمه يا گروهى از كلمات را همسان و هم نقش كرده است. دكتر فرشيدورد (يعنى) را در اين گونه موارد حرف ربط تفسير, ناميده اند.٢٣
در ص١٥٧ مى خوانيم: (جمله پيرو موصولى٢٤, گشتارپذير به اسم يا صفتى هستند كه عهده دار يكى از نقش ها نسبت به كلمه اى از جمله پايه است, كلمه اى كه معمولاً بى فاصله يا با فاصله (ى) پيش از آن آمده است). سپس در ادامه بحث, مؤلف براى انواع گشتارهاى صفتى, مضاف اليهى, بدلى و متمم اسمى, مثال هايى ذكر مى كنند.
به نظر نگارنده, بهتر بود ابتدا اشاره مى كردند كه پيرو موصولى دو نوع است: پيرو موصولى اسمى و پيرو موصولى وصفى. سپس پيرو موصولى اسمى را به سه نوع تقسيم مى كردند:
١. پيرو موصولى مضاف اليهى: هنگامى كه بيايد همه شاد مى شويم --- موقع آمدنِ او…
٢. پيرو موصولى بدلى: هنر كه به جان و دل آرامش مى بخشد, فقط براى سرگرمى نيست --- هنر, آرامش بخش دل و جان…
٣. پيرو موصولى تفسيرى: صحرا كه بيابان است, براى زندگى مناسب نيست --- صحرا يعنى بيابان…
بايد توجه داشت كه پيروهاى بدلى با (ى) موصولى نمى آيند و اين (ى) خاص پيروهاى وصفى و مضاف اليهى است.
در ضمن مؤلف به پيروهاى توضيحى تفسيرى اشاره اى نكرده اند.٢٥ مانند جمله:
صحرا كه بيابان است, براى زندگى مناسب نيست --- صحرا يعنى بيابان براى زندگى مناسب نيست. همچنين در ص١٥٨ از پيرو موصولى ديگرى با عنوان (متمم اسم) نام مى برند و آن را با مثال هاى زير همراه مى سازند:
ـ انتقادى كه از او شد, او را آگاه كرد --- انتقاد از او, او را آگاه كرد.
ـ صحبتى كه با او داشتيم, سودمند بود --- صحبت داشتن با او سودمند بود.
بايد توجه داشت كه (جمله پيرو) در مثال هاى فوق, قابل تأويل به صفت يا گروه وصفى است, نه متمم. پس: انتقاد شده از او, او را آگاه كرد. يا صحبتِ داشته شده با او, سودمند بود.
تكرار برخى مفاهيم
در اثناى مطالعه كتاب متوجه شدم كه برخى مطالب, بيش از حد تكرار شده اند; در حالى كه با ارجاع به آنها مى توانستند از تكرار بپرهيزند. براى نمونه مؤلف در سه جاى كتاب, تقريباً تعريف واحدى از جمله آورده اند.٢٦
شايد دليل اين همه تعريف كم وبيش يكسان آن است كه نمى شود يك تعريف جامع و مانع از (جمله) و (مفاهيم دستورى) به دست داد. به همين گونه است, در بخش ديگرى از كتاب درباره فرق (مفعول با واسطه با متمم).٢٧
به راستى اگر از تكرار برخى مطالب بكاهيم و با رعايت مساوات كلام از اطناب بپرهيزيم, آنگاه به نظر مى رسد با انسجام بيشتر و ملامت كمتر, مى توان آن را به خوانندگان عرضه كرد.
ويرايش برخى عبارت ها
برخى جمله ها از نظر ساختار نحوى نياز به ويرايش دارند; از جمله در ص١٢ آمده است:
(شناسه فعلى كه براى اين كلمات مى آيد, گاهى جمع است: ملت مى گويند (يا مى گويد)).
با توجه به مثال, درست تر آن است كه بنويسيم: (شناسه فعلى كه براى اين كلمات مى آيد, مى تواند هم به صورت مفرد و هم جمع باشد).
يا در ص١٦ مى خوانيم: (بسيارى از جمع هاى عربى نيز در فارسى مفرد به حساب آمده اند و از نو جمع بسته شده اند). بهتر است بنويسيم:
(بسيارى از جمع هاى مكسّر عربى نيز در فارسى مفرد به حساب آمده اند…).
در ص٢٥ مؤلف تعداد حروف اضافه را (چهارده كلمه) گفته ولى (هجده كلمه) ذكر كرده اند.
در ص٣٠ نمودار (من با اتومبيل رفتم) درست نيست.
در ص٣٦ در تعريف (مسند) آمده است: (مسند كلمه يا گروهى از كلمات است كه… و يا اسمى يا چيزى را بر او نسبت مى دهد).
درست آن است كه بنويسيم: (اسمى يا چيزى را به آن نسبت مى دهد).
در ص٩٥ نوشته اند: (فعل هاى زبان فارسى را از لحاظ تأثيرى كه در ساختار جمله و گرفتن بخش هاى اجبارى مى گذارند, مى توان هفت گونه دانست).
ارجح آن بود كه مى نوشتند: (فعل هاى زبان فارسى را از لحاظ گرفتن بخش هاى اجبارى و تأثيرى كه در ساختار جمله مى گذارند, مى توان هفت گونه دانست).
در ص١٠٥ در بحث از فعل مركب مى خوانيم (فعل مركب به فعلى گفته مى شود كه از يك فعل كمكى با يك اسم عام با صفت ساخته مى شوند).
با توجه به مطابقت نهاد با فعل در زبان فارسى بايد مى نوشتند: (ساخته مى شود).
در ص١٢٠ آمده است: (… امروزه به جاى به كار بردن اين گونه ها, از كلمه هاى مى شود, بشود و مى شده استفاده مى شود).
براى پرهيز از اشتباه در قرائت بهتر بود, مى نوشتند: (… امروزه به جاى به كار بردن اين گونه ها, مى توان از كلمه هاى مى شود, بشود و مى شده استفاده كرد).
همچنين در ص٧ كتاب سطر هشتم, به جاى (گروه هاى اسمى), (گروهاى) درج شده است. يا در ص٢٧, يك سطر مانده به آخر, ميان حرف اضافه گروهى (از طريق از حيث) بايد گذاشت. در ص٣١, با توجه به مثال هايى كه ذكر كرده اند به جاى واژه (متمم) بايد كلمه (تميز) را به كار مى بردند.
و در سطر چهارم ص١٤٨ ويرگول اضافه است; بايد آن را حذف كرد: (ساده, مركب, هم پشت و گروهى).پى نوشت ها:
١. جهت اطلاع بيشتر از نشانه هاى كامل اسم و گروه اسمى; ر.ك: گفتارهايى درباره دستور زبان فارسى, دكتر خسرو فرشيدورد, ص٢١١ به بعد.
٢. عبدالرسول خيام پور, دستور زبان فارسى, ص٣١.
٣. ر.ك: محمدجواد شريعت, دستور زبان فارسى, ص١٩٩.
٤. همان, ص٢٠١.
٥. دكتر مهرى باقرى, مقدمات زبان شناسى, ص٢١٠.
٦. ر.ك: ابوالحسن نجفى, غلط ننويسم, ذيل جمع (ات).
٧. ر.ك: گفتارهايى درباره دستور زبان فارسى, ص٢٤٩ به بعد.
٨. دكتر حسن انورى, دكتر حسن احمدى گيوى, دستور زبان فارسى, ص٧٦.
٩. همان, ص٢٩.
١٠. دكتر پرويز خانلرى, تاريخ زبان فارسى, ص١٧٦.
١١. ر.ك: جمله و تحول آن در زبان فارسى, ص١٣٩.
١٢. محمد جواد شريعت, دستور زبان فارسى, ص١٢٨.
١٣. به نقل از كتاب: نگارش و دستور زبان فارسى, سال چهارم, آموزش متوسطه, رشته علوم انسانى, ص١٠٣.
١٤. دكتر شريعت نيز نگهبان را نوعى صفت فاعلى مى دانند. ر.ك: دستور زبان فارسى, ص٢٧٣.
١٥. گفتنى است متعدى فعل ايستادن در متون قديم به كار رفته است: (حسنك را به پاى دار آوردند و پيكان را ايستانيده بودند كه از بغداد آمده اند). تاريخ بيهقى, ذكر بر دار كردن حسنك, ص٢٣٤.
١٦. دكتر وحيديان اين گونه فعل ها را (بسيط) دانسته و اصطلاح (تجزيه اى) را در مورد آنها به كار مى برند. ر.ك: مجله رشد ادب فارسى, ش٥٠, سال١٣, بهار٧٨.
١٧. آنچه را كه مؤلف ملاك فعل مركب عنوان مى كنند, دكتر وحيديان همين معيار را ساده ترين راه تشخيص فعل مركب از فعل بسيط مى دانند. ر.ك: همان.
١٨. مجله رشد ادب فارسى, سال١٣, ش٥٠.
١٩. دكتر انورى نيز در كتاب دستور زبان(١) بر اين نكته تأكيد دارند. ر.ك: دستور زبان(١), ص٣١, انتشارات سمت, ١٣٧٥.
٢٠. براى مطالعه بيشتر ر.ك: مجله رشد ادب فارسى, سال٨, ش٣٥, مقاله دكتر محمدرضا باطنى و ر.ك: دكتر باطنى, توصيف ساختمان دستورى زبان فارسى, ص٨٠.
٢١. گفتارهايى درباره دستور زبان فارسى, مقدمه, ص٢٧ به بعد.
٢٢. همان, ص٢٦.
٢٣. ر.ك: دكتر فرشيدورد, جمله و تحول آن در زبان فارسى, ص١٠٧ و٣٥١.
٢٤. دكتر فرشيدورد اين گونه پيروها را پيرو توصيفى يا پيرو صله ناميده اند. ر.ك: جمله و تحول آن در زبان فارسى, ص٣٤٣ و٣٤٨.
٢٥. ر.ك: جمله و تحول آن در زبان فارسى, ص٣٥١.
٢٦. غلامرضا ارژنگ, دستور زبان فارسى, ص١, ٣٠ و٤٢.
٢٧. همان, ص٣٧, ٣٨, ٥٨ و٥٩.